Monday, February 02, 2009

بچه هه از باباش میپرسه: " بابا، جشنواره ینی چی؟ "
باباهه میگه: " پسرم، جشنواره ینی اینکه روزی چند تا فیلم نشون میدن! "
.
.
پ.ن: اضافه می کنیم. به دایره لغات.
خیس ِ خیس.
تو را پشت ِ نرده ها جا می گذارم و می روم.
آنوقت باید در این باران ِ بی علاقه، تک سرنشین تمام ِ این شهر را گز کنم!
کاری نمی ماند مگر، گوش دادن به تمام ِ آهنگهای غیر ِ مجاز ِ هاید شده ی مریض که مدتهای مدیدی میشد که بایگانیشان کرده بودم!!
آدم این باران را ببیند و خیس شود و یاد ِ تنهایی هایش نیفتد؟ یاد ِ خودش؟
محال است جانم. محال.

Friday, January 30, 2009

Nostalgia


هیچ اطلاعی از فیلمای امسال ِ جشنواره ندارم! کی چی ساخته! کی چی بازی کرده! کی هست کی نیست! شانسم که ندارم! فعلا بلیط ِ فیلمایی رو دارم که نه کارگردانشو میشناسم نه هیچی ِ دیگشو! (به جز سوپراستار ِ تهمینه میلانی!) ولی دوس دارم همشو برم!
آخرین باری که رفتم سینما درست یکسال ِ پیش، جشنواره بود!

پ.ن: سوپراستار مزخرفه! ولی فردا جشنواره رو با سوپراستار استارت می زنیم! باشد که رستگار شویم!

Wednesday, January 28, 2009

Parisienne MoonLight


I feel I know you
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel
To feel
...
p.s : ...
می خواهم یک چیزی بنویسم.
اگر قول بدهید که چشمهایتان را می بندید ...
دارم به زن ِ "پدری با دو بچه" شدن فکر می کنم.
پ.ن: پدرها چه بی جنبه شده اند. دیگر نمی شود به فرزندهای پدرهای بی زن کمک کرد. حتی اگر تمامش از سر ِ دلسوزی باشد و محبت!
...
آدم خیلی وقتها دردش می گیرد از این زندگی.

Monday, January 26, 2009

Maybe



p.s: better

Saturday, January 24, 2009

تند بنویس. تند بخوان. تند بگو. تند ِ تند ِ تند.
نگذار کسی بفهمد چه نوشته ای و چه خوانده ای و چه گفته ای.

Thursday, January 22, 2009

همه ی وجودم مثل ِ لبهایم شده. خشک و ترک خورده!
من هم که دیوانه! هی می کنم، هی می کنم، هی می کنم...

Wednesday, January 21, 2009

چشم ببندم و بیداریم مصادف شود با کوچ ِ پرستوها ...
.
..
.
...
.
ولی انگار که همیشه تقدیرمان را با سیاهی کلاغ رقم زده باشند، چشم باز کردنمان با سمفونی ِ قار قار ِ کلاغها یکی می شود!
آسمان را ورق می زنم. در جستجوی ِ یک ستاره. ولی انگار دفتر را اشتباهی برداشته ام.

Monday, January 19, 2009

Lost Control

,Life has betrayed me once again
.I accept some things will never change
,I've let your tiny minds magnify my agony
.and it's left me with a chemical dependency for sanity

Yes, I am falling... how much longer till I hit the ground?
.I can't tell you why I'm breaking down
Do you wonder why I prefer to be alone?
Have I really lost control?

,I'm coming to an end
.I've realised what I could have been
,I can't sleep so I take a breath and hide behind my bravest mask
.I admit I've lost control
دارم بالا میارم روی زندگی با تمام ِ آدماش!
بس نیست؟
نه، جدی!
بس نیست؟
...
درست است که ترسو هستم و خیلی چیزهای دیگر، ولی برای ِ تمام ِ "ای کاش زودتر بمیرم" گفتن هایم دلیل دارم. به کسی هم ربطی ندارد بزرگ و کوچک بودنشان.

Saturday, January 17, 2009

damn

لعنت به من. لعنت به من ِ کم صبر. لعنت به من ِ زود رنج. لعنت به من ِ حساس.
لعنت. لعنت. لعنت.

Friday, January 16, 2009

باید در یکی از همین روزها مهر را پیاده بالا بیایم. نفسم بگیرد و چند قدم به چند قدم بایستم.
انگار دارد همه چیز یادم می رود! حتی همین نفس تنگیهای همیشگی را!
درست آمدی. طبقه ی سوم همین جاست.
تنها یادت باشد شرط ِ ورود بی کفش وارد شدن است. ما هنوز آنقدرها با فرهنگ نشده ایم که بگذاریم هر که هرطور دلش خواست وارد ِ زندگیمان شود!
همه جا هستم. حتی زیر ِ پنجره ی اتاقت. درست همان وقتها که فکر می کنی کسی صدای ِ اشکهایت را نمی شنود، من آن پایین هی خیس می شوم.
من از اینکه اتاقت تنها یک پنجره دارد خیلی خوشحالم.
راستی حواست به کاکتوست بیشتر باشد! حالش انگار خیلی خوب نیست ... !
بعداً آمدند/ کبوترها/ نشستند کنارمان/ روی نیمکت/ نمی ترسیدند/ نه از چشم های تو/ نه از دست های من/ نه از دروغ های ما.
پ.ن: از نویسنده ای به نام سعید.

Wednesday, January 14, 2009

می گویند انگار در دلم دارند رخت می شورند!
.
حالا تو فرض کن پیرزنی را -از همین ها که چادر به کمر می بندند- در وسط ِ یک حیاط. در یک هوای ِ زمستانی ِ سرد که سوز ِ برف دارد –سرمای استخوان سوز که می گویند جای ِ نوشتنش دقیقا همین جاست!- یک سبد رخت گذاشته کنار ِ دستش برای شستن. شیر ِ آب را باز کرده تا تشتش را پر کند. آب سرد ِ سرد است. لباسها را یکی یکی توی تشت می ریزد. خیسشان می کند. پودر می ریزد و شروع می کند به چنگ زدن. هی مشت می دهد و مشت می دهد. کف نمی کند. پاک نمی شود. هی پودر می ریزد و هی مشت می دهد. هوا سرد است. لباسها زیاد. چرکیها نا تمام. دستانش سرخ ِ سرخ. بی حس شده انگار. لباس می ریزد و مشت می دهد. پودر می ریزد و به سیاهی ِ آب نگاه می کند و تمیز نشدن ِ لباسها. هوا سوز ِ برف دارد. لباسها زیادند. پیرزن ِ چادر به سر اما فقط مشت می دهد. حالا تو فکر کن آن وسط یک کلاغ هم بیاید و گند بزند به همه چیز. اما خیالی نیست، چرا که پیرزن هنوز که هنوز است هی مشت می دهد. انگار کار ِ دیگری بلد نیست جز مشت دادن!
پیرزن آب ِ تشت را خالی می کند. زیر ِ همان شیر با آبی که دارد کم کم یخ می زند از سرما یکی یکی لباسها را آب می کشد. کسی را هم ندارد که لباسهای آب کشیده شده را از دستش بگیرد و روی طناب پهن کند. هی آب می کشد و پهن می کند. هی پاهایش خیس می شود و دستانش سرخ. هی سوز ِ سرما وجودش را می گیرد. آب می کشد و پهن می کند. آب می کشد و پهن می کند. آب می کشد و پهن می کند. تمامی ندارد. یعنی هیچ وقت تمامی ندارد. نه شستن، نه مشت دادن، نه آب کشیدن، نه هیچ چیز ِ دیگری. وقتی پاک شدنی هم در کار نباشد دیگر چه به این حال و روز!
.
تمام ِ این ها می شود وصف ِ حال ِ دل ِ من.
حالا شاید بهتر باشد که بنویسم: انگار در دلم دارند رخت می شورند!

Tuesday, January 13, 2009

دارم به خودم فکر می کنم و به تو. درست وقت ِ خداحافظی ِ آخر. درست همان وقتی که چشمانت پر از اشک شد. همان وقتی که لبانت لرزید. همان وقتی که نگذاشتی آن اشکها بریزند و بشکنی. همان وقتی که سردت شد. همان وقتی که دستهای هم را گرفتیم. همان وقتی که انگار دلمان می خواست بماند و تمام نشود. همان وقتی که ترسیدی. همان وقتی که در را بستی و فهمیدم امروز تمام شد برای ِ من. همان وقتی که سنگ ِ جلوی در را داشتی با پایت کنار می زدی. همان وقتی که ایستادی تا بروم. همان وقتی که از روبرویت گذشتم. درست همان وقتی که برایم بوس فرستادی در هوا.
دارم به خودم فکر می کنم و به تو. دلم خواست برگردم و در آن تاریکی ِ شب، زیر ِ پنجره ی اتاقت بایستم و فریاد بزنم آهای تو، چقدر حال و روزت را می فهمم . . .
...
و بی هوا همه چیز روانه ی روزهایم می شود. همه ی خاطرات ِ خاک نگرفته و کهنه نشده ی روزهای ِ نه چندان دور ِ گذشته. یا شاید بهتر باشد بگویم دیروز! . . .

Friday, January 09, 2009

آرام و بی صدا باز آمدی . . .
بزرگ شده ای؟
بزرگ شده ای؟ به اندازه ی چند سال؟ یک سال؟ دو سال؟ ده سال؟ پیر شده ای یا بزرگ؟ یا که اصلا هیچ، همانی ماندی که بودی؟ قدت چه؟ بلند شده ای؟ یا هنوز همان چهار انگشت فاصله باقی مانده است برای رسیدن ِ من به تو! یادت هست دعوای ِ همین چهار انگشت را! که تا می گفتم قدت آنقدرها هم که فکر می کنی بلند نیست! چهار انگشت که فاصله ای نیست! سریع صدایت را بلند می کردی که چهار انگشت با دستان ِ من، نه دستان ِ کوچک ِ تو!
هنوز هم دعوا می کنی؟ هنوز هم وقتی کسی می پرسد چشمانت چه رنگی است می گویی نمی دانم؟ هنوز موهایت را کوتاه ِ کوتاه می کنی؟ هنوز کیفت را کج می اندازی؟ هنوز دلت سفید و سیاه می خواهد؟ هنوز احساست پر رنگ است و منطقت خاکستری؟ هنوز آب نبات ِ چوبی ِ نارنجی را بیشتر از قرمز دوست داری؟ هنوز ونس های سیاه و سفیدت را داری؟ کانورسهای سیاهت را؟ هنوز زمستانهای سرد بی شال بیرون می آیی؟ هنوز هم باران ِ بی چتر را دوست داری؟ هنوز آبی را بیشتر از سیاه دوست داری؟ هنوز هم دلت برای ِ نوشتن روی کاغذ ِ کاهی تنگ می شود؟ هنوز هم روی ِ خط نوشتن را کار ِ عاشق ها می دانی؟ هنوز دور تا دور ِ اتاقت پر از مدادها و کاعذهای ِ رنگی است؟ هنوز کوتاه می نویسی و گرم؟ هنوز هم یادت می رود که باید یک روزی یک چیزی به یک کسی بدهی؟ هنوز هم راستگویی؟ هنوز هم مهربانی؟ هنوز هم تمام ِ حسابها با توست؟ هنوز هم ستاره ها را بیشتر از ماه دوست داری و ماه را بیشتر از خورشید؟ هنوز زندگیت شب است؟ هنوز عصرها برایت دلگیر است و شب ها خود ِ زندگی؟ و هنوز و هنوز و هنوز .
. . .
یادم می آید که می گفتی دلت می خواهد وقتی که گم می شوی برای پیدا کردنم همه جا را زیر و رو کنی! زیر ِ تختت، لای ِ کتابهایت، توی گوشیت، روی میزیت، درون ِ جیبهای شلوارت، لای ِ موهایت، بین ِ نوشته هایت، یا چه می دانم بین ظرف چرک ها، لای ِ جوراب ها، بین ِ ترکهای دیوار اتاق، لا به لای کاغذ پاره ها و عروسک های زخمی، لا و بین و تو و زیر و روی خیلی چیزها، خیلی خیلی چیزها . . .
اما یادت می آید که همیشه آنقدر رو بوده ام که نیازی به اینهمه گشتن نبوده است. تا دست دراز می کردی می پریدم روی دستانت. تا چشم باز می کردی می شدم اولین تصویر ِ روزت. تا قدم از قدم بر می داشتی می خوردم به پایت. که آهای. دنبالم نگرد. اینجایم.
ولی امروز که پس از یک گم شدن ِ طولانی، بی صدا تر از همیشه باز پیدایت شد. نظرت عوض شده. می گویی چه خوب که وقتی من گمم تو پیدایی. وقتی پیدا می شوم تو پیدایی. وقتی هستم و نیستم تو همیشه پیدایی.
دلم برایت تنگ است. ولی نمی خواهم ببینمت.
یکهو برای ِ هم می زنیم: پیر شده ام . . .

پ.ن: خسته ای. این را می شود از لحن ِ حرف زدنت فهمید. باید کمی بخوابی.
چشمانت که می خواهد آرام روی ِ هم رود دستانم را محکم می گیری، فشار می دهی، دردم می گیرد، روی چشمانت می گذاری و می گویی حالا که پیدایم شده گمم نکن. دستانم را می کشم و از اتاق بیرون می روم. می روم تا کمی نفس بکشم و یادم نمی آید تا به حال گمشده باشم. نه برای ِ تو، نه برای ِ هیچ کس ِ دیگری.
تو داری اشک می ریزی. برای ِ چه اش را شاید حتی خودت هم ندانی ! . . .

Saturday, January 03, 2009

دخترک بی اعتنا به نگاه ِ آدمها و بوق زدنهایشان، با سرعت ِ 110 کیلوتر در ساعت در لاین سرعت به مسیر ِ بی هدفش ادامه می دهد. پنجره ها را بالا کشیده و صدای ضبطش را زیاد کرده است. که هیچ نشنود از دنیای ِ سرد و بی روح ِ بیرون. که تنها برای ِ خودش باشد و افکاری که سردرگم بسویش حمله می آورند و هی پایش را شل و سفت می کنند روی پدال ِ گاز. دخترک گاهی که ماشین ِ پشتی با چراغ زدنهای ِ بی وقفه، دیوانه اش می کند و وقتی میفهمد فایده ای ندارد، می آید تا از راست سبقت بگیرد و برای چند لحظه ای هم که شده با سرعت ِ دخترک همپا می شود و شروع می کند به حرف زدن! سرش را می چرخاند و خیره به لبهایی می شود که مدام بالا و پایین می روند. آنوقت هر چه را که دوست دارد می شنود. و لذت می برد از این کار. اینکه می تواند هر چه بخواهد بشنود از آن باز و بسته شدن ِ لبها. از آن حرف ها. از آن اخمها و لبخندها.
دخترک وقتی به اولین چراغ ِ قرمز می رسد شیشه ها را پایین می کشد، صدای ضبط را کم می کند و از اولین گل فروش ِ سر ِ چهار راه یک دسته نرگس می خرد و دور می زند. دور می زند تا باز ادامه دهد به زندگی ِ روزمره اش.
باد که لای ِ موهایش می دود می خندد. می خندد و یادش می آید که زیر ِ پایش پدال ِ ترمزی هم هست ...
سخت شده ام. سخت نه به معنای ِ سفت شدن. نه به معنای ِ بیخیال شدن. نه به معنای ِ محکم شدن. نه حتی به معنای ِ استقامت و پایداری. نه نه. اینکه می گویم سخت شده ام تنها به معنای ِ دیر پذیرفتن است. به معنای ِ عدم ِ اطمینان. به معنای ِ یکهو زیر ِ همه چیز زدن. به معنای ِ بی رنگ شدن ِ همه چیز در آن ِ واحد. به معنای یکهو دوست دشمن شدن.
...
حرص می خورم. این روزها بیشتر از همه ی سالهای عمرم عصرها که خسته از سر ِ کار برمی گردم با مادرم حرف می زنم. حرص می خورم و شاید دروغ نباشد که بنویسم و بگویم حرفهایم با اشک همراه است و اشکهایم با حرف. اینکه هی هر روز خالی شوم و باز فردا پر، عذابم می دهد. اینکه هر روز خودم را آرام کنم تا فردا باز بتوانم کنار بیایم با تمام ِ تلخیها و آدمها و حرفها و کارها مرا از پای در می آورد. آبم می کند. حرص می خورم. لاغر می شوم. اعصابم بهم می ریزد. زشت می شوم. مریض می شوم. خوب نمی شوم. گریه می کنم از خوب نشدنم. آنوقت مادرم هی باید آرامم کند که تو خوبی. فشار ِ روزها اینگونه ات کرده است. هی بالا و پایین رفتنهای ِ هر روزه ات دلیل ِ خوب نشدنت است. آنوقت وقتی می گوید به کمی استراحت نیاز داری صدایم را بلند کنم که چگونه! از کجا زمان بیاورم برای ِ کمی با آرامش خوابیدن! برای ِ کمی راه رفتن! برای ِ کمی به هیچ چیز فکر نکردن!
حرص می خورم. فکر می کنم. حساسیت نشان می دهم.
انسان در رنج آفریده شده است! لزومی به گفتن ِ این حرف نبود برای اعلام ِ ختم ِ جلسه! من که داشتم می رفتم خودم!

Friday, January 02, 2009

و امشب،
همین امشب،
یک سال به عمر ِ این فرسوده تر اضافه خواهد شد ...
.
.
.
برای زیز به بهانه ی تولدش :-)

Wednesday, December 31, 2008




شاید روزی همه چیز به خوبی تمام شود. شاید.

Monday, December 29, 2008

زندگی مانند هوای ِ این روزهای تهران شده است.
خطرناک/ آلوده/ غیر مجاز....

Friday, December 26, 2008

خب منم خسته می شم! میفهمی!؟

Wednesday, December 24, 2008

چیک چیک چیک چیک
چیک چیک چیک چیک
چیک چیک چیک چیک چیک چیک چیک چیک
چیک چیک چیک چیک
چیک چیک چیک چیک چیک چیک
چیک چیک چیک چیک
.
.
.
.
کاش بند نیاد!
هنوز های ناتمام!

Monday, December 22, 2008

a day after the fair

عالی بود.
درست به اندازه ی همان دویست تومانی که پسر ِ پشت ِ میز دخترک را دوان دوان فرستاد به سراغمان. که پول کم دادید. درست به اندازه ی همان دویست تومان.
دلخوشی هایمان اندک اما چه شیرین شده. حواست باشد. فراموششان نکنی ها.

Agony*

تنها بدان همه چیز خوب شده است. همه ی فکرهای من. و این خوب است. اینکه هنوز دارمت. هنوز گاهی که چشمهایم را می بندم و دلم صدای نفسهایت را می خواهد، می شود که باشی. می شود که باشی و بلند بلند برایم نفس بکشی. می شود یک مسیر ِ طولانی را با تو گفت و خندید. می شود هنوز تا نمی دانم کی ای که دوست دارم ندانم! داشته باشمت. می شود. می شود. هنوز می شود.
پ.ن: یک نامه ی کوتاه به دوستم.

Wednesday, December 17, 2008

جنابِ آقای خدا،
میشه تو برنامه ی مدون ِ چهار سال ِ آیندتون به جای گزینه ی یه روز خوب، یه روز بد! چند تا آیکون ِ دیگم اضافه کنید؟
مثلاً: دو روز خوب، یه روز بد! یا دو روز بد، یه روز خوب! یا اصن هیچ کدوم! درهم برهم و بهم ریخته!
در حدِ یه پیشنهاد بود!

Agony

زندگی طعم ِ درد می دهد.
گفتم شاید خواب، امروز را تمام کند برایم! خوابیدم. و تمام کرد. تمام ِ امروز را. برایم.
رسیدم خونه. بغض کردم. صدام لرزید. اشکام ریخت!
مامانم یه لحظه باورش نشد این منم که دارم حرف می زنم و گریه می کنم!!
آدما چقدر ساده دل میشکنن! . . .

Tuesday, December 16, 2008

وقتی برای ِ گفتن ِ یه حرف کلی ذوق می کنی و بالا و پایین می پری،
وقتی برای نوشتن ِ یه حرف کلی ذوق می کنی و خوشحالی می کنی،
وقتی برای زدن ِ یه اس ام اس کلی ذوق می کنی و ذوق داری و احساسات خرج می کنی،
بعد اونوقت از طرف ِ مقابل هیچ فید بک ِ خاصی دریافت نمی کنی، یا مثلا اصلا انگار نه انگار چیزی زده شده، چیزی گفته شده یا چیزی نوشته! دوست داری طرفو بکوبی به دیوار! به همین راحتی و به همین شدت و حدت!
امروز بعد از مدتها، هم من خوب بودم، هم تو ...

پ.ن: کار ِ لادن هم رفت تو قاب :-)

Sunday, December 14, 2008

دو تا آدم چقدر می تونن تهوع آور باشن؟ اصلا حالیتون هست کجایین؟
عجله ای در بلند برداشتن ِ قدمها و تند راه رفتن ندارم. دیر می رسم که دیر می رسم!!
سر ِ کار رفتن مثل دانشگاه رفتن نیست که صبح بلند شی و از زور ِ خواب بگی کلاس ِ صبحو نمی رم یا اصلا امروز و نمی رم!
منم متعهد! خسته ام! بی جنبه شدم!

Thursday, December 11, 2008

Hint

Body Composition Analysis
Body Composition: weight /under – L.B.M /under – S.L.M /under – T.B.M /under – Protein /under – Mineral /under – Body Fat /under
...
Body Type: Low fat/ Low weight
(Weight: 43.0 (-11.2

Tuesday, December 09, 2008

کاش مثل ِ شیر ِ آب بود. وقتی می بستی دیگر نمی آمد.
:-(

Sunday, December 07, 2008

دانه های دلتنگی را یکی یکی می شکافم تا رسیدن به تو.
کاش لباس تنهاییت کوتاه شده باشد!

Saturday, December 06, 2008


سرم گیج میره، بی حس می شم، فشارم می افته و ...
تو روز چند بار اینجوری بشم خوبه؟

Friday, December 05, 2008

. . .

این حرف ِ من ِ تنها نیست. طرز ِ نگاهت عوض شده. طرز ِ حرف زدنت. طرز ِ بی اعتنایی هایت حتی. این حرف ِ من ِ تنها نیست. تو حتی طرز ِ لباس پوشیدنت، طرز ِ موهایت، طرز ِ راه رفتنت، طرز ِ با من بودنت هم عوض شده.
...
می نویسم همه چیز روی ِ اعصاب است. می گویم روی اعصابید همه ی شما. آدم ِ فراموشکاری هم نیستم. قدر ِ بودن ِ با تو را هم خوب می فهمم. ولی داری عذاب می دهی مرا. داری نابود می کنی مرا. داری ذوبم می کنی. و من آدم ِ حساس و زود رنجی شده ام. شاید هم خودت اینگونه ام کرده ای.
همیشه از دیدن ِ آدمهای جدید احساس ِ خطر می کنم. انگار می خواهند چیزی را از من بدزدند. نگاهشان آزارم می دهد. گرچه خیلی هاشان خوبند و مهربان، ولی در نگاه ِ اول سخت خودم را جمع می کنم از نگاهشان. یا دزد در نظرم می آیند یا که رهگذری بی اعتنا. کسی که آمده ببیند و برود. کسی که هر روز و همیشه می آید تا ببیند که ندیده از دنیا نرود. من آدم ِ این دیدارها هم نیستم. ولی اگر اجباری هم باشد همراه ِ ترس است.
آدمهای جدید آمدند و تو را دزدیدند از من. اجبار نگذاشت مثل ِ همیشه با تو باشم. زندگیم شلوغ شد و تو گذاشتی و رفتی. گفتم که خرابم. گفتم که مریضم. گفتم که اینهمه فکر و خیال دارند تمام ِ وجودم را می جوند و اگر فکری به حال ِ خودم نکنم از پا در می آیم. تو که می دانستی چرا!؟ تو که به خیال ِ خودت درکم می کردی چرا؟! چرا گذاشتی و رفتی! حالا نه خیلی دور و سرد. ولی همین که رفته ای چند قدم آنطرف تر از من ایستاده ای غصه دارم می کند. وقتی لبخندت شده برای آن غریبه ی دیروزت و آشنای همیشه ی امروزت درد می پیچد به جانم. وقتی ... . حرف می زنی با من، ولی نمی دانم برای چه؟ اصلا دیگر چرا من؟ همیشه این جایگزین بودنها و آدمهای جدید و تو نباشی کس ِ دیگری هست و اصلا این پایدار نبودن ِ هیچ چیز حالت ِ تهوع می دهد به من! افسرده ام می کند.
بعد از اینهمه درد تنها یک چیز آرامم می کند، اینکه می دانم و از یاد نبرده ام هنوز که آدمها دروغگویند و تلخ. حتی تو با یک دنیا خاطره و خنده و شب بیداریهای با هم.
تنها یک چیز می خواهم از تو. دیگر برایم خبر نیاور. دوست دارم بی اطلاع باشم از همه چیز. این روزها به اندازه ی کافی خسته می شوم. به اندازه ی کافی سرم درد می کند. به اندازه ی کافی نمی رسم به هیچ چیز. کمی بیشتر دور شو از من. برای ِ هر دویمان بهتر است. انگار دارم می برم از تو. اشک می ریزم برای این بریدن و دور شدن. برای این روزهای بی رحم. برای این فکرهای تلخ که می ریزد در سرم و همه اش درست است ...

at rest

آرامش را نمی فهمم. درک کردنش برایم خیلی سخت شده است، وقتی هر روز و همیشه چیزی هست برای بر هم زدنش.
من برایت نگرانم. یعنی خودم هم می دانم هیچ دلیلی ندارد که من نگران ِ تو بشوم ها. ولی نگرانم. همین. خواستم بگویم من هم نگرانت می شوم.

پ.ن: اطمینان دارم که هیچ یک از آدمها بیش از من نگران ِ کسی نمی شوند و به کسی فکر نمی کنند و از کسی یاد نمی کنند. هیچ یک از آدمها. هیچ یک.

Wednesday, December 03, 2008

اینی که اومد، اینی که بارید از آسمون، اینی که ریخت رو سرمون، اینی که خیسمون کرد، بارون نبود!
مگه دلت خواست بری زیرشو خیس بشی؟ مگه دلت خواست مثل ِ اون روزا پاشی بری زیرش قدم زنان یه راه ِ طولانیو راه بری و نفهمی از کجا به کجا رسیدی؟ مگه دلت خواست بری درست زیر ِ آسمون و هی نگاش کنی که چطوری داره باز برات می باره!؟ مگه دلت خواست هدفوناتو بذاری تو گوشتو هی برات بخونه که ...
اصن شد یه لحظه بگی چه بارون ِ پاییزی ِ قشنگی!؟ شد؟
امروز آسمون دلتنگ بود. دلگیر بود. غم داشت. درد داشت. اعصاب ِ هیچیو نداشت. همه ی این حالتاش رو هم صاف منتقل کرد به من! هر چی روز ِ مزخرفم بود دوباره به یادم آورد. مگه ندیدی رنگشو؟ مگه ندیدی حال و روزشو؟ اصن معلوم نبود چشه!
برف پاک کنای ماشینم نمی تونست چرکای این قطره هارو پاک کنه! انقدر که کثیف بود! انقدر که تلخ بود! چشم چشمو نمی دید!! یکی نبود به آسمون بگه وقتی سردرد داری، وقتی دلت پره، وقتی میخوای بالا بیاری، وقتی دوست داری بمیری! آره، بمیری! (خب تو هم حتما به یه جایی می رسی که دلت می خواد بمیری!) چرا روی ما؟ چرا بازی با ما؟ چرا ما رو همبازی ِ خودت انتخاب می کنی؟ هی! با تو ام ها! گوش کن به من! نکن! نبار!
هر کی بگه امروز روز ِ خوبی بود و بارونش معرکه بود و پیاده روی توش می چسبید و پاییز بالاخره یه حالی به ما داد و این چیزا! مزخرف گفته! مزخرف!

Friday, November 28, 2008

still alive

یک صفحه ی خالی باز می کنم برای نوشتن ِ این حرف:
"رد شدن از خیابان و ندانستن از اینکه زنده می مانی تا آنطرف یا که نه!"
تا نیمه های خیابان از میان ِ انبوه ِ ماشینها و ترافیک و سرما و تاریکی ِ شب گذر می کنی. می ایستی. نگاهت می چرخد به آن دورترها که هیچ جنبنده ای نیست برای آمدن و زیر گرفتنت. آهسته قدم از قدم برمی داری. یک قدم. دو قدم. یک موتوری که انگار قصد ِ جانت را کرده است به فاصله ی رسیدن ِ قدم ِ سوم به زمین از مقابل ِ صورتت گذر می کند. نمی ایستی. آه نمی کشی. نه حتی اندکی دادی. به آن طرف خیابان که می رسی، وقتی اطمینان ِ زنده بودن وجودت را پر می کند، یک گوشه ی خیابان می ایستی. تخته از دستت می افتد. کیف از شانه ات. بی حس می شوی. دستت را روی صورتت می گیری. می لرزی. و تا ساعتی گریه می کنی. و دلت می خواهد کسی زنگت بزند که خوبی؟ و مثل ِ همیشه وقت ِ خوبی را برای ِ این دل خواستن انتخاب نکرده ای! خودت را جمع می کنی و راهت را ادامه می دهی برای ِ رسیدن به همان جایی که تنها متعلق به توست.
...

Saturday, November 22, 2008

Maybe for anonymous

گاهی آنقدر دوستت دارم که تنها برای تو بنویسم. آنقدر زیاد که طرز ِ نوشتنم را تغییر دهم. آنقدر که حتی ماه ها برای نوشتن ِ یک جمله زمان صرف کنم. که مطمئن شوم با خواندش لبخند می زنی به من. و تو نمی فهمی. یعنی نمی دانی. یعنی نمی توانی که بفهمی و بدانی. یعنی من نخواستم و نمی خواهم. یعنی اصلا تصورش را هم نمی توانی بکنی. یعنی...
آخ. درد دارد این نداستن و نفهمیدن. این نخواستن و نفهماندن. این نباید و باید. این بوی ِ عطر ِ تو. این هیچ وقت نفهمیدن شاید بیشتر. این هرگز درک نکردن خیلی بیشتر. آخر از کجا باید بفهمی! حق با تو. ولی بدان این نوشته هم بهانه اش تو بودی. تویی که قرار است هیچ وقت هیچ نفهمی از هیچ چیز.
تنها بدان این دوست داشتن و نوشتن و فهمیدن و نفهمیدن عشق نیست. دیوانگی ندارد. یک چیز ِ آرام است. خوب است و تمامش با نوشتن ِ من و خواندن ِ تو و گاهی حرف زدن با تو تخلیه می شود. نه بیشتر نه کمتر.

like real friend

چقدر آرام و بی صدا. تلاقی ِ چشمانم با تو انگار تمام ِ آرامش ِ دنیا را روانه ی وجودم می کند و تو چه خوب می فهمی اینرا...
امروز پس از آنهمه سال نبودنت باز آمدی و نشستی کنار ِ من. کنار ِ همان گلدان ِ شمعدانی که برایم هدیه آوردی. کنار ِ آنهمه سال خاطره. کنار ِ من و توی سالهای ِ نه چندان دور ِ گذشته. خواستی بشویم همان قدیمیها. از همان لبخندهای پررنگ نثار ِ هم کنیم و صدایمان باز بپیچد در گوش ِ زمان که دوباره حرصش بگیرد و دعوایمان کند که آهای شما دو تا! باز چه تان شده! آدم نشدید هنوز!؟ و ما از سر ِ لجبازی هم که شده هی ادامه دهیم به دیوانگی هایمان!
آمدی و نشستی. درست روی ِ همان گل ِ صورتی و بنفش ِ کف ِ اتاق. بی آنکه بدانی آدمها چقدر ساده می توانند عوض شوند. حتی من. حتی تو. و شروع کردی به خندیدن. اما من نخندیدم. چرا که دلیل ِ خندیدنت را برایم نگفته بودی! شروع کردی به گریستن! باز مات و مبهوت نگاهت کردم. آرام کنارت نشستم. مثل ِ قدیمها دستهایمان باز شد برای هم. شدیم یک من. اما انگار خیلی دور از هم. گفت تو هم؟ آنجا بود که برای دومین بار روی اسمت یک خط ِ قرمز کشیدم و باورم شد هنوز آدمهایی هستند که هیچ گاه تغییر نمی کنند. گوشه ی دفترم نوشتم ریل فرند یعنی تو. یعنی یک سوال. یعنی فهمیدن به همین سادگی. یعنی چشمان ِ هنوز قهوه ای رنگ ِ تو. یعنی موهای ِ بلندت. یعنی بودنت با فرسنگ ها فاصله. یعنی من و توی امروز در این گوشه ی اتاق و مرور ِ یک عمر خاطره.
و تو باز رفتی تا آمدن ِ دوباره ات در گذر ِ بی رحم ِ زمان نویدگر ِ یک باور ِ دیگر باشد برای من...
تمام ِ دیروز به کنار. اون چند دقیقه ی مونده تا پارک وی، آخر ِ شب، تنها، هوای بارونی، یه جفت کانورس ِ خسته با بندهایی که داشت باز می شد و صدای نفس نفس زدنهایی که هر عابریو متوجه خود می کرد. نمیشه فراموشش کرد و براحتی ازش گذشت...

پ.ن: دارم زیادی بهش فکر می کنم و حساسیت نشون میدم و این هیچ خوب نیست! داره آزار دهنده میشه کم کم! کلا باید از تمام ِ حساسیت هام کم کنم!

Thursday, November 20, 2008

It's been 3 years

4 سال گذشت از مکتوب نویسی های من و 3 سال از واگویه های من.
دریمز تو یو سال ِ چهارمش را آهسته تر قدم بر می دارد، هر چند که راه رفتن را خوب یاد گرفته است!

Wednesday, November 19, 2008

Humm

می نویسم برای خودم. آرام و بی صدا. می گذارم ساعت از نیمه های تاریک ِ شب هم بگذرد. وقتی مطمئن می شوم که آدمهای نزدیک به خوابهایی عمیق فرو رفته اند. آنوقت بلند می شوم و راه می روم. از تمام ِ راههای موجود گذر می کنم. درها را باز و بسته می کنم. چراغ ها را روشن و خاموش. شاید حتی پنجره ها را باز و بسته! نمی دانم! همه کاری می کنم برای این اطمینان. که دیگر کسی خیال ِ بیداری ندارد. آنوقت می نویسم برای خودم. از خودم.
نه تلخ. نه شیرین. نه اغراق آمیز. نه بیهوده و واهی! از خود ِ همین حوالیهای نزدیکم می نویسم. از خیلی قبل تر از وقتی که چشمانم رنگ ِ خستگی به خود گرفت. درست از همان روزی که باران آمد و من خندیدم و حافظ هدیه گرفتم.
سه نقطه می گذارم و خودکار از دستم می افتد...
سالهاست دلم می خواهد بنویسم (I hate you) آنهم سه بار! حالا نوشتمش! اما یک بار! حالا بفهم دلیل اینهمه مخفی کاریها و استرسهای مرا، که نکند کسی بیدار باشد و بیاید و بخواند و بفهمد و ...

Monday, November 17, 2008

هنوزم دارم می لرزم از ترس ...

:-)

270 بار خوشحالی.

...

قشنگ یک سوم ِ حرفامو می نویسم، یک سومشو قورت میدم، یک سوم ِ باقیماندشم می ریزم بیرون!
که یک سوم ِ آخر معمولا همین تعارفات ِ روزمره هس یا اون وقتایی که کم میاری!
به طبع این نسبت و تقسیم بندی برای هر کسی متفاوته!

Friday, November 14, 2008

یه عالمه حرف و روز و اتفاق ِ ننوشته.
وقتی دست می کنه تو کیفشو زیر ِ بارون ِ پاییزی که انگار قراره تمام ِ اشکاشو امروز بریزه رو سرمون! حافظشو در میاره و میگیره طرفتو میگه این برای تو! دقیقا باید چی کار کنی؟ حافظ ِ خودشو! حافظیو که یه عالمه ساله داره! حافظیو که وقتی دلش می گرفته می برده حافظیه و بازش می کرده و ...
به این آدم دقیقا باید چی گفت؟
... :-*

پ.ن: با خیلی روز تاخیر!

Monday, October 27, 2008

!? why

کسی هست که از من بیشتر نقاشیو دوست داشته باشه!؟
چهاردهم تیرماه ِ هزار و سیصد و هشتاد و هفت. استاد یه پیرزن ِ زشت بهم میده که بکشم! بدم میاد ازش. دوسش ندارم! یه هفته هی نگاش میکنم شاید از یه چیزیش خوشم بیاد! ولی نمیاد! پنج شنبه میگم دوسش ندارم! استاد یه پیرزن ِ سخت تر ولی بهتر بهم میده! شروع میکنم به کشیدن. باید برای نمایشگاه بکشمش. باید اونقدر خوب بکشم که ... ! همزمان سوفی هم تو دستمه. هنوز که هنوزه تموم نشده! یعنی باید دو تا کارو با هم ببرم جلو. سوفی عشقمه و پیرزن باید یه کار ِ تاپ از آب در بیاد. من خیلی وقت روی کارام میزارم. باید تمام ِ جزئیات مثل ِ خودش بشه! من برای کشیدن ِ پلیور ِ سوفی دونه دونه نقطه های روی پلیورشو شمردم و کشیدم! حالا بیا و بگیر تا آخرش!
تازه چند روز از آخرین امتحان ِ ترم ِ آخر ِ دانشگاهم گذشته. استراحت؟ واقعا معنیشو نمیفهمم. باید کار به نمایشگاه برسه. منم دستم کند! پس همه چیز تعطیل! مسافرت؟ در حد ِ یکی دو روز اونم با کلی استرس و غر که زود برگردیم! خسته شدم! کار دارم! نقاشیم مونده! هی جو ِ منفی میدم به همه! هر جا که هستیم زود راهمونو کج میکنیم به سمت ِ تهران!
یه ذره خوشحالم. دارم یه عالمه از وقتمو صرف ِ چیزی میکنم که عاشقانه دوسش دارم. یه کم از درس و دانشگاه و استاد و نمره و امتحان فاصله گرفتم و این آرومم میکنه! یعنی به ظاهر اینجوریه و من راضی از این شرایط.
کارم ولی هیچ خوب پیش نمیره! گاهی روزی هشت ساعت میشینم پای نقاشیم ولی انگار نه انگار چیزی کشیدم! دپرس میشم! خسته میشم! میریزم بهم رسما!
وارد ِ کلاس که میشم. روی کارمو که برمی دارم. استاد نگا میکنه میگه باز که هیچی به هیچی! اونوقته که دیگه کم میارم! شاکی میشم!
بیشتر ِ وقتمو میذارم روی سوفی! تموم میشه بالاخره! عشق ِ من میره روی دیوار و همه تعریف میکنن ازش! ولی جز مامانم که بهش میگه عروسک هیچ کس نمیفهمه سوفی برای من یعنی چی! من چقدر از زندگیمو صرفش کردم! خوشحالم که دقیقا بعد از یکسال تموم شد.
از همه چیزم زدم! تا همین امروز که دارم اینارو می نویسم حدود ِ هشت ماه میشه پامو تو سینما نذاشتم! درست از بعد از جشنواره! با دوستای دانشگام دسته جمعی بیرون نرفتم! هر کی باهام قرار میذاره میگم نقاشیم عقبه و وقت کم! نمیتونم! نمی تونم! ن م ی ت و ن م!
دوستم زنگ زده میگه یکشنبه و دوشنبه و پنجشنبه که کلاس نقاشی هستی! شنبه و چهارشنبه هم که میگی کار نکردی و باید بشینی کار کنی! میمونه یه سه شنبه که اونم من نمی تونم!
خسته ام. من خیلی خسته ام.
حرف ِ ارشد هی میاد و میره! چی کار می خوای بکنی؟ نقاشی که تفریحه! باید در حد ِ یه فان باشه برات! به فکر ِ یه چیزه دیگه باش! باشه! اگه رشتتو دوس نداری یه چیزه دیگه! ولی بخون! حیفه! تو که شهید بهشتی خوندی چرا! تو که سراسری بودی چرا! تو واسه اینهمه وقت گذاشتن سر ِ نقاشی ساخته نشدی! هزار ساعت میشینی یه نقطه میکشی که چی!؟ یا تند بکش یا بزار کنار! ببینم امتحان ِ ارشد کی هست؟ چی؟ دخترتون امسال کنکور نمیده؟ یعنی چی؟ یه رشته دیگه؟ برای چی؟ دوس نداره؟ که چی؟ کار چی؟ رفت دوس نداشت؟ آخه واسه ی چی؟ اصن دنبال ِ چیه؟ نمی دونین؟
تو این دوره زمونه لیسانس مثل ِ دیپلم می مونه! اگه امسال امتحان نده از سرش میپره ها! سال ِ دیگه مصیبته ها!
...
نمایشگاه دو ماه میفته عقب! من همچنان کند میرم جلو! موهاشو نگا! وای چه خوب شده! بینیشو ببین! عزیزم! عاشقشم! صورتش حرف نداره! دستاش انگار از تو کاغذ زده بیرون! وای چطوری اینهمه چروکو کشیدی؟ چشات چطوری اینارو می بینه؟ محشره الاغ! محشره!
یه صبح تا شب فقط یه گل از پیراهن ِ پیرزنمو میکشم! فرداش سر ِ کلاس استاد کف میکنه! لادن میگه دیوونه این گل ِ روی لباسه! نباید که اینقد طبیعی باشه! واسه تو داره از تو لباس در میاد!
استاد همیشه میگه نرگس عالی میکشه! چشاش خیلی خوب میبینه! کارش یکی از بهترین کارا میشه! ولی دستش خیلی کنده! اگه تند بشه چی میشه! اینارو میگه و باز روز ِ بعد و روزای بعد همش به این میگذره که تو مگه تو خونه چی کار داری که اینقدر کند میای جلو!
دلم برای مامانم میسوزه! یه ماه اونقدر بهم گفت و گفت تا یه روز بالاخره باهاش رفتم خرید! اونم چند ساعت فقط!
من رسما از همه چیزم گذشتم برای اینکه کارم به نمایشگاه برسه! برای اینکه بگم منم میتونم تو یه چیزی بهترین باشم! برای اینکه دلم می خواست به همه بفهمونم نقاشی عشق ِ منه و من توش موفق شدم! ولی آخه به چه قیمتی! من تو این مدت به هیچی ِ دیگه ای فکر نکردم! حتی به فردای ِ تموم شدن ِ نمایشگاه! که چی کار میخوام بکنم!
چه فکرایی تو سرم بود! چه جاهایی قرار بود باهم بریم! چه کلاسایی قرار بود با هم بریم!
من چقدر خوبم. من چقدر بدم. من چقدر پر جنب و جوشم. من چقدر ساکتم. من چرا اینقدر متغیرم آیا؟
مامانم میاد میشینه پیشم میگه! نرگس، من موندم تو چجوری دو ساعت میشینی روی این صندلیو فقط نقاشی میکنی! من موندم توی ِ کم صبر و اینهمه صبر! توی شلوغو اینهمه سکوت! تویی که یه جا آروم نمیگیری و یه روز از صبح تا شب توی این اتاق! به یه دنیا تناقض که میرسه و وقتی یه کلمه حرف از من نمیشنوه راهشو میگیره و میره!
اونوقت سر ِ ناهار یهو بی هوا در میاد میگه تو افسرده شدی!
بی اشتها شدم! وسط ِ غذا یهو بی میل میشم و قاشق از دستم میوفته و بلند میشم! اونوقت هی از لاغریه من حرص میخوره که از 41 میشم 41.5 گاهی 42 ولی باز 41 و 41و 41!
مامان دوست دارم من.
حالا نمایشگاه پنج ماه باز افتاد عقب. دلم بدجور دلش گریه میخواد!
اونوقت استاد که میفهمه من چه بدجور یهو ریختم بهم با شنیدن ِ این حرف! که در عرض ِ یک ثانیه قیافم از اینرو به اونرو شد! هی مثل ِ هفته ی پیش از کار ِ رنگ روغنم تعریف میکنه! که یکی اینو بگیره! بیاد تو چهره رو دست ِ همتون بلند میشه! هی میگه بچه چقدر آخه تو تمیز کار میکنی! ولی نمیدونه من و خنده هام ... استاد خسته ام. استاد امروز بدجور ناراحت شدم. استاد سر ِ کلاس حواست نبود اشکام چجوری یهو ریخت پایین. استاد میای به مامان بابام بگی تا اردیبهشت بهم کار نداشته باشن؟
آخه تا کی بهشون بگم تا اول مهر بذارین برای خودم باشم! تا اول آذر بذارین برای خودم باشم! تا اول دی! آخه یعنی چی واقعا!
:((
نرگس دلش میخواد سرشو بکوبه به دیوار! همین و همین.

Sunday, October 26, 2008

پیری به سفیدی مو نیست. پیری به ضعیف شدن چشم و تار دیدن و عینک نیست. پیری به ضعیف شدن حافظه نیست. پیری به مریضی و درد نیست. پیری به کم صبری و غر زدنهای پی در پی نیست. پیری به لرزیدن دست و پا و صدا نیست. پیری به یه گوشه افتادن نیست. پیری به کم وزنی یا چاقی نیست. پیری به خستگی روح نیست. پیری به دندون مصنوعی داشتن نیست. پیری حتی به بالا رفتن سن هم نیست.
پیری به وقتیه که مداداتو از دستت ول می کنی و میگی کار ِ من دیگه تموم شد! به وقتیه که یه لحظه، فقط یه لحظه از ذهنت میگذره که دیگه کاری ندارم که بکنم!
به همین سادگی میبینی یهو چه پیر شدی! در حد ِ فاصله ی افتادن یه کفشدوزک از روی یه قطار چوبی که اسمتو دنبال خودش میکشه!

پ.ن: اینجور پیر شدنها که تعداد دفعاتشم خیلی خیلی زیاده باز خوبه! چون امکان جوون شدنت هست. سرتو بلند می کنی، مداداتو بر می داری و باز شروع می کنی به کشیدن! دو ماه مونده به نمایشگاه! هی کم نیار لطفا!

Saturday, October 25, 2008

باید اعتراف کنیم.

Thursday, October 23, 2008

Converse

وقتهایی که بی حوصله ام، دلم میخواد کانورس پاره هامو بپوشم و راه برم! امروز از اون روزها بود!

Wednesday, October 22, 2008

- ؟
+ نمی دونم!
اگه یه روز به هر دلیلی قرار شد از این خونه برم و دیگه برنگردم! یه نامه می نویسم برای بابام و اینجوری شروعش می کنم:
...
توی این بیست و چند سال زندگی، به جرأت میتونم بگم 70% زندگیم اونجوری گذشت که تو میخواستی. اونجوری گذشت که تو دوست داشتی. اونجوری گذشت که ...
خیلی کارارو نکردم. خیلی جاهارو نرفتم. خیلی چیزارو نگفتم. خیلی چیزارو ننوشتم. با خیلی کسا آشنا نشدم. و خیلی چیزای دیگه!
گله ای نیست. یا حتی ذره ای شکایت.
فقط خواستم بدونی اون اعتمادی که بهم داشتی رو سعی کردم هیچ وقت خرابش نکنم. حداقل نه زیاد! چون اینقدر برام با ارزش بود که زندگیم رو بر مبنای اون ببرم جلو! چون دوست داشتن ِ تو با همه ی آدما فرق داشت برام. چون تو بابا بودی. چون تو همیشه بودی. چون نمیشد بی اعتنا از نگاهت گذشت!
و ممنونم ازت. از اینکه بودی و نذاشتی خیلی جاها برم، با خیلی کسا آشنا بشم، خیلی چیزا بگم، خیلی چیزا بنویسم و ...
آره. ازت ممنونم برای تمام این نذاشتنا!
حالا به جایی رسیدم که اگه تو هم نباشی خیلی کارارو نکنم. پس باید رفت. به همین زودیها. یه جای دور. برای یه مدت زیاد.

Saturday, October 18, 2008

تو لاک ِ خودمم.

Wednesday, October 15, 2008

باران با قدمهای من و یاد ِ تو چه خوب بازی می کند ...

Wednesday, October 08, 2008

از دیروز تا حالا، یه پرنده ی سفید ِ قشنگ اومده توی بالکن ِ خونمون. درست روبروی پنجره ی اتاق ِ من. از جاشم تکون نمی خوره!
امروز صبح رفتم براش آب و غذا گذاشتم. داره می خوره. دوسش دارم! هی اینور و اونور و نگا می کنه! وقتی می بینه خبری نیست آروم نوکشو میاره پایین و شروع می کنه به خوردن ِ دونه ها!
حس ِ خوبی بهم می ده این پرندهه، که نمی دونم از کجا یهو پیداش شد و خیال ِ رفتنم نداره انگار!

Tuesday, October 07, 2008

رو حالت pending گیر کردم. بالاخره یا fail میشم یا deliver. خیلی فرقی نمی کنه!
"یک ماه از من و توی با هم ..." را می خوانم. برای نمی دانم چندمین بار. حالم را خوب می کند. آنقدر که لبخند می زنم به خدا.
اینکه همیشه اولین قربانی وبلاگمه خب کاملا طبیعیه! ما مدتهاست با هم کنار اومدیم :-)

Sunday, October 05, 2008

همین.

Saturday, October 04, 2008

تقصیر کار نبودم، ولی آنقدر رنجیده خاطر بودم که پا پیش بگذارم!
عقربه ی ترازو دارد به عدد چهل نزدیک می شود!
آدما پر توقع شدند. باید کشتشون!
دلم برای این جمع سه نفره که همه با هم حرف می زنن و همم حرف همو می فهمن تنگ شده بود.

پ.ن: این حرفتو دوست داشتم.
- خوب میشی. بالاخره تو هم خوب میشی.
+ خوبم. فقط حالم از آدما بهم می خوره. اینم فک نکنم چیزه مهمی باشه!
- دیگه با من بازی نکن. خب؟

- می تونست خیلی بدتر از این بشه!
دلم می خواست نوشته های نادر ابراهیمی را خسرو شکیبایی می خواند. چقدر خوب می شدها.
الآن مدتهاست که دیگه ساعت دستم نمی کنم. و به این باور رسیدم که هیچ فرقی نمی کنه!
این مدام از زمان خبر داشتنو میگم!

Friday, October 03, 2008

For u with o&u


می شود برایت تا صبح نوشت. می شود حتی از صبح نوشت.
می شود برایت از شب نوشت. از وقتی آسمان لباس ِ ستاره ها به تن می کند. از وقتی خورشید جایش را می دهد به ماه.
می شود برایت از سفر به ابرها نوشت. از نسیم ِ خنک ِ بهار. از گرمی ِ تابستان. از برگ ِ زرد ِ پاییز. از برفهای زمستان.
می شود برایت از زندگی نوشت. تو که هستی که می شود تمام روزها و لحظه ها را، تمام ِ ماه ها و سالها را، تمام ِ حتی فصلها را برایت نوشت و باز کم آورد در دوست داشتنت؟
دخترک ِ بهاری؟ عروس ِ تابستانی؟ مادر ِ پاییزی؟ عزیز ِ زمستانی؟
تو که هستی؟
بانوی تمام ِ فصول- خنده هایت به رنگ ِ کدامین برگ است؟ به رنگ ِ کدامین گل؟
قرمزی یا سبز؟ نارنجی ِ پاییز؟ یا سفیدی زمستان؟
جعبه ی مداد رنگیم هم در مقابلت کم می آورد. تو رنگین کمانی. تو تمام ِ سبزهای بهاری در مهربانی. تو تمام ِ قرمزهای تابستانی در دوست داشتن. تو زرد و نارنجی های پاییزی در عشق. تو تمام ِ سفیدی ِ زمستانی در پاکی. باورت می شود گاهی وقتها نگاهت که می کنم یک سال از جلوی چشمانم می گذرد؟ باورت می شود چشمانت آخر ِ دوست داشتن است، خنده هایت آخر ِ زندگی؟

اینجایی. درست در کنار ِ من. دستانت در دستم. نگاهت در نگاهم.
پاییز است. باران می بارد. برای تو. برای وقتهایی که از دست ِ چراهای بی جواب ِ این زندگی فرار می کنی و به این شهر ِ شلوغ ِ بی احساس پناه می آوری. تا خیست کند. تا شاید حواست برود به چتری که باز فراموش کردی با خودت ببری! باران می بارد. نم نم. پیوسته. بی وقفه. اما گاهی. هر از گاهی. همان وقتهایی که درست روز و تاریخ و ماه و سالش با دلتنگیهایت یکی می شود. آنوقت من باز نمی فهمم این باران است که می بارد، یا که تو!

می دانم. بهانه هایم زیاد شده. دلتنگیهایم. ولی چه کنم؟
آخر وقتی همین حوالیها نسشته ای و پرده های اتاقت را کنار زده ای و داری تو هم به باران نگاه می کنی و قطره هایش هی می زند به شیشه و صدایش هی می پیچد در گوشت، بی انصافی است کنارم نباشی و کمی آرامم نکنی ...

تمام ِ این روزها و سالهایم برای تو. تمام ِ حتی این بارانهای ناگهانی و دلچسب ...

Thursday, October 02, 2008

توجه داشتی امروز چیا به من گفتی که!؟

Wednesday, October 01, 2008

می نشینم بر روی صندلیهای ایستگاه ِ اتوبوس ِ نزدیک ِ خانه.
تمام ِ حواسم را می دهم به اتوبوسهایی که جلوی پایم نگه می دارند.
به آدمهایی که هی پر و خالی می شوند.
به صندلیهای بی سرنشین.
به آدمهایی که لای ِ در گیر می کنند از شلوغی!
خسته نمی شوم!
زیر لب هی با خودم می گویم:
کاش دل ِ من هم مثل ِ این اتوبوسها بود. حواسش نبود چه کسی را سوار می کند، چه کسی را پیاده. همین سالم به مقصد رساندشان کافی بود.
کاش دل ِ من هم مثل ِ این اتوبوسها بود. گاهی حتی دو طبقه. هی پر و خالی می شد. به یادگاریهایی هم که آدمها روی در و دیوار و صندلیهایش می نوشتند کاری نداشت. اصلا انگار نه انگار کسی آمده است و کسی رفته.
اصلا چه فرقی می کند. من یک اتوبوس شرکت واحدم. با نمی دانم چند سرنشین ِ نسشته و نمی دانم چند نفری هم ایستاده!

پ.ن: تنها حواستان باشد، گاهی ترمزهای بدی می کنم!

?So What

+ خب که چی؟
- هیچی. (بولد/ایتالیک)

پ.ن: این پست مخاطب خاص دارد.

Monday, September 29, 2008

SanjaGh

خودت را سنجاق کردی به من. به روزهایم. به هر روزم.
فرو کردی خودت را درون تنم و حالا بعد از اینهمه وقت خیال رفتن زده به سرت.
من بمانم و جای دو سوراخ و نگاه ِ هر روزه ام به جای خالیت!
بی انصافی است. تمام ِ این زندگی.

Sophie

عکس سوفی رو انداختم بک گراند کامپیوترم. خب هر وقت روشنش می کنم دلم پر می کشه براش. آخه امروز از تو اتاقم بردمش، زدمش به دیوار ِ تو پذیرایی! هی به جای خالیش نگا می کنم و هی بیشتر دلم می خوادش! اصلش با عکسش خب کلی فرق داره :( فک کنم همین فردا پس فردا برم بیارمش بذارمش باز این کنار پیش ِ خودم! فک کن این کار و بکنم من! نه حالا! اینقدا هم لوس نیستم!

Sunday, September 28, 2008

adicted

معتاد شده ام.
نه به سیگار، نه به شیشه، نه به حشیش، نه به هروئین.
من به لبهای همیشه بسته ی ترک خورده ات معتاد شده ام.

Cut My Hair

قیچی را بر می دارم و خودم موهایم را کوتاه می کنم. دیگر به هیچ کس اعتمادی نیست. یکهو می بینی در عرض ِ یک چشم بر هم زدن کچلت کردند. آدمی است دیگر، اگر این کارها را نکند جای تعجب دارد!
وقتهایی که از دستت ناراحتم و دوست دارم خودم را گم و گور کنم از تو. که ثابت کنم می شود حتی نباشی و خوب باشم! درست همان وقتهایی که با خودم قرار می گذارم نبینمت، زنگت نزنم، اس ام اس ای نباشد، آفی، میلی، چیزی! درست همین وقتا که اگر خیلی هنر کنم به یک روز می رسد! مریض می شوم.
آنوقت است که اس ام اس هایم روانه ات می شود. برایت آف می گذارم. میل می زنم. زنگ ولی نه. دیدار ولی نه. هنوز خیلی زود است که صدایت را بشنوم و چشمهایت را ببینم.
من خیلی زود دلتنگت می شوم. مرا ناراحت نکن. باشد؟

Friday, September 19, 2008

Happy Birthday Sophie


.Sophie is not My painting, it's My Life. My Whole Life


.Dedicated to someone, who loves Sophie as much as I do*

For My Lovely Sophie


برای سوفی عزیزم،

امروز را ثبت می کنم. بیست و هشتم شهریور هشتاد و هفت.
پرت می شوم درست به یکسال ِ گذشته. به گرمای تابستان آن زمان. به زمانی که دلم خواست مداد رنگیهایم را بدست بگیرم و ...
دلم خواست با دستهای کوچکم یک سوفی خلق کنم.
سوفی، دلت می خواهد بشوم مادرت؟ راستی! چقدر دوستم داری دخترک؟ به اندازه ی یک جعبه مداد رنگی؟ به اندازه ی یکسال شب و روز با هم بودن؟ به اندازه ی تمام خنده ها و اشکهای من؟ به اندازه ی تمام بودنها و نبودنهای من؟
سوفی، چه خوب می شناسی مرا عزیزکم. دوست داشتنی ِ آرامم.
مدادهایم را می تراشم. تیز ِ تیز. چشمهایت را می کشم. بلندی ِ موهایت را. لباس بافتنی ِ نازت را. دانه دانه می شمارم تک تکش را. بافتنش آسانتر بود از کشیدن. ولی لذتش نه! که شمردن هر نقطه اش یک دنیا دوست داشتن بود برای من.
سوفی چقدر نزدیکی به من.
چقدر غمگینم من. چقدر دارم خودم را کنترل می کنم که برایت نگریم. تو دختر ِ منی. من مادر توام!
یکسال کم نیست. به خدا کم نیست، یکسال با تو سر کردن. با تو حرف زدن. با تو درد دل کردن. با تو دعوا کردن و جیغ کشیدن. با تو هی این و آن را دوست داشتن. هر خط از تو یک دنیا زندگی است برای من. که می فهمد؟ که میداند؟ که می تواند حتی یک لحظه اش را حس کند؟ مگر می شود؟ نه. نه. نه.
ببینم، اگر یک روز بخواهند زبان باز کنی و برای اینهمه چشم سخن بگویی، چه می گویی؟
وای سوفی. چقدر امروز قشنگتر شده بودی. چقدر قاب عکست می آمد به صورتت. چه خواستنی شده بودی. چه ذوقی کردم برایت.
سوفی، دخترم می شوی؟
سوفی نمی توانم. نخواه بیش از این.دوستت دارم. دوستم بدار.
پ.ن: از کوچیکی تا بزرگی سوفی :-)

Tuesday, September 16, 2008

344

آدم است دیگر، یک وقتهای نمی دانم کی تا کی ای، دلش بد می گیرد. دلش هم که می گیرد به این سادگی ها که ول کن ماجرا نیست. هی می چرخد و می چرخد. هی می کوبد و می کوبد. هی خودش را بالا و پایین می کند. هی شل و سفت. هی ...
آدم است دیگر. از این وقتهایی که نمی دانم از کجا پیدایشان می شوند و تا کی خیال ماندن دارند و مهمان چند وقت ِ ی آدمند، برایش زیاد اتفاق می افتد!
باز آدم است دیگر. چه می شود کرد؟
یعنی آدم است و این وقتها و این تحملها و این کاسه ی صبر لبریز شدنها!
همان بهتر که لپ تاپم را خاموش کنم و بروم دراز بکشم روی تختم و شروع کنم به نوشتن آخرین داستانم روی دیوار ِ تاریک ِ بالای سرم! داستانهایی که هیچ کس نمی تواند بخواندشان. داستانهایی که خودم هم یکبار فرصت خواندشان را پیدا می کنم.
کاش این خانه را هیچ وقت خراب نکنند. کاش این اتاق تا همیشه همینگونه باقی بماند. کاش ...
آدم است دیگر. گاهی زیاد از حد خیالاتی می شود.

پ.ن: اینکه آدم شبها ساعت 2 برود بخوابد ولی تا 4 خوابش نرود مسئله ی مهمی است؟
اینکه هی دارد این مسئله کش پیدا می کند چه؟
البته اینقدر چیزهای عجیب غریب زیاد شده است که این شب بیداریهای من در آن گم است!

Sunday, September 14, 2008

باورت می شود شده ای من، اما جدا از من؟
...
امشب کانورسهایم شده بود قاب عکست. قشنگ شد چقدر. تو، کانورسهای من، خنده ی شیرین ِ دوست داشتنی ات. همه چیزش خوب بود. حتی ستاره هایش!
چه خوب که همه جا را بهم ریختیم امشب با خنده هامان!
به اندازه ی هفت بار امشب را دوست دارم.

Monday, September 08, 2008

Oh My Love- John Lennon

تا صبح جان لنون گوش بدیم؟

Wednesday, September 03, 2008

Me with O&U

روزهای با هم.
دعاهای برای هم.

پ.ن: اینهمه دوست داشتن مبارکمان. :-)

To Hide

هر چه بالا و پایین می کنم، نیست که نیست.
هر چه زیر و رو می کنم، نیست که نیست.
پلک که میزنم یکهو می ریزد پایین.
چشمها هم جای خوبی هستند برای پنهان کردن خیلی چیزها!

Sunday, August 31, 2008

زرد: کسی که هرگز فراموش نمی کنید.

پ.ن: ...