به مرگ ِ دلت راضی نشو ..
Friday, July 30, 2010
من سرم توی چمدان ِ خودم است/ لای لباس های کهنه ام
اینجا آسمان هیچ وقت آبی نمی شود
پنجره همیشه بسته است
و گذر هیچ پرنده ای حتی به اتفاق از این حوالی نمی گذرد
خیال ِ ماندن کاری بس عبث و بیهوده است
اینها را گفتم که مبادا فردا که خواستی بروی
موقع بستن چمدانت که شد
از من کمک بخواهی
من نه تا کردن ِ لباس ها را بلدم
نه آب ریختن پشت ِ مسافر را
من در تمام ِ این سال ها
فقط یک چیز را خوب یاد گرفته ام
و آن
خداحافظی بعد از سلام است
اینکه هیچ آمدنی ماندن ندارد
و هیچ رفتنی باز آمدن
برو به سلامت
که امروز رفتنت
بهتر از فردا رفتن است ..
پنجره همیشه بسته است
و گذر هیچ پرنده ای حتی به اتفاق از این حوالی نمی گذرد
خیال ِ ماندن کاری بس عبث و بیهوده است
اینها را گفتم که مبادا فردا که خواستی بروی
موقع بستن چمدانت که شد
از من کمک بخواهی
من نه تا کردن ِ لباس ها را بلدم
نه آب ریختن پشت ِ مسافر را
من در تمام ِ این سال ها
فقط یک چیز را خوب یاد گرفته ام
و آن
خداحافظی بعد از سلام است
اینکه هیچ آمدنی ماندن ندارد
و هیچ رفتنی باز آمدن
برو به سلامت
که امروز رفتنت
بهتر از فردا رفتن است ..
Monday, July 26, 2010
یک/ دو/ سه .. بعدی
برو لای درخت ها. می خواهم بعداً ها، وقتی عکست را دیدی نفهمی خودتی!
که بگویی " آ، این منم؟ چه شبیه! "
این چه شبیه بودن ها بدجور کار دست ِ آدم می دهد. می خواهم مزه اش کنی!
رفت
گفته بود می رود. من باورم نمیشد، خیلی وقت ها از این حرف ها میزد. زیاد که شود آدم باورش نمی شود. لعنتی کم هم نمی آورد. مدام می گفت. یادش هم نمی رفت. هر وقت مرا میدید دم از رفتن میزد. همیشه رفتن. من هم یک خنده نثارش می کردم که "مرد است و قول اش"، برو. یادم هست همیشه می خندیدم. همیشه که می گویم یعنی تمام ِ وقت هایی که می گفت می روم.
وقت ِ خوشی دم از رفتن می زد. وقت ِ نا خوشی دم از رفتن می زد. وقت های بی حوصلگی و دیوانگی و کم آوردن که هیچ. اصلا یک پای ِ همیشگی ِ حرف هامان رفتن ِ او بود. "من می روم" .
یک روز بی هوا سرش را آورد جلو، زل زد توی چشم هایم، گفت می روم. ترسیدم. اولین باری بود که از رفتن اش می ترسیدم. سرش را عقب برد. دوباره گفت می روم. انگار می خواست عذابم دهد. خنده ام نمی گرفت. به زور خندیدم. قشنگ یادم هست. به زور خندیدم. گفتم برو. بلند شد. رفت. پشت ِ سرش راه افتادم. گفتم رفتی؟ جوابم را نداد. داشت می رفت. جدی جدی داشت می رفت. گفتم برو. ایستاد. برگشت. دوباره زل زد توی چشم هایم. گفت می روم. بعد خندید. دستم را کشید و دنبال ِ خودش برد.
از آن روز به بعد دیگر نترسیدم. دیگر از می روم گفتن هایش نترسیدم. دیگر زل نزد توی چشم هایم. دیگر دستم را نکشید تا دنبال ِ خودش ببرد.
بالاخره رفت. امشب بالاخره رفت. بی آنکه بگوید من میروم.
منتظرم برگردد. دستم را بگیرد. بکشد دنبال ِ خودش. مرا هم ببرد. آخر ندیدمش. نخندیدم.
اصلا یک جای کار می لنگد!
وقت ِ خوشی دم از رفتن می زد. وقت ِ نا خوشی دم از رفتن می زد. وقت های بی حوصلگی و دیوانگی و کم آوردن که هیچ. اصلا یک پای ِ همیشگی ِ حرف هامان رفتن ِ او بود. "من می روم" .
یک روز بی هوا سرش را آورد جلو، زل زد توی چشم هایم، گفت می روم. ترسیدم. اولین باری بود که از رفتن اش می ترسیدم. سرش را عقب برد. دوباره گفت می روم. انگار می خواست عذابم دهد. خنده ام نمی گرفت. به زور خندیدم. قشنگ یادم هست. به زور خندیدم. گفتم برو. بلند شد. رفت. پشت ِ سرش راه افتادم. گفتم رفتی؟ جوابم را نداد. داشت می رفت. جدی جدی داشت می رفت. گفتم برو. ایستاد. برگشت. دوباره زل زد توی چشم هایم. گفت می روم. بعد خندید. دستم را کشید و دنبال ِ خودش برد.
از آن روز به بعد دیگر نترسیدم. دیگر از می روم گفتن هایش نترسیدم. دیگر زل نزد توی چشم هایم. دیگر دستم را نکشید تا دنبال ِ خودش ببرد.
بالاخره رفت. امشب بالاخره رفت. بی آنکه بگوید من میروم.
منتظرم برگردد. دستم را بگیرد. بکشد دنبال ِ خودش. مرا هم ببرد. آخر ندیدمش. نخندیدم.
اصلا یک جای کار می لنگد!
Saturday, July 24, 2010
Friday, July 23, 2010
Thursday, July 22, 2010
Tuesday, July 20, 2010
Monday, July 19, 2010
Sunday, July 18, 2010
:)
یکی گفته بود از زمین زیر پایم برایش بنویسم
سنگ فرش های سفید داشت
که وقتی رویش راه می رفتی احساس می کردی به آغوشت کشیده اند
آنقدر که نرم بودند و مطمئن
فقط همین
حالا اگر روزی خودت هم رفتی
بیا برایم بنویس آسمانش چه رنگی بود
تو از من زمینش را خواسته بودی
من از تو آسمانش را طلب می کنم
شاید با هم توانستیم دنیای دیگری بسازیم ..
سنگ فرش های سفید داشت
که وقتی رویش راه می رفتی احساس می کردی به آغوشت کشیده اند
آنقدر که نرم بودند و مطمئن
فقط همین
حالا اگر روزی خودت هم رفتی
بیا برایم بنویس آسمانش چه رنگی بود
تو از من زمینش را خواسته بودی
من از تو آسمانش را طلب می کنم
شاید با هم توانستیم دنیای دیگری بسازیم ..
Friday, July 02, 2010
گفتی ثبت کنم/ ثبت شود
دفترم بوی شماها را می دهد. نشسته ام اسم هاتان را گذاشته ام کنار ِ آرزوهایتان و کمی کنارش را خالی گذاشته ام که وقتی همه اش را گفتم تیک بزنم که یعنی خلاص. تمام شد. بعدی.
مثلا ً نوشته ام فاطمه، روبرویش نوشته ام در آخرین لحظه ای که بغلش کردم گفت برایم دعایی نکن. کمی آنطرف ترش نوشته ام این یعنی یک لحظه هم فراموشش نکن.
بعد نوشته ام مهشاد، روبرویش را خالی گذاشته ام. وقتی قرار است همیشه باشد که نیازی به نوشتن نیست. وقتی یکبار قدم به قدم با هم بودیم و با هم ساختیم و با هم سفید شدیم ..
بعد نوشته ام رضوانه، روبرویش نوشته ام زندگی. نوشته ام لبخند. نوشته ام آرامش/ آسایش/ زندگی زندگی زندگی ..
بعد نوشته ام مریم، روبرویش نوشته ام مقدس. آخرش را هم بی نقطه رها کرده ام که یعنی خدا خودش بهتر از من می داند که مقدس یعنی مریم، مریم یعنی مقدس ..
بعد نوشته ام لادن، روبرویش نوشته ام خدا. نوشته ام خدا. باز تکرار کرده ام خدا. خط ِ بعدش اضافه کرده ام خدا که باشد کافی است. لبخند هست، آرامش هست، زندگی هست، محبت هست. آخرش نوشته ام کسی به اندازه ی من . . .
بعد از اینها برای خودم نوشته ام همین آدم های دوست داشتنی ِ زندگی ات باید لحظه به لحظه با تو باشند. در تک تک ِ لحظه هایت. در تمام ِ اشک ها و خنده ها و دعاها و آرزوها. هر چه گفتی باید 5 بار تکرارشان کنی. این یک دستور است.
اشکم در می آید. دفترم را می بندم. می گذارمش توی کیفم. یادم می ماند هر وقت دست کردم توی کیفم درش بیاورم و ..
مثلا ً نوشته ام فاطمه، روبرویش نوشته ام در آخرین لحظه ای که بغلش کردم گفت برایم دعایی نکن. کمی آنطرف ترش نوشته ام این یعنی یک لحظه هم فراموشش نکن.
بعد نوشته ام مهشاد، روبرویش را خالی گذاشته ام. وقتی قرار است همیشه باشد که نیازی به نوشتن نیست. وقتی یکبار قدم به قدم با هم بودیم و با هم ساختیم و با هم سفید شدیم ..
بعد نوشته ام رضوانه، روبرویش نوشته ام زندگی. نوشته ام لبخند. نوشته ام آرامش/ آسایش/ زندگی زندگی زندگی ..
بعد نوشته ام مریم، روبرویش نوشته ام مقدس. آخرش را هم بی نقطه رها کرده ام که یعنی خدا خودش بهتر از من می داند که مقدس یعنی مریم، مریم یعنی مقدس ..
بعد نوشته ام لادن، روبرویش نوشته ام خدا. نوشته ام خدا. باز تکرار کرده ام خدا. خط ِ بعدش اضافه کرده ام خدا که باشد کافی است. لبخند هست، آرامش هست، زندگی هست، محبت هست. آخرش نوشته ام کسی به اندازه ی من . . .
بعد از اینها برای خودم نوشته ام همین آدم های دوست داشتنی ِ زندگی ات باید لحظه به لحظه با تو باشند. در تک تک ِ لحظه هایت. در تمام ِ اشک ها و خنده ها و دعاها و آرزوها. هر چه گفتی باید 5 بار تکرارشان کنی. این یک دستور است.
اشکم در می آید. دفترم را می بندم. می گذارمش توی کیفم. یادم می ماند هر وقت دست کردم توی کیفم درش بیاورم و ..
Thursday, July 01, 2010
بوی الرحمن گرفته ام.
بیل و کلنگ ِ گورکن ها شروع کرده اند به ضرب گرفتن در سرم.
آدم ها را می بینم که مشت مشت خاک روی تنم می ریزند.
روی موهایم، روی چشم هایم، روی لب های بسته ام.
بعد یادم می آید این لب ها چقدر گناه دارند، مگر چقدر باز و بسته شده بودند که دارند این چنین دفنشان می کنند.
عجیب بوی الرحمن گرفته ام.
شب ِ جمعه است. برایم فاتحه ای بفرستید.
بیل و کلنگ ِ گورکن ها شروع کرده اند به ضرب گرفتن در سرم.
آدم ها را می بینم که مشت مشت خاک روی تنم می ریزند.
روی موهایم، روی چشم هایم، روی لب های بسته ام.
بعد یادم می آید این لب ها چقدر گناه دارند، مگر چقدر باز و بسته شده بودند که دارند این چنین دفنشان می کنند.
عجیب بوی الرحمن گرفته ام.
شب ِ جمعه است. برایم فاتحه ای بفرستید.
من همیشه از دستمال کاغذی بدم می آمده است. شاید چون وقت های اشک و آه و ناله و زاری هر چقدر توی جیب و کیف ام را گشته ام، نداشته امش. شاید چون هیچ وقت بلد نبوده ام کی و کجا باید گریه کنم. شاید چون هیچ وقت یاد نگرفته ام خودم را کنترل کنم. شاید چون هیچ وقت آدم ِ یک ساعت جلوترم را دیدن نبوده ام. شاید شاید شاید ..
من همیشه از دستمال کاغذی بدم می آمده است. برای همینم هست که اگر جایی اشکم در بیاید و کسی دستمال بدهد دستم چشم هایم به لحظه خشک می شوند.
آهای آدم ها، با احساسات ِ من بازی نکنید.
بگذارید گریه ام را بکنم.
1. وسط ِ جاده ی نمی دانم کجای شمال نشسته ام. درست روی خط کشی ها. دست هایم را گذاشته ام روی پاهایم. لبخند محوی زده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.
2. روی ِ درختی در راه ِ مشهد دراز کشیده ام. انگار کن یکی از شاخه های نیمه جانش شده باشم. در همان زاویه، با همان شیب، یکی از پاهایم را تکیه داده ام به تنه ی درخت ِ نمیدانم چند ساله. لبخند ِ پررنگ تری زده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.
3. روی تخت نشسته ام. یک چتر کوچک ِ قرمز گذاشته ام لای موهایم. روی لباسم چهار دکمه ی رنگی دوخته اند. یک طرف ِ موهایم را زده ام پشت ِ گوشم. آنطرف را هم گذاشته ام برای خودشان هر طرفی که می خواهند بروند. خندیده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.
اینها من بودم. که هر صبح چشمم می افتد به هر کدامشان. که یادم نرود لبخند ِ محو بلدم. لبخند کمی پررنگتر هم. و حتی خنده.
گاهی باید دوباره باور کنی خودت را. حتی اگر اینکه می گویند آدمها فراموش کارند را هم باور نداشته باشی.
2. روی ِ درختی در راه ِ مشهد دراز کشیده ام. انگار کن یکی از شاخه های نیمه جانش شده باشم. در همان زاویه، با همان شیب، یکی از پاهایم را تکیه داده ام به تنه ی درخت ِ نمیدانم چند ساله. لبخند ِ پررنگ تری زده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.
3. روی تخت نشسته ام. یک چتر کوچک ِ قرمز گذاشته ام لای موهایم. روی لباسم چهار دکمه ی رنگی دوخته اند. یک طرف ِ موهایم را زده ام پشت ِ گوشم. آنطرف را هم گذاشته ام برای خودشان هر طرفی که می خواهند بروند. خندیده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.
اینها من بودم. که هر صبح چشمم می افتد به هر کدامشان. که یادم نرود لبخند ِ محو بلدم. لبخند کمی پررنگتر هم. و حتی خنده.
گاهی باید دوباره باور کنی خودت را. حتی اگر اینکه می گویند آدمها فراموش کارند را هم باور نداشته باشی.
Monday, June 28, 2010
Sunday, June 27, 2010
Thursday, June 24, 2010
Monday, June 21, 2010
Saturday, June 19, 2010
Friday, June 18, 2010
Wednesday, June 16, 2010
Monday, June 14, 2010
Sunday, June 13, 2010
Saturday, June 12, 2010
Friday, June 11, 2010
Wednesday, June 09, 2010
Monday, June 07, 2010
Sunday, June 06, 2010
Saturday, June 05, 2010
1. با یک دست می نویسم. به گمانم اعصاب دست ِ چپم به کل از کار افتاده است. نوک انگشتانم بی حس شده اند. مثل ِ وقتی شده ام که یک جای بدنم خواب می رود و نمی توانم تکانش دهم. این بی حسی مال ِ امروز و حالا و اینها نیست. یک هفته ای است که اینگونه شده ام. هر چه هم که باز و بسته ی شان می کنم، اهمیت می دهم به آن، فایده ندارد. قهر کرده اند با من.
دلم برای خودم سوخت.
2. امروز نصف ِ بیشتر موهایم ریخت. هر چه شانه می کردم بیشتر می ریخت. بی رحم شده بودند. بعد خسته شدم. شانه از دستم افتاد. دست کشیدم روی سرم. ترسیدم.
دلم برای خودم سوخت.
3. سرم درد می گیرد. میروم دراز می کشم روی تختم. پاهایم تیر می کشد. چشمانم را می بندم. خوابم می برد. بیدار می شوم. سرم بیش از قبل درد میکند. نمی دانم چه کنم.
دلم برای خودم سوخت.
4. (. . .)
همه ی اینها به همین سه نقطه مربوط می شود.
دلم برای خودم سوخت.
Friday, June 04, 2010
Monday, May 31, 2010
Friday, May 21, 2010
دارد سخت می شود. دارم سخت می شوم.
دارد فشار می آورد. دارم درد می کشم.
دارد ناملایمتی می کند. دارم کم می آورم.
دیگر از صبوری و لبخند و مهربانی خبری نیست.
دارم زمخت می شوم.
هوا گرم است. پشه ها زیاد. بنزین ِ ماشین زود به زود تمام می شود. مسیرها بی تغییر سر ِ جایشان ایستاده اند. من راه ِ میانبر ِ جدیدی هنوز پیدا نکرده ام. آفتاب ظهرها طور ِ بدی می تابد. پنجره های تا آخر پایین کشیده دردی را دوا نمی کنند. باد دیگر حوصله ی وزیدن ندارد. زیر ِ پل پارک وی هنوز مثل ِ همیشه ی ساعت های روز پر ترافیک است و سرسام آور. سر ِ پیچ ِ الهیه هنوز باید با احتیاط دور زد، با وجود ِ پلیس ِ بیچاره ای که نمی داند اینطرف ِ خیابان بایستد! یا آنطرف. کلید مثل ِ رستوران های متروک شهر هر روز به ما چشمک می زند. آسفالت های شریعتی به یک هفته نکشیده رنگ باختند. چراغ قرمز ِ پل رومی جیغ ِ همه را در می آورد. پسرک هنوز نه دودش تمام شده، نه فالش، نه اسپندش. نایک هفته ای یکبار ویترین عوض می کند. آدیداس هم. هنوز سحر وسوسه ات می کند برای خرید.
ولی هنوز هوا گرم است.
خرداد شد.
نفسم بالا نمی آید.
دارد فشار می آورد. دارم درد می کشم.
دارد ناملایمتی می کند. دارم کم می آورم.
دیگر از صبوری و لبخند و مهربانی خبری نیست.
دارم زمخت می شوم.
هوا گرم است. پشه ها زیاد. بنزین ِ ماشین زود به زود تمام می شود. مسیرها بی تغییر سر ِ جایشان ایستاده اند. من راه ِ میانبر ِ جدیدی هنوز پیدا نکرده ام. آفتاب ظهرها طور ِ بدی می تابد. پنجره های تا آخر پایین کشیده دردی را دوا نمی کنند. باد دیگر حوصله ی وزیدن ندارد. زیر ِ پل پارک وی هنوز مثل ِ همیشه ی ساعت های روز پر ترافیک است و سرسام آور. سر ِ پیچ ِ الهیه هنوز باید با احتیاط دور زد، با وجود ِ پلیس ِ بیچاره ای که نمی داند اینطرف ِ خیابان بایستد! یا آنطرف. کلید مثل ِ رستوران های متروک شهر هر روز به ما چشمک می زند. آسفالت های شریعتی به یک هفته نکشیده رنگ باختند. چراغ قرمز ِ پل رومی جیغ ِ همه را در می آورد. پسرک هنوز نه دودش تمام شده، نه فالش، نه اسپندش. نایک هفته ای یکبار ویترین عوض می کند. آدیداس هم. هنوز سحر وسوسه ات می کند برای خرید.
ولی هنوز هوا گرم است.
خرداد شد.
نفسم بالا نمی آید.
Thursday, May 20, 2010
برای مهشاد :*
می دانی حس ِ چه وقتی به من دست داد؟
وقتی زیز برایم نوشت "نرگس ای که ذوق نمی کنه دیگه"
این حرف زیز یعنی می داند من وقتی خوب نیستم ذوق نمی کنم، دو نقطه دی برایش نمی زنم، حرف هایم را نمی کشم، داد و بیداد نمی کنم و خیلی خیلی خیلی چیزهای دیگر ..
و تو همین چند دقیقه ی قبل اینگونه بودی برای من. که صدایت مثل ِ همیشه نبود.
دیدی وقتی دلتنگی، وقتی مریضی، وقتی بدی، وقتی دلت مرگ می خواهد و نیست، وقتی دلت آغوش بی منت می خواهد و نیست، وقتی دلت یکی را می خواهد که بَرت دارد توی این هوای بدرد نخور ِ دیوانه ببرد یک گوشه ای بگوید گریه کن، اشک بریز ولی حرف بزن، داد بزن، فحش بده! و نیست!
وقتی دلت اصلاً تنهایی می خواهد و یک مشت آدم ریخته اند دور و برت و هی دلداری پشت ِ دلداری! و نیست، هیچ چیز آنطور که تو می خواهی نیست، هیچ لحظه اش، هیچ جایش، هیچ جورش!
دیدی صدایت یکجوری آرام می شود، یک جوری باید حرف هایت را چند بار تکرارشان کنی برای آن دیگری تا بفهمد تو را ..
خواستم بگویم تو، همین چند دقیقه ی قبل، همین قدر بی صدا بودی برای من ..
آخ که نبودم. آخ که دستم باز نرسید به تو. آخ که وقتی اسمت افتاد روی گوشیم گفتم چه حلال زاده، همین چند لحظه ی پیش بود که داشتم می گفتم کاش تو هم با ما می آمدی پیش ِ خدا .. باورت می شود دختر؟
بعد صدایت که آرام بود پشت ِ گوشی همه چیز لو رفت .. تمام ِ تو با هم. و من چه فهمیدم حال ِ همین حالایت را ..
بیا نزدیک ِ من. بگذار آرام بغلت کنم، بگویم که تنها نیستی، قول میدهم تنها بنشینم از دور تماشایت کنم، روی همان زمینی که آن روز سه تایی نشستیم به حرف زدن و خندیدن و نقاشی کردن ِ صورت های هم ..
یک بام به تو بدهکارم. زود برویم داد بزنیم.
Monday, May 17, 2010
Thursday, May 13, 2010
شاید ندانی که تمام شدم برایت ..
گاهی وقت ها می شود که تمام ِ خودت را صرف ِ یکی کرده ای
تمام ِ خنده ها و گریه هایت را
تمام ِ حرف ها و سکوتت را
تمام ِ مهربانی و خشم ات را
تمام ِ دوست داشتن و نفرتت را
تمام ِ بزرگترین لطفی که می توانستی در حقش بکنی و کردی
تمام ِ بزرگترین کمکی که می توانستی در حقش بکنی و کردی
تمام ِ بزرگترین احساسی که می توانستی نثارش بکنی و کردی
اصلا تمام ِ خودت را گذاشتی جلویش
بی هیچ کم و کاستی
گاهی وقت ها می بینی چقدر دیگر هیچ نداری که خرجش کنی
چقدر خالی شده ای
چقدر دیگر نیستی
چقدر دیگر نمی توانی که باشی
تمام کرده ای خودت را برای او
بعد
برمیداری
در یک بعدازظهر مثلا ًبهاری
جدی جدی
خودت را تمام می کنی برایش
در چشم هایش
و می بندی
چشم هایت را
در چشم هایش
و تمام می شوی
و تمام می شوید
آخر دیگر چیزی نداری برای او
برای تو که تکرار نمی شوی

نوشتن برای تو
یعنی جدا کردن ِ نامت
م ر ی م
ببین چه جدا جدا بی معنی اند
درست مثل ِ وقتی که من میخواهم از تو بنویسم
که کلمه کم می آورم
که قفل می کنم
مثل ِ همین امشب که درست 2 ساعت و بیست و چهار دقیقه است دارم دنبال ِ یک آهنگ/ یک عکس/ یک حس می گردم برای تو
و همه چیز دور شده اند از من
که انگار برای تو نوشتن محال است
پس بگذار تنها
بهم بچسبانمت و بنویسم
مریم
:*
حالا شدی به اندازه ی من
دوستت دارم.
Friday, May 07, 2010
نگران نباش/ جایت امن است
خم و راست می کنم خودم را
فایده ندارد
رفته ای چسبیده ای به دلم
جایی که دست ِ هیچ کس به تو نرسد
حتی خودم!
Sunday, May 02, 2010
گاهی کاری کن که لحظه ی آخر مال ِ تو شود
گاهی باید بگذاری دیر شود
باید از وقتش بگذرد
باید از حوصله و وقت و تحملش خارج شود
گاهی باید بگذاری پلاسیده شود
آبش در بیاید
فرسوده و پیر و غیر قابل استفاده شود
گاهی باید بگذاری تنها لحظه ای از عمرش باقی بماند
بعد سفت بغلش کنی
بگویی ای وای!
یعنی باز هم دیر رسیدم؟
باید از وقتش بگذرد
باید از حوصله و وقت و تحملش خارج شود
گاهی باید بگذاری پلاسیده شود
آبش در بیاید
فرسوده و پیر و غیر قابل استفاده شود
گاهی باید بگذاری تنها لحظه ای از عمرش باقی بماند
بعد سفت بغلش کنی
بگویی ای وای!
یعنی باز هم دیر رسیدم؟
Friday, April 30, 2010
Wednesday, April 28, 2010
یادتان باشد
جدیداً ها
یک طرحی افتاده است توی سر ِ این و آن
که راه ها را دور
یکطرفه ها را از این مدلی که آقای همکار صبح بیدار شود و بگوید فعلاً با این مدل حال می کنم! بصورت مسخره ای (شما بخوانید ابلهانه!) زیاد
دور زدن ممنوع ها و ورود ممنوع ها را زیاد
ثانیه ها و دقیقه های چراغ قرمزها را زیاد تر
کنند!
جوری که اصلاً نرسیم بهم
گفتم که حواستان باشد
پیاده گز کنید بهتر است
بالاخره می دانید روزی می رسید
به او
به مقصد شاید!
Tuesday, April 27, 2010
Monday, April 26, 2010
Sunday, April 25, 2010
Tuesday, April 20, 2010
Friday, April 16, 2010
Thursday, April 15, 2010
Tuesday, April 13, 2010
من آدم های قدیمی ام را دوست دارم.
می گویم "من دست کشیده ام از آدم ها"، کسی ادامه نمی دهد. می بینم چه سکوت ِ بعدش را دوست ندارم. خودم باز ادامه می دهم "من دیگر حوصله ی آدم های جدید را ندارم". باز کسی نیست پی ِ حرف هایم را بگیرد. تصدیقی، مخالفتی، چیزی. نه. هیچ. انگار لال شده اند. بر میخورد به من. هیچ نشانه ای از موافقت یا مخالفت در چهره هاشان نیست. اعتنایی نمی کنم. دلم می خواهد فکر کنند چه برایم مهم نیست افکارشان، حالت ِ صورتشان، نظرشان. ولی خودم که می دانم چه مهم است!
باز ادامه می دهم "من از آدم های جدید می ترسم". یکی از آن عقب برایم چشمکی می زند که یعنی همین که می گویی. و باز سکوت. و باز ادامه ی حرف های من، که می گویم "آدم های جدید دنیای جدید دارند و من خسته ام برای کشف و همراهی و سر و کله زدن با حرف ها و نظرها و خواسته ها همه چیز ِ آنها". یکی بلند می شود می رود. کمی یکه می خورم. که چرا حالا؟
به تو نگاه می کنم. دستت را یکجوری تکان می دهی که یعنی ادامه بده. و من ادامه می دهم. "من برای آدم های جدید دیگر پیر شده ام". موهای سفیدت را نشانم می دهی که یعنی من هم. باز نگاه می کنم ببینم قرار نیست کسی لبهایش تکان بخورد!؟ یعنی باز هم من؟
حرف زیاد دارم برای زدن. خودم لبهایم را باز می کنم. "خودم را محدود کرده ام به همین هایی که دارم. به همین هایی که چندین و چند سال است با منند و مرا خوب می دانند و حرف هایم را از حفظند"
پیرمرد بلند می شود چند صندلی جلوتر می آید. خوشحال می شوم. به خودم این امید را می دهم که انگار تازه از حرف هایم خوشش آمده است. زن بلندتر خمیازه می کشد. ولی هنوز تأثیر خوشحالی ای که از پیرمرد گرفته ام باقی مانده است تا محکم تر بایستم سر ِ جایم برای ادامه دادن. اینبار نگاهم را به پیرمرد دادم و صدایم را کمی بالاتر بردم که یعنی فقط برای تو دارم حرف می زنم که گوش هایت شاید کمی سنگین تر از بقیه است.
"فکر میکنم قدم زدن با آدم های تازه بیشتر خسته ام می کند، وقتی باید با هر قدمی که برمی دارم و به زمین می گذارم، یک دنیا خودم را تعریف کنم.. آدم های قدیمی بیشتر آرامم می کنند وقتی در یک مسیر ِ طولانی شاید طولانی ترین حرف ِ میانمان این باشد که *دیر شد، بهتر است برگردیم!*. راه رفتن با آدم های قدیمی صدا ندارد. سکوت است و نگاه. آدم را خسته نمی کند."
زن نوزاد ِ کوچکش را بغل می کند و می رود. پسرک دست ِ دوستش را می گیرد و می رود. پیرمرد هنوز نشسته است. زنی که خمیازه می کشید چشم هایش را می مالد و تو جایت را روی صندلی ات درست می کنی ..
نگاهم می رود به ساعت ِ آن ته. هنوز وقت دارم برای زدن. همه انصراف داده اند از ایستادن روبروی نگاه هایی که هی کمتر و کم تر می شوند ..
دلم خواست تمامش کنم.
"و حالا گمان می کنم، خودم برای خودم کافیم."
یکی از آن میان داد زد " و آدم های قدیمی .."
گفتم "و همانی که او گفت .."
سرم را پایین انداختم و رفتم.
جمعیت چنان دستی برایم زدند که دلم لرزید.
وقتی به تو رسیدم چشم هایم خیس بود. دلم نمی خواست باور کنم چقدر زیادند آدم های شبیه من ..
شال گردنم را بستی دور گردنم. هوای بیرون خیلی سرد بود. تن ِ من سردتر ..
باز ادامه می دهم "من از آدم های جدید می ترسم". یکی از آن عقب برایم چشمکی می زند که یعنی همین که می گویی. و باز سکوت. و باز ادامه ی حرف های من، که می گویم "آدم های جدید دنیای جدید دارند و من خسته ام برای کشف و همراهی و سر و کله زدن با حرف ها و نظرها و خواسته ها همه چیز ِ آنها". یکی بلند می شود می رود. کمی یکه می خورم. که چرا حالا؟
به تو نگاه می کنم. دستت را یکجوری تکان می دهی که یعنی ادامه بده. و من ادامه می دهم. "من برای آدم های جدید دیگر پیر شده ام". موهای سفیدت را نشانم می دهی که یعنی من هم. باز نگاه می کنم ببینم قرار نیست کسی لبهایش تکان بخورد!؟ یعنی باز هم من؟
حرف زیاد دارم برای زدن. خودم لبهایم را باز می کنم. "خودم را محدود کرده ام به همین هایی که دارم. به همین هایی که چندین و چند سال است با منند و مرا خوب می دانند و حرف هایم را از حفظند"
پیرمرد بلند می شود چند صندلی جلوتر می آید. خوشحال می شوم. به خودم این امید را می دهم که انگار تازه از حرف هایم خوشش آمده است. زن بلندتر خمیازه می کشد. ولی هنوز تأثیر خوشحالی ای که از پیرمرد گرفته ام باقی مانده است تا محکم تر بایستم سر ِ جایم برای ادامه دادن. اینبار نگاهم را به پیرمرد دادم و صدایم را کمی بالاتر بردم که یعنی فقط برای تو دارم حرف می زنم که گوش هایت شاید کمی سنگین تر از بقیه است.
"فکر میکنم قدم زدن با آدم های تازه بیشتر خسته ام می کند، وقتی باید با هر قدمی که برمی دارم و به زمین می گذارم، یک دنیا خودم را تعریف کنم.. آدم های قدیمی بیشتر آرامم می کنند وقتی در یک مسیر ِ طولانی شاید طولانی ترین حرف ِ میانمان این باشد که *دیر شد، بهتر است برگردیم!*. راه رفتن با آدم های قدیمی صدا ندارد. سکوت است و نگاه. آدم را خسته نمی کند."
زن نوزاد ِ کوچکش را بغل می کند و می رود. پسرک دست ِ دوستش را می گیرد و می رود. پیرمرد هنوز نشسته است. زنی که خمیازه می کشید چشم هایش را می مالد و تو جایت را روی صندلی ات درست می کنی ..
نگاهم می رود به ساعت ِ آن ته. هنوز وقت دارم برای زدن. همه انصراف داده اند از ایستادن روبروی نگاه هایی که هی کمتر و کم تر می شوند ..
دلم خواست تمامش کنم.
"و حالا گمان می کنم، خودم برای خودم کافیم."
یکی از آن میان داد زد " و آدم های قدیمی .."
گفتم "و همانی که او گفت .."
سرم را پایین انداختم و رفتم.
جمعیت چنان دستی برایم زدند که دلم لرزید.
وقتی به تو رسیدم چشم هایم خیس بود. دلم نمی خواست باور کنم چقدر زیادند آدم های شبیه من ..
شال گردنم را بستی دور گردنم. هوای بیرون خیلی سرد بود. تن ِ من سردتر ..
Monday, April 12, 2010
خبری نیست جز دوری ِ شما
حواسم را داده ام دست ِ باد
که با خود ببرد
به جایی دور
آنجا که مترسکی در میان ِ دشتی خشک
در حال ِ مگس پرانی است!
Wednesday, April 07, 2010
You :*

امروز دیدم درخت ها چه شکوفه داده اند
بنفش و سفید و صورتی
امروز دیدم راستی راستی بهار شده
رفتم تقویمم را باز کردم
دیدم دور امروزش خط کشیده ام
زیرش هم نوشته ام "تو"
بستمش
رفتم دوباره درخت ها را دیدم
دیگر باورم شد درخت ها برای چه انقدر شکوفه های رنگی داده اند
یکی شان را چیدم
گذاشتم لای امروز
کنار همان جایی که نوشته بودم "تو"
. . .
18 فروردین 89
ثبت شد به اسم تو
اینجا
خوشحال باش :)
Friday, April 02, 2010
Sunday, March 28, 2010
Saturday, March 27, 2010
Saturday, March 20, 2010

راهی که در آن قدم نهاده ام و سر ِ باز گشت ندارم ..
89 از زبان احمد شاملو ..
کاش همه ی مان یک احمد شاملو داشتیم برای خودمان..
89 از زبان احمد شاملو ..
کاش همه ی مان یک احمد شاملو داشتیم برای خودمان..
666
و من چقدر مقاومت کردم برای ننوشتن/ برای فرار کردن از همین چند خط نوشتن..
که نشد. که شب ِ آخرین روز ِ سال نگذاشت..
مقاومت کردم چرا که نمی دانستم باید از کجایش بنویسم و چگونه؟
از چه اش بنویسم و چطور؟
مقاومت کردم چون لحظه به لحظه اش فرق می کرد با هم و دیدم چه نابه هنجار است قرار گرفتن ِ اینهمه تفاوت کنار ِ هم.
مقاومت کردم که ننویسم چه دردها کشیدم برای این یکسال بزرگ شدن. برای این یکسال از دست رفتن. برای این یکسال عوض شدن.
مقاومت کردم و نشد. مقاومت کردم و نخواستم که بشود. مقاومت کردم و خواستم و نشد. مقاومت کردم و حالا .. حالا زدم زیر ِ همه اش..
می نویسم مرگ بر 88
و بی نقطه رهایش می کنم. چرا که می دانم ادامه دارد. ادامه دارد این سرنوشت که یکسالش این چنین درد آور گذشت. ادامه دارد. که می دانم ادامه دارد. که می دانم خیلی چیزها از همین سال ِ مریض متولد شد و نوپا است و قرار است با من کشیده شود تا به ناکجا! تا به وقتی که از پای در آوردم. تا به وقتی که دستش را بگذارد روی چشم هایم و بگوید خلاص! می توانی بروی رد ِ کارت.. می توانی بروی و به مورچه های زیر ِ خاک مهربانی کنی. که اینجا، که این دنیا، دیگر جایی برای نفس کشیدن ها و محبت ها و دوست داشتن هایت ندارد. که این دنیا دیگر حوصله ی ناز و اداها و قهر کردن هایت را ندارد. که این دنیا حوصله اش سر رفته است از تو ..
ادامه دارد. همه چیز ادامه دارد هر چند تو دوستش نداشته باشی و تحملش نکنی.
امسال حتی روز ِ آخرش هم مثل 4 سال ِ گذشته نبود. من کنار ِ رنگ هایم نبودم. کنار استاد و موسیقی های خاص اش. کنار خنده هایمان. امسال جور ِ دیگری بود ..
فقط می دانم که بزرگ شدم و به اندازه ی نمی دانم چند سال پیر. موهایم سفید شده است. و توی دلم احساس ِ ترس می کنم. ترس از منی که نمی دانم دیگر از دنیا چه می خواهد ..
یاد مینای کنعان می افتم. یاد سپیده ی درباره ی الی و با آهنگ ِ درباره ی الی امسال را تمام می کنم..
من 88 نداشتم.
از 87 به 89 رسیدم.
تمام.
که نشد. که شب ِ آخرین روز ِ سال نگذاشت..
مقاومت کردم چرا که نمی دانستم باید از کجایش بنویسم و چگونه؟
از چه اش بنویسم و چطور؟
مقاومت کردم چون لحظه به لحظه اش فرق می کرد با هم و دیدم چه نابه هنجار است قرار گرفتن ِ اینهمه تفاوت کنار ِ هم.
مقاومت کردم که ننویسم چه دردها کشیدم برای این یکسال بزرگ شدن. برای این یکسال از دست رفتن. برای این یکسال عوض شدن.
مقاومت کردم و نشد. مقاومت کردم و نخواستم که بشود. مقاومت کردم و خواستم و نشد. مقاومت کردم و حالا .. حالا زدم زیر ِ همه اش..
می نویسم مرگ بر 88
و بی نقطه رهایش می کنم. چرا که می دانم ادامه دارد. ادامه دارد این سرنوشت که یکسالش این چنین درد آور گذشت. ادامه دارد. که می دانم ادامه دارد. که می دانم خیلی چیزها از همین سال ِ مریض متولد شد و نوپا است و قرار است با من کشیده شود تا به ناکجا! تا به وقتی که از پای در آوردم. تا به وقتی که دستش را بگذارد روی چشم هایم و بگوید خلاص! می توانی بروی رد ِ کارت.. می توانی بروی و به مورچه های زیر ِ خاک مهربانی کنی. که اینجا، که این دنیا، دیگر جایی برای نفس کشیدن ها و محبت ها و دوست داشتن هایت ندارد. که این دنیا دیگر حوصله ی ناز و اداها و قهر کردن هایت را ندارد. که این دنیا حوصله اش سر رفته است از تو ..
ادامه دارد. همه چیز ادامه دارد هر چند تو دوستش نداشته باشی و تحملش نکنی.
امسال حتی روز ِ آخرش هم مثل 4 سال ِ گذشته نبود. من کنار ِ رنگ هایم نبودم. کنار استاد و موسیقی های خاص اش. کنار خنده هایمان. امسال جور ِ دیگری بود ..
فقط می دانم که بزرگ شدم و به اندازه ی نمی دانم چند سال پیر. موهایم سفید شده است. و توی دلم احساس ِ ترس می کنم. ترس از منی که نمی دانم دیگر از دنیا چه می خواهد ..
یاد مینای کنعان می افتم. یاد سپیده ی درباره ی الی و با آهنگ ِ درباره ی الی امسال را تمام می کنم..
من 88 نداشتم.
از 87 به 89 رسیدم.
تمام.
Wednesday, March 17, 2010
حالا نشسته ای روی یک نیمکت
رو به شهری خسته
نه صدای بوق ماشین ها می آید
نه صدای پریدن ِ پرنده ها
نه صدای ِ نا به هنجار ِ هلی کوپتری که معلوم نیست از جان ِ خسته ی این شهر چه می خواهد که هی می لرزاندش!
نه حتی صدای من ..
نشسته ای رو به نمی دانم کجا
آنقدر که صدای افکارت آرام است
آنقدر که نمی دانم چه در سر داری
آنقدر که یکهو خالی می شوم از آنهمه حرف ِ نزده
می گذرد
لحظه ای
دقیقه ای
ساعتی
بلند می شوی و راه می روی
دور می شوی
بر می گردی
و من پر از داستان می شوم
پر از تویی که نمی دانی از یک ساعت ِ پیش تا به حال
چه ها که نشدی برای من ..
می روی
می آیی
می روی
می آیی
می نشینی
دوباره رو به شهری که دیگر منی را ندارد در خودش ..
رو به شهری خسته
نه صدای بوق ماشین ها می آید
نه صدای پریدن ِ پرنده ها
نه صدای ِ نا به هنجار ِ هلی کوپتری که معلوم نیست از جان ِ خسته ی این شهر چه می خواهد که هی می لرزاندش!
نه حتی صدای من ..
نشسته ای رو به نمی دانم کجا
آنقدر که صدای افکارت آرام است
آنقدر که نمی دانم چه در سر داری
آنقدر که یکهو خالی می شوم از آنهمه حرف ِ نزده
می گذرد
لحظه ای
دقیقه ای
ساعتی
بلند می شوی و راه می روی
دور می شوی
بر می گردی
و من پر از داستان می شوم
پر از تویی که نمی دانی از یک ساعت ِ پیش تا به حال
چه ها که نشدی برای من ..
می روی
می آیی
می روی
می آیی
می نشینی
دوباره رو به شهری که دیگر منی را ندارد در خودش ..
در ستایش دوست داشتن ..
تا بوده، همین بوده
تا هست، همین هست ..
پای دوست داشتن که به میان می آید آدم ها غریبه می شوند
این یک واقعیت است
اینکه تو می مانی و یکی و دیگر هیچ!
پس می زنی
تمام ِ دوست داشتن ها را
برای ماندن با یک احساس
با یک نگاه
با یک لبخند
حسودی می کنی
به تمام ِ با هم بودن های بی تو
به تمام ِ نگاه های بی تو
به تمام ِ لبخند ها و شادی های بی تو
که جای این تو را یکی دیگر می گیرد
حتی برای لحظه ای
بی اختیار
بی منظور
بی دلیل
بر حسب اتفاق
اصلا چه می دانم
تو بگو اجبار
ولی حسودی می کنی
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل کنار ِ او در ساعاتی از شبانه روز قدم می زنند
از روبرو می آیند و از پشت ِ سر دور می شوند
حسودی می کنی
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با او حرف می زنند
به بهانه های کوچک
برای پرسیدن ِ یک آدرس مثلا!
یا اینکه ببخشید این خیابان یک طرفه است؟
یا اینکه بفرمایید، بقیه ی پولتان! قابلی هم ندارد..
تو
به همین
چیزهای به ظاهر کوچک و ساده هم حسادت می کنی
بهانه می گیری
و هر روز و همیشه
اخم هایت می رود توی هم
که آخر چرا
باید یکی را دوست داشت و نبود و نیست و نباید باشد ..
که آخرش به خاموش کردن ِ چراغ ها منجر شود و بی صدایی و یک آسمان ِ سیاه ِ بی ستاره!
آخ
آخ که نیمی از آدم ها را گذاشته ای کنار و به نیم ِ دیگرشان حسادت می کنی که اصلا چرا با اویند ..
تا هست، همین هست ..
پای دوست داشتن که به میان می آید آدم ها غریبه می شوند
این یک واقعیت است
اینکه تو می مانی و یکی و دیگر هیچ!
پس می زنی
تمام ِ دوست داشتن ها را
برای ماندن با یک احساس
با یک نگاه
با یک لبخند
حسودی می کنی
به تمام ِ با هم بودن های بی تو
به تمام ِ نگاه های بی تو
به تمام ِ لبخند ها و شادی های بی تو
که جای این تو را یکی دیگر می گیرد
حتی برای لحظه ای
بی اختیار
بی منظور
بی دلیل
بر حسب اتفاق
اصلا چه می دانم
تو بگو اجبار
ولی حسودی می کنی
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل کنار ِ او در ساعاتی از شبانه روز قدم می زنند
از روبرو می آیند و از پشت ِ سر دور می شوند
حسودی می کنی
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با او حرف می زنند
به بهانه های کوچک
برای پرسیدن ِ یک آدرس مثلا!
یا اینکه ببخشید این خیابان یک طرفه است؟
یا اینکه بفرمایید، بقیه ی پولتان! قابلی هم ندارد..
تو
به همین
چیزهای به ظاهر کوچک و ساده هم حسادت می کنی
بهانه می گیری
و هر روز و همیشه
اخم هایت می رود توی هم
که آخر چرا
باید یکی را دوست داشت و نبود و نیست و نباید باشد ..
که آخرش به خاموش کردن ِ چراغ ها منجر شود و بی صدایی و یک آسمان ِ سیاه ِ بی ستاره!
آخ
آخ که نیمی از آدم ها را گذاشته ای کنار و به نیم ِ دیگرشان حسادت می کنی که اصلا چرا با اویند ..
Monday, March 15, 2010
. .
ما محکوم شده ایم.
به نمی دانم چند سال حبس در این زندگی ِ بی سر و ته!
. .
حکممان را داده اند.
مهرش را زده اند.
و دیگر از دست ِ هیچ دادگاه ِ تجدید ِ نظری کاری ساخته نیست ..
می دانی
اسمش که شد زندان، دیگر همه چیز معنای دیگری به خود می گیرد!
رنگ ِ دیگری!
حالا تو هی بیا بگو
می توانی تنهایی در این شهر قدم بزنی/ بخندی/ گریه کنی/ لباس رنگی بپوشی/ سفر بروی/ بستنی بخوری/ کتاب بخوانی/ فیلم ببینی/ عاشق شوی/ ..!
ولی نه جانم
اینطورها هم نیست!
حکمت را که بدهند دستت
تازه می فهمی من چه می گویم!
تازه می فهمی وقتی می گویند "زندانی شد" یعنی چه!
حبس ابد یعنی چه!
سلول و زندان و زندان بان یعنی چه!
برایت کمی زود است
برای فهمیدن این محکوم شدن!
شاید وقتی دیگر
جایی دیگر
روزی دیگر
حرف امروز مرا فهمیدی
شدی هم سلولیم
یا که نه
یک انفرادی دادند به تو
کنار ِ سلول ِ من
. .
حالا بیا کمی به دیوار کوبیدن یاد بگیریم
شاید به دردمان خورد!
به نمی دانم چند سال حبس در این زندگی ِ بی سر و ته!
. .
حکممان را داده اند.
مهرش را زده اند.
و دیگر از دست ِ هیچ دادگاه ِ تجدید ِ نظری کاری ساخته نیست ..
می دانی
اسمش که شد زندان، دیگر همه چیز معنای دیگری به خود می گیرد!
رنگ ِ دیگری!
حالا تو هی بیا بگو
می توانی تنهایی در این شهر قدم بزنی/ بخندی/ گریه کنی/ لباس رنگی بپوشی/ سفر بروی/ بستنی بخوری/ کتاب بخوانی/ فیلم ببینی/ عاشق شوی/ ..!
ولی نه جانم
اینطورها هم نیست!
حکمت را که بدهند دستت
تازه می فهمی من چه می گویم!
تازه می فهمی وقتی می گویند "زندانی شد" یعنی چه!
حبس ابد یعنی چه!
سلول و زندان و زندان بان یعنی چه!
برایت کمی زود است
برای فهمیدن این محکوم شدن!
شاید وقتی دیگر
جایی دیگر
روزی دیگر
حرف امروز مرا فهمیدی
شدی هم سلولیم
یا که نه
یک انفرادی دادند به تو
کنار ِ سلول ِ من
. .
حالا بیا کمی به دیوار کوبیدن یاد بگیریم
شاید به دردمان خورد!
Thursday, March 11, 2010
Saturday, March 06, 2010
Tuesday, March 02, 2010
Friday, February 26, 2010
Thursday, February 25, 2010
Monday, February 22, 2010
Saturday, February 20, 2010
Friday, February 19, 2010
Monday, February 08, 2010
Thursday, February 04, 2010
Monday, February 01, 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)














