بزرگی می گفت : " هرگز هیچ حقیقتی را قربانی مصلحت نکنید"و من هنوز نمی دانم ایا تا به حال حقیقتی فدای مصلحت شده است ؟
در ان دور دستها گردی به پا شده .
گردبادی در راه است ،
تا مدتی چشمها نابینا می شوند .


پ.ن:
ندیدن نیز عالمی دارد ، چشمهایت را برای لحظه ای هم که شده بر روی هم بگذار ، چه حس میکنی ؟
اگر از این لحظه دیگر نمی توانستم تو را ببینم .... ، وای !! چه می شد؟
کاش می دانستم تو چه می کردی !؟

باز چه کسی لطافت تو را به بازی گرفته است که این چنین رنجیده ای ! مگر نمی داند این روزها چه دل نازک شده ای ؟ اشکهایت را نگهدار ، زمان برای گریستن بسیار است
دیر شروع کردی و زود می خواهی تمام کنی !!؟
اینگونه که بباری باید روزهای دیگر را بی تو به نظاره بنشینیم

ما را از پاکی و لطافت خود محروم نساز.


پ.ن : و باران هنوز در حال باریدن است.

گاهی وقتها چه بی رحمانه بر ما می گذرد دقایق عمر ! گاهی وقتها چه سخت سپری می شود ثانیه های تلخ ! گاهی وقتها چه دردی دارد گذراندن لحظات بی دلیل

جوابی برای بی رحمیش نداشتم . من امروز تمام شدم . من امروز به او باختم در بی رحمی
باخته شدن بد دردی است .تمام شدن سختتر


مرا به خود اورید که چند قدمی تا روزهای مبهم زندگی ام بیشتر زمان باقی نمانده است


بلندترین شب سال را به کوتاهترین تبسم هدیه دادم

و باردیگر در اخر پاییز جوجه ای نداشتم برای شمردن


شاید تنها دلیل تمام ندانستنها گرفتگی اسمان در این سرمای خشک پاییزی باشد
نمی دانم چرا این روزها بی دلیل می خندم
نمی دانم چرا این روزها بی دلیل می نالم
نمی دانم چرا این روزها بی دلیل به فکر فرو می روم
نمی دانم چرا این روزها بی دلیل از کوره در می روم
نمی دانم چرا این روزها بی دلیل شک می کنم ،حتی گاهی به خودم
نمی دانم چرا این روزها بی دلیل با خود کلنجار می روم
نمی دانم چرا این روزها بی دلیل به دنبال حقیقت دست نیافتنی مدام به دور خود می گردم
نمی دانم چرا این روزها بی دلیل.. ..........

این روزها حتی توان گریستن را هم ندارم و این بی دلیل ترین چیزی است که مرا می ازارد.

و من تا به امروز ارزش به خاطر سپردن روزها را نمی دانستم
وقتی ناباورانه یکی از زیبا ترین روزهای زندگیم را فراموش کردم
و چه سخت بر من گذشت باور ان لحظات تلخ
(من این روزها تنها به سپری شدن لحظه ها دل خوش کرده ام نه چگونه سپری شدن !! )

خیلی وقت است واژه ها یاریم نمی کنند
مثل سرو،مثل سادگی،مثل سکوت
باران ما را ببخش که گاه هی ابر می شویم
تمام واژه های تلخ را سوار بر بال کبوتری به سوی اسمان ابی به پرواز در اوردم
و تنها به نگاه داشتن تک واژه ای بسنده کردم : امید
-: برهان خلف :-

“ افرادی پر کشیدند و رفتند ”
ولی اینبار ذهنها به جای ارامش دچار نوعی تضاد و سر درگمی شدند. اخر چرا ؟!
دلیلی برای پرواز نبود جز تقدیر.

نمی دانم وقتی چشم گشودم کسی انتظار امدنم را می کشید ؟
ولی اینک یقین دارم کسانی انتظار رفتنم را می کشند
.کاش من نیز می رفتم تا ذهنهایی به ارامش رسند

نمی دانم چرا همیشه انچنان به شنهای ساحل چنگ می زنم تا امواج مرا به اعماق فرو نبرند
اینک زمان رها شدن و به اعماق فرو رفتن است
.انگشتان خویش را گشوده ام و انتظار امدن موجی را می کشم.
(!!زود بیا )


برای یک لحظه با تو بودن تمام ارزوهای دوران کودکیم را به سیاه چالی در اعماق وجودم سرازیر کردم
تا هرگز نتوانم برای باری دیگر به ان دست پیدا کنم
با من خواهی ماند ؟

حقیقت چیز دیگری است ! !
بیایید منصفانه بنگریم به لحظه های سپری شده و ثانیه های پیش رو !

به چه می اندیشم ؟
به دورانی که گذشت . عمری که تباه شد .
اری به روزهایی که به سادگی امدند و رفتند .و من تنها به ثانیه هایی که بی دلیل از مقابلم می گذشتند چشم دوختم بی هیچ واهمه ای !! و اکنون نمی دانم چگونه باید سپری کنم لحظاتی را که مدتهاست انتظارامدنم را می کشند !!