Monday, November 23, 2009
Thursday, November 19, 2009
Dedicated to One of the most important person in my life
Saturday, November 14, 2009
گاهی وقت ها اشک هم دردی را دوا نمی کند. باید روبروی آینه بایستی و خیره به چشمانت به سکوت مرگ باری فکر کنی که تمام وجودت را در خود بلعیده است. و تو، جز یک بازیگر ِ دست و پا بسته هیچ نیستی در این نمایش.
کارگردان از دور فریاد میزند: بلندتر/ بلندتر/ صدای خنده هایت باید بپیچد در اتاق.
و تو جز یک لبخند چیزی نداری برای او.
کارگردان داد می زند: کات.
منشی صحنه با برگه ی لغو قرارداد تا دم ِ در همراهیت می کند.
من دارم از همه چیز جا می مانم..
تو:
تمامش کن. ورقش بزن ! پارهاش کن ! ان قدر که اگر روزی توی خیابان دیدیاش با خودت بگویی : اه..چه پیر شده و بخندی و رد شوی و....همین !
بخواه ! بشکن این بغض چند ساله لعنتی ات را؟
Wednesday, November 11, 2009
Sunday, November 08, 2009
برای ِ یکبار هم که شده بگردید دنبال ِ نویسنده ی مورد علاقه تان. شماره اش را پیدا کنید. با او حرف بزنید. ببینید کلمات را چگونه ادا می کند. آرام است یا که عجول. بعد از چند کلمه می خندد. خ را چگونه تلفظ می کند! اصلا بگویید همین پست ِ امروزش را/ دیروزش را/ یک ماه گذشته اش را برایتان بخواند. بعد قطع کنید. شماره اش را پاک کنید. ولی لحنش را نه. صدایش را نه. طرز ِ حرف زدنش را نه.
آنوقت بروید دوباره بخوانیدش. ببینید چه حس ِ خوبی به شما دست می دهد. اصلا دیگر باورتان می شود که خودتان نوشته اید این جمله های لعنتی را!
Saturday, November 07, 2009
Wednesday, November 04, 2009
Monday, November 02, 2009
Saturday, October 31, 2009
Saturday, October 24, 2009
i like ur previous post...that was very honesty and simple but lovely...
i like it so much,..
i live on all those places u said.
i imagine myself with u in all those places and street..
i even think u cheat from my hand and write that !
anyway..
nargess i think u `ve changed alot.
maybe ur a mature girl more than anytime.
i`ve found this in ur post after reading ur blog for 2 years ( if i am not wrong?)
Be Strong Girl !
Thursday, October 22, 2009
Yesterday
بايد ديشب نوشته مي شد. بايد ديشب پابليش مي شد. بايد ديشب اين حس ها يك جايي ثبت مي شد. ولي خستگي نذاشت. نفس تنگي نذاشت. پا درد نذاشت. گلو درد نذاشت. و من ناراحتم كه ديشب نشد كه بشه!
.
لوكيشن: سئول-ميرداماد
ساعت: 17:10- 15:45
كاراكتر اصلي: من
.
همه چيز با يه ديوونگي شروع شد. ميرسم؟ نميرسم؟ برسم؟ نرسم؟
ماشين نداشتم. زنگ زدم خونه ببينم كسي هست يا نه! بعد از يه عالمه وقت از ميدون صنعت سوار ِ اتوبوساي پارك وي شدم تا برم خونه. ساعت حدوداي 3:20 اينا بود. راه افتاد. گوشه ي پنجره نشسته بودمو داشتم به آدمايي كه ميرفتن و ميومدن نگا مي كردم. چقد آدم. چقد رنگ. چقد لباس. چقد اخم. چقد خنده. چقد آدم ِ مبهم!
ساعت 3:45- رسيدم پشت چراغ قرمزه سئول. ساعت 5 كلاس داشتم ميرداماد. ديدم خريته برم خونه بعد برم كلاس. به خستگيش نمي ارزيد. ديدم در ِ اتوبوس بازه! پريدم پايين. بي هوا. غير ِ مترقبه!
دست كردم تو كيفم ديدم هدفونام هستن ولي ام پي فورم نيست! بيخيال! سرمو انداختم پايينو بي صدا رامو كشيدم و رفتم پايين. از وقتي وليعصرو يه طرفه كرده بودن نيومده بودم! ديدم چه خلوت شده! چه بي روح شده! چقد مرگ شده! انگار يه طرفش مرده و اون طرف آدما دارن مي جنگن با خودشون!
تقريبا تا دم ِ اسكانو نفهميدم چجوري رفتم. سرمو كه آوردم بالا ديدم رسيدم سر ِ ميرداماد! اسكان/ كافه عكس/ كافه پائيز. تنها بودم. دلم مي خواست برم يه گوشه بشينم براي خودم. گلوم ميسوخت. داشت حالم بدتر ميشد. رفتم اونور ِ خيابون. اسكان جلو روم بود. ولي پام نمي رفت به سمتش. ياد ِ اون پست ِ كيانا افتادم كه نوشته بود بالاخره پا شده تنهايي رفته كافه و اينا. دلم ميخواست ولي خيلي چيزا نذاشت كه برم!
از خط كشي عابر ِ پياده رد شدم و رفتم اون طرف. ياد ِ داداشه افتادم كه از n ماه پيش داره هي ميگه بريم لپ تاپ بخريم. رفتم پايتخت. سرمو آوردم بالا كه از آقاهه بپرسم نمايندگيه وايو كجاس ديدم ئه! همين بغل دستمه! داشتم ضايع ميشدم! رفتم توو. كاتالوگشو برداشتم و يه دوري زدم كه مدلاشو ببينم. يهو پسره از پشتم گفت بفرماييد. شوكه شدم! يه مشت مشخصات براش رديف كردم كه cacheاش چند باشه و RAM و اينا. حدود قيمتم بهش دادم. يه جوري نگام كرد كه بابا ايني كه تو ميخواي يه 3ميليوني ميشه! گفتم پس يه چيز توو اين مايه ها بهم معرفي كن كه قيمتش طرفاي 700/1 بشه! يه چيزي معرفي كرد كه همچين بدم نبود!
شمارشو گرفتم و زدم بيرون. نزديك پل كه شدم ديدم اي بابا. سي دي Firework و vista نگرفتم كه! حواسم نبوده! نيست! نمي خواد باشه! جلوي ماشينا دست گرفتم و از گوشه ي پل رفتم بالا. پياده. از اون بالا هي آدماي پايينو نگا مي كردم. هر از گاهيم ماشيناي رو پل با سرعت كه از بغلم رد ميشدن شدت ِ بادي كه بهم ميخورد تكونم ميداد! "سايه ام ميفتاد وسط ِ پل و ماشينا با سرعت ِ هر چه تمام تر از رد ميشدن از روش(از روم)!"
از روي پل كه اومدم پايين بقيه ي راهو تا كلاس (تقريبا تا قبل از ميدون مادر) از روي جدولاي سفيد و سبزه كج كنار جوب ِ وسط بلوار رفتم! هر كدومش يه شكل بودن! يكي در ميون سفيد و سبز. با خودم فك كردم به اندازه ي اين جدولا آدم ِ سبز و سفيد هست توو اين شهر. كه هر كدومشون يه جورن براي ِ من. هي كه پامو برميداشتم و ميذاشتم فكر بود كه ميرفت و ميومد! دستام تو جيبم بود و سرم پايين. يكيش صافه صافه. بهت قدرت ميده. ميتوني خيلي مطمئن روش وايسي و به هر چي ميخواي برسي. بدون ِ اينكه يه لحظه ترس ِ سقوط بياد سراغت! يكيش كجه كجه. بايد از روش بپري. يا شايدم نه! بايد با احتياط پاتو بذاري روشو رد شي! ولي بايد حواست حسابي جمع باشه! اون يكي روشو كندن! لغزندس! هيچ اطميناني بهش نيست! ولي ترسيم نداره. نگا مي كني و رد ميشي! يهو وسطاش يه جدول نيست ميشه. جاش خاليه. "جاش خاليه". مكث ميكني. ميپري و ميري. ولي "يادت نميره كه جاش خالي بود. جاش خاليه هنوز." همينجور رد ميشم و ميرم جلو. و خوشحالم كه هيچ ماشيني بهم چپ نگا نمي كنه. هيچ آدمي براش غير ِ عادي بنظر نميام. هيچ كس نميگه بيا پايين. حتي نميگه آي! نيفتي! كه بگم ولي من حواسم هست، نميفتم.
به شهر كتاب ميرسم. دلم ميخواد. ميرم تووش. هيجان انگيزه. موسيقياش خوبه. آروم ميشم. يدونه خودكار آبي كه دورش صورتيه برميدارم براي اون دفتر صورتيه كه آناهيتا بهم داده. كه حرفامو توش مي نويسم!
ميام بيرون. دوباره ميرم اون ور ِ خيابون كه بقيه ي راهو باز از روي جدولا برم!
همه چيز خوبه. عاديه. منم ..
به كلاس ميرسم. پام داغونه. گلوم. سرم. ولي لازم بود. اين تنهاييه. اين ديوونگيه. اين پياده رفتنه. اين ولي عصر ِ بي روحو ديدنه. اين اسكان نرفتنه. اين ..
تا 8:30 سر ِ كلاسم. بماند چي شد و چي نشد!
برگشتنه بايد تا سر ِ شريعتي پياده ميرفتم. (با اون حالم!) دوباره رفتم رو جدولا. امروز روز ِ تعادله!! حيف بود نصف ِ ميردامادو از رو جدول برم و بقيشو از كنار ِ خيابون!
تقريبا دارم به ميدون مادر ميرسم كه يكي صدا ميزنه! نرگس! نرگس! سرمو ميچرخونم! گوشه ي خيابون يكم جلوتر ترمز ميكنه ميگه بپر بالا! هيجان انگيز بود! (...) ميگه از كفشات شناختمت. از يه جفت كانورس ِ مشكيه كثيف!
. . .
"گاهي وقت ها انقدر بايد خودتو خسته كني تا نفهمي داره چي سرت مياد! "
Sunday, October 18, 2009
For u, with o&u
و این یعنی خیلی چیزها، که خودم و خودت خوب می دانیم.
Sunday, October 11, 2009
Monday, September 28, 2009
..
برای تمام کردن نیازی به هیچ کاری نیست جز .. جز خودت. بخواه و سر بکش این لیوان ِ لعنتی ِ امروزت را.
Sunday, September 20, 2009
ببینید شماها،
من توی فیس بوکم*(این ینی من فیس بوک دارم!) اوناییو اد میکنم یا اکسپت که بشناسم. که دوستامن. که یه شناخت ِ حد ِ اقلی*(که واسه خودم منوط به یه سری چیزا میشه!) ازشون داشته باشم.
فیس بوک واسه من مثل ِ یکی از اتاقام میمونه! اونوقت شما چه توقعی دارین که وقتی در میزنین صاف بگم بفرما توو! این به لوس بودن و غیر ِ اجتماعی بودنو خودمو محدود کردن به یه سری روابط ِ خاص بر نمیگرده! این به قانون ِ زندگی ِ من ربط داره! که تا وقتی نشناسمت رات ندم توو!
حالا وقتی منو اد میکنی، که قطعا*(با اغراق!) بواسطه ی یکی از دوستام کشیده شدی اینجا! من ازت یه سوال میپرسم، بهت میگم من تو رو میشناسم؟ یا تو منو؟ اگه جواب بدی هیچ کدوم همه چیز تموم شدس! پس دیگه ادامه نده که خب با هم آشنا میشیم! اینجا! که من ادامه بدم ورود ِ افراد ِ متفرقه مطلقا ممنوع! اینم که من برات Message میزنم که تو منو میشناسی یا من تورو؟ مثل ِ اینه که با یکی از دوستام اومده باشی دم ِ در ِ خونمون، بعد من درو بزنم بگم تا من مثلاً جزوه رو*(کتاب/ فیلم/سی دی) بیارم پایین، بیاین توو حیاط، تو کوچه بده! حالا توأم اینجوری برداشت نکن که بفرما بالا یه چایی*(شربت/ میوه/ شیرینی) در خدمتتون باشم!
آخه تو فک کن! توو یه جایی که ما دوره هم داریم هی میزنیم تو سر و کله ی هم، هی بلند بلند می خندیم، هی گیر میدیم به عکسا و نوشته های ِ هم، هی برا هم کیس و هاگ می فرستیم، چجوری من در ِ اتاقو باز بذارم! اصن همون لای ِ درو باز گذاشتنم خودش داستانی داره برا خودش!
پووووف. من اینجوریم دیگه!
GlasseS
بگذریم. خیلی وقت شده بود! گم شدن ِ عینکمو میگم! و من دیروز بالاخره رفتم اوپتومتری برای معاینه ی چشام! از آخرین باری که رفته بودم یه سه سالی میگذشت! حالا بماند تا رسیدن به کیلینیک چقدر خندیدیمو پشت ِ یه تاکسی گیر افتاده بودیم که ته ِ اسلولی راه می رفت و هی دستشو می آورد بیرون که مثلا راه بده ما رد بشیم! ما هم چون کوچه ی بعدی باید می پیچیدیم از پشتش تکون نمی خوردیم! ولی آخرش بس که حرصم در اومد درست سر ِ کوچه ازش زدم جلو و پیچیدم! اصن یکی نیست بگه این کیلینیک ِ نورو چرا اونجا گذاشتن!
با داداشه رفتیم تو. داداشه داشت تعریف میکرد دفعه ی قبلی دکتره وقتی چشاشو معاینه می کنه میگه نمره ی چشمت 5 شده! بعد شماره ی عینکشو که میبینه 2.5 هست! میفهمه ضایع کرده! میگه برو قطره بریز بعد بیا! داداشه که برمیگرده دوباره معاینه اش می کنه میگه شدی 3 اینا! حالا فک کن اینارو داشت برا منی تعریف میکرد که ته ِ ترسوام! گفتم من عمرا اگه قطره بریزم :دی
صدام میکنن. میرم میشینم رو صندلی. یه آقای ِ دکتر ِ مهربونی میاد جلو. میگه واسه چی اومدی!؟ میگم وا! برای معاینه دیگه! یه چند سالی نیومده بودم گفتم یه سر بزنم بهتون :دی اونوقت یدونه ازون عینک بامزه ها میده بزنم به چشام! شروع میکنه به پرسیدن. چپ/ بالا/ پایین/ راست! هی کوچیکترش میکنه! بعد من به طبع هی که ریز میشه نمی بینم دیگه :دی بعضی هاشو چپه میگم! بعد آقا دکتره هی با مهربونی میگه بیشتر دقت کن! این یعنی اشتباه گفتی :دی بعد من اگه بالا گفته بودم، میگم پایین! اگه چپ گفته بودم، میگم راست! اگه بازم بگه بیشتر تر دقت کن یعنی ضایع کردم رفته! با خنده می گم خب نمی بینم! اونم بی خیال نمیشه که! حالا تو باز فک کن یه سه چهار باری هی بگه دقت کن! اولا که با خودت میگی وااای! شماره چشم ِ 3 و 4 رو شاخشه! دوما هم تیریپ ِ آدم کلافه ها رو میگیری به خودت که آقاهه! اگه میدیدم که درست می گفتم! خب حتما نمیبینم دیگه! چه گیری میدیا!
که تو همین شرایط، انگار آقا دکتره فهمیده چی به چی شده! بی خیال ِ من میشه! شروع میکنه به یه سری چیزا واسه خودش نوشتن. عینکمو(اون عینک قدیمی قدیمیم!) بر میداره و میبره طرف ِ دستگاه که ببینه شمارش چنده! بعد من دل تو دلم نیست که وقتی برمیگرده میخواد بگه شماره چشمم چند شده ینی!
برمیگرده. میشینه رو صندلیش. میگه هیچ تغییری نکردی. حتی میتونم 0.25 هم کمتر برات بنویسم! ولی چون سه ساله داری اینو میزنی منصرف میشم! بعد من انگار که بهم گفته باشن قهرمان! یه لبخنده پیروزمندانه میزنم و کلی تشکر میکنم از آقا دکتره و میام بیرون!
پ.ن: بالاخره طلسم ِ این دکتر رفتنه شکسته شد. هوووررااا :دی
Thursday, September 17, 2009
Wednesday, September 16, 2009
Monday, September 14, 2009
Thursday, September 10, 2009
Sunday, September 06, 2009
شنیدن ِ بعضی حرفا از زبون ِ بعضی آدما برام خیلی سنگین تموم میشه!
اینکه آدمه زل بزنه تو چشامو با آب و تاب از چیزی حرف بزنه که من دلم میخواسته فقط خودم بدونم، فقط مال ِ خودم باشه! یه جورایی میشه گفت پاشو گذاشته وسط اتاقم، توی لپ تاپم.اون فولدر ِ آهنگای خاصمو گذاشته پلی بشه! اونی که به اسم ِ آدمهاس!
بعد این وسط من باید نقش ِ آدمیو بازی کنم که از همه جا بی خبره! که ئه، راس میگی؟ اینجوریه!؟ که باید هی حواسم به خودم باشه که حالت ِ صورتم وسط ِ حرف زدناش تغییر نکنه! که توی اینجور موقعیتا خود ِ بیرونم با خود ِ درونم از زمین تا آسمون فرق داره! که با اینکه بیرونم داره لبخند میزنه ولی ته ِ دلم دخترک پشت ِ موهای بلندش قایم شده و داره گریه می کنه! آخه آدمه هنوز داره با آب و تاب از اون چیز مهم مخفیه حرف میزنه!
Friday, September 04, 2009
آمده بودم بنویسم چند وقتی است به هیچ آهنگی گوش نمی دهم. آمده بودم بنویسم خیلی وقت است هیچ آهنگی را play نکرده ام، از روی ِ هیچ آهنگی نگذشته ام، هیچ آهنگی را stop نکرده ام، هیچ آهنگی را نگه نداشته ام و به هیچ آهنگی فکر نکرده ام!
آمده بودم بنویسم این گوش ندادن ها، این بی موسیقی زندگی کردن ها، این نبودن ِ هیچ صدایی در این روزها چه معناهای بدی می تواند داشته باشد! چقدر فراموشی پشت ِ لحظه لحظه اش خانه کرده!
آمده بودم همین ها را بنویسم و در آخرش اضافه کنم: "مرا دارد چه می شود؟"
ولی حالا..
نمی دانم.
آهنگی را که در آن نیمه شب به من دادی گذاشته ام برایم بخواند. همان آهنگی که باید همان شب به من می رسید و من گوش می دادم و ..
و تو شاید ندانی که من چقدر دوستت دارم ...
Thursday, September 03, 2009
Tuesday, September 01, 2009
Sunday, August 30, 2009
ولی بعضی دیگر نه! آنچنان ندانسته و نفهمیده در تو رخنه می کنند که جدا شدن از آنها کار ِ حضرت ِ فیل می شود!
فراموشی در آنها جایی ندارد. عمر ِ نوح و صبر ِ ایوب کم می آورد در برابرشان.
مابقی هم که هیچ،
هستند و نیستند و نابودت می کنند!
Friday, August 28, 2009
BD
فردا تولدم هست. از این آدمهایی هم نیستم که بگویم همین که یادت بوده باشد کافی است. یا اینکه همین که تبریکم بگویی یک دنیا خوشحالم می کند. نه. ولی اگر یک شاخه رز مشکی برایم بگیری بی نهایت ذوق می کنم. ولی اینبار خیلی فرق می کند. تو باید رز مشکی را که هیچ یک کادوی دیگر هم برایم بگیری. حالا هم من دارم به آن چیز دیگرش فکر می کنم. که باید خیلی خاص باشد. زودتر از اینها گفته بودمت که کتاب برایم نخر. شعر و داستانش هم هیچ فرقی نمی کند. سی دی فیلم و موسیقی هم همینطور. شمع و عروسک هم. دارم به یک چیز خیلی خاص فکر می کنم. به یک پوستر. به یک عکس. به یک من و تو در کنار هم روی دیوار خانه. به یک دیوار برای من و تو. به یک چیز ِ خیلی خیلی بزرگ. ما یک راهروی کمی طولانی داریم که دلم می خواهد یک طرفش نوشته هامان باشد. یک طرفش خودمان. امروز برداشته ام یک دنیا کاغذ بزرگ چسبانده ام یک طرفش. طرف دیگرش را هم گذاشته ام ...
فردا می شود. زنگ می زنی. انگار که رفته باشی میان دو کوه صدایت می پیچد که داری فریاد می زنی تولدت مبارک. آنوقت من سراسر ذوق می شوم. هی با هم می خندیم و تو هی تند تند تبریک می گویی. صبح زود است هنوز. ولی تو نیستی. صبح زودتر گذاشته ای و رفته ای. من هنوز دارم روی تخت غلت می زنم. بعد از آنهمه تبریک می گویی اصلا خودت را دیده ای که چقدر بزرگ تر شده ای؟ بلند می شوم تا ببینم. یک طرف صورتم جای لبهای توست. می میرم از خنده. دلم می خواهد تا شب که می آیی پاکش نکنم. گوشی به دست اتاق را ترک می کنم. راهرو تاریک است. از سر ِ عادت دستم روی چراغ کوچکی می رود و روشنش می کنم. وای اینجا را. برداشته ای بزرگ برایم نوشته ای هی زندگی، زندگی ِ دوباره ات مبارک. آنوقت پایینش امضا زده ای زندگیت. هنوز پشت گوشی هستی. فقط به جای تند تند تبریک گفتن حالا داری تند تند می پرسی هستی هستی؟ آهسته می گویم چه زندگی ِ پیچیده ای. می فهمی دارم از راهرو رد می شوم. می گویی پیچیده نیست. خانم جان کمی تند تر. هنوز چند پیچ تند دیگر باقی مانده. اینجا را نگاه. چند تا رز مشکی؟ مگر من چند ساله شده ام؟ فریاد می زنی بیست و سه ساله. بیست و سه سالــــــــــــــه. وای خدای من. این دیگر چیست. از صدای جیغ من می فهمی حسن را دیده ام. لاک پشت کوچکی که برایم خریده ای. امروز چه روز عجیبی است. می گویی باز هم هست. دو پیچ دیگر. می گویم می میرم ها. قلبم را که می شناسی. زیادی ضعیف است. می ترسم قدم از قدم بردارم. دو پیچ دیگر. دو چیز دیگر. یکهو یکی زنگ در خانه را می زند. می روم تا بازش کنم. سرایدار خانه است. نان آورده برایم. مات و مبهوت نگاهش می کنم. نان؟ تو؟ اینجا؟! موقع رفتن انگار تازه چیزی یادش آمده باشد، دستش را درون جیبش می برد و یک جعبه ی کوچک به طرفم می گیرد. می گوید مال ِ شماست. در را می بندم. بازش می کنم. یک تراش است. بلند بلند می خندم. آنوقت از پشت گوشی می گویم چه خوب که برایم خریدی. چه خوب که گفتم کند شده است. خداحافظی می کنی تا شب. دارم به آن پیچ آخر فکر می کنم. همین که دارم مدادهایم را می تراشم از حسن می پرسم فکر می کنی این آخری چه باشد؟
مداد تیزم را برمی دارم و می روم روی کاغذهای توی راهرو می نویسم من دلم یک پوستر بزرگ از خودم و خودت می خواهد.
شب شام را بیرون می خوریم. می گویی پیچ آخر درون خانه است. خیلی فکر نکن. انگار من زیادی بلند فکر می کنم.
در خانه را باز می کنم. داری ماشین را پارک می کنی. لباسهایم را در می آورم. می روم تا آویزانشان کنم. می بینم زیر نوشته ام کسی نوشته بیا، این هم پوسترت. ولی خطش شبیه تو نیست! نگاهم می چرخد. من و تو ایم. کنار هم. روی دیوار.
بغلت می کنم. محکم.
..
Thursday, August 27, 2009
Tuesday, August 25, 2009
Saturday, August 22, 2009
Friday, August 21, 2009
Finished
هر چه می نویسم حرف های ِ همین حالای ِ من است. نه دیروز و نه حتی فردا. حرف های ِ همین حالای حالای حالاست. که باور نکردنی است. که تلخ است. که رهایم نمی کند. که حرف ِ تمام شدن است. حرف ِ دیگر نبودن. حرف ِ نیستی. و خودم می دانم چه دردی دارد نوشتنش. فکر کردنش. هی بالا و پایین کردنش. ولی باید ثبت شود. نوشته شود. که وقتی فرداها گذرم از سر ِ مرور ِ خاطرات به این طرف ها افتاد، حتی یک لحظه اش هم از خاطرم نرود که چه بر سرم آمد. که چه کشیدم. که چه شد..
این هوا چه می گوید؟ این آهنگ ها؟
کاش من جای ِ الی بودم و در دریا غرق میشدم و دیگر نمی ماندم در این دنیا. من درباره ی الی لازمم حالا. من احمد ِ درباره ی الی را می خواهم. درست همانجایی که گفت "یک پایان ِ تلخ بهتر از یک تلخی ِ بی پایانه!" من باید غرق شوم. من باید دیگر نباشم. من دلم نیستی می خواهد همین حالا.
کجاست آن امید؟ کجاست آن آرزوها؟ کجاست آن دلبستگی ها؟ آهای! کجاست آن خنده ها؟ چرا دیگر نمی خندد این من؟ چرا دوباره برگشت به آن روزهای ِ سکوت و بی صدایی و ابهام!
نرویم؟ نیاییم؟ نباشیم؟ باشد قبول. هر چه شما بخواهید. هر چه شما بگویید. هر چه شما دستور بدهید. ما هم مثل ِ همیشه قبول می کنیم. هر چند بین ِ خودمان می جنگیم و صدایمان بالا می رود و نمی پذیریم! ولی در مقابل ِ شما هرگز!!
دارم به روز ِ اولم فکر می کنم..
به روز ِ معلم. عکس ها، آهنگ ها.. به جشن ِ خداحافظی ِ بچه ها. به کلیپ ها. به کارنامه ها. به سی دی ها. به کلاس ِ زبان. به نقاشی روی ِ پارچه. به همه ی همه ی بچه ها. به خنده ها و گریه ها و آویزان بودنشان!! دارم به تو فکر می کنم.. به روزهای ِ باهممان. به خود ِ آن روزهایمان که تمام شد رفت ..!
تمام شد رفت! دیگر این فکر کردن برای ِچیست؟!
برای ِ ارشد نخواندم. نقاشیم را برای ِ کتاب تمام نکردم. خیلی وقت ها از خیلی قرارها و تفریحات و لذت ها جا ماندم. گاهی حتی از خودم. چون کار داشتم و حالا ندارم.
کانتکت های گوشیم را هی بالا و پایین می کنم. هیچ کسی را ندارم که برایش ": (( "را بزنم! بدون ِ هیچ کاراکتر ِ اضافه تر یا کمتری! که بتواند تا آخر ِ مرا بفهمد. که او هم همین را برایم بفرستد. که یعنی فهمیدمت. که دلم گرم شود به داشتنش.
من حالم هیچ خوب نیست. من دلم یک آدم می خواهد. یکی که فقط برای ِ من باشد. که بیاید بنشیند کنار ِ من و بگوید "غصه نخور جانم، همه چیز درست می شود!" من به همین کس با همین یکی دو جمله احتیاج دارم. خیلی ها نگرانم هستند. خیلی ها نگرانم شدند. خیلی ها. خیلی ها. ولی من، فقط، به نگرانی ِ همین کسی که نیست احتیاج دارم. اینکه دستم را بگیرد، ببرد پشت ِ تخته ی نقاشیم، بگوید "بکش. تو تا آخر ِ دنیا فقط مرا بکش!"
آه اگر دیروز برگردد ...
باید به دنبال ِ دلیل بگردم. برای ِ ادامه دادن. برای ِ باز خندیدن. برای ِ دوست داشتن.
باید به دنبال ِ دلیل بگردم. برای خودم که دلم می خواست جای ِ الی می بودم و غرق می شدم و حالا دیگر نبودم تا به دنبال ِ دلیل بگردم.
آه اگر دیروز برگردد ...
Wednesday, August 19, 2009
homeless, jobless, but still alive
غصه نمی خورم، دردی احساس نمی کنم، چون خوب بودیم، چون می دانم که خیلی خوب بودیم، در همه ی لحظه ها، در تمام ِ ثانیه هایی که شاید، گاهی، حتی، به ناچار، اعدام می شدیم. در زیر ِ تک تکِ فشارهای ِ روحی. خوب بودیم. خوب. بگذار اینبار بگویم که از دستمان دادند، همان هایی که گمان کردند بهترند از ما. همان هایی که توهم ِ بیشتر زندگی کردن برشان داشت که بیشتر می دانند از مای ِ بیست و سه ساله! بگذار بنویسم که چه دردی خواهند کشید از نداشتمان. درد ِ ندیدن ِ خنده هامان به کنار، درد ِ نبودن ِ دستهامان را چه می کنند؟ دیگر چه کسی می خواهد .. آخ. دلم تنگ شد. دلم برای ِ اتاقم تنگ شد. برای ِ من و توی ِ با کمتر از یک میز فاصله. برای ِ "آهای صدای ِ آهنگ را زیاد کن" گفتن های ِ تو. برای لجبازی های ِ خودم. برای خودمان. برای ِ زندگی ِ یک ساله ای که با هم ساختیم. دلم تنگ شد. تنگ. و تو خوب می فهمی دلتنگی یعنی چه! خوب می فهمی زندگی ِ یعنی چه! خوب می فهمی من یعنی چه!
بودیم و دیگر نیستیم. این است زندگی. این است روزگار. که اگر چنین نباشد که نمی گویند چه بی وفاست. و ما محکومان ِ همیشه ی تاریخیم. به قبول کردن. به پذیرفتن. که هر آمدنی را رفتنی است. چه خوب باشی، چه بد. چه سرت به کار ِ خودت باشد، چه نه.
از کار بیکار شدیم رفت!
این هم تجربه ی اولین سال ِ کار کردن با تمام ِ وجود.
ما کم نگذاشتیم. شاید برای ِ همین است که دلمان نمی سوزد برای ِ این تمام شدن! هر چند دلتنگیم و کمی غمگین..
به قول ِ بابا دلمان را خوش می کنیم به سرنوشت ِ در پیش ِ رو، به اینکه شاید شاید شاید قرار است بهتر از این ها نصیبمان شود! هر چند محال ولی جز این کار ِ دیگری از دستمان بر نمی آید. امید، صبوری..
Monday, August 17, 2009
Sunday, August 16, 2009
Friday, August 14, 2009
شروع می کند به یادآوری، به مرور، به یاد کردن، به زنده کردن، به تازه کردن..
شروع می کند به آزار، به شکنجه، به درد کشیدن، به فریاد زدن، به مردن..
شروع می کند به شاید آرام شدن..
و من در تمام ِ این ثانیه ها طناب ِ محکمی را در زیر ِ گلوی ِ نازکم احساس می کنم، که مدام تنگ تر و تنگ تر می شود..
انگار که برای ِ هزارمین بار دارم خودم را می شنوم. اینبار با صدای تو..
همان که گفتم. فراموشی در زندگی ِ من و تو جایی ندارد. زمان نیز هم.
درمان ِ این روزهای ِ تو همان درد کشیدن و فکر کردن و بسیار مردن است. که اگر امروز اینگونه نباشد تا سالهای سال همراهیت می کند!
دلم برای ِ لبخندت تنگ می شود. زود زنده شو. خیلی زود..
Wednesday, August 12, 2009
Monday, August 10, 2009
Saturday, August 08, 2009
Friday, August 07, 2009
Thursday, August 06, 2009
yell with pain
خیلی وقته نه خودم، نه هیچ کس ِ دیگه ای یه رنگ ِ پر رنگ ِ جیغ نریخته روم، روی ِ حال و روزم. خیلی بی رنگ شدم. خیلی محو. باید بنویسم که "چنگ زدم به کوچیکترین دلخوشی های زندگیم!" چون واقعا همینه! این کوچیکترین یعنی اون لبخند محوه. یعنی اون یه لحظه جیغ زدنه. یعنی اون بالا و پایین پریدنه جمعه ای. یعنی اون تپش قلب. یعنی اون سرگیجه هه که هنوز وقتی بهم می ریزم و به بعضی آدم ها فکر میکنم میاد سراغم. خب همه ی اینا یعنی هنوز عادت هام از یادم نرفته. هنوز تو اوج درد یهو همه چی یادم میره و یه لحظه همه جا سیاه میشه و باید خودمو به یه جا تکیه بدم که نیفتم! یعنی من هنوز همونیم که بودم!
...
قرار نبود کسی بهم بگه. قرار نبود بفهمم. قرار نبود برام فرقی بکنه. قرار نبود بهمم بریزه. قرار نبود حالم بد بشه. قرار نبود تا صبح بیدار بمونم. قرار نبود مات بشم. قرار نبود گریه کنم. قرار نبود صدام بگیره. قرار نبود سرم گیج بره. قرار نبود سردم بشه . قرار نبود بلرزم. قرار نبود و نبود و نبود.
ولی شد. همه اش شد. کسی بهم نگفت. خودم دیدم. خودم خوندم. خودم بهم ریختم. خودم تا صبح گریه کردم. خودم حالم بد شد.
اتفاقی؟ آره. اتفاقی. صفحه رو باز کردم، تا وسط هاش اومدم پایین، یه جمله ی کوتاه بود. یه جمله ی دو کلمه ای. مثل ِ "حالت خوبه؟" همین قدر کوتاه و ساده و عادی. لازم نبود فکر کنی که یعنی چی. انقدر که واضح بود. انقدر که همه چیزش مشخص بود. انقدر که همه چیزش سر ِ جاش بود. دو پهلو نبود. ایهام نداشت. کنایه نداشت. استعاره از هیچی نبود. دو کلمه بود. فقط دو کلمه! و همون دو کلمه نابودم کرد. تا صبح تو سرم صدا کرد. داد و بیداد کرد. خودشو به اینور و اونور ِ مغزم کوبید و منفعلم کرد.
حالا امروز صبح که از خواب بیدار شدم. که اصلا نمی دونم کی خوابم برد. فقط یه چیز اومد توی ذهنم. که تو داری به چی فکر می کنی؟ یعنی همه ی روزاتو داری ساعت به ساعت با خودت مرور می کنی؟ یعنی وقت ِ اینو داری که ببینی چی شد؟ چی میخواد بشه؟
. . چقدر سخته. من تحمل ِ درد ِ تو رو ندارم. هر چقدرم که دور باشی و دست نیافتنی.
Monday, August 03, 2009
speechless
حالا شده هر روز ببينمشون، ماهي يه بار، 6 ماه يه بار، اصلا شايد سالي يه بار! ولي اونا كارشونو خوب بلدن! توي همون چند لحظه اي كه باهاتن قشنگ كل ِ زندگيتو ميارن جلوي ِ چشمت! كل ِ فولدر ِ هايد شده ي مغزتو! كل ِ خودتو خلاصه!
رنگي چون آغاز
مي خواهم
لاي موهاي طلائي ات بميرم.
ريچارد براتيگان
پ.ن: ديروز / كافه گالري/ من/ آناهيتا.
Wednesday, July 29, 2009
to feel queer
احساست کردم. مثل ِ همیشه قدمهامو کند کردم. یادته؟ میگفتم اینطوری بیشتر با همیم...
بگو که بودی. بگو که اشتباه نمی کنم. بگو که درست دیدمت!
درسته که فرقتو کج کرده بودی، کانورس پات نبود، کیفتو کج ننداخته بودی، ولی خودت بودی. خود ِ آروم ِ مهربونت.
از طرز ِ راه رفتنت فهمیدم.
خودت بودی، آره خودت بودی، آخه احساست کردم و این چیز ِ کمی نیست..
Monday, July 27, 2009
گاهی اوقات به سرم می زند.
آنهم درست وقت هایی که شانه نداریم و قرار است مهمان بیاید!
به سرم می زند موهای ِ بلندم را بهم بپیچم.
آخر شما نمی دانید که من چقدر به همیشه و همه جا یکجور بودنم حساسم!
شما نمی دانید که من چقدر پیچیده شده ام،
شما نمی دانید که چقدر پیچیدگی افتاده به جانم.
نه، نه، نمی دانید و من هر چقدر هم که بگویم هیچ فایده ای ندارد!
ظاهر و باطن یکی است دقیقا در اینجاست که معنی پیدا می کند!
Friday, July 24, 2009
For u, with o & u
حالا فکر کن کسی پیدا شود و یاد کردنش کافی باشد.
یاد ِ تو کافی است برای ِ من.
صدای ِ تو کافی است برای ِ من.
دیدار ِ تو که هیچ، زندگی است برای ِ من.
Monday, July 20, 2009
Monday, July 13, 2009
Saturday, June 27, 2009
Wednesday, June 17, 2009
Sunday, June 14, 2009
Thursday, June 11, 2009
NothingS
امشب را ولی باید ثبت می کردم. التماس اش را. اشک ِ بعدش را. نه از حرف ها و بحث ها و جدال ها که این روزها زیاد که چه عرض کنم، بی نهایت شده است! نه! آمدم بنویسم که من برای ِ اولین بار به خاطر ِ یک کسی به کس ِ دیگری التماس کردم و بعدش گریه ام گرفت و اصلاً حالم هیچ هم خوب نیست!
- آدم ها در هیچ شرایطی نباید التماس کنند. این را از من داشته باشید!
من گاهی وقت ها فراموش می کنم گذشته ی آدم ها را و اینکه آن ها درست مثل ِ خود ِ من آنقدرها بزرگ شده اند که نشود در بسیاری مسائل با آنها بحث کرد. من امشب به خیلی از چیزها رسیدم! فراموش نمی کنم و هرگز از یاد نخواهم برد. ولی سعی می کنم هر چه زودتر بازگردم به همیشه ام.
این روزها منطق را باید در ِ کوزه گذاشت و آبش را خورد!
Saturday, June 06, 2009
Freedom of Choice
خواستم ننویسم. ولی انگار مقاومت کردن بی فایده است در این روزها که به هر جا سر می زنی جز انتخاب حرف ِ مشترک ِ دیگری میان ِ آدمها یافت نمی کنی!
برای مهندس میرحسین موسوی می نویسم. برای ِ سید ِ سبزپوش ِ آرام.
از همان چند ماه ِ قبل که دیگر معلوم شده بود چه کسانی پا به عرصه ی انتخابات خواهند گذاشت دو گزینه را رد کرده بودم. کروبی و رضایی. اگر خاتمی هم انصراف نداده بود او را هم به این اسامی اضافه می کردم، چرا که در آن هشت سالی که ریاست ِ ایران را بر عهده داشت دیگر دستم آمده بود چه کاره است. آنقدر از او می دانستم که با قاطعیت بگویم به او رأی نخواهم داد. اگر باز هم قرار بود بیست میلیون رأی بیاورد، من ترجیح می دادم در میان ِ آدم هایی باشم که او را نمی خواهند برای ِ چهار سال ِ آینده. او را دوست دارم. از چهره اش گرفته تا مهربانیش. شخصیت ِ دوست داشتنی ِ بی نظیرش. ولی اینها که برای ِ ما ریاست نمی شود. اینها که برای ِ ما رئیس قوه ی مجریه نمی شود. همه ی ما آدمها باید اینگونه باشیم. اگر هم که نیستیم ضعف ِ ما را نشان می دهد. ما کسی را می خواهیم که صلاحیت ِ هدایت ِ کشورمان را داشته باشد. نه اینکه لبخند بزند به ما. بگذریم. خاتمی که انصراف داد. سید ِ دوست داشتنی ِ خوش چهره ی ما. نام ِ موسوی به میان آمد. مهندس ِ سبز. سیدی مهربان که کم از خاتمی نداشت. گفتم چه خوب که آمد. که خواست بیاید. شال ِ سبزش چقدر احساس ِ خوب به آدم القا می کند. باید می گشتم این طرف و آن طرف که بیشتر بدانم از او. شروع کردم به جستجو. هشت سال نخست وزیری در زمان ِ امام. انقلاب و جنگ را لمس کرده است. گفتند استعفا. گشتم ببینم موضوع از چه قرار است. دیدم در زمان ِ ریاست ِ آقای خامنه ای انگار اختلافی میانشان بالا گرفته است. اسامی ِ وزیران را بدون هماهنگی با مقام ِ بالاتر، مستقیم به خدمت ِ امام برده است. حالا قطعا به همین سادگی ها هم که نبوده! ولی از همین چیزها ناشی شده است! پیش ِ خودم گفتم باشد، قبول. دیدم باز یک جایی نامه ای فرستاده برای امام. گفته است دیگر توان ِ ادامه ی جنگ را نداریم. باید دستور ِ توقف دهیم! این را هم گذاشتم کنار. گفتم باید بیشتر گشت. حرفهایش را شنید. خیلی زمان گذشته است و آدمها خیلی تغییر می کنند. سابقه ی همکاری با امام می تواند نقطه ی عطف ِ کارنامه ی او باشد. خواندم. شنیدم. پرسیدم. تا رسیدیم به اولین برنامه ی سی دقیقه ای ِ انتخاباتی ِ او. اسطوره ای که از او ساخته بودم به یک آن شکسته شد. ضعیف ترین حرف هایی را زد که می توانست در سی دقیقه بر زبان آورد. با خودم گفتم: قرار است این بشود رئیس جمهور!؟ نخواستم. آدمی که می خواهد به دومین مقام ِ مهم ِ یک کشور دست یابد، نباید از وقتش به بیهودگی استفاده کند. نباید مسائل ِ دست ِ چندم را به زبان بیاورد. نباید کند باشد. و خیلی نباید های دیگر! ناامیدم کرد. ولی باز دست نکشیدم. رسیدیم به فیلم ِ تبلیغاتیش. به قطع و یقین اگر تنها معیار ِ انتخاب همین فیلم ها بود، بی شک به میرحسین رأی میدادم. در لحظه لحظه های فیلم احساس ِ غرور می کردم. احساس ِ ایرانی بودن. احساس ِ شور و هیجان و نشاط. خواستم که به او رأی دهم. بر خلاف ِ صحبت ِ اولیه اش، فیلمش بی نظیر بود. حتی چند روزی هم دستبند ِ سبز به دست بستم. گشتیم و گشتیم و گشتیم تا رسیدیم به مناظره. چیزی که همیشه گفته بودم در انتخاب ِ من تأثیر ِ به سزایی خواهد گذاشت. از دقیقه ی اول که شروع شد تا لحظه ی آخر تمام ِ بدنم لرزید! ترسیدم. ولی خیلی چیزها دستگیرم شد.
آقای مهندس، من به شما رأی نمی دهم.
شما وقتی صحبت های ِ ده دقیقه ی اول ِ احمدی نژاد تمام شد، قافله را باختید. از چهره ی تان معلوم بود. شما جا خورده بودید. نتوانستید خودتان را جمع کنید. دستتان می لرزید. صدایتان. شما آخر ِ جمله هایتان را بدون ِ فعل رها می کردید. شما از "چیز" خیلی استفاده کردید. شما جواب ِ هیچ کدام از سوال های احمدی نژاد را ندادید. شما حتی جاهایی که می توانستید با یک کلمه جواب ِ او را بدهید هم ندادید. ترسیده بودید؟
من به شما رأی نخواهم داد.
چرا که شما تنها وقتی پای ِ همسرتان به میان آمد کمی به خود آمدید و حرف زدید. جناب ِ مهندس، این برنامه ای که برای ِ شما تدارک دیده بودند نامش مناظره بود. در مناظره سکوت جایی ندارد. اگر اینطور بود هر کدامتان را می بردند گوشه ای و از هر کدامتان جداگانه فیلم می گرفتند!
آقای ِ مهندس، متانت همه جا معنی ندارد. گاهی باید رک جواب داد. اینهمه سکوت و وقار واقعا برای چه؟ واقعا با اینها می شود یک کشور را اداره کرد. اگر انتخاب شدید هم می خواهید همین رویه را ادامه دهید!؟
سید ِ بزرگ، چهره ی جهانی ِ ما ذلیل نیست. کمی عادلانه سخن بگویید. پس از سی سال که از انقلاب می گذرد، آیا این برای ِ اولین بار نیست که رئیس جمهور ِ آمریکا اینگونه با ما سخن می گوید! مذاکره بدون ِ پیش شرط. انرژی هسته ای را حق ِ ملت ِ ایران دانستن و خیلی چیزهای دیگر! در این چند روز تکرار ِ این مواضع از زبان ِ او بارها و بارها نشان از چیست؟ بی انصافی نکنید لطفا. نگویید او این ها را نمی گوید و دارند اینگونه برایمان ترجمه می کنند!
فرهنگ. آقای ِ سبز پوش، وقتی صحبت از آزادی بیان و روزنامه و کتاب به میان آوردید، هیچ دلم نخواست همراهیتان کنم. با اینکه می دانم راست می گفتید. احمدی نژاد هم قبول کرد در حوزه ی کتاب و کتاب خوانی ضعیف عمل کرده است. ولی اگر به من باشد، هیچ برایم فرقی نمی کند این چهار سال با دوره های قبل. کتاب تا آنجایی که می خواستم برایم بوده است. روزنامه تا جایی که خواسته ام برایم بوده است. اعتقاد دارم هر کسی توانسته هر چه می خواهد درون روزنامه ها بنویسد. اعتماد را از همه بیشتر خوانده ام و می دانم اعتماد ِ ملی نگذاشته است جای ِ هیچ حرفی خالی بماند در صفحه هایش. کیهان و همشهری و مابقی هم که همیشه بوده اند. پس نگویید آزادی بیان نداشته ایم. فیلم هم که به گمانم فرقی نمی کند در انتخاب شدن و نشدن ِ شما. که بیشتر به کارگردان برمی گردد. به فیلمنامه. به بازیگر. نویسنده ها اگر خوب بنویسند فیلم ِ خوب هم خواهیم داشت. نمونه اش همین درباره ی الی.. . برای ِ من ِ نوعی که در این سال ها جز جشنواره فیلم ها را جای ِ دیگری نمی بینم فرقی ندارد که چه فیلمی با آمدن ِ شما مجوز ِ نمایش می گیرد یا نمی گیرد. یا چقدر از ممیزی ها در عرصه ی کتاب و فیلم و موسیقی کم می شود. من ِ نوعی در این سطح از زندگی دغدغه ام اینها نیست. اگر کتاب نباشد از گوشه و کنار ِ اینترنت چیزهایی را که می خواهم پیدا می کنم. موسیقی ِ مورد ِ علاقه ام را دانلود می کنم. فیلم ِ مورد ِ علاقه ام را از سی دی فروشی ها می خرم و ...
شما در این مناظره حرف ِ تازه ای برای ِ من و امثال ِ من نداشتید. من در انتخابم تنها خودم را نمی بینم. ولی آنقدر محکم نبودید که مرا قانع کنید به رأی دادن به شما.
آقای ِ میرحسین، چرا وقتی پای ِ حمایت ِ این و آن از شما به میان آمد سکوت کردید؟ اگر دروغ بود، چرا هیچ نگفتید؟ آنقدر علنی از شما حمایت می کنند که جای ِ حرف نداشت. اگر به قدرت برسید اولین کسانی که از شما پست می خواهند همان هایند. همان هایی که به خیالشان این روزها دارند برای ِ شما رأی جمع می کنند. بعضی هایشان نام ِ خوشی ندارند. می خواهم بگویم ما ساده نیستیم یا بچه. اینکه رئیس ستادتان را یک چهره ی موجه بگذارید ولی وقتی طناب را می گیریم و جلو می رویم هی به افراد ِ نا مطمئن برخورد کنیم، خیلی پسندیده نیست. ما کمی عقل داریم هنوز. ما ایرانی ها خیلی بیشتر از اینها می فهمیم. این خوب بودن ِ خودتان تنها کافی است برای اداره ی ایران.
من خیلی از کارها و صحبت های احمدی نژاد را هم قبول ندارم. معتقدم او هم آنقدر اشتباه دارد که بتوان گفت نباید به او رأی داد! ولی شما نا امید کردید مرا. هر دویتان نمره ی زیر ِ ده گرفته اید در این آزمون. هیچ کدامتان را نمی شود حتی ناپلئونی پاس کرد!
از جنگ و جدال برنامه که بگذریم، این چه کاری بود که در آن دقایق ِ آخر کردید؟ زودتر از موعد شروع کردید به جمع کردن ِ کاغذهایتان! دیدید وقت اضافه دارید و حرف کم! دوباره گشتید تا کاغذ ِ اولیه ی تان را پیدا کنید و دوباره از رو شروع کنید به خواندن! انگار که فیلم را زده باشند اول! همه چیز دوباره شروع شد..
هیچ خوب نبودید. هیچ خوب نبودید. این را تنها من نمی گویم. خیلی ها می گویند. حتی همین سید محمد ابطحی که خیلی از اصلاح طلبان مرید ِ اویند! همین مردی که دست ِ راست ِ خاتمی بود و این روزها به دنبال ِ کروبی افتاده است. بروید بخوانید چه نوشته است از آن شب! به نظرتان خنده دار نمی آید حمایت ِ خاتمی از موسوی و در مقابل حمایت ِ ابطحی از کروبی! سیاست بازی ِ کثیفی است. همه را زیر ِ سوال می برد.
من یک رأی دارم. آنرا هم به هر کسی که بخواهم می دهم. نه دلم می خواهد رأی کسی را بدزدم. نه دوست دارم کسی روی ِ تغییر ِ عقیده ی من سرمایه گذاری کند. بی فایده است. عقل داریم. فکر می کنیم. اگر خواستیم رأی دهیم می دهیم. اگر نخواستیم هم که هیچ. تمام.


