Monday, July 27, 2009

نه همیشه،
گاهی اوقات به سرم می زند.
آنهم درست وقت هایی که شانه نداریم و قرار است مهمان بیاید!
به سرم می زند موهای ِ بلندم را بهم بپیچم.
آخر شما نمی دانید که من چقدر به همیشه و همه جا یکجور بودنم حساسم!
شما نمی دانید که من چقدر پیچیده شده ام،
شما نمی دانید که چقدر پیچیدگی افتاده به جانم.
نه، نه، نمی دانید و من هر چقدر هم که بگویم هیچ فایده ای ندارد!
ظاهر و باطن یکی است دقیقا در اینجاست که معنی پیدا می کند!

Friday, July 24, 2009

. . .

مگر زندگی بدون ِ سیب و انار می شود؟!
انار را که خشکاندید، تو را به خدا حواستان به سیب ها باشد!
در که بسته می شود، من می مانم و اتاقی خالی از نگاه ِ آدمها، حضور ِ آدمها.
من می مانم و مداد رنگی ها و پیرزن- لپ تاپ و آهنگ ها- خودکار و کاغذها- جزوه ها و درس ها و طراحی ها.
من می مانم و آینه ی کوچکی در دست و دلتنگی برای ِ چشمهای پر صدا!
من می مانم و حذف ِ تدریجی ِ آدم ها از روزها.

For u, with o & u

گاهی شنیدن ِ صدای ِ یک آشنای نزدیک کافی است برای امید به زندگی ِ دوباره.
حالا فکر کن کسی پیدا شود و یاد کردنش کافی باشد.
یاد ِ تو کافی است برای ِ من.
صدای ِ تو کافی است برای ِ من.
دیدار ِ تو که هیچ، زندگی است برای ِ من.

Monday, July 20, 2009

خیلی وقته که دیگه نمیتونم آب دهنمو درست قورت بدم!

Hmmm

فرق چندانی نکرده ام!
فقط کمی بزرگتر شده ام و بی اعصاب تر!

Monday, July 13, 2009

Color Galaxy


آدمي كه از خودش مطمئن نيست، به ديگران حسودي مي كنه!
ما نسل ِ " چيزي براي از دست دادن نداريم" هستيم.
يعني در اصل چيزي نداريم كه از دست بدهيم!
بي تو چه سخت مي گذرد روزگار من ..
پيرزن مات و مبهوت جمعيت را نگاه مي كرد و در دلش مي گفت: " ...! "
در دلش گفت و تو در نگاهش خواندي ...

Saturday, June 27, 2009

. .

بیچاره خدا، که این روزها، حتی این همسایه ی روبرویی ِ ما هم صدایش می زند. آنهم نه در دلش که! داد می زند! داد!
بیا خدا جان. بیا این پنبه ها را از من بگیر.
فرو کن توی گوشهایت و مثل ِ من، بیننده ی بی صدای ِ این روزها باش!
تمام ِ این خودخوری ها برای یک برهه از زندگی است.
چراکه دیگر چیزی از این به اصطلاح تو باقی نمی ماند.
آنچه باقی می ماند تویی است بی هیچ آمال و آرزویی در سر!

Wednesday, June 17, 2009

. .

مثل ِ شكر ِ درون ِ چاي، در داغي ِ اين روزها حل مي شوم.

Sunday, June 14, 2009

Damn

واقعا حالم خوب نيست. واقعا كم آوردم. واقعا احساس كمبود مي كنم. واقعا جاي خاليتو حس مي كنم. واقعا به يكي نياز دارم كه همه جوره ساپورت روحيم كنه. فشار عصبي و روحي امانمو بريده. به **** داديد منو در كمتر از يك ماه!
آه. آخ. واي.

Thursday, June 11, 2009

NothingS

خواستم خیلی چیزها بنویسم. نوشتم. ولی باز مثل ِ این چند وقتی که کم هم نیست، زدم همه اش را پاک کردم! که مبادا به کسی بر بخورد. مبادا . . . ولی می نویسم که دارید گریه ام را در می آورید که دیگر اینجا برایم امن نیست. باید هر از گاهی بیایم تک جمله ای بنویسم و فرار کنم. آنقدر گنگ و نا مفهوم که حتی خودم هم آخرش نفهمم که چه شد!
امشب را ولی باید ثبت می کردم. التماس اش را. اشک ِ بعدش را. نه از حرف ها و بحث ها و جدال ها که این روزها زیاد که چه عرض کنم، بی نهایت شده است! نه! آمدم بنویسم که من برای ِ اولین بار به خاطر ِ یک کسی به کس ِ دیگری التماس کردم و بعدش گریه ام گرفت و اصلاً حالم هیچ هم خوب نیست!
- آدم ها در هیچ شرایطی نباید التماس کنند. این را از من داشته باشید!
من گاهی وقت ها فراموش می کنم گذشته ی آدم ها را و اینکه آن ها درست مثل ِ خود ِ من آنقدرها بزرگ شده اند که نشود در بسیاری مسائل با آنها بحث کرد. من امشب به خیلی از چیزها رسیدم! فراموش نمی کنم و هرگز از یاد نخواهم برد. ولی سعی می کنم هر چه زودتر بازگردم به همیشه ام.
این روزها منطق را باید در ِ کوزه گذاشت و آبش را خورد!
آخ.

Saturday, June 06, 2009

Freedom of Choice

برای آقای ِ رئیس جمهور- به بهانه ی انتخابات ِ دهم.
خواستم ننویسم. ولی انگار مقاومت کردن بی فایده است در این روزها که به هر جا سر می زنی جز انتخاب حرف ِ مشترک ِ دیگری میان ِ آدمها یافت نمی کنی!
برای مهندس میرحسین موسوی می نویسم. برای ِ سید ِ سبزپوش ِ آرام.
از همان چند ماه ِ قبل که دیگر معلوم شده بود چه کسانی پا به عرصه ی انتخابات خواهند گذاشت دو گزینه را رد کرده بودم. کروبی و رضایی. اگر خاتمی هم انصراف نداده بود او را هم به این اسامی اضافه می کردم، چرا که در آن هشت سالی که ریاست ِ ایران را بر عهده داشت دیگر دستم آمده بود چه کاره است. آنقدر از او می دانستم که با قاطعیت بگویم به او رأی نخواهم داد. اگر باز هم قرار بود بیست میلیون رأی بیاورد، من ترجیح می دادم در میان ِ آدم هایی باشم که او را نمی خواهند برای ِ چهار سال ِ آینده. او را دوست دارم. از چهره اش گرفته تا مهربانیش. شخصیت ِ دوست داشتنی ِ بی نظیرش. ولی اینها که برای ِ ما ریاست نمی شود. اینها که برای ِ ما رئیس قوه ی مجریه نمی شود. همه ی ما آدمها باید اینگونه باشیم. اگر هم که نیستیم ضعف ِ ما را نشان می دهد. ما کسی را می خواهیم که صلاحیت ِ هدایت ِ کشورمان را داشته باشد. نه اینکه لبخند بزند به ما. بگذریم. خاتمی که انصراف داد. سید ِ دوست داشتنی ِ خوش چهره ی ما. نام ِ موسوی به میان آمد. مهندس ِ سبز. سیدی مهربان که کم از خاتمی نداشت. گفتم چه خوب که آمد. که خواست بیاید. شال ِ سبزش چقدر احساس ِ خوب به آدم القا می کند. باید می گشتم این طرف و آن طرف که بیشتر بدانم از او. شروع کردم به جستجو. هشت سال نخست وزیری در زمان ِ امام. انقلاب و جنگ را لمس کرده است. گفتند استعفا. گشتم ببینم موضوع از چه قرار است. دیدم در زمان ِ ریاست ِ آقای خامنه ای انگار اختلافی میانشان بالا گرفته است. اسامی ِ وزیران را بدون هماهنگی با مقام ِ بالاتر، مستقیم به خدمت ِ امام برده است. حالا قطعا به همین سادگی ها هم که نبوده! ولی از همین چیزها ناشی شده است! پیش ِ خودم گفتم باشد، قبول. دیدم باز یک جایی نامه ای فرستاده برای امام. گفته است دیگر توان ِ ادامه ی جنگ را نداریم. باید دستور ِ توقف دهیم! این را هم گذاشتم کنار. گفتم باید بیشتر گشت. حرفهایش را شنید. خیلی زمان گذشته است و آدمها خیلی تغییر می کنند. سابقه ی همکاری با امام می تواند نقطه ی عطف ِ کارنامه ی او باشد. خواندم. شنیدم. پرسیدم. تا رسیدیم به اولین برنامه ی سی دقیقه ای ِ انتخاباتی ِ او. اسطوره ای که از او ساخته بودم به یک آن شکسته شد. ضعیف ترین حرف هایی را زد که می توانست در سی دقیقه بر زبان آورد. با خودم گفتم: قرار است این بشود رئیس جمهور!؟ نخواستم. آدمی که می خواهد به دومین مقام ِ مهم ِ یک کشور دست یابد، نباید از وقتش به بیهودگی استفاده کند. نباید مسائل ِ دست ِ چندم را به زبان بیاورد. نباید کند باشد. و خیلی نباید های دیگر! ناامیدم کرد. ولی باز دست نکشیدم. رسیدیم به فیلم ِ تبلیغاتیش. به قطع و یقین اگر تنها معیار ِ انتخاب همین فیلم ها بود، بی شک به میرحسین رأی میدادم. در لحظه لحظه های فیلم احساس ِ غرور می کردم. احساس ِ ایرانی بودن. احساس ِ شور و هیجان و نشاط. خواستم که به او رأی دهم. بر خلاف ِ صحبت ِ اولیه اش، فیلمش بی نظیر بود. حتی چند روزی هم دستبند ِ سبز به دست بستم. گشتیم و گشتیم و گشتیم تا رسیدیم به مناظره. چیزی که همیشه گفته بودم در انتخاب ِ من تأثیر ِ به سزایی خواهد گذاشت. از دقیقه ی اول که شروع شد تا لحظه ی آخر تمام ِ بدنم لرزید! ترسیدم. ولی خیلی چیزها دستگیرم شد.
آقای مهندس، من به شما رأی نمی دهم.
شما وقتی صحبت های ِ ده دقیقه ی اول ِ احمدی نژاد تمام شد، قافله را باختید. از چهره ی تان معلوم بود. شما جا خورده بودید. نتوانستید خودتان را جمع کنید. دستتان می لرزید. صدایتان. شما آخر ِ جمله هایتان را بدون ِ فعل رها می کردید. شما از "چیز" خیلی استفاده کردید. شما جواب ِ هیچ کدام از سوال های احمدی نژاد را ندادید. شما حتی جاهایی که می توانستید با یک کلمه جواب ِ او را بدهید هم ندادید. ترسیده بودید؟
من به شما رأی نخواهم داد.
چرا که شما تنها وقتی پای ِ همسرتان به میان آمد کمی به خود آمدید و حرف زدید. جناب ِ مهندس، این برنامه ای که برای ِ شما تدارک دیده بودند نامش مناظره بود. در مناظره سکوت جایی ندارد. اگر اینطور بود هر کدامتان را می بردند گوشه ای و از هر کدامتان جداگانه فیلم می گرفتند!
آقای ِ مهندس، متانت همه جا معنی ندارد. گاهی باید رک جواب داد. اینهمه سکوت و وقار واقعا برای چه؟ واقعا با اینها می شود یک کشور را اداره کرد. اگر انتخاب شدید هم می خواهید همین رویه را ادامه دهید!؟
سید ِ بزرگ، چهره ی جهانی ِ ما ذلیل نیست. کمی عادلانه سخن بگویید. پس از سی سال که از انقلاب می گذرد، آیا این برای ِ اولین بار نیست که رئیس جمهور ِ آمریکا اینگونه با ما سخن می گوید! مذاکره بدون ِ پیش شرط. انرژی هسته ای را حق ِ ملت ِ ایران دانستن و خیلی چیزهای دیگر! در این چند روز تکرار ِ این مواضع از زبان ِ او بارها و بارها نشان از چیست؟ بی انصافی نکنید لطفا. نگویید او این ها را نمی گوید و دارند اینگونه برایمان ترجمه می کنند!
فرهنگ. آقای ِ سبز پوش، وقتی صحبت از آزادی بیان و روزنامه و کتاب به میان آوردید، هیچ دلم نخواست همراهیتان کنم. با اینکه می دانم راست می گفتید. احمدی نژاد هم قبول کرد در حوزه ی کتاب و کتاب خوانی ضعیف عمل کرده است. ولی اگر به من باشد، هیچ برایم فرقی نمی کند این چهار سال با دوره های قبل. کتاب تا آنجایی که می خواستم برایم بوده است. روزنامه تا جایی که خواسته ام برایم بوده است. اعتقاد دارم هر کسی توانسته هر چه می خواهد درون روزنامه ها بنویسد. اعتماد را از همه بیشتر خوانده ام و می دانم اعتماد ِ ملی نگذاشته است جای ِ هیچ حرفی خالی بماند در صفحه هایش. کیهان و همشهری و مابقی هم که همیشه بوده اند. پس نگویید آزادی بیان نداشته ایم. فیلم هم که به گمانم فرقی نمی کند در انتخاب شدن و نشدن ِ شما. که بیشتر به کارگردان برمی گردد. به فیلمنامه. به بازیگر. نویسنده ها اگر خوب بنویسند فیلم ِ خوب هم خواهیم داشت. نمونه اش همین درباره ی الی.. . برای ِ من ِ نوعی که در این سال ها جز جشنواره فیلم ها را جای ِ دیگری نمی بینم فرقی ندارد که چه فیلمی با آمدن ِ شما مجوز ِ نمایش می گیرد یا نمی گیرد. یا چقدر از ممیزی ها در عرصه ی کتاب و فیلم و موسیقی کم می شود. من ِ نوعی در این سطح از زندگی دغدغه ام اینها نیست. اگر کتاب نباشد از گوشه و کنار ِ اینترنت چیزهایی را که می خواهم پیدا می کنم. موسیقی ِ مورد ِ علاقه ام را دانلود می کنم. فیلم ِ مورد ِ علاقه ام را از سی دی فروشی ها می خرم و ...
شما در این مناظره حرف ِ تازه ای برای ِ من و امثال ِ من نداشتید. من در انتخابم تنها خودم را نمی بینم. ولی آنقدر محکم نبودید که مرا قانع کنید به رأی دادن به شما.
آقای ِ میرحسین، چرا وقتی پای ِ حمایت ِ این و آن از شما به میان آمد سکوت کردید؟ اگر دروغ بود، چرا هیچ نگفتید؟ آنقدر علنی از شما حمایت می کنند که جای ِ حرف نداشت. اگر به قدرت برسید اولین کسانی که از شما پست می خواهند همان هایند. همان هایی که به خیالشان این روزها دارند برای ِ شما رأی جمع می کنند. بعضی هایشان نام ِ خوشی ندارند. می خواهم بگویم ما ساده نیستیم یا بچه. اینکه رئیس ستادتان را یک چهره ی موجه بگذارید ولی وقتی طناب را می گیریم و جلو می رویم هی به افراد ِ نا مطمئن برخورد کنیم، خیلی پسندیده نیست. ما کمی عقل داریم هنوز. ما ایرانی ها خیلی بیشتر از اینها می فهمیم. این خوب بودن ِ خودتان تنها کافی است برای اداره ی ایران.
من خیلی از کارها و صحبت های احمدی نژاد را هم قبول ندارم. معتقدم او هم آنقدر اشتباه دارد که بتوان گفت نباید به او رأی داد! ولی شما نا امید کردید مرا. هر دویتان نمره ی زیر ِ ده گرفته اید در این آزمون. هیچ کدامتان را نمی شود حتی ناپلئونی پاس کرد!
از جنگ و جدال برنامه که بگذریم، این چه کاری بود که در آن دقایق ِ آخر کردید؟ زودتر از موعد شروع کردید به جمع کردن ِ کاغذهایتان! دیدید وقت اضافه دارید و حرف کم! دوباره گشتید تا کاغذ ِ اولیه ی تان را پیدا کنید و دوباره از رو شروع کنید به خواندن! انگار که فیلم را زده باشند اول! همه چیز دوباره شروع شد..
هیچ خوب نبودید. هیچ خوب نبودید. این را تنها من نمی گویم. خیلی ها می گویند. حتی همین سید محمد ابطحی که خیلی از اصلاح طلبان مرید ِ اویند! همین مردی که دست ِ راست ِ خاتمی بود و این روزها به دنبال ِ کروبی افتاده است. بروید بخوانید چه نوشته است از آن شب! به نظرتان خنده دار نمی آید حمایت ِ خاتمی از موسوی و در مقابل حمایت ِ ابطحی از کروبی! سیاست بازی ِ کثیفی است. همه را زیر ِ سوال می برد.
من یک رأی دارم. آنرا هم به هر کسی که بخواهم می دهم. نه دلم می خواهد رأی کسی را بدزدم. نه دوست دارم کسی روی ِ تغییر ِ عقیده ی من سرمایه گذاری کند. بی فایده است. عقل داریم. فکر می کنیم. اگر خواستیم رأی دهیم می دهیم. اگر نخواستیم هم که هیچ. تمام.

Thursday, May 28, 2009

. .

گاهی باید نوشت:
دردهای نانوشته
آنوقت بی نقطه رهایش کرد و رفت.

Sunday, May 17, 2009

درهای دوزخ
. . . تنها رها شده ایم
چون کودکانی گم کرده راه در جنگل.
وقتی تو رو به روی من می ایستی و مرا نگاه می کنی،
چه می دانی از دردهای من که درون من است
و من چه می دانم از رنج های تو.
و اگر من خود را پیش تو به خاک افکنم
و گریه و زاری سر دهم
تو از من چه می دانی
بیش از آنچه از دوزخ می دانی
آن هم آنچه دیگری برای تو بازگو می کند
که سوزان است و دهشتناک.
از این رو
ما انسان ها
باید چنان با احترام،
چنان اندیشناک
و چنان مهربان
پیش روی هم بایستیم
که در مقابل درهای دوزخ.

* از نامه های فرانتس کافکا به اسکار پولاک، پراگ، یکشنبه/ 3 نوامبر/ 1903

Like

چه آی با کلاه و چه آی بی کلاه، هیچ کدام نقطه ندارند. پیش از دوران درک کامل الفبا هم به خردسالی خیره می شدم به اختلاف این شمایل: چرا یکی کلاه دارد و دیگری سرش بی کلاه مانده است؟ یک روز پدر به وقت درو، کمر آراست از خستگی و گفت: "حروف ِ الفبا هم مثل آدم ها، هر کدام سرنوشتی دارند! " باورم شد . . . تا موسم بلوغ که مشق و معنا به من آموخت همه حروف از حقوقی مساوی برخوردارند. آی با کلاه گاهی سرآغاز واژه آزادی است، و گاهی طلایه دار "آسیب". آی بی کلاه آیا اول ِ "اندوه" می آید؟ چرا اندوه . . . ؟! ستون نخست ِ "امید" هم هست!
- سید علی صالحی

Friday, May 15, 2009

BirthDay




Dedicated to Maryam :-*

Tuesday, May 12, 2009

Castle of Loneliness

آهنگ ِ این روزها: قلعه ی تنهایی/ فرامرز اصلانی/ یازده دقیقه و بیست و دو ثانیه
چهار دقیقه و چهل ثانیه ی اول: موسیقی ِ بی کلام.
اوج و فرود های بی نظیر.
2:46/ 3:58/ و حالا ..آه اگر روزی نگاه ِ تو ..

Tired To death

دیروز برداشتم برای ِ یکی نوشتم: خوبم. بی اختیار. و همین حالا که ساعت های ِ زیادی از آن لحظه می گذرد هنوز نتوانسته ام دلیل ِ این کارم را برای خودم توجیه کنم. گاهی وقت ها بی دلیل یک کارهایی می کنم که شاید تا سر حد ِ نیستی پشیمان شوم. ولی چه کنم! تسلیم می شوم در لحظه ..
روزهای ِ سختی شده است. روزهایی که صبح هایش دیگر آبی نیست. یا شب هایش سیاه. همه چیز به هم ریخته شده است. انگار که تمام ِ سال های ِ زندگیم را در یک همزن ِ برقی ریخته باشند، آنگونه شده ام. درست مثل ِ یک آب طالبی! هیچ چیزم دیگر معلوم نیست. نه خنده ام، نه گریه ام، نه بودنم، نه نبودنم.
به قول ِ مادرم خانه هم که باشم اصلا انگار نه انگار. سرم به نقاشی و کامپیوتر و آهنگ هایم گرم است. و راست هم می گوید. که وقتی خانه باشم، در ِ اتاقم بسته است و می روم در لاک ِ خودم.
دیگر مهربان نیستم. بچه ها را دوست ندارم. ذوق ِ این و آن را نمی کنم. زود از کوره در می روم. بی حوصله شده ام. مادرم زود به زود از دستم شاکی می شود. می گوید به خود مغرورم! و من هنوز که هنوز است نمی فهمم معنی ِ این حرفش را! ولی دلتنگ زیاد می شوم. برای ِ خیلی ها. نگران زیاد می شوم. برای ِ خیلی ها. که اگر یکی خوب نباشد قشنگ بهمم می ریزد. به جرأت می توانم بگویم روزم را خراب می کند. حتی شده آنقدرها نگران ِ حالش بشوم که بی اختیار گریه ام بگیرد. بی اختیار حواسم پرت شود مدام. بی اختیار ..
اینگونه آدمی شده ام این روزها.
حرف زیاد نمی زنم. از آدم های ِ پر حرف بدم می آید. سرم به کار ِ خودم گرم است. زیاد حوصله ی این و آن را ندارم. از آدم هایی که مدام می خواهند کم حرفی و چهره ی سردم را دلیل بر حال ِ بدم بگذارند نفرت دارم. دوست دارم کمی بروم در لاک ِ خودم. فکر کنم به خودم. زیاده خواهی است؟ اینهمه خندیدن برایتان کافی نبود که حالا نمی گذارید برای ِ خودم شوم کمی؟! حوصله ی هیچ کدامتان را ندارم. کمی رهایم کنید. گوش هایم هم دیگر دلشان نمی خواهد چیزی بشنوند. خسته شده ام از اینهمه حرف. از این همه گله و شکایت. از اینهمه نامهربانی. از اینهمه سنگ ِ صبور بودن. خسته شده ام از اینکه همیشه و همه جا خوب گوش دادم به حرف هایتان. آنوقت آخرش بشنوم که مرموزم!
خسته ام. می خواهم دیگر هیچ ندانم از هیچ کس. دلم استراحت می خواهد. زخمی شده ام. هر چقدر خواستم خودم را بکشم کنار از خیلی چیزها، نشد که نشد. هی آمدید، گفتید، رفتید. ندانستید دارید با همین حرف های ِ یکی در میان ِ زیاد از حد پوچتان روح و جان ِ مرا به بازی می گیرید. ندانستید که چقدر حساسم من. ندانستید و هنوز هم نمی دانید!
مادرم به من می گوید مشاور. می گوید روابط عمومی. امروز دلش می خواست می توانست گوش هایم را ببرد تا دیگر کسی نتواند بیاید حرف هایش را به من بزند!
خودخواهی است؟ باشد. همین که شما می گویید. خودخواهم.
خسته ام.
خسته ام.
خسته ام.
اینقدر از من توقع نداشته باشید.
خسته ترم نکنید.
خواهش می کنم ..
مامانم میگه آدمیزاد هم مثل ِ ماشین می مونه. باید بهش بنزین بزنی تا راه بره!
بهش می گم پس اگه اینطوری باشه که تو میگی، من الآن یه عمره دارم با چراغ ِ روشن می رونم!
پشت ِ میزم نشستم و دارم کارامو می کنم. گاهی اون وسط چند خطی هم نقاشی می کشم. خسته که می شم. سرمو که برمی گردونم تا بلند شم از روی صندلیمو یه چرخی بزنم واسه ی خودم. چشمم به رو تختی بنفش و صورتیم می افته که مامان دیروز برام دوخته! بهم انرژی میده رنگاش. حالمو قشنگ خوب می کنه. اصلا هی دوست دارم سرمو برگردونم نگاش کنم. ذوق می کنم رسما براش :دی

Saturday, May 09, 2009

آهای شماهایی که چند ماهی است، هی هر روز سنگ ِ انتخابات را به سینه می زنید، خسته نشده اید؟
خواستم یاد آوری کنم:
در کشوری که پر فروشترین فیلم سینمایی اش اخراجی های 2 می شود!
در کشوری که پر بیننده ترین سریالش یوسف پیامبر می شود!
به دنبال معجزه ی انتخاباتی نباشید!
پازل ِ پیچیده ای نیست که اینهمه وقت و انرژی صرف چیدنش کرده اید!
یک گوشه اش خالی مانده - یک تکه اش باقی مانده!
کافی است تکه ی باقی مانده را در جای خالی مانده قرار دهید!
فقط همین!

Wednesday, May 06, 2009

خیلی چیزها را دیگر نباید به حساب ِ بچگی گذاشت!
من آنقدرها بزرگ شده ام که برایم بلیط تمام بها بخرند!
آه اگر دیروز برگردد . .
تو بعد از پنج سال، یک نوستالژی کامل بودی برای من.
پارادایز.
همه ی شلوغی های امروز یک طرف، سی دی عوض کردن ِ تو یک طرف.
پنج دقیقه ی آخر.
خالی شدیم یکهو. با هم.
شب بود.
جدا شدیم.
رفتیم.
تمام ِ پنجره ها را پایین دادم.
باد همچون همیشه وحشیانه می وزید.
سکوت ِ سنگینی بود بین ِ من و من.
تمام ِ مسیر دستم روی ِ دکمه ی Next فشار داده می شد.
به یاد ندارم چیزی را حتی تا نیمه گوش داده باشم.
موهایم رفته بود توی چشم هایم.
رسیدم خانه فهمیدم.
چشم هایم می سوخت.
حواسم هیچ جا نبود.
خالی بودم.
از همه چیز.
من حتی دستم را نبردم موهایم را جمع کنم از روی چشم هایم.
چند باری را هم مسیر ِ اشتباهی رفتم.
کوچه های اشتباهی.
خیابان های اشتباهی.
آدم های اشتباهی.
و یک توی ِ خیلی خیلی آشنا.
فقط کاش امروز حرف ِ آن روزت را باز تکرار می کردی.
که ...
کات.

Saturday, May 02, 2009

crying need


به خدا دیگر مهم نیست. یعنی سال هاست که دیگر هیچ چیزی مهم نیست. حتی بودن و نبودن ِ من.
داری اینجا را می خوانی، خیالی نیست. بخوان. فردا باید در چشمانت نگاه کنم و بی تفاوت بگذرم؟ باشد، قبول. ایرادی ندارد. فقط بگذار بنویسم. هی نیا جلوی ِ من. هی خودت را در احساس ِ همین حالای ِ من جا نکن. وقتی که هستی نمی توانم. حتی خیال ِ بودنت هم کافی است برای لال شدنم! بیا و نباش! بیا و برای چند لحظه ای هم که شده مرا رها کن به حال ِ خودم! بگذار ... : ((
...
نه! نمی شناسم. من دیگر نمی شناسم. من دیگر نمی خواهم که بشناسم. من دیگر نباید که بشناسم. من اصلا باید بمیرم تا نشناسم : ((
آهای شما آدمها! من که می دانم نمی توانم! من که می دانم نتوانستم! من که می دانم ...! شما چرا؟ شما چرا هی هر کدامتان یک روزی، یک جایی، یک جوری، یک وقت ِ نا وقتی مرا بهم می ریزید! یادآوری می کنید! نابودم می کنید! دیوانه ام؟ باشد، قبول. هستم. خودم می دانم.
" خواستم، نشد! "
" می خوام یادم بره، اما دست ِ خودم نیست! "
شما چه می دانید از من؟ شما چه می دانید چه ها کردم و چه ها نکردم! هی نسخه تجویز نکنید برای من! هی دلتان نخواهد جای ِ من بنشینید و جای ِ من فکر کنید و جای ِ من احساسات به خرج دهید! اشکهایتان را برای ِ خودتان نگه دارید! من گدای ِ محبت نیستم! من محتاج ِ دلسوزی های ِ شما نیستم! من فقط دارم می گویم نمی توانم کنار بیایم با خودم! من فقط می خواهم بگویم نمی توانم! نمی شود! نمی خواهم! آی ی ی ی! درد دارم! نمی فهمید! می دانم! خوب هم می دانم! اصلا برایتان قابل ِ درک نیستم! می دانم! خودم هم خسته شده ام از خودم! برای ِ همین است که پنج شنبه، وقتی در را باز کردم و داخل شدم. وقتی در خاموشی رفتم و گوشه ی دیوار نشستم، وقتی صدای ِ آن مرد داشت می پیچید در گوشم، وقتی باز تو آمدی جلوی ِ چشمانم، وقتی دیگر نرفتی، وقتی همه چیز ریخت توی ِ سرم، وقتی صدای ِ همه ی پنج شنبه هایت افتاد به جانم، دلم گفت باید یک روزی همین جا تمام کنم. وقتی نمی توانم دست بردارم از خودم! از احساسم! از این چیزهایی که اتفاق افتاد و تمام شد و رفت. گفتم آهای من! کجاست جای ِ آدم ها در دلت! و فهمیدم که چقدر کمند آنهایی که آن گوشه ها، لای ِ همدیگر، با بی رحمی جایشان داده ام! فهمیدم چقدر ندیده ام خیلی ها را! فهمیدم ... آن شب بود که در میان ِ آن همه آدم، های های گریه کردم! برای ِ خودم! و هیچ کس نفهمید دارم خودم را دفن می کنم! که دارم بالا سر ِ قبر ِ خودم های های گریه می کنم! که نمی دانستند تمام ِ پنج شنبه ها من دارم ذره ذره آب می شوم! که دارم تکه تکه های خودم را زیر ِ خاک می برم!
نه، نمی شناسم! هی شما هم به من نگویید که می شناسم! هی شما هم آدرس های ِ دور و نزدیک ندهید به من! من به اندازه ی کافی مریض هستم! من به اندازه ی کافی خودم می دانم از همه چیز! همه اش تقصیر ِ خودم هست! حتی این را هم می دانم!
شاید یکی از همین روزها، رفتم تمام ِ خودم را برای ِ یکی گفتم. در را بستم و تمام شدم.
و این کار خیلی درد دارد.

Friday, May 01, 2009

..

دلم برای به آغوش کشیدنت تنگ است.
انقدر هوا را بهانه مکن ..

rainy day

هوا رو پسر!
4:40 بعدازظهر/ پنج شنبه/ 10 اردیبهشت

save to drafts

- خسته تر از خودم.
- کاش قیافه ات شبیه خیلی ها نبود!
- همین یکی را کم داشتیم...

Thursday, April 30, 2009

چشمانم بیشتر از یک باریکه ی نور چیز ِ دیگری نمی بیند.
این از عواقب ِ باران های ِ تمام نشدنی ِ بهاری است.
انگار که من یکی از ابرهایش باشم! هی می چکاندم!

Tuesday, April 28, 2009

: ((

راحت تر از اون چیزی که فکرشو بکنی اشکمو در آوردی.
سه و پنج دقیقه ی بعد از ظهر/ هشت اردیبهشت 88/ سه شنبه

Monday, April 27, 2009

Converse

با کانورس های کثیف، باید قدمهای خسته برداشت.
وقت هایی که خوشحالید نپوشیدشان! با آنها ندوید! هی بالا و پایین نپرید!
مگر وقتی که ناراحتید، غصه می خورید، حالتان خوش نیست، عصبانی هستید، زندگی به شما دهن کجی کرده است، خرابید، کسی این کارها را با شما می کند؟ خوشتان می آید در این مواقع یکی هی به پر و پایتان بپیچد و خوشحالی کند؟!
...

...

پیرمرد هایی که تمام ِ زندگیشان در جیب ِ داخلی ِ سمت ِ چپ ِ کتشان مخفی است. درست روی ِ قلبشان..

Wednesday, April 22, 2009

صدای باد اذیتش می کند. هدفون هایش را فرو می کند در گوشش. دارد داد می زند:
Only you can heal your life
او هم شروع می کند به فریاد زدن:
Only you can heal inside
باد دارد همه چیز را با خود می برد!

a word of 3 letters

در تمام ِ این بیست و سه سال زندگی یک کلمه را خیلی خوب یاد گرفته ام!
-کاش-
نه خیلی بلند است که آدم خسته اش شود در نوشتن.
نه حروفی در آن به کار رفته که بشود به چند گونه ی مختلف نوشتش.
نه حتی معنای پیچیده ای دارد.
یک کلمه ی سه حرفی ِ خوش هضم است که براحتی آدم را به باد می دهد!

Monday, April 20, 2009

Angels Walk Among Us

عکس ِ من در قاب- عکس ِ من/ تولد ِ تو/ کادوی ِ تولد ِ من- شال ِ نقاشی شده- یک گلدان ِ کوچک ِ دوست داشتنی- فانوس- دوست داشتن- یک میز ِ چهار نفره ی کوچک- برجی در سقف- یک تخته ی سیاه و نوشته هایی با گچ ِ سفید روی آن- موسیقی های نوستالژی وار ِ از حفظ- یک غذای ِ عجیب و غریب- یک نفر خواب- یک نفر در حال ِ یاد گرفتن ِ عکاسی با دوربین های جدید تر از قبل- یک دنیا خنده- دستهایی معلق در هوا- خاطرات ِ تمام نشدنی- دو هفته دربست آژانس ِ دوستی بودن- لئون تولستوی- میلک- آدم هایی که چه زود عوض می شوند- آدم هایی که چقدر آدم می شناسند- چقدر شماره دارند در گوشی هایشان- چقدر خالی اند از خیلی چیزها- نوشابه های هیجان انگیز- نگاه های تمام نشدنی ِ این و آن- شلوغ کردن های همیشگی- امروز- ظهر- شاید خیلی چیزها-
خواستم جمله بندی کنم، دیدم دست خورده می شود. بعضی وقت ها نباید خیلی به کلمات ور رفت، بالا و پایینشان کرد، ته شان را با فعل بست یا حتی نقطه گذاشت. باید رها باشند و آزاد. شاید اینگونه بیشتر بمانند در ذهن.
خلاصه اش این می شود:
راز ِ امروز می ماند تا همیشه در دلم.
پ.ن: (به قول ِ کیوسک) روز نوشت
کاش همه ی مان یک احمد شاملو داشتیم برای ِ خودمان، که وقتی از خواب می پرید و کاغذی پیدا نمی کرد، روی ِ دیوار برایمان می نوشت.
آنوقت ما اشتباه ِ آیدا را نمی کردیم. همان فردایش می رفتیم و آن تکه گچ ِ دیوار را برمی داشتیم برای ِ خودمان!
. . .
"کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود/ انسان با نخستین درد/ -در من زندانی ستمگری بود که به زنجیرش خو نمی کرد- / من با نخستین نگاه ِ تو آغاز شدم. "
. . .
(ویژه نامه ی نوروز اعتماد)
آیدا می گوید:
"آیدا در آینه" را که نوشت در خانه خیابان ویلا با مادر و خواهرهایش زندگی می کرد. یک روز ساعت 11صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه ی اتاق بود و کنار آن میزی گذاشته بود. روی تخت نشستم و آیدا در آینه را روی دیوار دیدم! با خطی زیبا، با مداد و بدون قلم خوردگی، مرتب روی ِ گچ ِ دیوار سپید نوشته بود. حیران شده بودم. ناگهان آمد تو، دید دارم شعرش را می خوانم. گفت دیشب یکهو بیدار شدم و خواستم شعر بنویسم، کاغذ دم دستم نبود روی دیوار نوشتم ...
اضافه می کند:
بعد از آنکه ازدواج کردیم و مادرشان هم از آنجا رفتند، دیگر توی آن خانه نرفته ام. فقط از جلوش رد شده ام. از سرنوشت آن دیوار هم خبری ندارم. اما افسوس می خورم که چرا آن تکه از گچ ِ دیوار را برنداشتم...

Saturday, April 18, 2009

می بینید؟
تنها یاد گرفته ایم به مسیر ِ پیش ِ رویمان نگاه کنیم.
بی خبر از آنکه یکی پشت ِ سرمان، رؤیایش ماییم!
و رؤیای ِ ما، همانی که تا ابد خیال ِ برگشت ندارد!
...
بیایید و یکی در میان از خود گذشتگی کنید! بلدید که؟
بگذارید لا اقل از هر دو نفرمان، یکی به آرزویش برسد!

Monday, April 13, 2009

to yell with pain

این باران ِ لعنتی دارد مرا از پای در می آورد.
این باران ِ لعنتی ِ بهاری دارد تمام ِ زندگی ِ مرا جلوی ِ چشمانم می آورد و عین ِ خیالش نیست من سالها زمان صرف ِ به خاک سپردنشان کرده بودم! نه, نه! هیچ عین ِ خیالش نیست! شر شر می بارد و آهسته وحشی می شود ناگاه!
صندلی ِ اتاقم را پشت به پنجره می کنم و یک چیزی فرو می کنم در گوشم و صدایش را تا آنجایی که کر نشوم بالا می برم! که مهم نیست چه چیز شروع می کند به خواندن! که انگار همه بخواهند با هم نابودم کنند بدترین چیز ِ ممکن با بیشترین صدا می افتد به جانم!
تمام ِ ساعتها را از کار می اندازم. نمی خواهم بدانم الآن چه وقت از شبانه روز است. این روز است که شب شده! یا شب است که روز شده! کلاغها هم که دیوانه شده اند و آمده اند همین کنارها دارند یک صدا قار قار می کنند!
کارت ِ دکتر را هی اینور و آنور می کنم! تمامش را از حفظم! تمام ِ کلمات و جملاتش را! تمام ِ حتی حرف های بزرگ و کوچکش را! و این اشک است که درست مثل ِ همین باران ِ لعنتی از چشمانم سرازیر می شود! و این منم که ضعیف می شوم و خالی ...
کارت ِ دکتر را مچاله می کنم و می گویم باید کمی بیشتر به خودم فرصت بدهم! کمی بیشتر از سه سال!
ولی نه! عادت نمی کنم! یادم نمی رود! هر چه بیشتر نگاهش می کنم بیشتر دیوانه می شوم!
دارم از غصه دق می کنم و این اشک ها هم مرهم ِ هیچ چیزم نیست! هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت!
بعدا ها بنویسید یکی از شدت ِ باران دق کرد و مرد..
باران هنوز وحشیانه می تازد . بر من و روزهایم.
یک دوشنبه ی سرد- ساعت کمی به 12 ظهر مانده است.

Thursday, April 09, 2009

سه سال ِ پیش، یکی/ یک چیزی/ یک جایی/ یک جور ِ ناجوری/ الصاق کرد به من.
حالا دو نفر پیدایشان شده است و دارند آنرا جدا می کنند از من!
بنویسید: اینجا، کارگران مشغول ِ کارند.
دستم بند است. دارند خرابم می کنند، وگرنه هرگز زحمت ِ این نوشته را به شما نمی دادم.
ما آدم های خیال باف، بی چتر زاده شده ایم. تا شاید بهانه ای شویم برای باریدن باران..

Tuesday, April 07, 2009

قهر نباش!
باران ببارد، ما قهر باشیم و پیاده رو های شهر خالی!؟
نه. انصاف نیست!
آمده ام منت کشی.
آشتی؟

Monday, April 06, 2009

Hun

ببینم!
کِی قراره ما خوب بشیم؟
کی قراره ما رو خوب کنه؟
هان؟
همیشه بر میگردم و به پشت ِ سرم نگاه می کنم.
باید این عادت ِ لعنتی را کنار بگذارم.
اصلا من ته ِ لوس و نُنُر و حساس و احساساتی.
اصلا همین که شما میگین.
حرفیه؟
تو خونه به من میگن گیگیلی. از لحاظ ِ slow-motion بودگی : ))
آخه امشب سر ِ غذا یهو بی هوا گفتم: خسته شدم از بس خوردم! حالا هیچی نخورده بودما : ))

* به گیگیلی گفتن بفرما شیرینی. گفت نمی خورم. گفتن چرا؟ گفت چون خسته میشم!
ببین! تو به من اس ام اس قرض نداری که هر چند روز یکبار یدونه اس ام اس بهم می زنی و حالمو می پرسی. که جواب ِ من هر چی هم که باشه، زندم/ مردم/ خوبم/ بدم/ و ... هیچ فرقی واست نداره و از همون یدونه اس ام اس بیشتر نمیشه!
خواستم بگم من حالم از این جور " من به یادت هستم " ها بهم می خوره!

Friday, April 03, 2009

hmmm

دوربینش را بین ِ شاخه های ِ درخت گذاشت و از لا به لای ِ برگ ها فریاد زد:
یک ... دو .. سه .
باطری ِ دوربین تمام شد و زمان بین ِ آسمان و زمین معلق ماند!

Friday, March 13, 2009

To Feel

نزدیک ِ عید که می شود همه به فکر خانه تکانی می افتند. شروع می کنند به از بالا تا پایین ِ زندگیشان را تکاندن! که اصلاً چه معنی دارد آدم یکهو دست به این کار بزند؟ بهتر نیست هر چند وقت یکبار این کار را بکنی که اینهمه خستگی به یکباره نریزد روی ِ دوشت؟ که هی غر بزنی و خسته شوی و اخم هایت در هم فرو برود؟
من خانه ای ندارم. اینجا ولی خانه ی من است. خانه ی واژگان ِ دلتنگ. خانه ی آزادی های من. خانه ی غر زدنها و شادی ها و بلند بلند خندیدن ها و گریه های من. خانه ی آدم های زندگیم حتی. که دورند و نزدیک. که می شود به سادگی جایشان داد در سر کج ِ گاف، در کلاه ِ آ، در انحنای نون، در قوس ِ روی ح، یا حتی در زیر و رویِ تمام ِ نقطه ها. بعضی هایشان را ولی باید محبوس کرد. در مثلاً ط یا ه. و بعضی هایشان را آویزان کرد. در امتداد ِ م.
خوبی ِ اینجا به این است که نیازی به خانه تکانی ندارد. اصلا ً غبار نمی گیرد! خاکی نمی نشیند روی ِ واژه ها. اگر هم چیزی باشد با یک فوووت می رود پی ِ کارش!
نزدیک ِ عید است. دارد بهار می آید. بهار برای ِ من یعنی فروردین. یعنی بزرگ شدن. امسال کمی محتاط تر شده ام برای پا گذاشتن به آن. دلم نمی آید باز بزرگتر شوم! دوست ندارم این جهش ِ به یکباره ی زندگی را. که چشم می بندی و وقتی باز می کنی میشوی یک آدم ِ بیست و سه ساله مثلا!!
دارم به شماها فکر می کنم. به شما آدمهایی که وقتی وارد ِ این دنیای رنگی شدم هر کدامتان یکی یکی سر ِ راهم سبز شدید. خیالی نیست که همین حالا کدامینتان مانده اید برای ِ من ! مهم بودنتان بود. شیرینی ِ بودنتان. بخوانید:
(به ترتیب ِ آشنایی نام می برم. )
طلا ی بن بست: سالهاست دلم می خواهد برایت بنویسم اعتبار ِ بلاگستان به توست. حالا محکم تر از همیشه پای ِ حرفم ایستاده ام. که بی نظیری دختر. که خودت می دانی و می فهمی معنی ِ حرفم را.
با هم که می خندیم دنیا مقابلمان کم می آورد. لباس ِ صورتی ات را بپوش. زیر ِ درخت ِ سرو برو. دستهایت را باز کن. صدای چلیک ِ دوربینت می آید. امسال سال ِ عکس های دیدنی ِ توست و آن خنده های دلنشینت.
محسن ِ یوسفی: حرف هایمان به هم گره می خورد و می شد پر از حس های رنگی ِ خوب. پر از سادگی و آرامش. می شود برایت آرامش خواست و اطمینان.
آیلار: یکی انگشتانش را می کشد روی پیانو. صدا هی بلند و بلندتر می شود. نزدیک است یا که دور؟ نزدیک است. نزدیک است. دخترک ِ مهربان ِ همین حوالی هاست. باید وقتی نگرانش می شوی هی در دلت لبخند پرتاب کنی بسویش. که بخندد مثل ِ همیشه.
(Darcy's-letter/ soundtrack/ pride & prejudice – silk closing – rule the world)
پردیس ِ سان جون: یک فروردینی ِ ناب. پر از احساس های قابل ِ لمس ِ دوست داشتنی. پر از انرژی های مثبت. پر از زندگی. کاش امسال، شکوفه های بهار، یک دنیا لبخند و آرامش هدیه ات کنند.
پوریا ی ِ یک پوریا: تازگی ها شده ام نرخرس. از وقتی علاقه به خ پیدا کرده! مستر گرافیتی است. جان لنون برای ِ من یعنی او. یا شاید او یعنی جان. فرقی نمی کند. خودشان باید یکجوری با هم کنار بیایند. البته جان که دیگر نیست. خدایش بیامرزد : )) اگر خواستید خوشحالش کنید با یک جعبه پیتزا به سراغش بروید. مطمئن باشید عاشقتان می شود : ))
باید برایش نوشت: مثل ِ همیشه نرمال باشی پسر : )) و سریع خودت را عقب بکشی که بدش می آید از آرزو کردن! البته یک آرزوی دیگر هم می ماند. بشوی سرآشپز. امسالت مزه ی پیتزا ی نادر بدهد. چهار تکه با طعم های مختلف. یک چیز ِ در هم بر هم : )
با دیدن ِ کانورس های خسته و کثیفم نمی شود یادش نکنم که!
(Anathema)
آرش ِ خاک: پر از موسیقی های نا شناخته ی گاهی زیاد از حد خوب : )
مرسده: خیلی آشنا. دوست. باید یک روز تمام ِ دانشگاه را با او گز کنی تا بفهمیش. که چه خوب است و ساده و دوست داشتنی. آرام ِ آرام ِ آرام.
فروغ ِ اتاقی زیر ِ شیروانی: حس های ِ نزدیک ِ لحظه های تلخ. عجیب ترین آدمهایی هستیم که در لحظه های خاص به یاد ِ هم می افتیم. بهار باید پر از اطمینانت کند. پر از لبخندهای رنگی ِ با ثبات.
بهرنگ: حرف های ساده ی خودمانی ِ خوب. درک کردن های واقعی.
Ethan: گاهی سر زدنهای یک دفعه ای.
مینا ی هورایزن: سبک ترین آدمهای این دور و بریم : )) عاشقش می شوم وقتی ذوق می کند از دیدن ِ نقاشی هایم. خوب ِ من است.
شقایق ِ به همین سادگی: واقعاً به همین سادگی. غیب نشو.
مصطفی کارتاژ: منجم است دیگر : ) شبکه ی چهار یک شب نشانش داد حتی. باورش نمی شد شناخته باشمش : )) . آرزو می کنم بشود یک ستاره شناس و در دل ِ کویر خانه ای بنا کند!
بابک ِ Iranian Idiot : هووووم. دو زبانه نوشتن های خاص ِ گاهی میخکوب کننده. باید به صرف ِ یک قهوه یک شب با او حرف بزنی و قانع شوی که "آدمی که ارزش ِ زندگیشو ندونه، ارزش ِ داشتنشو نداره!" به همین سادگی!! باید آرزو کنم که به همه ی آن چیزی که می خواهد و آرزو دارد برسد. آری. باید باید.
الهام dear dancer: ساده نوشتنهای لمس شدنی.
(Kill bill – bang bang)
آناهیتا ی themaze: با هم برویم جشنواره. هی سر از سوپر استار در بیاوریم : )) آنوقت یک روز که دلم برایش خیلی تنگ می شود از پشت ِ ستون بپرد بیرون و ذوق کنیم برای ِ هم. یک دوست پر از رنگ های شاد و خنده های از ته ِ دل و دوست داشتنی با چشم هایی که گاهی نمی شود از دیدنشان سیر شد. باید همیشه باشد. همیشه باشد و لبخندهایش واقعی باشد و هی طعم ِ توت فرنگی بدهد. و برایم بزند: نرگسی؟ و بخندیم که من غذایم و او یک الهه ی آرامش.
Lili تداعی گر ِ اوست برای ِ من.
نینا ی عادت می کنیم: دوست می شویم. به سادگی ِ نوشتن ِ یک خط روی ِ یک کاغذ ِ کاهی با خودکار! نقاشی هم دوست داریم هر دویمان : ) . کوتاه نویس ِ دیوانه کننده ی من است.
daily-frankly: می پرسم دیگر نمی نویسی؟ می نوشت. یک جای ِ دیگر. یک رنگ ِ دیگر. نزدیک شدن به آدمها کار ِ سختی نیست. مهم خوب بودن در ادامه است. همین که از اول تا آخر یکی باشی. هانست به معنای ِ واقعی ِ کلمه. می شود زیاد به فکرش بود و به یادش. و هی آرزوهای خوب حواله اش کرد. نابغه ی درس نخوان ِ قلیان دوستی که از او تصویر ِ یک روز ِ سرد ِ اسفند ماهی در ذهنم مانده. که باید سرم را تا کجا عقب می بردم برای دیدنش : )) و البته پسری بالای ِ یک تیر ِ چراغ برق که چشمهایم هنوز از یادآوریش گرد می شود که اگر می افتاد چه!؟ : ) جیمز بلانت برای ِ من یعنی او.
نفیسه ی یه عالمه حرف: کوتاه نویس ِ به هدف زن!
احمد ِ ریزگول: کوله ی سنگین ِ دوربین ِ عکاسی. عکس های ناب. نوشته های ناب. احساس ِ ناب. پسری پشت ِ یک کتاب ِ بسته ی پر برگ. باید آرزو کرد تمام ِ سیزده بدر ها باران ببارد برایش.
(Rule the world - Track 10 – 9crime)
علی: سنجاقک و غورباقه. یاد ِ ادامه دادن ِ حرف هایش که می افتم دلم تنگ می شود برای آن وقت ها! دوست داشت ادامه دادن های ِ یک هو قطع شده ام را!
نیلوفر ِ خیال: با عمق ِ وجود درک کردن. یک دوستی ِ ساده و صمیمی و پر رنگ. یک روز ِ بارانی ِ پر خاطره. یک دنیا نزدیکی. یک دنیا اعتماد. یک دنیا مهربانی ِ بی دریغ. آرامش آرامش آرامش برای تو. که دنیای ِ آرامشی.
(Hotel California)
نونا: بن بستی که قرار نبود انقدر نزدیک باشد!
محمدرضا ی تیگلاط: نامجو. دخترک ِ کولی. نقاشی.
جوزف: یک دوستی ِ ساده. که حتی نگرانی هم در آن جای دارد.
حسین shadeless or childish: همه کاره. کسی که تمام ِ کارهای دوست داشتنی ِ زندگی ِ مرا انجام داده است. و می دهد. و خواهد داد. تام ویتس برای ِ من یعنی او. آرزو می کنم یک نمایشنامه بنویسد. یاد کردن های سریالی ِ من : )) . می خواهم برای پسرش عیدی بخرم امسال : ))
اعتراف: پیدا شو. پیدا بمان. دوست داشتنی ِ وقت های ِ نمی دانم کی ِ بی سر و ته!
نیکوی ملودین: نرگس ِ دریمز تو یو- نیکوی ِ ملودین. وسط ِ یک بلوار جیغ می زنیم و می شویم دوست. از همان لحظه ی اول بی نهایت صمیمی! عجیب بودیم هر دویمان. زود دل بستیم به هم. نزدیکیم به هم. شاید کسی باورش نشود. حتی خودمان. که نگرانیم برای ِ هم. که هستیم برای ِ هم. که زندگی می کنیم با هم. همیشه و هر روز. گذراندن ِ لحظه هایی که انگار باید برای ِ هم می شدیم! گره خورده ایم به هم. محکم و صاف. Oh my love ِ جان لنون برای ِ اوست. همین کافی است برای اثبات ِ تمام دوستت دارم گفتن هایم. پیاده رویهای بلند و کوتاه ِ پر از عکس و موسیقی ِ ناب. و یک تولد ِ فراموش نشدنی شاید.
بیایم دنبالت برویم در باد قدم بزنیم. حرف بزنیم و بخندیم و گریه کنیم. شیرینی ِ زندگی یعنی داشتن ِ تو در تمام ِ لحظه ها.
آرین ِ ارتفاع ِ صفر: کانورس. خیانت ِ محسن چاوشی. لواشک. پست های طولانی ِ لمس شونده. یک دنیا حرف های خوب ِ کارساز. یک دنیا مهربانی ِ بی دریغ. دعاهای همیشگی. اولویت اول دعا به پایان رساندن ِ پایان نامه با نمره ی بیست : ))
آزاده ی نیم رخ: چکاوک ِ داریوش. مهربانی های پر رنگ ِ همیشگی. همیشه بودنهای دل نشین ِ پر از حس های خوب. پاک. عجیب. شاید یک فرشته : ) و البته عاشق ِ سوفی ِ من : )
فربد: نویسنده ی من است. هر سال نمایشگاه ِ کتاب را زیرو رو کردن برای پیدا کردن ِ کتابی از او کار ِ بیهوده ای نیست، حتی اگر نباشد. حتی اگر هیچ وقت نباشد. شاید بالاخره یک روز دست از لجبازی و مقاومت برداشت و کتابی نوشت و از روی ِ کتابش فیلم ساخت و اسکار گرفت : ))
(عطر ِ توی ِ ابی- دریا دادور و ...)
زیز: نباید بشکند. یک آدم ِ خاص در تمام ِ زندگی ِ من است. دوستی ِ اتفاقی ِ پر رنگ ِ ندیده. که باید آنقدر از او مراقبت کنم که همیشگی باشد برایم. عجیب بودنش خوب است. که دور و نزدیک بودنش اصلا اهمیت ندارد. که هست. که باید همیشه خوب باشد. که من از نقاشیهایم برایش بگویم. و او تشویقم کند. و هی بفهمد مرا. و من تمام ِ کلمات را برایش بکشم که خوشش بیاید. او زیز است. زیز ِ من.
هداک: یک دوست داشتنی ِ آرام . با روسری ِ خوش رنگ ِ ترکمن. در یک شب ِ بهمن ماهی.
سعید: یک موسیقی ِ ملایم . خوب. خوب. خوب. باید گاه و بی گاه حالت را پرسید. که خوب باشی. که باشی. که نرگسی صدایم کنی. بهار پر از اتفاقات خوب برای ِ تو. Antimatter برای ِ من یعنی او.
محمود: هستی؟ باید بعد از یک شب خستگی یک سیگار بگیرانی و سبک شوی. پنجره ها باز باشد. نیستی. به گمانم دود ِ سیگار کار دستت داده است! باش.
(I Am A Bird Now)
شهرزاد: همزاد. گاهی می شویم برای ِ هم. آنقدر نزدیک که می گوییم همزاد. گفتیم وقت های باید حال ِ هم را بپرسیم. اجبار در ما نیست. برای ِ همین است که دوست داریم همدیگر را. که دارد هی اختلاف هایمان زیاد می شود و نگرانی های ِ من زیاد که نکند دور شویم از هم : )) آرزو می کنم یک روز ظهر با هم، به کافه ی نوستالژی ِ سن بالاها برویم و ماست و خیار بخوریم با قاشق چنگال های تا به تا : )
عاشق ِ کوچولو نوشتن هایش هستم.

دوستتان دارم همه ی شماهایی را که در یک برهه از زمان برای ِ من بودید. و شاید هستید. و آرزو دارم که همچنان باشید. دوستتان دارم. همه ی همه ی همه ی تان را.
و همین.

Saturday, March 07, 2009

..
شد یک هفته.
گفتنش آسان است. یا حتی نوشتنش. سه کلمه بیشتر نیست. شد/یک/هفته. ولی گذراندنش گاهی به سالها هم می کشد!
مرا انگار کن به کودکی آفریقایی که دارد از سوء تغذیه جان می دهد. شبیه یک اسکلت شده ام. و تمام ِ اینگونه ضعیف شدنم به یک درد برمی گردد. به یک درد از نوع ِ ذره ذره آب شدن. به یک درد که معلوم نیست کجا خودش را پنهان کرده که گاهی، هر از گاهی، درست همان وقت های ِ نباید، سرش را از لاک ِ خودش بیرون می آورد و حمله می کند به من. آری. حمله می کند. خوب هم می داند به کجا بزند. به همان جایی که مرا از پای در می آورد. به همان جایی که دردش ..
دکتر رفتن کار ِ بیهوده ایست در این مواقع! دکترها هیچ نمی فهمند از درد. اصلا نمی دانند چه رنگی است! چه شکلی است! چه طعمی است! نگاهت می کنند و بی اعتنا به درد ِ تو می گویند برو هفته ی بعد بیا! آنوقت وقتی اشکت در می آید، وقتی می گویی داری در درد جان می دهی، وقتی التماس می کنی که لااقل چیزی بنویس تا کمی آرام شوم! دفترچه ات را باز می کنند و چیزکی می نویسند. که نمی دانند. که نمی فهمند این درد ِ من از چیست! این شدت ِ درد ِ من از چیست! که هر بار می گویند دردت عصبی است! شاید تحملت به سر آمده دختر! فشار ِ عصبی از نمی دانیم کجا و برای ِ چه که شاید خودت بدانی! ، عصب ِ این ناحیه ات را تحریک کرده! که باید بگذاری برود. که باید بگذاری رد شود. که باید تحمل کنی و صبر. و من تمام ِ این یک هفته را که از همین فردا وارد ِ هفته ی بعدش می شود دو کار بیشتر نکردم! یا در حال ِ گریه کردن بودم! یا در حال ِ خوردن ِ قرص و کپسول و دارو!
نسخه ام را برمی دارم و بعد از کار می روم داروخانه. می گذارمش روی ِ پیشخوان که دکتر بردارد. منتظر می مانم که اسمم را صدا بزند. که داروها را بگیرم و راهی ِ خانه شوم. که درد دارم. که خیلی درد دارم. نمی توانی بفهمی شدت ِ درد ِ مرا که همین چند دقیقه روی ِ پا ایستادن دیوانه ام می کند! صدایم می زند. داروها را که برمیدارم اشک است که از روی صورتم سر می خورد روی زمین. که آهای دکتر! آهای تویی که دردم را دیدی! آهای تویی که دردم را فهمیدی! یعنی این داروها خوبم می کند؟ این مسکن های ضعیف! این داروهای ِ سبک! اهالی ِ داروخانه مات ِ چشمهای خیسم شده اند. مات ِ دخترکی که دستش را گرفته به دیوار و بیرون میرود. چشمهایشان رنگ ِ دلسوزی دارد. رنگ ِ ترحم شاید. که مهم نیست. که نمی فهمند مرا. که نمی توانند بفهمند مرا. پس سکوتشان را از هر چیز ِ دیگری بیشتر دوست دارم در این مواقع. که با شعورند که هیچ نمی گویند و دلشان کمک نمی خواهد به من. گریه می کنم. پارکبان ِ کنار ِ ماشین هم نگاهش دست ِ کمی از آدمهای داروخانه ندارد. چه خوب که وقتی پارک می کنی پول می گیرند نه وقتی داری می روی! و پلیس ِ سر ِ دور برگردان! شاید فهمید که درد دارم! شاید فهمید که خیلی درد دارم! وگرنه نگهم می داشت که دختر با این حال و رانندگی!؟
دلم می خواست دست ببرم داخل ِ پاکت ِ داروها و همه ی شان را پرت کنم بیرون! که نکردم! که دوباره خوشی زد زیر ِ دلم که شاید همین های ِ بدرد نخور خوبم کنند! که نکردند! که شد یک هفته و انگار نه انگار که باید خوبم می کردند!
" زندگی ام شده یک نی ِ شیشه ای که با آن تمام ِ دردهایم را قورت می دهم"
چیزی نمی توانم بخورم. صبح ها یک لیوان شیر، آنهم با نی. ظهرها اگر باشد یک بشقاب ِ کوچک سوپ. و می رود دوباره تا فردا صبح! مات شده ام. چیزی از من نمانده! 41 عدد کوچکی نیست. ولی خیلی کوچک است. لااقل برای ِ من. برای ِ منی که این روزها هیستوری ِ مغزم به کل خالی شده است از همه چیز. که وقتی یکی یک صبح ِ جمعه زنگم می زند نمی شناسمش! که اسمش یادم می رود! که این برای ِ من یک نوع افسردگی است. این که استخوانهایم قابل ِ لمس شده اند. این که زیر ِ چشمهایم گود افتاده است. این که گاهی حتی همان آب را هم نمی توانم قورت بدهم.
شما جای ِ من. چرا؟
آنوقت می نشینم به خواندن. برای ِ نیکو باید بنویسم خدا نشسته آن بالا. یک تکه از من بر میدارد می دهد به دیگری. یک تکه از تو بر میدارد می دهد به دیگری. همه ی مان را تکه تکه می کند و عین ِ خیالش نیست ما طاقت ِ نداشتن نداریم! طاقت ِ صبر برای ِ دوباره رویش! طاقت ِ حتی همین چند روز مانده تا نوروز برای ِ دوباره نو شدن! که من همیشه با بهار نو می شوم و امسال فقط ترس دارم از آمدنش. که می دانم پیر شده ام. که تا شده ام. که ای وای! مبادا دردم بکشد تا اول ِ بهار!
و مادرم بگوید آدم با دیدنت یاد ِ غصه هایش می افتد! شما جای ِ من! یک هفته از عمق ِ وجودتان درد کشیدن! یک هفته جز آب و قرص چیزی نخوردن! چه گونه ی تان می کرد؟ می خندید؟
هر هشت ساعت/ هر شش ساعت/ هر چهار ساعت/ هر دو ساعت و گاهی هر یک ساعت!
آرام نیستم. آرام نمی شوم.
یکی بیاید خوبم کند. یکی پیدا شود بگوید مرهم درد چیست. یکی یک مسکنی تجویز کند که لااقل برای ِ دو ساعت نفهمم درد دارم!
دکترها نمی فهمند ولی من باید بروم باز سراغشان. آخر یک هفته گذشت از یک هفته ای که باید می گذشت و خوب می شدم : (
می گویم: دیگر توان ِ ذوق کردن ندارم. و تو چهره ات در هم می رود..

Friday, March 06, 2009

خستم. خیلی خستم.

Monday, March 02, 2009

exquisite pain

دوازده عدد قرص در یک شبانه روز.
یعنی به طور متوسط هر دو ساعت یک عدد.
فایده ای ندارد. 43 ام شده 41 و هنوز دارم از درد به خودم می پیچم : (
خوب نیستم و حالم خوش نیست و درد دارم و خرابم وصف ِ حال ِ مرا نمی کند.
نابودم. نابود.

Saturday, February 28, 2009

دلم می خواد یکی زنگ بزنه بگه دارم میام دنبالت بریم بیرون!
که بگه چته؟
که قبل از اینکه من چیزی بگم خودش فهمیده باشه!
آخه تا کی فقط من نگران بشم و من برم دنبال ِ این و اون و من حس ِ ششمم کار کنه که مثلا توی نوعی الآن خوب نیستی و از این جور چیزا!
پس کی به داده من برسه! پس کی دلش به حال ِ من بسوزه!
پس کِی میشه یکی زنگ بزنه بگه من پایین ِ خونتونم بیا بریم یه آب و هوایی عوض کنیم!
هان!؟

من در حال ِ حاضر هیچیم نیست. اینام یه مشت سوال ِ بی جواب بود تو ذهنم که گفتم بپرسم! همین!
...
کمتر از سه ساعت از نوشتن ِ این چیزا نگذشته که زنگ می زنی بهم! میگی داری چی کار می کنی؟ سرگرم مداد رنگیامم و دارم اس ام اس ریپلای می کنم!
حوصله ات سر رفته و هیچ خوب نیستی! میگی بریم بیرون؟
قشنگ شوکم! چرا تو؟
تا پنج دقیقه ی دیگه پایینم!
کجا بریم؟ بین دربند و نیاوران، دربند رو انتخاب می کنیم. یه آرزوی دیگم دارم خب! یعنی میشه مثل ِ اونشب که سه تاییمون داغووووووون بودیم و رفتیم جمشیدیه و بارون اومد باز بارون بگیره! بهت میگم یادته اون شبو؟ یادته عین ِ یک ساعتو زیر ِ بارون نشستیم و حرف زدیم؟
پارک می کنیم و میریم سفارش ِ غذا بدیم! لازانیا! بهم نگا می کنیم و می خندیم! آقاهه یکاره میپرسه به چی می خندین؟! بیچاره نمیدونه ما خلیم! الکی میخندیم! بهش میگم همینجوری!!
تا حاضر بشه میریم بیرون. یهو چند قطره آب میریزه رو دستم! جیغ می زنم واااااای بارووونه! بارونه!اونوقت در میای میگی ذوق نکن بابا! بارون کجا بود! دستاتو میگیرم میگم نگا کن! نگا کن! بارونه! نگا کن! دیدی بارون گرفت! واااااای! دیگه چی میخوایم آخه ما!
خوشحالیم. خوبیم. از صمیم ِ قلب داریم می خندیم! راستی! ما چرا با هم یهو قاطی می کنیم!
غذامونو که می خوریم دلمون نمیخواد برگردیم. هوا خوبه. آدم دلش می خواد پاشو بذاره رو گازو بی هدف فقط بره! پنجره هارو می دیم پایینو میریم! تا کجاش اصلا مهم نیست! به شهر ِ کتاب ِ نیاوران که میرسیم یهو با هم میگیم بریم شهر ِ کتاب؟ ترمز میزنم که آره. بریم.
دوتامون نزدیکه یه عمر میشه که اینجور جاها نیومدیم! به قول ِ تو آدم با دیدن ِ اینهمه لوازم تحریر مشتاق میشه به تحصیل : )) قشنگ ذوقیم. هیجان انگیزه! گیجیم! مداد رنگیاش هواییم میکنه! روان نویساش! جامدادیاش! کتاباش! سی دی هاش! تقویماش! حالمونو خوب میکنه! دوتامون خوب ِ خوبیم. انرژی ِ مثبتیم! آدم دلش میخواد اونجارو بار کنه بیاره خونه : )
...
بعضی وقتا یه آدمایی که اصلا فکرشم نمیتونی بکنی بدجور خوبت می کنن!
روزای سردرگمی رو گذروندم. هی نوشتم و پاک کردم!
هی هی هی هی

Friday, February 20, 2009


آدم های متوقع را، باید روزی با یک حرفی، سر ِ جایشان نشاند. که هی توهم به سراغشان نیاید که سکوت ِ تو به معنای ِ لال بودن است. که هی گمان ِ خود برتر بینی نکنند. که مدام دم از فهم و شعور نزنند. که در اصل کوته نظرند و سطحی نگر. که از این دنیا تنها خودشان را می بینند و چند نفری آدم ِ دور و بر، که قطعا دوستشان دارند زیاد. که ما بقی بی ارزشند و باید دور ریختشان. که تا وقتی کسی مهم است که تو برایش مهمی و اگر کمرنگ شدی برایش، پس باید بمیرد. و اینگونه می شود که آروزی مرگ می کنند برای آن همه آشنای ِ چند ساله ی دیروز و غریبه های امروز!
البته که دنیای ِ امروز ِ ما پر است از این آدم ها، که هی دور بر می دارند و شلوغ می کنند. که هی حرف می زنند که آهای من اینجایم. آهای من آنجایم. که دیده شوند. که خوانده شوند. ولی به راستی تا به کی؟ تا به کجا؟ بس نیست؟
آدم ِ حرف های تند نیستم. ولی اعتراف می کنم که دلم پر است. که اگر توانش را داشتم بلند می شدم، یک تو دهنی به این دست آدم ها می زدم که بیدار شوند. که کمی قبل از حرف زدن ها و نوشته هایشان فکر کنند.
بروم داد بزنم در گوشهای ِ کرشان که احساسات، من و توی ِ نوعی را نمی شناسد. دوست داشتن دین و فرهنگ نمی شناسد. ملیت ندارد. از زبان ِ خاصی پیروی نمی کند. لباس ِ مشخص ندارد. حتی واژه ای ثابت.
که بلندتر بگویم: آهای تویی که نشسته ای به جدا کردن، بی انصافی آخر تا کجا؟ حسادت تا به کی؟
آنوقت از آنهمه دیگری بپرسم حق با کیست؟ که مطمئن باشم چند نفری می گویند حق با من است و توی دیگری سکوت می کنی و دلیل ِ سکوتت را هم که من خوب می دانم اگر هنوز که هنوز است بشناسمت!
دیگر خیلی چیزها بی معنی شده اند. به درک ِ واقعی ِ این جمله وقتی رسیدم که با دیدن ِ جای ِ خالی ِ ماشین هیچ احساسی به من دست نداد. حتی خنده ام هم گرفت. که آهای بیایید با من همدردی کنید. نه با غصه خوردن. که با خندیدن!
دیدی؟ دیدی به ثانیه هم نکشید و بی ثبات شد! دیدی؟ دیدی همیشه من راست می گویم؟ دیدی آخر ِ سر هم بردند؟ دیدی گفتم می برند؟
اصلاً مهم نیست. بردند که بردند. تقصیر ِمن نبود. تقصیر ِ ما نبود! تقصیر ِ خنده هامان بود. تقصیر ِ یک روز شاد بودن. تقصیر ِ یک روز با هم بودن ِ بی هیاهو. تقصیر ِ دست هایمان بود اصلاً ! که هی جفت می شدند و به هر دلیلی باز! اصلاً تقصیر ِ حس ِ ترسی بود که آدمک ِ روی صندلی ِ چند میز آنطرفتر به من داد! که چقدر شبیه ِ تو بود!
می خندم و می گویم بردند!
اصلاً شما بگویید. اگر جای ِ من بودید چه می کردید؟
شوکه می شدید؟ وقتی از شوک در آمدید گریه می کردید؟ لعنت می فرستادید به شانستان؟ هی سوال های بی جواب ِ پوچ ِ همیشگی به سراغتان می آمد که مثلا چرا من؟ چرا امروز؟ چرا بعد از اینهمه شادی؟ چرا از بین ِ اینهمه ماشین، ماشین ِ من؟ و هی دنبال ِ کارهای ِ خطایتان می گشتید که مثلا رها شوید از اینهمه سردرگمی!
نه! مسخره بود این کارها! چیزی نداشت جز یک درد ِ دیگر روی دردهای قبل سوار کردن! که آخرش چه!
باید همان کاری را بکنید که من کردم. آرام بروید سراغ ِ پلیس تا بگوید ماشینتان را برده اند پارکینگ تا خیالتان راحت شود که دزدیده نشده است. چرایش را هم یادتان نرود بپرسید! که خواهید شنید: چون جلو و عقب ِ ماشینتان خالی بوده و راحت می توانستند ببرند. آنوقت می توانید با خیال ِ راحت لعنت بفرستید به شانستان که از بین ِ آنهمه ماشین، ماشین ِ شما را انتخاب کرده اند برای بردن!
آنوقت وقتی پلیس هزینه ی آزاد شدن ِ ماشین را می گوید بلند جواب دهید چه خبر است! اصلاً ماشین برای خودتان! و پلیس چوابتان دهد که فعلا ً که همین است! ماشینتان برای ماست!
در آخر با خنده راهتان را بکشید و بروید تا شنبه شود و بتوانید پیگیر ِ آزادی ِ یک بی گناه شوید/ همین.

Tuesday, February 17, 2009

Mind Reader

بگرد و پیدا کن.
لزومی به اینهمه نوشتن نیست.
هر روز یکی نشسته است یک گوشه ای و می نویسد. درست همان حرف های تو را. با همان شکل و رنگ.
این قانون ِ این زندگی است.
مگر زبان ِ ما چند حرف دارد؟
مگر چند کلمه می شود از این حرف ها ساخت؟
چند جمله؟ چند صفحه؟ چند کتاب؟ چند جلد؟
حالا این وسط یکی فعل را اول می آورد، یکی آخر. اصل ِ حرف یکی است.
لزومی به اینهمه نوشتن نیست.
بگرد و پیدا کن.
آدم ها خیلی شبیه به هم شده اند.
پیشتر از این ها نوشته بودم: " آدمها نویسنده می میرند. بی چتر، بی چراغ"
حالا باید ادامه دهم:
آدمها خواننده می میرند. بی چتر، با چراغ!
آدم ها نشسته اند و هر کدامشان دارند تکه ای از مرا می نویسند. غریبه هایی که بی هیچ ترس و واهمه ای تکه تکه ام کرده اند و هر تکه ام را با تمام ِ جزئیات بیان می کنند.
و من با یک لبخند ِ بزرگ هر روز پیگیر ِ کارشان می شوم. برایشان چای می ریزم و گاهی قهوه دم می کنم. که نخوابند. که هی مدام بنویسند و من هی مدام تر بخوانم و کیف کنم.

Loser/Losser

به خدا دو بار بیشتر نپوشیدمش!
خیلی دوستش داشتم. بیشتر از تمام ِ تمام ِ لباسهای ِ داشته و نداشته ام. چقدر گفتم تعریف نکنید از آن. چقدر گفتم نگویید خوب است و قشنگ. چقدر گفتم هی نگویید چه دارد و چه ندارد، می دانم، می دانم!
بعد از درست یک عمر گشتن، بالاخره در یک فروشگاه ِ نه چندان بزرگ، در یک روز ِ نه چندان خاص، در یک لحظه ی نه چندان خاطره انگیز پیدایش کردم. ذوق کردم. گفتم کوچکترین سایز لطفاً! فروشنده با تعجب گفت اندازه نمی شود ها! گفتم اگر بزرگ نباشد کوچک نیست. و درست اندازه بود. اندازه ی اندازه! و خریدمش. و با یک لبخند ِ بزرگ از آنجا بیرون آمدم. و آن روز برایم شد یک روز ِ خاص، و آن فروشگاه یک فروشگاه ِ خاص.
به خدا دوبار بیشتر نپوشیدمش! و هر دو بارش وقتی بود که با خاص ترین آدمهای زندگی ام قرار داشتم!
حسرت می بلعم. (از حرفهای فربد کش می روم!)
فحش و بد و بیراه به این زندگی. (از نوشته های نیکو می دزدم!)
لعنت به این زندگی که می فهمد کی و کجا حال ِ مرا بگیرد. و خوب هم می گیرد.
تازه می خواستم بیایم بنویسم ذوق دارم. ذوق ِ کتاب و نمایشگاه. ذوق ِ رفتن ِ سوفی توی کتاب. ذوق ِ چاپ ِ پیرزن توی کتاب. ذوق ِ پیرمرد ِ سیگار به دستم توی کتاب. ذوق ِ لبخند ِ پهن ِ چند ساعت ِ ی دیروز !
حالا ولی!
هیچ هم خوب نیستم. گریه هم کردم. کلی هم کولی بازی در آوردم. غر هم که به جای ِ خود. تازه باز هم دلم خواست که بمیرم. گفتم خدا بیا و خفه ام کن! ولی نکرد. هنوز هم زنده ام. و غصه می خورم. و دلم هی می سوزد برای ِ خودم. که هی دارم تمام ِ دوست داشتنی های ِ زندگیم را از دست می دهم و نمی دانم باید چگونه بجنگم برای از دست ندادنشان!
کاش حداقل سه بار می پوشیدمش!
به خدا اگر اینقدر دوستش نداشتم تا آخر ِ عمر هیچ چیزش نمی شد!

در یک عصر ِ دوشنبه ی زشت بود که از دست دادمش.
امضاء: منی که تو را دیگر ندارد برای ِ خودش.

Monday, February 16, 2009

شالم را محکمتر می بندم. طوری که نفسم بگیرد. شاید دلت کمی به رحم آمد و همان چند دقیقه ی مانده تا رسیدن، بیشتر توجهم کردی!
بعد پیاده می شویم و لا به لای ِ آدمها گم می شویم. (بی حتی ذره ای تلاش برای کمی بیشتر پیدا بودن!)
من از نگاه ِ تو. تو از نگاه ِ من.
همین کوتاه بودنها کافی است برای ِ نوشتن ِ این جمله:
"امروزم فرق داشت با دیروزم" !!
و این/ به قول ِ شما آدمها/ یعنی/ زندگی می کنیم هنوز / !

پ.ن: بعدتر تعریف می کنم: آدمک ِ دوست داشتنی ای بود. برای ِ همان چند لحظه ی کوتاه. و اضافه میکنم: گاهی باید تمام ِ مسیرها را با تاکسی بروی. درست همان گاهی هایی که از ذهنت می گذرد که تکراری شده ای.

Friday, February 13, 2009

مسخره است. همه چیز مسخره است.
همین ساعت ِ شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح ِ جمعه بلند شدن.
همین کنکور ِ ارشد دادن.
همین بحث های ِ پوچ ِ تنها برو و لجبازی های من که این وقت ِ صبح و آن جای ِ پرت ِ جنوب ِ شهر و ... .
همه چیز مسخره است.
همین تصمیم که من با ماشین ِ خودم راه بیوفتم پشت ِ سر ِ ماشین ِ بابا که مسیر را نشانم دهد.
همین تصمیم ِ مسخره که برای ِ این است که بعد از امتحان خودم برگردم.
آنوقت بابا سرعتش را هی زیاد و زیاد کند و من سر ِ صبحی هی پایم درد بگیرد از بس باید فشار دهم روی گاز که شاید این ماشین ِ قراضه دلش به رحم آید و کمی تندتر رود!
که هی کم بیاورم. که هی صد و بیست ِ من بشود صد و بیست و یک و بابا هی گم شود میان ِ ماشینها. که دلم بخواهد اصلا پشت ِ تمام ِ چراغ قرمزهای بین ِ راه گیر کنم و نرسم به هیچ چیز. که هی بابا مجبور شود فلشر ِ ماشینش را روشن کند که آهای دختر! من اینجایم. من آنجایم! که هی من حرصم بگیرد. که هی لجبازیم گل کند که نخواستم! که بیا و برو! اصلا هی تندتر برو که من گم شوم! چه فرقی می کند! و بابا انگار که یادش رفته باشد آمده است که مرا برساند برای ِ مدتی واقعا گم می شود!
همه ی این بازی ها برای یک کیک و آبمیوه؟!
مسخره نیست؟
. . .
امتحان که تمام می شود تمام ِ مسیر ِ برگشت را بی صدا به صبح فکر می کنی و پایت را محکم تر فشار می دهی!
به خانه می رسی. دور که می زنی تا داخل شوی! همین که جای ِ خالی ِ ماشین ِ بابا را داخل ِ پارکینگ می بینی پوزخندی می زنی و بلند می گویی:
مسخره است. همه چیز ِ این دنیا مسخره است!
اگر پرسیدند دوست یعنی چه- به تو اشاره می کنم.

همین جمله کافی بود برای جبران تمام ِ آن چیزهایی که خیال می کردی روزی باید جبرانشان کنی. :-*


Wednesday, February 11, 2009

درباره الی ... رو دیدم که :-)
تک تک ِ صحنه های فیلم قابل ِ لمس بود. تک تک ِ جمله ها. تک تک ِ بازیها. نه نه! بازی نمی کردن! انگار هر کس جای ِ خودش بود. هر کس داشت خودشو بازی می کرد. انگار خود ِ تو هم وسط ِ اونا بودی! انگار توی هر تصمیمی که می خواستن بگیرن از تو هم می خواستن که رای بدی! ولی رایِ تو همیشه یکسان بود! "هر چی جمع بگه!"
اونا داشتن خود ِ مارو بازی می کردن. زندگی ِ روزمره ی مارو. اونا حرفای مارو می زدن. مثل ِ ما می خندیدن. مثل ِ ما فحش می دادن. مثل ِ ما دعوا می کردن. اونا مثل ِ ما بودن. همه چیزشون.
درباره ی الی فیلم بود. شاهکار ِ جشنواره ی بیست و هفتم.
گلشیفته عالی بود. شهاب حسینی عالی. پیمان عالی. مانی حقیقی عالی.
و این دیالوگ که احمد(شهاب حسینی) به الی(ترانه علیدوستی) گفت: "یک پایان ِ تلخ بهتر از تلخی ِ بی پایانِ !"

Tuesday, February 10, 2009

سوپراستار/ زمانی برای دوست داشتن/ کودک و فرشته/ پستچی سه بار در نمی زند/ صندلی خالی
...
پ.ن: خب بهترین بازیگر ِ زنم بدین به اون دختره تو کودک و فرشته دیگه!!
باید اینجوری شد رسما :-

Monday, February 09, 2009

HoGh

فک کنم با این وضع ِ افتضاح ِ جشنواره ی فیلم فجر! سیمرغ ِ بهترین بازیگر ِ مرد رو بدن به رضا رشیدپور ِ سوپراستار!!

Saturday, February 07, 2009

زمانی برای دوست داشتن.

Monday, February 02, 2009

تو مثل ِ فردایی. نمی توان حتی حدست زد!
دوست داشتم یه جیپ داشتم، می زدم به جاده!
اصلا هم برام مهم نیست طرف ِ راستم دریا باشه، طرفه چپم جنگل. یا حتی دو طرفم کویر.
فقط باد بیاد. بـــــــــــــــــــــــــــــــاد.
بچه هه از باباش میپرسه: " بابا، جشنواره ینی چی؟ "
باباهه میگه: " پسرم، جشنواره ینی اینکه روزی چند تا فیلم نشون میدن! "
.
.
پ.ن: اضافه می کنیم. به دایره لغات.
خیس ِ خیس.
تو را پشت ِ نرده ها جا می گذارم و می روم.
آنوقت باید در این باران ِ بی علاقه، تک سرنشین تمام ِ این شهر را گز کنم!
کاری نمی ماند مگر، گوش دادن به تمام ِ آهنگهای غیر ِ مجاز ِ هاید شده ی مریض که مدتهای مدیدی میشد که بایگانیشان کرده بودم!!
آدم این باران را ببیند و خیس شود و یاد ِ تنهایی هایش نیفتد؟ یاد ِ خودش؟
محال است جانم. محال.

Friday, January 30, 2009

Nostalgia


هیچ اطلاعی از فیلمای امسال ِ جشنواره ندارم! کی چی ساخته! کی چی بازی کرده! کی هست کی نیست! شانسم که ندارم! فعلا بلیط ِ فیلمایی رو دارم که نه کارگردانشو میشناسم نه هیچی ِ دیگشو! (به جز سوپراستار ِ تهمینه میلانی!) ولی دوس دارم همشو برم!
آخرین باری که رفتم سینما درست یکسال ِ پیش، جشنواره بود!

پ.ن: سوپراستار مزخرفه! ولی فردا جشنواره رو با سوپراستار استارت می زنیم! باشد که رستگار شویم!

Wednesday, January 28, 2009

Parisienne MoonLight


I feel I know you
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel
To feel
...
p.s : ...
می خواهم یک چیزی بنویسم.
اگر قول بدهید که چشمهایتان را می بندید ...
دارم به زن ِ "پدری با دو بچه" شدن فکر می کنم.
پ.ن: پدرها چه بی جنبه شده اند. دیگر نمی شود به فرزندهای پدرهای بی زن کمک کرد. حتی اگر تمامش از سر ِ دلسوزی باشد و محبت!
...
آدم خیلی وقتها دردش می گیرد از این زندگی.

Monday, January 26, 2009

Maybe



p.s: better

Saturday, January 24, 2009

تند بنویس. تند بخوان. تند بگو. تند ِ تند ِ تند.
نگذار کسی بفهمد چه نوشته ای و چه خوانده ای و چه گفته ای.

Thursday, January 22, 2009

همه ی وجودم مثل ِ لبهایم شده. خشک و ترک خورده!
من هم که دیوانه! هی می کنم، هی می کنم، هی می کنم...

Wednesday, January 21, 2009

چشم ببندم و بیداریم مصادف شود با کوچ ِ پرستوها ...
.
..
.
...
.
ولی انگار که همیشه تقدیرمان را با سیاهی کلاغ رقم زده باشند، چشم باز کردنمان با سمفونی ِ قار قار ِ کلاغها یکی می شود!
آسمان را ورق می زنم. در جستجوی ِ یک ستاره. ولی انگار دفتر را اشتباهی برداشته ام.

Monday, January 19, 2009

Lost Control

,Life has betrayed me once again
.I accept some things will never change
,I've let your tiny minds magnify my agony
.and it's left me with a chemical dependency for sanity

Yes, I am falling... how much longer till I hit the ground?
.I can't tell you why I'm breaking down
Do you wonder why I prefer to be alone?
Have I really lost control?

,I'm coming to an end
.I've realised what I could have been
,I can't sleep so I take a breath and hide behind my bravest mask
.I admit I've lost control
دارم بالا میارم روی زندگی با تمام ِ آدماش!
بس نیست؟
نه، جدی!
بس نیست؟
...
درست است که ترسو هستم و خیلی چیزهای دیگر، ولی برای ِ تمام ِ "ای کاش زودتر بمیرم" گفتن هایم دلیل دارم. به کسی هم ربطی ندارد بزرگ و کوچک بودنشان.

Saturday, January 17, 2009

damn

لعنت به من. لعنت به من ِ کم صبر. لعنت به من ِ زود رنج. لعنت به من ِ حساس.
لعنت. لعنت. لعنت.

Friday, January 16, 2009

باید در یکی از همین روزها مهر را پیاده بالا بیایم. نفسم بگیرد و چند قدم به چند قدم بایستم.
انگار دارد همه چیز یادم می رود! حتی همین نفس تنگیهای همیشگی را!
درست آمدی. طبقه ی سوم همین جاست.
تنها یادت باشد شرط ِ ورود بی کفش وارد شدن است. ما هنوز آنقدرها با فرهنگ نشده ایم که بگذاریم هر که هرطور دلش خواست وارد ِ زندگیمان شود!
همه جا هستم. حتی زیر ِ پنجره ی اتاقت. درست همان وقتها که فکر می کنی کسی صدای ِ اشکهایت را نمی شنود، من آن پایین هی خیس می شوم.
من از اینکه اتاقت تنها یک پنجره دارد خیلی خوشحالم.
راستی حواست به کاکتوست بیشتر باشد! حالش انگار خیلی خوب نیست ... !
بعداً آمدند/ کبوترها/ نشستند کنارمان/ روی نیمکت/ نمی ترسیدند/ نه از چشم های تو/ نه از دست های من/ نه از دروغ های ما.
پ.ن: از نویسنده ای به نام سعید.

Wednesday, January 14, 2009

می گویند انگار در دلم دارند رخت می شورند!
.
حالا تو فرض کن پیرزنی را -از همین ها که چادر به کمر می بندند- در وسط ِ یک حیاط. در یک هوای ِ زمستانی ِ سرد که سوز ِ برف دارد –سرمای استخوان سوز که می گویند جای ِ نوشتنش دقیقا همین جاست!- یک سبد رخت گذاشته کنار ِ دستش برای شستن. شیر ِ آب را باز کرده تا تشتش را پر کند. آب سرد ِ سرد است. لباسها را یکی یکی توی تشت می ریزد. خیسشان می کند. پودر می ریزد و شروع می کند به چنگ زدن. هی مشت می دهد و مشت می دهد. کف نمی کند. پاک نمی شود. هی پودر می ریزد و هی مشت می دهد. هوا سرد است. لباسها زیاد. چرکیها نا تمام. دستانش سرخ ِ سرخ. بی حس شده انگار. لباس می ریزد و مشت می دهد. پودر می ریزد و به سیاهی ِ آب نگاه می کند و تمیز نشدن ِ لباسها. هوا سوز ِ برف دارد. لباسها زیادند. پیرزن ِ چادر به سر اما فقط مشت می دهد. حالا تو فکر کن آن وسط یک کلاغ هم بیاید و گند بزند به همه چیز. اما خیالی نیست، چرا که پیرزن هنوز که هنوز است هی مشت می دهد. انگار کار ِ دیگری بلد نیست جز مشت دادن!
پیرزن آب ِ تشت را خالی می کند. زیر ِ همان شیر با آبی که دارد کم کم یخ می زند از سرما یکی یکی لباسها را آب می کشد. کسی را هم ندارد که لباسهای آب کشیده شده را از دستش بگیرد و روی طناب پهن کند. هی آب می کشد و پهن می کند. هی پاهایش خیس می شود و دستانش سرخ. هی سوز ِ سرما وجودش را می گیرد. آب می کشد و پهن می کند. آب می کشد و پهن می کند. آب می کشد و پهن می کند. تمامی ندارد. یعنی هیچ وقت تمامی ندارد. نه شستن، نه مشت دادن، نه آب کشیدن، نه هیچ چیز ِ دیگری. وقتی پاک شدنی هم در کار نباشد دیگر چه به این حال و روز!
.
تمام ِ این ها می شود وصف ِ حال ِ دل ِ من.
حالا شاید بهتر باشد که بنویسم: انگار در دلم دارند رخت می شورند!

Tuesday, January 13, 2009

دارم به خودم فکر می کنم و به تو. درست وقت ِ خداحافظی ِ آخر. درست همان وقتی که چشمانت پر از اشک شد. همان وقتی که لبانت لرزید. همان وقتی که نگذاشتی آن اشکها بریزند و بشکنی. همان وقتی که سردت شد. همان وقتی که دستهای هم را گرفتیم. همان وقتی که انگار دلمان می خواست بماند و تمام نشود. همان وقتی که ترسیدی. همان وقتی که در را بستی و فهمیدم امروز تمام شد برای ِ من. همان وقتی که سنگ ِ جلوی در را داشتی با پایت کنار می زدی. همان وقتی که ایستادی تا بروم. همان وقتی که از روبرویت گذشتم. درست همان وقتی که برایم بوس فرستادی در هوا.
دارم به خودم فکر می کنم و به تو. دلم خواست برگردم و در آن تاریکی ِ شب، زیر ِ پنجره ی اتاقت بایستم و فریاد بزنم آهای تو، چقدر حال و روزت را می فهمم . . .
...
و بی هوا همه چیز روانه ی روزهایم می شود. همه ی خاطرات ِ خاک نگرفته و کهنه نشده ی روزهای ِ نه چندان دور ِ گذشته. یا شاید بهتر باشد بگویم دیروز! . . .

Friday, January 09, 2009

آرام و بی صدا باز آمدی . . .
بزرگ شده ای؟
بزرگ شده ای؟ به اندازه ی چند سال؟ یک سال؟ دو سال؟ ده سال؟ پیر شده ای یا بزرگ؟ یا که اصلا هیچ، همانی ماندی که بودی؟ قدت چه؟ بلند شده ای؟ یا هنوز همان چهار انگشت فاصله باقی مانده است برای رسیدن ِ من به تو! یادت هست دعوای ِ همین چهار انگشت را! که تا می گفتم قدت آنقدرها هم که فکر می کنی بلند نیست! چهار انگشت که فاصله ای نیست! سریع صدایت را بلند می کردی که چهار انگشت با دستان ِ من، نه دستان ِ کوچک ِ تو!
هنوز هم دعوا می کنی؟ هنوز هم وقتی کسی می پرسد چشمانت چه رنگی است می گویی نمی دانم؟ هنوز موهایت را کوتاه ِ کوتاه می کنی؟ هنوز کیفت را کج می اندازی؟ هنوز دلت سفید و سیاه می خواهد؟ هنوز احساست پر رنگ است و منطقت خاکستری؟ هنوز آب نبات ِ چوبی ِ نارنجی را بیشتر از قرمز دوست داری؟ هنوز ونس های سیاه و سفیدت را داری؟ کانورسهای سیاهت را؟ هنوز زمستانهای سرد بی شال بیرون می آیی؟ هنوز هم باران ِ بی چتر را دوست داری؟ هنوز آبی را بیشتر از سیاه دوست داری؟ هنوز هم دلت برای ِ نوشتن روی کاغذ ِ کاهی تنگ می شود؟ هنوز هم روی ِ خط نوشتن را کار ِ عاشق ها می دانی؟ هنوز دور تا دور ِ اتاقت پر از مدادها و کاعذهای ِ رنگی است؟ هنوز کوتاه می نویسی و گرم؟ هنوز هم یادت می رود که باید یک روزی یک چیزی به یک کسی بدهی؟ هنوز هم راستگویی؟ هنوز هم مهربانی؟ هنوز هم تمام ِ حسابها با توست؟ هنوز هم ستاره ها را بیشتر از ماه دوست داری و ماه را بیشتر از خورشید؟ هنوز زندگیت شب است؟ هنوز عصرها برایت دلگیر است و شب ها خود ِ زندگی؟ و هنوز و هنوز و هنوز .
. . .
یادم می آید که می گفتی دلت می خواهد وقتی که گم می شوی برای پیدا کردنم همه جا را زیر و رو کنی! زیر ِ تختت، لای ِ کتابهایت، توی گوشیت، روی میزیت، درون ِ جیبهای شلوارت، لای ِ موهایت، بین ِ نوشته هایت، یا چه می دانم بین ظرف چرک ها، لای ِ جوراب ها، بین ِ ترکهای دیوار اتاق، لا به لای کاغذ پاره ها و عروسک های زخمی، لا و بین و تو و زیر و روی خیلی چیزها، خیلی خیلی چیزها . . .
اما یادت می آید که همیشه آنقدر رو بوده ام که نیازی به اینهمه گشتن نبوده است. تا دست دراز می کردی می پریدم روی دستانت. تا چشم باز می کردی می شدم اولین تصویر ِ روزت. تا قدم از قدم بر می داشتی می خوردم به پایت. که آهای. دنبالم نگرد. اینجایم.
ولی امروز که پس از یک گم شدن ِ طولانی، بی صدا تر از همیشه باز پیدایت شد. نظرت عوض شده. می گویی چه خوب که وقتی من گمم تو پیدایی. وقتی پیدا می شوم تو پیدایی. وقتی هستم و نیستم تو همیشه پیدایی.
دلم برایت تنگ است. ولی نمی خواهم ببینمت.
یکهو برای ِ هم می زنیم: پیر شده ام . . .

پ.ن: خسته ای. این را می شود از لحن ِ حرف زدنت فهمید. باید کمی بخوابی.
چشمانت که می خواهد آرام روی ِ هم رود دستانم را محکم می گیری، فشار می دهی، دردم می گیرد، روی چشمانت می گذاری و می گویی حالا که پیدایم شده گمم نکن. دستانم را می کشم و از اتاق بیرون می روم. می روم تا کمی نفس بکشم و یادم نمی آید تا به حال گمشده باشم. نه برای ِ تو، نه برای ِ هیچ کس ِ دیگری.
تو داری اشک می ریزی. برای ِ چه اش را شاید حتی خودت هم ندانی ! . . .

Saturday, January 03, 2009

دخترک بی اعتنا به نگاه ِ آدمها و بوق زدنهایشان، با سرعت ِ 110 کیلوتر در ساعت در لاین سرعت به مسیر ِ بی هدفش ادامه می دهد. پنجره ها را بالا کشیده و صدای ضبطش را زیاد کرده است. که هیچ نشنود از دنیای ِ سرد و بی روح ِ بیرون. که تنها برای ِ خودش باشد و افکاری که سردرگم بسویش حمله می آورند و هی پایش را شل و سفت می کنند روی پدال ِ گاز. دخترک گاهی که ماشین ِ پشتی با چراغ زدنهای ِ بی وقفه، دیوانه اش می کند و وقتی میفهمد فایده ای ندارد، می آید تا از راست سبقت بگیرد و برای چند لحظه ای هم که شده با سرعت ِ دخترک همپا می شود و شروع می کند به حرف زدن! سرش را می چرخاند و خیره به لبهایی می شود که مدام بالا و پایین می روند. آنوقت هر چه را که دوست دارد می شنود. و لذت می برد از این کار. اینکه می تواند هر چه بخواهد بشنود از آن باز و بسته شدن ِ لبها. از آن حرف ها. از آن اخمها و لبخندها.
دخترک وقتی به اولین چراغ ِ قرمز می رسد شیشه ها را پایین می کشد، صدای ضبط را کم می کند و از اولین گل فروش ِ سر ِ چهار راه یک دسته نرگس می خرد و دور می زند. دور می زند تا باز ادامه دهد به زندگی ِ روزمره اش.
باد که لای ِ موهایش می دود می خندد. می خندد و یادش می آید که زیر ِ پایش پدال ِ ترمزی هم هست ...
سخت شده ام. سخت نه به معنای ِ سفت شدن. نه به معنای ِ بیخیال شدن. نه به معنای ِ محکم شدن. نه حتی به معنای ِ استقامت و پایداری. نه نه. اینکه می گویم سخت شده ام تنها به معنای ِ دیر پذیرفتن است. به معنای ِ عدم ِ اطمینان. به معنای ِ یکهو زیر ِ همه چیز زدن. به معنای ِ بی رنگ شدن ِ همه چیز در آن ِ واحد. به معنای یکهو دوست دشمن شدن.
...
حرص می خورم. این روزها بیشتر از همه ی سالهای عمرم عصرها که خسته از سر ِ کار برمی گردم با مادرم حرف می زنم. حرص می خورم و شاید دروغ نباشد که بنویسم و بگویم حرفهایم با اشک همراه است و اشکهایم با حرف. اینکه هی هر روز خالی شوم و باز فردا پر، عذابم می دهد. اینکه هر روز خودم را آرام کنم تا فردا باز بتوانم کنار بیایم با تمام ِ تلخیها و آدمها و حرفها و کارها مرا از پای در می آورد. آبم می کند. حرص می خورم. لاغر می شوم. اعصابم بهم می ریزد. زشت می شوم. مریض می شوم. خوب نمی شوم. گریه می کنم از خوب نشدنم. آنوقت مادرم هی باید آرامم کند که تو خوبی. فشار ِ روزها اینگونه ات کرده است. هی بالا و پایین رفتنهای ِ هر روزه ات دلیل ِ خوب نشدنت است. آنوقت وقتی می گوید به کمی استراحت نیاز داری صدایم را بلند کنم که چگونه! از کجا زمان بیاورم برای ِ کمی با آرامش خوابیدن! برای ِ کمی راه رفتن! برای ِ کمی به هیچ چیز فکر نکردن!
حرص می خورم. فکر می کنم. حساسیت نشان می دهم.
انسان در رنج آفریده شده است! لزومی به گفتن ِ این حرف نبود برای اعلام ِ ختم ِ جلسه! من که داشتم می رفتم خودم!

Friday, January 02, 2009

و امشب،
همین امشب،
یک سال به عمر ِ این فرسوده تر اضافه خواهد شد ...
.
.
.
برای زیز به بهانه ی تولدش :-)