Wednesday, April 07, 2010

You :*



امروز دیدم درخت ها چه شکوفه داده اند
بنفش و سفید و صورتی
امروز دیدم راستی راستی بهار شده
رفتم تقویمم را باز کردم
دیدم دور امروزش خط کشیده ام
زیرش هم نوشته ام "تو"
بستمش
رفتم دوباره درخت ها را دیدم
دیگر باورم شد درخت ها برای چه انقدر شکوفه های رنگی داده اند
یکی شان را چیدم
گذاشتم لای امروز
کنار همان جایی که نوشته بودم "تو"
. . .
18 فروردین 89
ثبت شد به اسم تو
اینجا
خوشحال باش :)

Friday, April 02, 2010

سبز شو
جوانه بزن
شکوفه بده
اجباری نیست
اما اگر دلت خواست میوه هم بده
بعدش
زرد شو
بریز
بپوس
باز هم اجباری نیست
اما اگر دلت خواست
بمیر
بگو از تنه قطع ات نکنند که باز سبز شوی
بگو ریشه ات را بزنند
و تمام.

Sunday, March 28, 2010

دقیقا همان جایی که گفتند بگویید سیـــــــــــب
و صدای چلیک ِ شاتر دوربین آمد
و یک مشت خنده
ثبت شد.
دقیقا همان لحظه
دنیا ایستاد
و ما
هنوز و همیشه
یادش می کنیم
که یک روزی/ یک جایی/ همه ی مان با هم/ گفتیم سیـــــــب/ و دنیا ایستاد/ برای یک لحظه ..

Saturday, March 27, 2010

24



همه چیز را به یک روز ِ قبل بازگردانید ..
روی دوشم احساس سنگینی می کنم، بیست و چهار سال زندگی چیز کمی نیست ..
.
.
ثبت شود به تاریخ 6 فروردین 1389
یک کیک بزرگ ِ بی شمع/ صدای دست/ من بزرگ شدم.
.
.
و من عاشق تمام ِ دوستامم که حواسشون به من بود :*

Saturday, March 20, 2010



راهی که در آن قدم نهاده ام و سر ِ باز گشت ندارم ..
89 از زبان احمد شاملو ..
کاش همه ی مان یک احمد شاملو داشتیم برای خودمان..

666

و من چقدر مقاومت کردم برای ننوشتن/ برای فرار کردن از همین چند خط نوشتن..
که نشد. که شب ِ آخرین روز ِ سال نگذاشت..
مقاومت کردم چرا که نمی دانستم باید از کجایش بنویسم و چگونه؟
از چه اش بنویسم و چطور؟
مقاومت کردم چون لحظه به لحظه اش فرق می کرد با هم و دیدم چه نابه هنجار است قرار گرفتن ِ اینهمه تفاوت کنار ِ هم.
مقاومت کردم که ننویسم چه دردها کشیدم برای این یکسال بزرگ شدن. برای این یکسال از دست رفتن. برای این یکسال عوض شدن.
مقاومت کردم و نشد. مقاومت کردم و نخواستم که بشود. مقاومت کردم و خواستم و نشد. مقاومت کردم و حالا .. حالا زدم زیر ِ همه اش..
می نویسم مرگ بر 88
و بی نقطه رهایش می کنم. چرا که می دانم ادامه دارد. ادامه دارد این سرنوشت که یکسالش این چنین درد آور گذشت. ادامه دارد. که می دانم ادامه دارد. که می دانم خیلی چیزها از همین سال ِ مریض متولد شد و نوپا است و قرار است با من کشیده شود تا به ناکجا! تا به وقتی که از پای در آوردم. تا به وقتی که دستش را بگذارد روی چشم هایم و بگوید خلاص! می توانی بروی رد ِ کارت.. می توانی بروی و به مورچه های زیر ِ خاک مهربانی کنی. که اینجا، که این دنیا، دیگر جایی برای نفس کشیدن ها و محبت ها و دوست داشتن هایت ندارد. که این دنیا دیگر حوصله ی ناز و اداها و قهر کردن هایت را ندارد. که این دنیا حوصله اش سر رفته است از تو ..
ادامه دارد. همه چیز ادامه دارد هر چند تو دوستش نداشته باشی و تحملش نکنی.
امسال حتی روز ِ آخرش هم مثل 4 سال ِ گذشته نبود. من کنار ِ رنگ هایم نبودم. کنار استاد و موسیقی های خاص اش. کنار خنده هایمان. امسال جور ِ دیگری بود ..
فقط می دانم که بزرگ شدم و به اندازه ی نمی دانم چند سال پیر. موهایم سفید شده است. و توی دلم احساس ِ ترس می کنم. ترس از منی که نمی دانم دیگر از دنیا چه می خواهد ..
یاد مینای کنعان می افتم. یاد سپیده ی درباره ی الی و با آهنگ ِ درباره ی الی امسال را تمام می کنم..
من 88 نداشتم.
از 87 به 89 رسیدم.
تمام.

Wednesday, March 17, 2010

حالا نشسته ای روی یک نیمکت
رو به شهری خسته
نه صدای بوق ماشین ها می آید
نه صدای پریدن ِ پرنده ها
نه صدای ِ نا به هنجار ِ هلی کوپتری که معلوم نیست از جان ِ خسته ی این شهر چه می خواهد که هی می لرزاندش!
نه حتی صدای من ..
نشسته ای رو به نمی دانم کجا
آنقدر که صدای افکارت آرام است
آنقدر که نمی دانم چه در سر داری
آنقدر که یکهو خالی می شوم از آنهمه حرف ِ نزده
می گذرد
لحظه ای
دقیقه ای
ساعتی
بلند می شوی و راه می روی
دور می شوی
بر می گردی
و من پر از داستان می شوم
پر از تویی که نمی دانی از یک ساعت ِ پیش تا به حال
چه ها که نشدی برای من ..
می روی
می آیی
می روی
می آیی
می نشینی
دوباره رو به شهری که دیگر منی را ندارد در خودش ..

در ستایش دوست داشتن ..

تا بوده، همین بوده
تا هست، همین هست ..
پای دوست داشتن که به میان می آید آدم ها غریبه می شوند
این یک واقعیت است
اینکه تو می مانی و یکی و دیگر هیچ!
پس می زنی
تمام ِ دوست داشتن ها را
برای ماندن با یک احساس
با یک نگاه
با یک لبخند
حسودی می کنی
به تمام ِ با هم بودن های بی تو
به تمام ِ نگاه های بی تو
به تمام ِ لبخند ها و شادی های بی تو
که جای این تو را یکی دیگر می گیرد
حتی برای لحظه ای
بی اختیار
بی منظور
بی دلیل
بر حسب اتفاق
اصلا چه می دانم
تو بگو اجبار
ولی حسودی می کنی
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل کنار ِ او در ساعاتی از شبانه روز قدم می زنند
از روبرو می آیند و از پشت ِ سر دور می شوند
حسودی می کنی
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با او حرف می زنند
به بهانه های کوچک
برای پرسیدن ِ یک آدرس مثلا!
یا اینکه ببخشید این خیابان یک طرفه است؟
یا اینکه بفرمایید، بقیه ی پولتان! قابلی هم ندارد..
تو
به همین
چیزهای به ظاهر کوچک و ساده هم حسادت می کنی
بهانه می گیری
و هر روز و همیشه
اخم هایت می رود توی هم
که آخر چرا
باید یکی را دوست داشت و نبود و نیست و نباید باشد ..
که آخرش به خاموش کردن ِ چراغ ها منجر شود و بی صدایی و یک آسمان ِ سیاه ِ بی ستاره!
آخ
آخ که نیمی از آدم ها را گذاشته ای کنار و به نیم ِ دیگرشان حسادت می کنی که اصلا چرا با اویند ..

Monday, March 15, 2010

شادی هایم را قورت می دهم
که مبادا ناراحتت کند!
لحظه هایی
که
می دانی
باید
فراموششان
کنی
.
پ.ن:
که
نمی شود
که
نمی توانی

. .

ما محکوم شده ایم.
به نمی دانم چند سال حبس در این زندگی ِ بی سر و ته!
. .
حکممان را داده اند.
مهرش را زده اند.
و دیگر از دست ِ هیچ دادگاه ِ تجدید ِ نظری کاری ساخته نیست ..
می دانی
اسمش که شد زندان، دیگر همه چیز معنای دیگری به خود می گیرد!
رنگ ِ دیگری!
حالا تو هی بیا بگو
می توانی تنهایی در این شهر قدم بزنی/ بخندی/ گریه کنی/ لباس رنگی بپوشی/ سفر بروی/ بستنی بخوری/ کتاب بخوانی/ فیلم ببینی/ عاشق شوی/ ..!
ولی نه جانم
اینطورها هم نیست!
حکمت را که بدهند دستت
تازه می فهمی من چه می گویم!
تازه می فهمی وقتی می گویند "زندانی شد" یعنی چه!
حبس ابد یعنی چه!
سلول و زندان و زندان بان یعنی چه!
برایت کمی زود است
برای فهمیدن این محکوم شدن!
شاید وقتی دیگر
جایی دیگر
روزی دیگر
حرف امروز مرا فهمیدی
شدی هم سلولیم
یا که نه
یک انفرادی دادند به تو
کنار ِ سلول ِ من
. .
حالا بیا کمی به دیوار کوبیدن یاد بگیریم
شاید به دردمان خورد!

Thursday, March 11, 2010

:-|

Saturday, March 06, 2010


من آدم سختی نیستم.
انقدر به دنبال راه های پیچیده برای رسیدن به من نباشید!
خسته ام.
خسته ترم نکنید ..

Tuesday, March 02, 2010

نویسنده شدن یک جورهایی رفتن بالای صندلی، انداختن طناب دار دور گردن، تکان دادن صندلی و از حلق آویزان شدن است!

Friday, February 26, 2010


بیا تا وقتی درخت ها شکوفه نداده اند
به زندگی امید ببندیم
خودت خوب می دانی
شکوفه ها که جوانه بزنند
دیگر کسی نیست
که در کوچه پس کوچه های خیال
حواسش به تنهایی ما باشد
شکوفه ها
ساحران عجیبی هستند!
بیا این یک ماه را هم زندگی کنیم
بهار فصل خزان است
این را فقط من و تو می فهمیم
..

Thursday, February 25, 2010

آینه بماند و تصویر یک اتاق ِ بی من ..
نقطه نمی گذارم و نمی روم سطر بعد
امروز را اینگونه به پایان می رسانم
انگار که اصلا وجود نداشته است

Monday, February 22, 2010

خانه نبودم.
آب ماهی ها تمام شد.
ماهی ها مردند.
برکت از سرزمین دلم رفته است.
این است مصیبتی که ماه ها دم از آن می زنم ..
حواستان هست؟
حتی کویر هم، با آنهمه خیره کنندگی و عاشقانه هایش
معلوم نیست در زیر شن های همیشه روانش، جنازه ی چند بی گناه را، در خود جای داده است!

Saturday, February 20, 2010

من خیلی تلاش کردم.
ولی گویا بی فایده بود.
متشکرم.

Friday, February 19, 2010


آخر این چه عادت بدی است
که وقتی پس از مدت ها پیدایت می شود،
دوست داری شخم بزنی به زندگی من!
سر و ته اش را به هم آوری!
من هنوز منتظرم خبرم کنی.
پ.ن: رونوشت دارد.

همیشه یک جای کار می لنگد.
لنگید.

Monday, February 08, 2010

احساسات برنامه ریزی شده!
این است زندگی ِ از دست رفته ی این روزهای من!

پ.ن: احساسات که برنامه ریزی شود باید قید زندگی را زد!

Thursday, February 04, 2010

آسمان پاره شد
ریخت روی سرمان
..
خانه خراب شدیم .
در را باز کردم
گذاشتمت زیر باران
گفتم شاید آب به سر و صورتت بخورد
زنده شوی ..
.
تا آمدم این فکرها را با خودم بکنم
باران قطع شده بود
و تو هنوز مرده بودی ..

Monday, February 01, 2010


در سرشماری اخیر زندگی
جزو داده های پرت به حساب آمدم.

Saturday, January 30, 2010

دوستیم. صمیمی.
در سال یکی دوبار بیشتر نمی بینیم همدیگر را. ولی دوستیم. خیلی دوست. ما حتی تلفنی هم با هم صحبت نمی کنیم. اگر دلمان تنگ شد اس ام اس میزنیم. ما اس ام اس هم زیاد نمی زنیم حتی. مواقع دلتنگی یکی دوتا. ولی وقت های دیوانگی برو بالا. یکهو می بینی دو ساعت تمام است نشسته ای روی گوشیت و هی می نویسی. به جبران تمام سکوتی که مدت ها بینتان بوده، هی اس ام اس های چند پارتی برای هم می فرستیم.
ما دوستیم. صمیمی. آنقدر زیاد که با اینکه زیاد نمی بینیم همدیگر را/ کم می شنویم صدای هم را/ بر میداریم یک صبحی- ظهری- عصری- شبی/ برای هم می نویسیم: "اگه جای من بودی چی می گفتی؟/ اگه جای من بودی چی کار می کردی؟/ اگه جای من بودی .."
این اگر جای من بودی ها خیلی معنا می دهد. اصلا همین اگر جای من بودی هاست که ما هنوز دوستیم. هنوز صمیمی.

Thursday, January 28, 2010

Mr.Busy

گاهی دو نفر می توانند با خوب بودنشان برای لحظه ای تمام زندگی ِ رنگ و رو رفته ات را رنگی کنند.
دیشب تو این کار را کردی. من خنده ات را ندیدم. ولی لبخند روی لبانت را که حس کردم. من صدایت را نشنیدم، ولی اطمینانی که در صدایت بود را که حس کردم. من چشم هایت را ندیدم، ولی برقی که در چشم هایت موج می زد را که توانستم در ذهنم تداعی کنم.
من آدم خیال بافی هستم. دیشب فهمیدم چه خوشحالی از ادامه پیدا کردن زندگی ات. از آرزوها و خواسته هایی که هنوز سر جایشان هستند تا تو هرچه زودتر به همه ی شان برسی. از هنوز بودن یکی در کنارت. از آرامشی که دوباره سایه اش را انداخت روی لحظه هایت.
همین که گفتی آشتی، یک احساس شادی پرت کردی در وجودم. که هنوز که هنوز است با یاد کردنت یک لبخند بزرگ می افتد روی لبم : )

Wednesday, January 27, 2010

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ.
حتی همین نوشتنش، کشدار نوشتنش، کمی از بار سنگینی اش کم می کند.
گلویم زخمی شده از بس حرف هایم قلمبه مانده درش!
اصلا همین جایش اشتباه است. همین که ما برای هم نیستیم!

گفتند بار سفر ببندید.
هر چه گشتم چیزی نبود جز یک شانه ی سبز و مشکی، که صبح به صبح موهایم را با آن شانه می کردم.

Tuesday, January 26, 2010

دست خودم نیست. پراکنده می نویسم. حواسم هی پرت می شود. یادم می رود کجای حرفم باید نقطه بگذارم. یادم می رود کجا باید مکث کنم. گاهی بیش از حد کشش می دهم. توضیح پشت توضیح. "حوصله ی مان را سر بردی" می شوم.
گاهی هم که انگار لبانم را دوخته باشند به هم، حرفی خارج نمی شود از دهانم. قرص می ایستند پشت لب ها و نمی خواهند بیرون بیایند.
اگر از درزی راه ورود پیدا کنی، میبینی جدا جدا نشسته اند روی زبانم/ روی دندان ها/ روی لثه/ کمی شان هم رفته اند زیر زبانم قایم شدند! که اگر خدای نکرده دهانم باز شد کسی پیدایشان نکند!
خلاصه که این روزها همه چیز گیج می زند برای خودش!
زود عصبانی می شوم و دست هایم را آنی می گذارم روی گوش هایم که یعنی بس کنید! نمی خواهم بشنومتان! بعد اعصابم بهم میریزد و خودم را پرت می کنم تووی اتاقم.
ما بقی اش هم تعریف کردن ندارد!
انقدر سرمو پایین میندازمو به زمین زیر پام خیره میشم تا سرم از تنم جدا بشه!
بی صدا بی صدا بی صدا
..
درد چیزی نیست جز همین لحظه های کاغذی
انقدر که توانایی نوشته شدن دارند، توانایی شنیده شدن ندارند ..

Saturday, January 23, 2010

اینجا ثانیه ها کش می آیند.

Sunday, January 17, 2010

روزه ی سکوت گرفتن- آنهم در مقابل تو- حکم تیر دارد.
بیماری های تو مسری اند،
و من آدم حساسی هستم.
آنقدر حساس که وقتی هم که به تو فکر می کنم،
مریض می شوم.
به لحظه.
آنی.

Tuesday, January 12, 2010

Farbud Birthday


تولد آقای نویسنده :-)

Friday, January 08, 2010

عزیزکم،
چشمانت را کمی ببند.
من آنقدرها هم که فکر می کنی
دست نیافتنی نیستم ..

Sorrow



"حادثه خبر نمی دهد"
"هر کس بالاخره یک روزی، دور یا نزدیک، سزای عمل درست و غلط اش را می بیند"
"تر و خشک با هم می سوزند"
و هزاران هزار جمله ی این چنینی ِ دیگر.
می خواهم بگویم مصیبت اگر قرار باشد بیاید سراغتان، آنچنان آوار می شود رویتان که راه ِ در رویی پیدا نمی کنید برای فرار کردن از زیرش. می خواهم بگویم مصیبت درست وقتی گریبان آدم را می گیرد که تازه احساس می کنی کمی داری به آسودگی نزدیک می شوی، به خوشی، به کمی لبخند ِ محو. نه که خیال کنی در اوج خنده می آید مچت را می گیرد که آهای، چون زیادی سرخوشی باید یک بلایی به سرت نازل کنم. نه، این طوری ها هم نیست. مصیبت نه در اوج غم به سراغ آدم می آید، نه در اوج شادی. شاید یک حالت میانه را میگیرد که زیادی هم به کسی برنخورد. همان وقت هایی که مثلا صبح بلند می شوی و وقتی کمد لباس هایت را باز می کنی هی دستت را می کشی روی رنگ ها و می گویی امروز مشکی نه/ سفید نه/ قرمز و بنفش و صورتی نه/ امروز روز ِ طوسی است. روز ِ مثلا یشمی. سرمه ای یا قهوه ای. روز رنگ هایی که نه زیادی غمگینند و نه زیادی شاد. مصیبت یک همچین روزهایی می آید سراغت. که لباست آنقدر خوشرنگ نیست که با کسی قرار بگذاری. که بخواهی سر ِ یک قرار از پیش تعیین نشده حاضر شوی.
حالا با فرض همه ی این ها وقتی یکی بیاید و بگوید مصیبتی در راه است، خب تمام ذهنیت ِ من از کلمه ی "مصیبت" آنطور که مدت ها در ذهنم ساخته بودم بهم میریزد. یک جوری اخم هایم در هم می رود که چطور یکی به خودش اجازه می دهد اینچنین ساده تمام فکرهای مرا بهم بریزد. بعد تند تند میگردم دنبال یک کلمه ی جایگزین. می گویم این که تو می گویی اسمش مصیبت نیست، اسمش درد است. بعد می گویم کسی که نمی گوید "دردی در راه است!" نه، نه. اینجوری نمی شود. باید یک کلمه ای باشد که معنی مصیبت بدهد. که بشود گفت در راه است. مثل نوزادی که می گویند در راه است و بالاخره یک روزی می آید.
نوزاد. در راه. مصیبت. در راه. نوزاد می شود که به دنیا نیاید. یکهو به هر دلیلی میمیرد. بعد به دنیا نمی آید دیگر. خوب است. این خوب است. چون من دلم می خواهد مصیبت هم همینگونه باشد. یکجوری بشود که بمیرد. به دنیا نیاید. دفع شود.
حالا؟ چه کار کنیم؟
نمی دانم. فقط خودم را می دانم که نشسته ام ببینم زیر پایم کی می لرزد. تمام لباس مشکی هایم هم آماده است. دستم به کاری نمی رود. انقدر همه چیز در هم برهم و آشفته و مسخره است که من به راحتی باورم شود که به زودی قرار است اتفاقی بیفتد..
انتظار چیز مصیبت واری است. کاش مصیبتی در راه نباشد. بیایید آرزو کنیم..

پ.ن: فهمیدم/ مصیبت یک چیزی شبیه ِ "همین یکی را کم داشتیم" است.

Wednesday, January 06, 2010

فقط می توانم بگویم اشتباه نکن. یا بهتر بگویم که درباره ی من فکرهای بد نکن.
اگر ساکت شده ام، اگر حرفی نمی زنم، اگر گذاشته ام این روزها که می دانم دارد می شود همیشه، به سکوت بگذرد، به تنها حرف های واجب، به سلام و خوبی و خداحافظ، دلیلش جز گسستگی چیزی نیست.
که میدانم اگر بخواهد از همین حرف های ساده ی همیشگی پایش را فراتر بگذارد میشود تلخی. می شود تباهی. می شود درد. و من آدم ِ تحمل کردن این ها نیستم. آدم نابود کردن یک عمر زندگی. آدم چشم بستن بر روی سیب گاز زدن های با هم!

بیا کمی تحمل کنیم. قطعا دوباره همه چیز مثل اولش می شود. مطمئن باش.

Thursday, December 31, 2009

متنفرم.
من اول حرفم را با اين كلمه شروع مي كنم كه اوج احساسم را نشان دهم. اوج تنفرم را.
مي بيني چه چند وقتي است متوسل شده ام به اين واژه و دست بردارش هم نيستم! مهم نيست. مي گذارم به حساب وقت هايي كه كلمه كم مي آورم براي بيان احساسم..
من متنفرم. متنفرم از تمام آدم هايي كه خيال مي كنند وقتي سكوت مي كني يعني هيچ نمي داني. وقتي سكوت مي كني يعني برايت اهميت ندارد. وقتي سكوت مي كني يعني خودت را زده اي به بي خيالي و داري به زندگي ِ كرده و نكرده ي گذشته ات ادامه مي دهي. آهاي همين شماها! بي انصافي رسم هميشه ي تان است. خرده نمي گيرم كه تا بوده همين بوده ايد! 8 ماه گذشته است؟ از كي؟ از كجا؟ از كدام روز؟ چه شد؟ چه كرديد؟ چه كرديم؟ هيچ حواستان هست چه آمد بر سرمان؟
كجا بودم؟ همين جا. لا به لاي حرف هاي شما. لا به لاي اشك ها و درد هاي شما. لا به لاي نفس نفس زدن هاي شما. پيش خودتان چه فكر مي كنيد؟ فكر مي كنيد فقط خودتان مي دانيد و فقط خودتان مي فهميد و فقط خودتان بلديد حرف حساب بزنيد؟ نه! اينگونه هم نيست! سياست؟ مي خندم. به شما. كه در اين هشت ماه خيلي هاتان توهم ِ فهميدنش را زده ايد. هي براي خودتان تز مي دهيد. بيانيه صادر مي كنيد. فحش و بد و بيراه نثار اين و آن مي كنيد كه دم از روشنفكري بزنيد. دم از عدالت. دم از حق. دم از قانون. بلند مي شوم روي دو پايم مي ايستم و زل مي زنم به چشم هايتان و فرياد مي زنم هشت ماه كه سهل است! هشت سال هم كم است براي اين اداها! براي فهميدن راست و دروغ هاي سياسي! براي درك كردن شرايط!
زده ام به سيم آخر؟ درست فهميديد. ولي نه آن آخر ِ آخرش. هنوز خيلي مانده تا بريدن. تا انقطاع!
امروز هر كه بيشتر بنويسد، هر كه بيشتر شرح وقايع دهد، هر كه بيشتر در اين تجمعات شركت كند، هر كه بيشتر يكطرفه به قاضي برود برنده است؟ مابقي يك مشت نفهم ِ نان به نرخ ِ روز خورند؟ هيچ شده بنشينيد گوشه اي و حرف هايتان را بخوانيد و كمي فكر كنيد در باره ي شان؟ چند درصد كارهايتان آني بوده؟ چقدر اشتباه كرديد؟ چقدر شجاعت پذيرفتنش را داشتيد؟
برويد كنار بگذاريد كمي باد بيايد! صبح كه از خانه بيرون ميزني آسمان آبي است. عصر پر از دود و آلودگي و سياهي! تقصير ماست. حتي همين سياهي هوا!
كور شده ايد. نمي بينيد. من هم مثل شما اصلا. به كجا مي خواهيد/م برسيد/م با اين عقب ماندگي هايتان/مان!؟
من هر روز آرزوي مرگ مي كنم. قلبم مدام مي گيرد. سرگيجه امانم را مي برد لحظه به لحظه. اما كه مي فهمد؟ ديدني نيست. بايد در من باشيد كه بفهميد گرفتن قلب يعني چه! روي دو پا نتوان ايستادن يعني چه! بريدن يعني چه!
من از خيلي ها بريده ام. حالا شايد در ظاهر بگوييم و بخنديم. ولي آخرش چه؟ ته ِ قلبم چه مي گويد؟ آن وقتي كه داريم براي خودمان از قرار ِ روز چهارشنبه حرف ميزنيم، از گل هاي رز مشكي حتي! از كارهاي امروز، از حرف هاي اين و آن، يكهو كه ساكت مي شوم الكي كه نيست! ياد ِ موضع گيري هايت مي افتم! ياد ِ مثلا همين ها كه اسمش را گذاشته ايم اعتقادات و مي گوييم تا آخر جان پايش ايستاده ايم. بعد ديگر نمي فهمم تو را. نمي شنوم تو را. خنده هايم يكهو همه ي شان با هم جمع مي شود. خشك مي شود. اصلا تمام وجودم كوير مي شود آني! و قطعا تو مي فهمي. كه اگر نفهمي كه نامت را نمي گذارم دوست .. !
بعد لعنت مي فرستم به همه چيز. به همه ي آن چيزي كه ما را كشيد تا اينجا. تا امروز. تا حال ِ همين حالاي من. لعنت مي فرستم به تمام كساني كه باعث ِ اين شدند كه وقتي داري در خيابان براي خودت قدم مي زني، با آهنگ و بي آهنگ، وقتي چشمت مي افتد به اين و آن تنها چيزي كه از ذهنت مي گذرد اين باشد كه اعتقادات عابر ِ روبرويت چيست؟ امروز چه چيزي را ارزش مي داند؟ اصلا تا كجا چه چيزي را قبول دارد!
اصلا يك سري آدم ها را كه نگاه مي كني تا تهشان معلوم است. يك دفعه كه به خودت مي آيي ميبيني چه اخمو داري نگاهش مي كني. چه لجت در آمده وقتي فكرش را خوانده اي. اين دقيقا حالت عكس هم دارد. كه يكي از كنار من بگذرد و دهن كجي كند! اين حالتي است كه اپيدمي شده است اين روزها. ما داريم پشت پا مي زنيم به همه چيز. من دلم مي سوزد. من اشكم در مي آيد. ما آدم هاي خوبي بوديم. هستيم. دارد چه مي آيد بر سرمان!
من خيلي چيزها را ديده ام. من خيلي چيزها را شنيده ام. ديگر نمي توانم ساكت بنشينم. هر چه مي خواهيد فكر كنيد. دستتان را باز مي گذارم.
چه زود پير شديم ..
من دارم گريه مي كنم.

Tuesday, December 29, 2009

cryin'

بايد بود و ديد
بايد نديده از دنيا نرفت
بايد ديد تا حرفي داشته باشي براي گفتن
بايد ايستاد
دويد
سنگ خورد
خون ديد
زخمي شد
بايد سراپا دود شد
به سرفه افتاد
به نفس تنگي..
بايد ديد
فرار كرد
فراري داد
بايد ديد و ثبت كرد
همه چيز را همانجوري كه بود
همانجوري كه هست
و من ديدم كه نابود كرديد
متأسفم
ولي ديدم
و اين چشم ها هرگز دروغ نمي گويند ..

Friday, December 25, 2009

Off

خاموشی و من حرفی ندارم برای گفتن ِ با تو. می بینی از وقتش که بگذرد چه ساکت می شوم؟ چه انگار همه ی حرف ها رو به زوال می روند، تهی می شوم از واژه ها و کلمات و آواها!
خاموشی و من دارم به این فکر می کنم که اگر روشن بودی از دیشب برایت می گفتم؟ از ساعت ِ 3 نیمه شب/ از 6:45 صبح/ از 8/ از ..
راستش نه. نمی گفتم. از هیچ کدامش.
خاموشی و من مدام می گیرمت. که بگوید خاموشی. که بگویم من چقدر گرفتمت و جواب ندادی. که فردا وقتی دیدمت خیال کنم می خواستم همه چیز را به تو بگویم ولی تو خاموش بودی و نشد. و بفهمی از وقتش که بگذرد من چه ساکت می شوم ..

Happy

Mr.poof's Birthday

تولد ِ آقای پووف

Tuesday, December 22, 2009

ما عادت کرده ایم به انکار/ به نپذیرفتن/ به اصرار/ به پایمان را در یک کفش فرو کردن/ به یک دنده گی/ به قبول نکردن/ به سر تکان دادن/ به اینکه همیشه حق با ماست/ به اینکه اصلا همیشه حرف حق با ماست.
ما داریم اینگونه می شویم. این ما شامل ِ حال ِ همه ی شما می شود. همه ی شمایی که دورید از من. همه ی شمایی که نزدیکید به من. من خیلی وقت است اینها را در شما دیده ام. در خودم حتی. این یک دنده گی. ما آدم های زود به نقطه ی جوش می رسیم ای شده ایم. آدم هایی که زود از کوره در می روند. آدم های "آره، آره، اصن همین که تو میگی!". ما عصبی شده ایم. عصبی مان کرده اند. آنقدر که بازیمان می دهند در این زندگی. آنقدر که خیال می کنیم نخبه ایم در همه چیز و همه جا. آنقدر که لجبازیم. آنوقت چه امیدی به تغییر. چه امیدی به تحول. چه امیدی به ساختن.
می دانید مشکمان چیست؟
ما هیستوری های مغزمان را تا یک جایی ذخیره می کنیم. تا جایی که به نفع مان باشد. دخل مابقی اش را هم با یک شیفت و دیلیت می آوریم. ما اینجور آدم های "هر چه به نفع خودمان باشد خوب و درست است" طوری شده ایم. این خیلی بد است. این واقعیت ها را هر آن طور که می خواهیم می بینیم، هر آن طور که دلمان می خواهد می پذیریم. این قطع کردن ِ نگاتیو های تاریخی از یک جایی به بعد. این کات کردن حرف های این و آن از یک جایی به بعد. این گذاشتن عکس آدم ها کنار هم. این تحریف کردن های خودمان. تحریف کردن های زندگی مان. تحریف کردن های گذشته و حال و آینده ی مان. براستی "به کجا چنین شتابان؟". ما که از اول اینگونه نبودیم. ما که دل رحم بودیم و مهربان و عدالت خواه. ما که اینقدر دلمان برای هم می تپید. پس کجاییم؟ چرا هر کداممان رفته ایم گوشه ای و کز کرده ایم برای خودمان و هی لب هایمان را می کنیم! چرا هر کداممان فقط از دلتنگی و دوست داشتن و دیدار حرف می زنیم! پس کو عمل؟ کو نگاه؟ گو گرمی ِ دست؟ کو صدای نفس؟ کو طنین خوش آهنگ صدا؟ کو؟ کجایید پس؟ چه همه یادمان رفته همه چیز را! چه دست گذاشته ایم روی چیزهای تلخ و ول کنش هم نیستیم. چه همه تغییر کرده ایم. چه این تغییر ها دارد لحظه ای می شود.
ما قرار نبود برای رسیدن به خواسته های درست یا غلط مان از روی هم رد شویم.
ما قرار نبود برای رسیدن به اهداف درست یا غلط مان دهانمان را باز کنیم و هر چه می خواهیم به هم بگوییم.
ما قرار نبود به این زودی ها دیروزمان یادمان برود.
ما قرار نبود به این زودی ها امروزمان را جایگزین دیروزمان کنیم.
ما قرار نبود. قرار نیست.
اذیت شدیم؟ درست است. قبول. کمی بکشید کنار. بروید عقب. بایستید گوشه ای. کناری. کمی از دور نگاه کنید. ببینید حق با کیست. شاید باز آدم های قبل شدیم. آدم هایی که هنوز بلدند به عدالت حرف بزنند. آدم هایی که هنوز بلدند گاهی از مواضع خودشان پایین بیایند وقتی می فهمند قسمتی از راه را اشتباهی رفته اند.
شاید شاید شاید ..
تاریخ به عقب باز نمی گردد. خودمان هم دل خوشی به بازگشتش نداریم. بیایید بچسبیم به از این به بعدش. شاید تغییر کرد شب ها و روزهای پر از سردرگمی و ابهاممان. شاید عوض شدیم. شاید خوب تر شدیم. کسی چه می داند!

Saturday, December 19, 2009


چند وقت پيش ها مريم مهتدي/ صفحه ي سيزده يك پست ي گذاشته بود كه دارد در ضميمه ي اعتماد مي نويسد. يعني من آن پست اش را بعد از اينكه يكشنبه شب رفتم سراغ ضميمه ي اعتماد و جاي خالي "ادبيات در هفته اي كه گذشت" ِ مرضيه رسولي را ديدم فهميدم. اينكه حالا ضميمه ي اعتماد مريم مهتدي را هم جا داده در خودش.
من نه زياد مرضيه رسولي را مي شناسم، نه مريم مهتدي را. صداي هيچ كدامشان را هم نشنيده ام. حتي براي يك لحظه. فقط خوانده ام شان. اصلا من مرضيه رسولي را اول از اعتماد شناختم. بعد فهميدم هماني است كه سه روز پيش را مي نويسد. يعني فهميدم آن مرضيه رسولي همين مرضيه رسولي است. بعد يك هفته كه ضميمه ي اعتماد را مي خواندم انقدر به اسم هاي آشنا ميان ِ جمله هايش برخوردم كه يك دو نقطه دي ِ كامل شدم. كه حالا خودش هم مي داند كه من چه دوست دارم نوشته ها و لحن و اصلا بودنش را در اعتماد. در يكشنبه شب هاي روي كاناپه. در وسط ِ تمام حرف هايي كه شايد دوست ندارم بخوانم ولي مي خوانم.
آنقدر كه ملموس مي نويسد و آشنا. انقدر كه كلماتش مال ِ خودش است. انقدر كه دوست دارد هميشه خودش باشد و خودش بماند.
حالا انگار مريم مهتدي هم مي خواهد از كتاب بنويسد. شايد از همين كتاب هايي كه مرضيه رسولي پيدايشان مي كند و يكشنبه ها به ما معرفي مي كند كه برويم از كجا بخريم. از كدام كتابفروشي ِ انقلاب و از كدام فروشنده. و آنقدر صميمي به او سلام كنيم كه يك آن جا بخورد كه مگر ما ميشناسيمش؟
مريم مهتدي مي خواهد از كتاب بنويسد. از كتاب هاي تازه. شايد چند خط بيشتر از مرضيه رسولي.
خواستم بنويسم مهتدي جان، دوباره كاري نشود! مرضيه رسولي خيلي خوب مي نوشت ها. خيلي خوب مي نويسد ها. هنوز هيچ كس نتوانسته مثل او بنويسد ها. (طبعن سلام رسولي جان)

Tuesday, December 15, 2009

My Paintings

اینم یه سری از نقاشی های من ..

با این کفشا استارت زدم.

سومین کار ِ مدادم. دومیش لیلا حاتمی بود که نذاشتم :دی

سومین کار مداد دیگه :دی


خواستم ببینم کار هول هولکی چجوریه!


اولین کار پاستلی که همینجوری مونده یه گوشه ای :-(


وقتی اولین بار دستم به قلمو و رنگ و اینا خورد!



دومین کار پاستلی که تمومه تموم شد :دی

آخرین کار مداد رنگیم. و قاعدتا زندگیم.
و ..
آدم باید وقت داشته باشه و فقط نقاشی بکنه. حالا تو هر ژانری که دوست داره :-)

Saturday, December 12, 2009

بعضی لحظه ها لحظه های ننوشتنند. لحظه های سکوت و یادآوری. لحظه های مرور و تکرار.
بعضی لحظه ها را نه می شود نوشت، نه می شود سرود، نه می شود کشید، نه می شود زد.
بعضی لحظه ها فقط برای ِ تو اند و چشم های تو و احساس ِ تو.
کوتاه یا بلندش چه فرقی می کند؟ سفید یا بنفشش؟ سبز یا زرد؟ سرمه ای؟
همین که وقتی داری جوراب هایت را پا میکنی یادش می افتی و اشکت بی هوا سُر میخورد پایین یعنی ای وای! یعنی چقدر ای وای!
حالا مثلا من بیایم بنویسم هیچ لحظه از زندگی ِ من نمی تواند جای ِ ساعت 3 تا 3:30 پنج شنبه زیر ِ پل صدر را بگیرد. اصلا من بیایم بنویسم هیچ کس نمی تواند جای تو را در صندلی ِ کنار ِ من در این زندگی بگیرد. اصلا من بیایم بنویسم هوا سرد بود و دستان ِ تو سرد و شیشه ها بخار گرفته. اصلا من بیایم بنویسم من چه محکم بودم در این سی دقیقه از زندگی. شما که نمی توانید بفهمید احساس ِ مرا!
مثلا اینکه می نویسم محکم شما تا چه حد فکر می کنید من محکم بودم؟ مثل ِ ستون ِ یکی از برج های بلند ِ الهیه محکم بودم یا مثل ِ یک درخت؟ محکم با محکم فرق دارد. مثلا اگر یک باد فوق سهمگین بوزد شاید درخت بیفتد ولی ستون نه! حالا به درختش هم ربط دارد ها! که از این پیرهای تنومند ِ کلفت باشد یا از این درخت های لوس ِ جلوی چند خانه پایین تر از ما! میفهمی چه می خواهم بگویم؟
می خواهم بگویم اصلا چه بد است که نمی توانی بنویسیش که چه گذشت به تو. که چه محکم شده بودی. که چقدر دلت می خواست بتوانی به این خود ِ محکمت تکیه کنی همان وقت هایی که داری می لرزی از دست ِ این زندگی! که وقتی سرش را کرده بود سمت ِ پنجره و حرف نمی زد، تا آمدی حرف بزنی صدایت لرزید، مکث کردی، چند ثانیه بعد، انگار که یکی دستش را گذاشته باشد پشتت که برو بقیه اش با من، شروع می کنی به حرف زدن. خوب حرف می زنی. می ترسی ولی خوب حرف می زنی..
.../ ..
برای اولین بار بود که وقتی رفتی برگشتم نگاهت کردم. که دور می شدی. که می رفتی. که از پیشم می رفتی. برای اولین بار بود که وقتی پیاده شدی پایم را نگذاشتم روی گاز و .. برای اولین بار بود که وقتی دور شدی و راه افتادم گوشی ام را بر نداشتم که برایت بزنم دوستت دارم. که برایت اسمت را بزنم. که برایت سه نقطه بفرستم. برای اولین بار بود که اصلا معلوم نبود حال و روزم. که فرق داشتم انگار با خودم. که تو داری چه می کنی با خودت؟ که من تا کجا می شناسمت؟
پنجره را پایین کشیدم. گذاشتم تمام ِ وجودم در این سرما بلرزد! باد هم نامردی نکرد و وزید!

Tuesday, December 08, 2009

گاهی باید اسم ها را بدون پیشوند و پسوند نوشت. آنقدر که خاص و دردانه اند.
باید با نقطه تمامش کرد. که مبادا وسوسه ی ادامه دادنش بیفتد در جانت. که مبادا آخرش بگویی ای وای کم آوردم!
بعضی وقت ها باید اسم دوست داشتنی ترین آدم ِ زندگیت را به بی احساس ترین شکل ممکن، بی هیچ پیشوند و پسوندی بنویسی!

Saturday, December 05, 2009

Regret

تنفر از آن دست واژه های غیر قابل هضم در نوشتار ِ من است. از آن واژه هایی که به ندرت به ذهنم می رسد که بنویسمش، بس که سخت است و سفت. بس که تلخ است و کدر. بس که آدم را غصه دار می کند. فقط نمی دانم چرا آنکه برای اولین بار خواسته این واژه را بنویسد از ت دو نقطه استفاده کرده است به جای ط دسته دار! (اشاره به پست آیدا) اصلا استفاده از این واژه آدم را ناخودآگاه زشت می کند!
بگذریم.
قصدم از نوشتن ِ اینهمه خط خیلی چیزها بود و هست. اینکه وقتی همین حالا که می خواهم ازین واژه ی چروک استفاده کنم دارم چه دردی می کشم. دارم چه زجری می کشم. دارم چه صبوری می کنم با خودم که بنویسم "دارم از خودم متنفر می شوم."
خیلی چیزها دارند دست به دست هم می دهند که اطمینانم بیشتر شود از این متنفر شدن. ازینکه چرا دارم هی هرز می روم هر روز. ساییده شدن کار ِ من نبود که امروزها انگار یکی برداشته باشد هی سمباده به دست به جان من بیفتد! اینگونه شده ام. پستی و بلندی دیگر ندارم. شده ام یک دست صاف. یک سطح ِ صیقلی ِ غیر شفاف. هی از هر دری که می خواهم وارد شوم سریع انتهایش را می بینم آنقدر که کوتاه است و واضح! آنقدر که پیچ و خم ندارد! اخم هایم را درهم می کنم و درها را یکی پشت ِ دیگری می بندم! آنوقت من می مانم و تمام ِ درهای بسته ی روبرو. درجا میزنم. عقب می روم. تکرار می کنم. تکرار می شوم. غر میزنم و هی صورتم ملتهب می شود و هیچ چاره ای نیست!
روزهای بدی شده. روزهایی که مرا محکوم می کنند به متنفر شدن. به دوست نداشتن. این دوست نداشتن ِ خود از یک جاهای دیگری هم ناشی می شود. وقتی آدم های زندگیت هی نیست می شوند یا خودت آنقدر کار داری که چند روزی هاید می شوی برای تمامشان، موقع بازگشت .. نیستند. هیچ کدامشان. رفته اند. همه ی شان. توی خر هم تا ویزیبل می شوی بر میداری هی یکی یکی پیغام پسغام می فرستی که آهای کجایید. آهای من نبودم برای چه و چه. آهای پیدا شوید. آنوقت هی جواب ِ یخ دریافت می کنید اگر بکنید! بعد چه می شود؟ می زنید دو دستی توی سرتان که انقدر خر نباش و هی همیشه سراغ ِ آدمها را نگیر وقتی می دانی به چه راحتی کنفت می کنند! ولی دست ِ خودت نیست. اینگونه آدمی هستی! بعد بر میداری یک همچین طوماری می نویسی که آخرش بگویی من متنفرم از خودم که دلم برای آدم ها تنگ میشود. من متنفرم از خودم که سراغ ِ آدم ها را می گیرم مدام. من متنفرم از خودم که سراغشان را میگیرم و بی محلی تحویلم می دهند. من متنفرم از خودم!

Friday, December 04, 2009

و هنوز زمستان می آید و برف می بارد و ما همان آدم های دیروزیم!

Tuesday, December 01, 2009

زندگی صدای نفس های گاهی بی صدای تو/ ساعت 5:30 عصر- اتوبان مدرس- به سمت شمال- زیر پل میرداماد- در اوج ترافیک- بی موزیک/ است.
مرا در میان همین بادهای سرد پاییزی رها کن و برو. من باید از سرما دستانم را روی صورتم بگیرم تا باورم شود زمستان در راه است. من باید باورم شود زمستان باز خواهد آمد و برف خواهد بارید و کسی دلش برای دلم نمی سوزد. من باید باورم شود زندگی سرد است. مثل اواخر ِ پاییز. مثل اوایل زمستان. مثل وقتی که از یک مرکز ِ تجاری بیرون می آیی و باد می زند توی صورتت و تو باز یادت رفته که شالت را ببندی. شالت را محکم ببندی.
Telepathy. باید همین را نوشت و در ادامه اش تا همیشه سکوت کرد.
یک راهروی کوچک را گرفته ام و هی برای خودم مترش می کنم. منتظرم. منتظرم که بیایی. هوا سرد است. دستانم سردتر. و من باز زودتر به قرار ِ ساعت ِ 4:30 رسیده ام. و من همیشه زودتر به تمام قرارهای زندگیم می رسم. خیالی نیست. متر می کنم و متر می کنم. عینکم را در آورده ام و چشمانم را می مالم. متر می کنم و متر می کنم. حواسم نیست. می آیی. دیر تر از ساعت قرار. و من عادت کرده ام به این دیر رسیدن های کوتاه و بلند.
تو همانی هستی که باید می بودی.
و من همه چیز یادم می رود. همه ی متر کردن ها. همه ی سردی ها. همه ی نگاه ِ آدم هایی که خیره به من مرا متر می کردند به جای زمین!
تو همانی بودی که باید می بودی.و این عجیب ترین چیزی بود که باعث شد من برای چند لحظه، حتی خودم را هم فراموش کنم.
دنبالش می گردم. نیست. هیچ جا نیست. هیچ جای هیچ جا. چند روز می گذره. باز دنبالش می گردم. بازم نیست. بازم هیچ جای هیچ جا. بازم می گردم. انقدر می گردم تا پیدا بشه. تا دلش بخواد که پیدا بشه. پیدا میشه. ولی دلش میخواد که گم باشه. واسه همیشه.
اشکم در میاد.

Sunday, November 29, 2009

dateinmarsh

وقتی می روی، وقتی تمام می شوی، وقتی می خواهی نباشی و تمام می کنی. اصلا وقتی دیگر نیستی! تازه پیدایت می کنند. تازه می فهمندت. تازه می خوانندت. تازه احساس همذات پنداریشان گل می کند. هی حرف هایت را پشت ِ سر هم لایک می زنند. Share می کنند. می نویسند جایت چه خالی است.
شخم می زنند به زندگی ِ چند ساله ی نوشته شده ات. هی همش می زنند. هی ته اش را بالا می آورند. هی به رویت می آورند چه بر سرت آمده. هی یادآوری پشت ِ یادآوری.
خلاصه وقتی نمی نویسی هم دست از سرت بر نمی دارند.
خواستم بگویم حالا هم که نیستی دست کمی از بودنت ندارد. این ها بلدند تو را تازه نگه دارند. همیشگی.

Thursday, November 26, 2009

;-)



قاعدتا سمت چپيه كه مداد رنگي اينا داره مال ِ منه :دي
سمت راستيم مال ِ لادن :-)
ما يه همچين جور آدمايي هستيم. بله.

Monday, November 23, 2009

کاش من شاعر بودم، یا نویسنده.
آنوقت شاید دیگر نیازی نبود به اینهمه صدا که هر روز بی مقصد/ در این هوا/ هم کلام ِ کلاغ ها شود!
بیچاره آفتاب که دلش می خواست من ساقدوش ِ طلوع کردنش باشم!
آدم ها را براحتی می توان از طرز ِ پارک کردن هاشان شناخت!
من امروز یکی از آن عجول های بی احتیاطش را دیدم! که ماشینش چه فریادها که نمی زد از دیر رسیدن ِ صاحبش به قرار!

Thursday, November 19, 2009

Dedicated to One of the most important person in my life

يك شب تا صبح گريه كردن هم برايت كافي نبود . . .

Saturday, November 14, 2009

من:
گاهی وقت ها اشک هم دردی را دوا نمی کند. باید روبروی آینه بایستی و خیره به چشمانت به سکوت مرگ باری فکر کنی که تمام وجودت را در خود بلعیده است. و تو، جز یک بازیگر ِ دست و پا بسته هیچ نیستی در این نمایش.
کارگردان از دور فریاد میزند: بلندتر/ بلندتر/ صدای خنده هایت باید بپیچد در اتاق.
و تو جز یک لبخند چیزی نداری برای او.
کارگردان داد می زند: کات.
منشی صحنه با برگه ی لغو قرارداد تا دم ِ در همراهیت می کند.
من دارم از همه چیز جا می مانم..
تو:
تمامش کن. ورقش بزن ! پاره‌اش کن ! ان قدر که اگر روزی توی خیابان دیدی‌اش با خودت بگویی : اه..چه پیر شده و بخندی و رد شوی و....همین !
بخواه ! بشکن این بغض چند ساله لعنتی ات را؟

Wednesday, November 11, 2009

بزن خلاص.
ليز بخور برو پايين!

Sunday, November 08, 2009

بیایید نوشته های این گوشه کنار را با لحن ِ نویسنده اش بخوانیم. بیایید کمی خودمان را جا دهیم بین ِ احساسات ِ نویسنده. برویم پشت دستانش. بنشینیم روی انگشت ها و هی بالا و پایین برویم با فشردن ِ هر کلمه. با نوشتن ِ هر جمله. با زدن ِ هر نقطه.
برای ِ یکبار هم که شده بگردید دنبال ِ نویسنده ی مورد علاقه تان. شماره اش را پیدا کنید. با او حرف بزنید. ببینید کلمات را چگونه ادا می کند. آرام است یا که عجول. بعد از چند کلمه می خندد. خ را چگونه تلفظ می کند! اصلا بگویید همین پست ِ امروزش را/ دیروزش را/ یک ماه گذشته اش را برایتان بخواند. بعد قطع کنید. شماره اش را پاک کنید. ولی لحنش را نه. صدایش را نه. طرز ِ حرف زدنش را نه.
آنوقت بروید دوباره بخوانیدش. ببینید چه حس ِ خوبی به شما دست می دهد. اصلا دیگر باورتان می شود که خودتان نوشته اید این جمله های لعنتی را!
كاغذهايم ناگهان غافلگير مي شوند!

Saturday, November 07, 2009

همه ي حرف ها را فشردم، فشردم،
شد يك كلمه.
"عزيزم"

محمد صالح اعلا/ پنج شنبه/ اتوبان صدر

Wednesday, November 04, 2009

گاهی آدم دلش می خواهد برود لای لولای دری، پنجره ای، چیزی!
تا با باز و بسته شدن ِ هر باره اش هی ساییده شود، ساییده شود، ساییده شود ..
لذت سرعت در باران. در تاریکی مطلق هوا. بی هیچ واهمه ای.

Monday, November 02, 2009

600

خانه ي سبزي ها يكي يكي دارن پر پر ميشن ...
آخ.

Saturday, October 31, 2009

در توهم يك معجزه سرم هي گيج مي رود!

Saturday, October 24, 2009

آنقدر گفتیم و نوشتیم
تا باورمان شد
که تنهایی نام دیگر عشق است.
One of My Friend read my last post and said to me:

i like ur previous post...that was very honesty and simple but lovely...
i like it so much,..
i live on all those places u said.
i imagine myself with u in all those places and street..
i even think u cheat from my hand and write that !
anyway..
nargess i think u `ve changed alot.
maybe ur a mature girl more than anytime.
i`ve found this in ur post after reading ur blog for 2 years ( if i am not wrong?)
Be Strong Girl !
..

Thursday, October 22, 2009

Yesterday

بايد ديشب نوشته مي شد. بايد ديشب پابليش مي شد. بايد ديشب اين حس ها يك جايي ثبت مي شد. ولي خستگي نذاشت. نفس تنگي نذاشت. پا درد نذاشت. گلو درد نذاشت. و من ناراحتم كه ديشب نشد كه بشه!

.

لوكيشن: سئول-ميرداماد

ساعت: 17:10- 15:45

كاراكتر اصلي: من

.

همه چيز با يه ديوونگي شروع شد. ميرسم؟ نميرسم؟ برسم؟ نرسم؟

ماشين نداشتم. زنگ زدم خونه ببينم كسي هست يا نه! بعد از يه عالمه وقت از ميدون صنعت سوار ِ اتوبوساي پارك وي شدم تا برم خونه. ساعت حدوداي 3:20 اينا بود. راه افتاد. گوشه ي پنجره نشسته بودمو داشتم به آدمايي كه ميرفتن و ميومدن نگا مي كردم. چقد آدم. چقد رنگ. چقد لباس. چقد اخم. چقد خنده. چقد آدم ِ مبهم!

ساعت 3:45- رسيدم پشت چراغ قرمزه سئول. ساعت 5 كلاس داشتم ميرداماد. ديدم خريته برم خونه بعد برم كلاس. به خستگيش نمي ارزيد. ديدم در ِ اتوبوس بازه! پريدم پايين. بي هوا. غير ِ مترقبه!

دست كردم تو كيفم ديدم هدفونام هستن ولي ام پي فورم نيست! بيخيال! سرمو انداختم پايينو بي صدا رامو كشيدم و رفتم پايين. از وقتي وليعصرو يه طرفه كرده بودن نيومده بودم! ديدم چه خلوت شده! چه بي روح شده! چقد مرگ شده! انگار يه طرفش مرده و اون طرف آدما دارن مي جنگن با خودشون!

تقريبا تا دم ِ اسكانو نفهميدم چجوري رفتم. سرمو كه آوردم بالا ديدم رسيدم سر ِ ميرداماد! اسكان/ كافه عكس/ كافه پائيز. تنها بودم. دلم مي خواست برم يه گوشه بشينم براي خودم. گلوم ميسوخت. داشت حالم بدتر ميشد. رفتم اونور ِ خيابون. اسكان جلو روم بود. ولي پام نمي رفت به سمتش. ياد ِ اون پست ِ كيانا افتادم كه نوشته بود بالاخره پا شده تنهايي رفته كافه و اينا. دلم ميخواست ولي خيلي چيزا نذاشت كه برم!

از خط كشي عابر ِ پياده رد شدم و رفتم اون طرف. ياد ِ داداشه افتادم كه از n ماه پيش داره هي ميگه بريم لپ تاپ بخريم. رفتم پايتخت. سرمو آوردم بالا كه از آقاهه بپرسم نمايندگيه وايو كجاس ديدم ئه! همين بغل دستمه! داشتم ضايع ميشدم! رفتم توو. كاتالوگشو برداشتم و يه دوري زدم كه مدلاشو ببينم. يهو پسره از پشتم گفت بفرماييد. شوكه شدم! يه مشت مشخصات براش رديف كردم كه cacheاش چند باشه و RAM و اينا. حدود قيمتم بهش دادم. يه جوري نگام كرد كه بابا ايني كه تو ميخواي يه 3ميليوني ميشه! گفتم پس يه چيز توو اين مايه ها بهم معرفي كن كه قيمتش طرفاي 700/1 بشه! يه چيزي معرفي كرد كه همچين بدم نبود!

شمارشو گرفتم و زدم بيرون. نزديك پل كه شدم ديدم اي بابا. سي دي Firework و vista نگرفتم كه! حواسم نبوده! نيست! نمي خواد باشه! جلوي ماشينا دست گرفتم و از گوشه ي پل رفتم بالا. پياده. از اون بالا هي آدماي پايينو نگا مي كردم. هر از گاهيم ماشيناي رو پل با سرعت كه از بغلم رد ميشدن شدت ِ بادي كه بهم ميخورد تكونم ميداد! "سايه ام ميفتاد وسط ِ پل و ماشينا با سرعت ِ هر چه تمام تر از رد ميشدن از روش(از روم)!"

از روي پل كه اومدم پايين بقيه ي راهو تا كلاس (تقريبا تا قبل از ميدون مادر) از روي جدولاي سفيد و سبزه كج كنار جوب ِ وسط بلوار رفتم! هر كدومش يه شكل بودن! يكي در ميون سفيد و سبز. با خودم فك كردم به اندازه ي اين جدولا آدم ِ سبز و سفيد هست توو اين شهر. كه هر كدومشون يه جورن براي ِ من. هي كه پامو برميداشتم و ميذاشتم فكر بود كه ميرفت و ميومد! دستام تو جيبم بود و سرم پايين. يكيش صافه صافه. بهت قدرت ميده. ميتوني خيلي مطمئن روش وايسي و به هر چي ميخواي برسي. بدون ِ اينكه يه لحظه ترس ِ سقوط بياد سراغت! يكيش كجه كجه. بايد از روش بپري. يا شايدم نه! بايد با احتياط پاتو بذاري روشو رد شي! ولي بايد حواست حسابي جمع باشه! اون يكي روشو كندن! لغزندس! هيچ اطميناني بهش نيست! ولي ترسيم نداره. نگا مي كني و رد ميشي! يهو وسطاش يه جدول نيست ميشه. جاش خاليه. "جاش خاليه". مكث ميكني. ميپري و ميري. ولي "يادت نميره كه جاش خالي بود. جاش خاليه هنوز." همينجور رد ميشم و ميرم جلو. و خوشحالم كه هيچ ماشيني بهم چپ نگا نمي كنه. هيچ آدمي براش غير ِ عادي بنظر نميام. هيچ كس نميگه بيا پايين. حتي نميگه آي! نيفتي! كه بگم ولي من حواسم هست، نميفتم.

به شهر كتاب ميرسم. دلم ميخواد. ميرم تووش. هيجان انگيزه. موسيقياش خوبه. آروم ميشم. يدونه خودكار آبي كه دورش صورتيه برميدارم براي اون دفتر صورتيه كه آناهيتا بهم داده. كه حرفامو توش مي نويسم!

ميام بيرون. دوباره ميرم اون ور ِ خيابون كه بقيه ي راهو باز از روي جدولا برم!

همه چيز خوبه. عاديه. منم ..

به كلاس ميرسم. پام داغونه. گلوم. سرم. ولي لازم بود. اين تنهاييه. اين ديوونگيه. اين پياده رفتنه. اين ولي عصر ِ بي روحو ديدنه. اين اسكان نرفتنه. اين ..

تا 8:30 سر ِ كلاسم. بماند چي شد و چي نشد!

برگشتنه بايد تا سر ِ شريعتي پياده ميرفتم. (با اون حالم!) دوباره رفتم رو جدولا. امروز روز ِ تعادله!! حيف بود نصف ِ ميردامادو از رو جدول برم و بقيشو از كنار ِ خيابون!

تقريبا دارم به ميدون مادر ميرسم كه يكي صدا ميزنه! نرگس! نرگس! سرمو ميچرخونم! گوشه ي خيابون يكم جلوتر ترمز ميكنه ميگه بپر بالا! هيجان انگيز بود! (...) ميگه از كفشات شناختمت. از يه جفت كانورس ِ مشكيه كثيف!

. . .

"گاهي وقت ها انقدر بايد خودتو خسته كني تا نفهمي داره چي سرت مياد! "

Sunday, October 18, 2009

مهم تویی. که هر وقت اشکام میریزه پایین رد ِ انگشتاتو روی صورتم حس میکنم.
مهم حرکته انگشتای تو توو مسیر ِ اشکای منه.
مهم حرکته دستای تو روی صورت ِ منه.
مهم دستای توئه.
زندگی دقیقا همون لحظه ایه که تو به جای دلداری دادن به من، شروع می کنی به گریه کردن باهام!

For u, with o&u

همین گفتن ِ اینکه شاید روزی، دور یا نزدیک، بر فرض ِ محال یا واقعی، کوتاه یا برای همیشه، بگذاری و بروی! کافی بود برای پر شدن ِ چشمهای من!
و این یعنی خیلی چیزها، که خودم و خودت خوب می دانیم.
سر ِ پيچ خواهشن آره و اينا!
you know there's still a place for people like us!

Sunday, October 11, 2009

و عین ِ خیالمان نیست
که هر روز
چه بی رحمانه
زیر ِ پایمان را
خالی تر
می کنیم!
با این چنگ زدن های ابلهانه ی پایان ناپذیربه این به اصطلاح زندگی!
انگیزه ام برای نرسیدن بیش از رسیدن شده!
و من اولین بیمار ِ روانی اش بودم.
و آن اولین شکست ِ کاریش بود.

Monday, September 28, 2009

..

و برای تمام کردن نیازی به اینهمه دلیل و واهمه نیست. به اینهمه شب را روز کردن و روز را شب کردن. به اینهمه ترس. به اینهمه ما را من کردن. به اینهمه حرف. به اینهمه فکر. به اینهمه بهت!
برای تمام کردن نیازی به هیچ کاری نیست جز .. جز خودت. بخواه و سر بکش این لیوان ِ لعنتی ِ امروزت را.

Monday, September 21, 2009

قربان ِ بغض های ِ همیشگیت بروم،
اسمش زندگیست،
انقدر خودت را تلفش نکن!

Sunday, September 20, 2009

چشمان ِ کورمان را باز کنیم.
دنیای ِ یک سو نگری ها مدت هاست که منسوخ شده است.

Facebook

شفاف سازی!
ببینید شماها،
من توی فیس بوکم*(این ینی من فیس بوک دارم!) اوناییو اد میکنم یا اکسپت که بشناسم. که دوستامن. که یه شناخت ِ حد ِ اقلی*(که واسه خودم منوط به یه سری چیزا میشه!) ازشون داشته باشم.
فیس بوک واسه من مثل ِ یکی از اتاقام میمونه! اونوقت شما چه توقعی دارین که وقتی در میزنین صاف بگم بفرما توو! این به لوس بودن و غیر ِ اجتماعی بودنو خودمو محدود کردن به یه سری روابط ِ خاص بر نمیگرده! این به قانون ِ زندگی ِ من ربط داره! که تا وقتی نشناسمت رات ندم توو!
حالا وقتی منو اد میکنی، که قطعا*(با اغراق!) بواسطه ی یکی از دوستام کشیده شدی اینجا! من ازت یه سوال میپرسم، بهت میگم من تو رو میشناسم؟ یا تو منو؟ اگه جواب بدی هیچ کدوم همه چیز تموم شدس! پس دیگه ادامه نده که خب با هم آشنا میشیم! اینجا! که من ادامه بدم ورود ِ افراد ِ متفرقه مطلقا ممنوع! اینم که من برات Message میزنم که تو منو میشناسی یا من تورو؟ مثل ِ اینه که با یکی از دوستام اومده باشی دم ِ در ِ خونمون، بعد من درو بزنم بگم تا من مثلاً جزوه رو*(کتاب/ فیلم/سی دی) بیارم پایین، بیاین توو حیاط، تو کوچه بده! حالا توأم اینجوری برداشت نکن که بفرما بالا یه چایی*(شربت/ میوه/ شیرینی) در خدمتتون باشم!
آخه تو فک کن! توو یه جایی که ما دوره هم داریم هی میزنیم تو سر و کله ی هم، هی بلند بلند می خندیم، هی گیر میدیم به عکسا و نوشته های ِ هم، هی برا هم کیس و هاگ می فرستیم، چجوری من در ِ اتاقو باز بذارم! اصن همون لای ِ درو باز گذاشتنم خودش داستانی داره برا خودش!
پووووف. من اینجوریم دیگه!

GlasseS

داشتم فک می کردم چند وقت شد؟ 4 ماه؟ 5 ماه؟ 6 ماه!
بگذریم. خیلی وقت شده بود! گم شدن ِ عینکمو میگم! و من دیروز بالاخره رفتم اوپتومتری برای معاینه ی چشام! از آخرین باری که رفته بودم یه سه سالی میگذشت! حالا بماند تا رسیدن به کیلینیک چقدر خندیدیمو پشت ِ یه تاکسی گیر افتاده بودیم که ته ِ اسلولی راه می رفت و هی دستشو می آورد بیرون که مثلا راه بده ما رد بشیم! ما هم چون کوچه ی بعدی باید می پیچیدیم از پشتش تکون نمی خوردیم! ولی آخرش بس که حرصم در اومد درست سر ِ کوچه ازش زدم جلو و پیچیدم! اصن یکی نیست بگه این کیلینیک ِ نورو چرا اونجا گذاشتن!
با داداشه رفتیم تو. داداشه داشت تعریف میکرد دفعه ی قبلی دکتره وقتی چشاشو معاینه می کنه میگه نمره ی چشمت 5 شده! بعد شماره ی عینکشو که میبینه 2.5 هست! میفهمه ضایع کرده! میگه برو قطره بریز بعد بیا! داداشه که برمیگرده دوباره معاینه اش می کنه میگه شدی 3 اینا! حالا فک کن اینارو داشت برا منی تعریف میکرد که ته ِ ترسوام! گفتم من عمرا اگه قطره بریزم :دی
صدام میکنن. میرم میشینم رو صندلی. یه آقای ِ دکتر ِ مهربونی میاد جلو. میگه واسه چی اومدی!؟ میگم وا! برای معاینه دیگه! یه چند سالی نیومده بودم گفتم یه سر بزنم بهتون :دی اونوقت یدونه ازون عینک بامزه ها میده بزنم به چشام! شروع میکنه به پرسیدن. چپ/ بالا/ پایین/ راست! هی کوچیکترش میکنه! بعد من به طبع هی که ریز میشه نمی بینم دیگه :دی بعضی هاشو چپه میگم! بعد آقا دکتره هی با مهربونی میگه بیشتر دقت کن! این یعنی اشتباه گفتی :دی بعد من اگه بالا گفته بودم، میگم پایین! اگه چپ گفته بودم، میگم راست! اگه بازم بگه بیشتر تر دقت کن یعنی ضایع کردم رفته! با خنده می گم خب نمی بینم! اونم بی خیال نمیشه که! حالا تو باز فک کن یه سه چهار باری هی بگه دقت کن! اولا که با خودت میگی وااای! شماره چشم ِ 3 و 4 رو شاخشه! دوما هم تیریپ ِ آدم کلافه ها رو میگیری به خودت که آقاهه! اگه میدیدم که درست می گفتم! خب حتما نمیبینم دیگه! چه گیری میدیا!
که تو همین شرایط، انگار آقا دکتره فهمیده چی به چی شده! بی خیال ِ من میشه! شروع میکنه به یه سری چیزا واسه خودش نوشتن. عینکمو(اون عینک قدیمی قدیمیم!) بر میداره و میبره طرف ِ دستگاه که ببینه شمارش چنده! بعد من دل تو دلم نیست که وقتی برمیگرده میخواد بگه شماره چشمم چند شده ینی!
برمیگرده. میشینه رو صندلیش. میگه هیچ تغییری نکردی. حتی میتونم 0.25 هم کمتر برات بنویسم! ولی چون سه ساله داری اینو میزنی منصرف میشم! بعد من انگار که بهم گفته باشن قهرمان! یه لبخنده پیروزمندانه میزنم و کلی تشکر میکنم از آقا دکتره و میام بیرون!
پ.ن: بالاخره طلسم ِ این دکتر رفتنه شکسته شد. هوووررااا :دی

Thursday, September 17, 2009

اگر تمام ِ دنیا را هم به عدالت تقسیم کنند، باز، سهم ِ من و تو، ما نمی شود!

Wednesday, September 16, 2009

- مهم؟
+ مگه میتونست مهم نباشه؟
- هنوز؟
+ آره، هنوز!
- بازم؟
+ حتی بیشتر!
- تا آخر؟
+ اگه آخری هم باشه!
- متأسفم.
+ اوهوم!

Monday, September 14, 2009

امروز را ثبت می کنم.
به نام روز ِ فکرهای ِ آشفته.
آنوقت تو بیا برایم لایک بزن.
تو یکی آنرا share کن.
تو دیگری رویش نوت بگذار.
که بدانم تنها نیستم.

کلمات ساختگی مثل ِ احساسات ساختگی اند.
گاهی می سوزانند و گاهی خشک می کنند.
گاهی هم تا مدت ها، لذت ِ تکرار کردنشان، گریبان ِ آدم را می گیرد!

Thursday, September 10, 2009

شهر پیر شده است از هجمه ی اینهمه بی عدالتی ..

Sunday, September 06, 2009

GoogleReader

من چی بنویسم تو لایک می زنی؟
بگو همونو بنویسم!

شنیدن ِ بعضی حرفا از زبون ِ بعضی آدما برام خیلی سنگین تموم میشه!
اینکه آدمه زل بزنه تو چشامو با آب و تاب از چیزی حرف بزنه که من دلم میخواسته فقط خودم بدونم، فقط مال ِ خودم باشه! یه جورایی میشه گفت پاشو گذاشته وسط اتاقم، توی لپ تاپم.اون فولدر ِ آهنگای خاصمو گذاشته پلی بشه! اونی که به اسم ِ آدمهاس!
بعد این وسط من باید نقش ِ آدمیو بازی کنم که از همه جا بی خبره! که ئه، راس میگی؟ اینجوریه!؟ که باید هی حواسم به خودم باشه که حالت ِ صورتم وسط ِ حرف زدناش تغییر نکنه! که توی اینجور موقعیتا خود ِ بیرونم با خود ِ درونم از زمین تا آسمون فرق داره! که با اینکه بیرونم داره لبخند میزنه ولی ته ِ دلم دخترک پشت ِ موهای بلندش قایم شده و داره گریه می کنه! آخه آدمه هنوز داره با آب و تاب از اون چیز مهم مخفیه حرف میزنه!

Friday, September 04, 2009

من اسم ِ آهنگ ها را به اسم آدم هایی می شناسم که رویشان گذاشته ام.