Friday, July 30, 2010

بیدارش نکن/ هنوز به ایستگاه آخر نرسیده ایم

به مرگ ِ دلت راضی نشو ..

من سرم توی چمدان ِ خودم است/ لای لباس های کهنه ام

اینجا آسمان هیچ وقت آبی نمی شود
پنجره همیشه بسته است
و گذر هیچ پرنده ای حتی به اتفاق از این حوالی نمی گذرد
خیال ِ ماندن کاری بس عبث و بیهوده است
اینها را گفتم که مبادا فردا که خواستی بروی
موقع بستن چمدانت که شد
از من کمک بخواهی
من نه تا کردن ِ لباس ها را بلدم
نه آب ریختن پشت ِ مسافر را
من در تمام ِ این سال ها
فقط یک چیز را خوب یاد گرفته ام
و آن
خداحافظی بعد از سلام است
اینکه هیچ آمدنی ماندن ندارد
و هیچ رفتنی باز آمدن
برو به سلامت
که امروز رفتنت
بهتر از فردا رفتن است ..

Monday, July 26, 2010

یک/ دو/ سه .. بعدی


برو لای درخت ها. می خواهم بعداً ها، وقتی عکست را دیدی نفهمی خودتی!
که بگویی " آ، این منم؟ چه شبیه! "
این چه شبیه بودن ها بدجور کار دست ِ آدم می دهد. می خواهم مزه اش کنی!

بشمار 1

آدم وقتی جیغ می کشد زندگی یادش می رود.

رفت

گفته بود می رود. من باورم نمیشد، خیلی وقت ها از این حرف ها میزد. زیاد که شود آدم باورش نمی شود. لعنتی کم هم نمی آورد. مدام می گفت. یادش هم نمی رفت. هر وقت مرا میدید دم از رفتن میزد. همیشه رفتن. من هم یک خنده نثارش می کردم که "مرد است و قول اش"، برو. یادم هست همیشه می خندیدم. همیشه که می گویم یعنی تمام ِ وقت هایی که می گفت می روم.
وقت ِ خوشی دم از رفتن می زد. وقت ِ نا خوشی دم از رفتن می زد. وقت های بی حوصلگی و دیوانگی و کم آوردن که هیچ. اصلا یک پای ِ همیشگی ِ حرف هامان رفتن ِ او بود. "من می روم" .
یک روز بی هوا سرش را آورد جلو، زل زد توی چشم هایم، گفت می روم. ترسیدم. اولین باری بود که از رفتن اش می ترسیدم. سرش را عقب برد. دوباره گفت می روم. انگار می خواست عذابم دهد. خنده ام نمی گرفت. به زور خندیدم. قشنگ یادم هست. به زور خندیدم. گفتم برو. بلند شد. رفت. پشت ِ سرش راه افتادم. گفتم رفتی؟ جوابم را نداد. داشت می رفت. جدی جدی داشت می رفت. گفتم برو. ایستاد. برگشت. دوباره زل زد توی چشم هایم. گفت می روم. بعد خندید. دستم را کشید و دنبال ِ خودش برد.
از آن روز به بعد دیگر نترسیدم. دیگر از می روم گفتن هایش نترسیدم. دیگر زل نزد توی چشم هایم. دیگر دستم را نکشید تا دنبال ِ خودش ببرد.
بالاخره رفت. امشب بالاخره رفت. بی آنکه بگوید من میروم.
منتظرم برگردد. دستم را بگیرد. بکشد دنبال ِ خودش. مرا هم ببرد. آخر ندیدمش. نخندیدم.
اصلا یک جای کار می لنگد!

Saturday, July 24, 2010

یه روز خوب میاد- 16




Friday, July 23, 2010

یه روز خوب میاد- 15


Thursday, July 22, 2010

گاهی آدم دلش برای خودش تنگ می شود

یه روز خوب میاد- 14


Tuesday, July 20, 2010

برگرد/ از پشت ِ سرم دور شو

من آدم نیستم.
لزومی به تکرارهای همیشگی ِ تو نیست.

Monday, July 19, 2010

یه روز خوب میاد- 13


Sunday, July 18, 2010

:)

یکی گفته بود از زمین زیر پایم برایش بنویسم
سنگ فرش های سفید داشت
که وقتی رویش راه می رفتی احساس می کردی به آغوشت کشیده اند
آنقدر که نرم بودند و مطمئن
فقط همین
حالا اگر روزی خودت هم رفتی
بیا برایم بنویس آسمانش چه رنگی بود
تو از من زمینش را خواسته بودی
من از تو آسمانش را طلب می کنم
شاید با هم توانستیم دنیای دیگری بسازیم ..

Friday, July 02, 2010

گفتی ثبت کنم/ ثبت شود

دفترم بوی شماها را می دهد. نشسته ام اسم هاتان را گذاشته ام کنار ِ آرزوهایتان و کمی کنارش را خالی گذاشته ام که وقتی همه اش را گفتم تیک بزنم که یعنی خلاص. تمام شد. بعدی.
مثلا ً نوشته ام فاطمه، روبرویش نوشته ام در آخرین لحظه ای که بغلش کردم گفت برایم دعایی نکن. کمی آنطرف ترش نوشته ام این یعنی یک لحظه هم فراموشش نکن.
بعد نوشته ام مهشاد، روبرویش را خالی گذاشته ام. وقتی قرار است همیشه باشد که نیازی به نوشتن نیست. وقتی یکبار قدم به قدم با هم بودیم و با هم ساختیم و با هم سفید شدیم ..
بعد نوشته ام رضوانه، روبرویش نوشته ام زندگی. نوشته ام لبخند. نوشته ام آرامش/ آسایش/ زندگی زندگی زندگی ..
بعد نوشته ام مریم، روبرویش نوشته ام مقدس. آخرش را هم بی نقطه رها کرده ام که یعنی خدا خودش بهتر از من می داند که مقدس یعنی مریم، مریم یعنی مقدس ..
بعد نوشته ام لادن، روبرویش نوشته ام خدا. نوشته ام خدا. باز تکرار کرده ام خدا. خط ِ بعدش اضافه کرده ام خدا که باشد کافی است. لبخند هست، آرامش هست، زندگی هست، محبت هست. آخرش نوشته ام کسی به اندازه ی من . . .
بعد از اینها برای خودم نوشته ام همین آدم های دوست داشتنی ِ زندگی ات باید لحظه به لحظه با تو باشند. در تک تک ِ لحظه هایت. در تمام ِ اشک ها و خنده ها و دعاها و آرزوها. هر چه گفتی باید 5 بار تکرارشان کنی. این یک دستور است.
اشکم در می آید. دفترم را می بندم. می گذارمش توی کیفم. یادم می ماند هر وقت دست کردم توی کیفم درش بیاورم و ..

دلتنگم. دلتنگ ِ "آهای کجایی؟" گفتن هایت.

Thursday, July 01, 2010

بوی الرحمن گرفته ام.
بیل و کلنگ ِ گورکن ها شروع کرده اند به ضرب گرفتن در سرم.
آدم ها را می بینم که مشت مشت خاک روی تنم می ریزند.
روی موهایم، روی چشم هایم، روی لب های بسته ام.
بعد یادم می آید این لب ها چقدر گناه دارند، مگر چقدر باز و بسته شده بودند که دارند این چنین دفنشان می کنند.
عجیب بوی الرحمن گرفته ام.
شب ِ جمعه است. برایم فاتحه ای بفرستید.
- دوستم داری؟
+ نه به اندازه ی چشمانم.

من همیشه از دستمال کاغذی بدم می آمده است. شاید چون وقت های اشک و آه و ناله و زاری هر چقدر توی جیب و کیف ام را گشته ام، نداشته امش. شاید چون هیچ وقت بلد نبوده ام کی و کجا باید گریه کنم. شاید چون هیچ وقت یاد نگرفته ام خودم را کنترل کنم. شاید چون هیچ وقت آدم ِ یک ساعت جلوترم را دیدن نبوده ام. شاید شاید شاید ..
من همیشه از دستمال کاغذی بدم می آمده است. برای همینم هست که اگر جایی اشکم در بیاید و کسی دستمال بدهد دستم چشم هایم به لحظه خشک می شوند.
آهای آدم ها، با احساسات ِ من بازی نکنید.
بگذارید گریه ام را بکنم.
1. وسط ِ جاده ی نمی دانم کجای شمال نشسته ام. درست روی خط کشی ها. دست هایم را گذاشته ام روی پاهایم. لبخند محوی زده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.
2. روی ِ درختی در راه ِ مشهد دراز کشیده ام. انگار کن یکی از شاخه های نیمه جانش شده باشم. در همان زاویه، با همان شیب، یکی از پاهایم را تکیه داده ام به تنه ی درخت ِ نمیدانم چند ساله. لبخند ِ پررنگ تری زده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.
3. روی تخت نشسته ام. یک چتر کوچک ِ قرمز گذاشته ام لای موهایم. روی لباسم چهار دکمه ی رنگی دوخته اند. یک طرف ِ موهایم را زده ام پشت ِ گوشم. آنطرف را هم گذاشته ام برای خودشان هر طرفی که می خواهند بروند. خندیده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.

اینها من بودم. که هر صبح چشمم می افتد به هر کدامشان. که یادم نرود لبخند ِ محو بلدم. لبخند کمی پررنگتر هم. و حتی خنده.
گاهی باید دوباره باور کنی خودت را. حتی اگر اینکه می گویند آدمها فراموش کارند را هم باور نداشته باشی.

Monday, June 28, 2010

یه روز خوب میاد- 12


Sunday, June 27, 2010

یه روز خوب میاد- 11


دزدیده شده ام.

Thursday, June 24, 2010

فانوسکای خاموش


یه روز خوب میاد- 10


Monday, June 21, 2010

یه روز خوب میاد- 9


یه روز خوب میاد- 8

Saturday, June 19, 2010

لعنتی

Friday, June 18, 2010

یه روز خوب میاد- 7


Wednesday, June 16, 2010

Monday, June 14, 2010

یه روز خوب میاد- 6


Sunday, June 13, 2010


یه روز خوب میاد - 5


Saturday, June 12, 2010

اولین بار که اشکت را در آورد بگذار و برو.

Friday, June 11, 2010

یه روز خوب میاد- 4

Wednesday, June 09, 2010

یه روز خوب میاد-3

یه روز خوب میاد-2





Tuesday, June 08, 2010

یه روز خوب میاد-1

سفارش دهید، درب منزل تحویل بگیرید.

سرویس شهری رایگان می باشد.

Monday, June 07, 2010

آنجا که تو آغاز می شوی
و زندگی
به احترامت
از حرکت باز می ایستد ..
آنقدر نمی نویسمت
تا تمام شوم

Sunday, June 06, 2010

تا سه نشه بازی نشه


از سه که گذشت
به فکر محاکمه ی آن دیگری نباش
خودت را حلق آویز کن ..

Saturday, June 05, 2010

تو خوب بلدی


حسودی کن، به تمام ِ هر آنچه می توانست روزی سهم ِ تو شود، و نشد.

1. با یک دست می نویسم. به گمانم اعصاب دست ِ چپم به کل از کار افتاده است. نوک انگشتانم بی حس شده اند. مثل ِ وقتی شده ام که یک جای بدنم خواب می رود و نمی توانم تکانش دهم. این بی حسی مال ِ امروز و حالا و اینها نیست. یک هفته ای است که اینگونه شده ام. هر چه هم که باز و بسته ی شان می کنم، اهمیت می دهم به آن، فایده ندارد. قهر کرده اند با من.
دلم برای خودم سوخت.
2. امروز نصف ِ بیشتر موهایم ریخت. هر چه شانه می کردم بیشتر می ریخت. بی رحم شده بودند. بعد خسته شدم. شانه از دستم افتاد. دست کشیدم روی سرم. ترسیدم.
دلم برای خودم سوخت.
3. سرم درد می گیرد. میروم دراز می کشم روی تختم. پاهایم تیر می کشد. چشمانم را می بندم. خوابم می برد. بیدار می شوم. سرم بیش از قبل درد میکند. نمی دانم چه کنم.
دلم برای خودم سوخت.
4. (. . .)
همه ی اینها به همین سه نقطه مربوط می شود.
دلم برای خودم سوخت.

Friday, June 04, 2010

It's too late to apologize, it's too late

Timbaland - Apologize

Monday, May 31, 2010

حالا می دانم
که اگر تمام ِ دنیا هم دست به یکی کند
نمی تواند مرا از پای در آورد
همین امید واهی کافی است
برای عمیق تر نفس کشیدن ..

آمده ام تا بازیابم خودم را
خود ِ آواره ام را ..

Friday, May 21, 2010

Hey

نبخشیدی هم نبخش
دنیا هنوز ادامه دارد
بالاخره یک جایی مجبور میشوی ببخشی
آن روز ببخش
دارد سخت می شود. دارم سخت می شوم.
دارد فشار می آورد. دارم درد می کشم.
دارد ناملایمتی می کند. دارم کم می آورم.
دیگر از صبوری و لبخند و مهربانی خبری نیست.
دارم زمخت می شوم.
هوا گرم است. پشه ها زیاد. بنزین ِ ماشین زود به زود تمام می شود. مسیرها بی تغییر سر ِ جایشان ایستاده اند. من راه ِ میانبر ِ جدیدی هنوز پیدا نکرده ام. آفتاب ظهرها طور ِ بدی می تابد. پنجره های تا آخر پایین کشیده دردی را دوا نمی کنند. باد دیگر حوصله ی وزیدن ندارد. زیر ِ پل پارک وی هنوز مثل ِ همیشه ی ساعت های روز پر ترافیک است و سرسام آور. سر ِ پیچ ِ الهیه هنوز باید با احتیاط دور زد، با وجود ِ پلیس ِ بیچاره ای که نمی داند اینطرف ِ خیابان بایستد! یا آنطرف. کلید مثل ِ رستوران های متروک شهر هر روز به ما چشمک می زند. آسفالت های شریعتی به یک هفته نکشیده رنگ باختند. چراغ قرمز ِ پل رومی جیغ ِ همه را در می آورد. پسرک هنوز نه دودش تمام شده، نه فالش، نه اسپندش. نایک هفته ای یکبار ویترین عوض می کند. آدیداس هم. هنوز سحر وسوسه ات می کند برای خرید.
ولی هنوز هوا گرم است.
خرداد شد.
نفسم بالا نمی آید.

Thursday, May 20, 2010

برای مهشاد :*


می دانی حس ِ چه وقتی به من دست داد؟
وقتی زیز برایم نوشت "نرگس ای که ذوق نمی کنه دیگه"
این حرف زیز یعنی می داند من وقتی خوب نیستم ذوق نمی کنم، دو نقطه دی برایش نمی زنم، حرف هایم را نمی کشم، داد و بیداد نمی کنم و خیلی خیلی خیلی چیزهای دیگر ..
و تو همین چند دقیقه ی قبل اینگونه بودی برای من. که صدایت مثل ِ همیشه نبود.
دیدی وقتی دلتنگی، وقتی مریضی، وقتی بدی، وقتی دلت مرگ می خواهد و نیست، وقتی دلت آغوش بی منت می خواهد و نیست، وقتی دلت یکی را می خواهد که بَرت دارد توی این هوای بدرد نخور ِ دیوانه ببرد یک گوشه ای بگوید گریه کن، اشک بریز ولی حرف بزن، داد بزن، فحش بده! و نیست!
وقتی دلت اصلاً تنهایی می خواهد و یک مشت آدم ریخته اند دور و برت و هی دلداری پشت ِ دلداری! و نیست، هیچ چیز آنطور که تو می خواهی نیست، هیچ لحظه اش، هیچ جایش، هیچ جورش!
دیدی صدایت یکجوری آرام می شود، یک جوری باید حرف هایت را چند بار تکرارشان کنی برای آن دیگری تا بفهمد تو را ..
خواستم بگویم تو، همین چند دقیقه ی قبل، همین قدر بی صدا بودی برای من ..
آخ که نبودم. آخ که دستم باز نرسید به تو. آخ که وقتی اسمت افتاد روی گوشیم گفتم چه حلال زاده، همین چند لحظه ی پیش بود که داشتم می گفتم کاش تو هم با ما می آمدی پیش ِ خدا .. باورت می شود دختر؟
بعد صدایت که آرام بود پشت ِ گوشی همه چیز لو رفت .. تمام ِ تو با هم. و من چه فهمیدم حال ِ همین حالایت را ..
بیا نزدیک ِ من. بگذار آرام بغلت کنم، بگویم که تنها نیستی، قول میدهم تنها بنشینم از دور تماشایت کنم، روی همان زمینی که آن روز سه تایی نشستیم به حرف زدن و خندیدن و نقاشی کردن ِ صورت های هم ..
یک بام به تو بدهکارم. زود برویم داد بزنیم.

Monday, May 17, 2010


از یاد رفته ام.

Thursday, May 13, 2010

شاید ندانی که تمام شدم برایت ..


گاهی وقت ها می شود که تمام ِ خودت را صرف ِ یکی کرده ای
تمام ِ خنده ها و گریه هایت را
تمام ِ حرف ها و سکوتت را
تمام ِ مهربانی و خشم ات را
تمام ِ دوست داشتن و نفرتت را
تمام ِ بزرگترین لطفی که می توانستی در حقش بکنی و کردی
تمام ِ بزرگترین کمکی که می توانستی در حقش بکنی و کردی
تمام ِ بزرگترین احساسی که می توانستی نثارش بکنی و کردی
اصلا تمام ِ خودت را گذاشتی جلویش
بی هیچ کم و کاستی
گاهی وقت ها می بینی چقدر دیگر هیچ نداری که خرجش کنی
چقدر خالی شده ای
چقدر دیگر نیستی
چقدر دیگر نمی توانی که باشی
تمام کرده ای خودت را برای او
بعد
برمیداری
در یک بعدازظهر مثلا ًبهاری
جدی جدی
خودت را تمام می کنی برایش
در چشم هایش
و می بندی
چشم هایت را
در چشم هایش
و تمام می شوی
و تمام می شوید
آخر دیگر چیزی نداری برای او

برای تو که تکرار نمی شوی



نوشتن برای تو
یعنی جدا کردن ِ نامت
م ر ی م
ببین چه جدا جدا بی معنی اند
درست مثل ِ وقتی که من میخواهم از تو بنویسم
که کلمه کم می آورم
که قفل می کنم
مثل ِ همین امشب که درست 2 ساعت و بیست و چهار دقیقه است دارم دنبال ِ یک آهنگ/ یک عکس/ یک حس می گردم برای تو
و همه چیز دور شده اند از من
که انگار برای تو نوشتن محال است
پس بگذار تنها
بهم بچسبانمت و بنویسم
مریم
:*
حالا شدی به اندازه ی من
دوستت دارم.

Tuesday, May 11, 2010

باید بلد بود
روز ها را شمرد
و رسید به تو
گردن ِ روزگار نینداز
شمارش ِ غلط ات را

Friday, May 07, 2010

نگران نباش/ جایت امن است


خم و راست می کنم خودم را
فایده ندارد
رفته ای چسبیده ای به دلم
جایی که دست ِ هیچ کس به تو نرسد
حتی خودم!

Sunday, May 02, 2010

..

لحظه ی آخر مرگش هم چشمانش را سه بار باز و بسته کرد
او حتی همان آخر هم اعتقادش را از دست نداد
که
"تا سه نشه/ بازی نشه"
بعد مرد.

گاهی کاری کن که لحظه ی آخر مال ِ تو شود

گاهی باید بگذاری دیر شود
باید از وقتش بگذرد
باید از حوصله و وقت و تحملش خارج شود
گاهی باید بگذاری پلاسیده شود
آبش در بیاید
فرسوده و پیر و غیر قابل استفاده شود
گاهی باید بگذاری تنها لحظه ای از عمرش باقی بماند
بعد سفت بغلش کنی
بگویی ای وای!
یعنی باز هم دیر رسیدم؟
دلم نمی خواهد کسی جا پای قدم های فرو نرفته ام بگذارد!
بیا کنار ِ هم راه برویم ..

تو به من

پس
بزن تارو بزن تارو بزن تار . . .

من به تو


خالی ام از احساس
آدم ها همه اش را قورت دادند
یک آب هم رویش
. .
دفن شدم.

Friday, April 30, 2010


حواست باشد
باد چیزی را که می برد
دیگر پس نمی آورد ..

Wednesday, April 28, 2010

سال هاست که دست نخورده باقی مانده ام


من در حد ِ یک فرضیه باقی مانده ام
بیا و اثباتم کن.

یادتان باشد
جدیداً ها
یک طرحی افتاده است توی سر ِ این و آن
که راه ها را دور
یکطرفه ها را از این مدلی که آقای همکار صبح بیدار شود و بگوید فعلاً با این مدل حال می کنم! بصورت مسخره ای (شما بخوانید ابلهانه!) زیاد
دور زدن ممنوع ها و ورود ممنوع ها را زیاد
ثانیه ها و دقیقه های چراغ قرمزها را زیاد تر
کنند!
جوری که اصلاً نرسیم بهم
گفتم که حواستان باشد
پیاده گز کنید بهتر است
بالاخره می دانید روزی می رسید
به او
به مقصد شاید!

می ایستم گوشه ی خیابان
به درخت ها نگاه می کنم
که چه آرام و صبور قد کشیده اند
که چه بی قید و بند برگ داده اند
که چه بی تفاوت پر و خالی اند
بعد؟
راهم را می کشم و می روم
درخت ها زیادی تنهایند
و من زیادی نا آرام
وقت ِ خوبی نیست برای حرف زدن!

Tuesday, April 27, 2010

هر چند وقت یکبار سراغ ِ خودت را از چشم هایت بگیر
شاید جایشان گذاشته باشی
در نگاه ِ آن دیگری ..

Monday, April 26, 2010

سلام که می کنی حالم خوب می شود
مابقی حرف ها می آیند که بروند
وگرنه خودت می دانی
که همان سلام کافی است
برای من
حرف های بعضی از آدم ها
مرا به فکر فرو می برد
و تو یکی از همان هایی ..

یک هفته عقب افتادم از چرخه ی زندگی.

Sunday, April 25, 2010

damn

درد دارد اینگونه نوشتن
درد دارد لعنتی ها
درد دارد!

Tuesday, April 20, 2010

روزهایم طعم ِ گس ِ خرمالوی نرسیده را می دهد.

Friday, April 16, 2010

حواست باشد ..


آرزوهایت را نگیر کف ِ دستت
یک هوا بخورد خشک می شود ..
رفته بودی با باد
خبر از شکوفه های گیلاس بیاوری
ولی چه شد
که با عطر ِ بهار نارنج برگشتی؟
دلت را لای موهای چه کسی جا گذاشتی؟
خبر نخواستیم
مثل ِ توی بی دل که نمی خواهیمت
برگرد پیش ِ دلت
نگران ِ شکوفه های گیلاس هم نباش ..

Thursday, April 15, 2010

همیشه در مسیر ِ باد نایست
گاهی خودت را مقابلش قرار بده
بگذار باد موهایت را پریشان کند
تا برای لحظه ای همرنگ ِ خودت شوی ..

برو و پشت ِ سرت را هم نگاه نکن


همه چیز به گفتن نیست
گاهی نگاه کن و برو ..

:-)

باران
آمد
نشست بین ِ من و تو
مثل ِ آن بار
که باد تنهایی ِ دوتاییمان را
سه تایی کرد ..

Tuesday, April 13, 2010

من آدم های قدیمی ام را دوست دارم.

می گویم "من دست کشیده ام از آدم ها"، کسی ادامه نمی دهد. می بینم چه سکوت ِ بعدش را دوست ندارم. خودم باز ادامه می دهم "من دیگر حوصله ی آدم های جدید را ندارم". باز کسی نیست پی ِ حرف هایم را بگیرد. تصدیقی، مخالفتی، چیزی. نه. هیچ. انگار لال شده اند. بر میخورد به من. هیچ نشانه ای از موافقت یا مخالفت در چهره هاشان نیست. اعتنایی نمی کنم. دلم می خواهد فکر کنند چه برایم مهم نیست افکارشان، حالت ِ صورتشان، نظرشان. ولی خودم که می دانم چه مهم است!
باز ادامه می دهم "من از آدم های جدید می ترسم". یکی از آن عقب برایم چشمکی می زند که یعنی همین که می گویی. و باز سکوت. و باز ادامه ی حرف های من، که می گویم "آدم های جدید دنیای جدید دارند و من خسته ام برای کشف و همراهی و سر و کله زدن با حرف ها و نظرها و خواسته ها همه چیز ِ آنها". یکی بلند می شود می رود. کمی یکه می خورم. که چرا حالا؟
به تو نگاه می کنم. دستت را یکجوری تکان می دهی که یعنی ادامه بده. و من ادامه می دهم. "من برای آدم های جدید دیگر پیر شده ام". موهای سفیدت را نشانم می دهی که یعنی من هم. باز نگاه می کنم ببینم قرار نیست کسی لبهایش تکان بخورد!؟ یعنی باز هم من؟
حرف زیاد دارم برای زدن. خودم لبهایم را باز می کنم. "خودم را محدود کرده ام به همین هایی که دارم. به همین هایی که چندین و چند سال است با منند و مرا خوب می دانند و حرف هایم را از حفظند"
پیرمرد بلند می شود چند صندلی جلوتر می آید. خوشحال می شوم. به خودم این امید را می دهم که انگار تازه از حرف هایم خوشش آمده است. زن بلندتر خمیازه می کشد. ولی هنوز تأثیر خوشحالی ای که از پیرمرد گرفته ام باقی مانده است تا محکم تر بایستم سر ِ جایم برای ادامه دادن. اینبار نگاهم را به پیرمرد دادم و صدایم را کمی بالاتر بردم که یعنی فقط برای تو دارم حرف می زنم که گوش هایت شاید کمی سنگین تر از بقیه است.
"فکر میکنم قدم زدن با آدم های تازه بیشتر خسته ام می کند، وقتی باید با هر قدمی که برمی دارم و به زمین می گذارم، یک دنیا خودم را تعریف کنم.. آدم های قدیمی بیشتر آرامم می کنند وقتی در یک مسیر ِ طولانی شاید طولانی ترین حرف ِ میانمان این باشد که *دیر شد، بهتر است برگردیم!*. راه رفتن با آدم های قدیمی صدا ندارد. سکوت است و نگاه. آدم را خسته نمی کند."
زن نوزاد ِ کوچکش را بغل می کند و می رود. پسرک دست ِ دوستش را می گیرد و می رود. پیرمرد هنوز نشسته است. زنی که خمیازه می کشید چشم هایش را می مالد و تو جایت را روی صندلی ات درست می کنی ..
نگاهم می رود به ساعت ِ آن ته. هنوز وقت دارم برای زدن. همه انصراف داده اند از ایستادن روبروی نگاه هایی که هی کمتر و کم تر می شوند ..
دلم خواست تمامش کنم.
"و حالا گمان می کنم، خودم برای خودم کافیم."
یکی از آن میان داد زد " و آدم های قدیمی .."
گفتم "و همانی که او گفت .."
سرم را پایین انداختم و رفتم.
جمعیت چنان دستی برایم زدند که دلم لرزید.
وقتی به تو رسیدم چشم هایم خیس بود. دلم نمی خواست باور کنم چقدر زیادند آدم های شبیه من ..
شال گردنم را بستی دور گردنم. هوای بیرون خیلی سرد بود. تن ِ من سردتر ..

Monday, April 12, 2010

خبری نیست جز دوری ِ شما


حواسم را داده ام دست ِ باد
که با خود ببرد
به جایی دور
آنجا که مترسکی در میان ِ دشتی خشک
در حال ِ مگس پرانی است!

Wednesday, April 07, 2010

You :*



امروز دیدم درخت ها چه شکوفه داده اند
بنفش و سفید و صورتی
امروز دیدم راستی راستی بهار شده
رفتم تقویمم را باز کردم
دیدم دور امروزش خط کشیده ام
زیرش هم نوشته ام "تو"
بستمش
رفتم دوباره درخت ها را دیدم
دیگر باورم شد درخت ها برای چه انقدر شکوفه های رنگی داده اند
یکی شان را چیدم
گذاشتم لای امروز
کنار همان جایی که نوشته بودم "تو"
. . .
18 فروردین 89
ثبت شد به اسم تو
اینجا
خوشحال باش :)

Friday, April 02, 2010

سبز شو
جوانه بزن
شکوفه بده
اجباری نیست
اما اگر دلت خواست میوه هم بده
بعدش
زرد شو
بریز
بپوس
باز هم اجباری نیست
اما اگر دلت خواست
بمیر
بگو از تنه قطع ات نکنند که باز سبز شوی
بگو ریشه ات را بزنند
و تمام.

Sunday, March 28, 2010

دقیقا همان جایی که گفتند بگویید سیـــــــــــب
و صدای چلیک ِ شاتر دوربین آمد
و یک مشت خنده
ثبت شد.
دقیقا همان لحظه
دنیا ایستاد
و ما
هنوز و همیشه
یادش می کنیم
که یک روزی/ یک جایی/ همه ی مان با هم/ گفتیم سیـــــــب/ و دنیا ایستاد/ برای یک لحظه ..

Saturday, March 27, 2010

24



همه چیز را به یک روز ِ قبل بازگردانید ..
روی دوشم احساس سنگینی می کنم، بیست و چهار سال زندگی چیز کمی نیست ..
.
.
ثبت شود به تاریخ 6 فروردین 1389
یک کیک بزرگ ِ بی شمع/ صدای دست/ من بزرگ شدم.
.
.
و من عاشق تمام ِ دوستامم که حواسشون به من بود :*

Saturday, March 20, 2010



راهی که در آن قدم نهاده ام و سر ِ باز گشت ندارم ..
89 از زبان احمد شاملو ..
کاش همه ی مان یک احمد شاملو داشتیم برای خودمان..

666

و من چقدر مقاومت کردم برای ننوشتن/ برای فرار کردن از همین چند خط نوشتن..
که نشد. که شب ِ آخرین روز ِ سال نگذاشت..
مقاومت کردم چرا که نمی دانستم باید از کجایش بنویسم و چگونه؟
از چه اش بنویسم و چطور؟
مقاومت کردم چون لحظه به لحظه اش فرق می کرد با هم و دیدم چه نابه هنجار است قرار گرفتن ِ اینهمه تفاوت کنار ِ هم.
مقاومت کردم که ننویسم چه دردها کشیدم برای این یکسال بزرگ شدن. برای این یکسال از دست رفتن. برای این یکسال عوض شدن.
مقاومت کردم و نشد. مقاومت کردم و نخواستم که بشود. مقاومت کردم و خواستم و نشد. مقاومت کردم و حالا .. حالا زدم زیر ِ همه اش..
می نویسم مرگ بر 88
و بی نقطه رهایش می کنم. چرا که می دانم ادامه دارد. ادامه دارد این سرنوشت که یکسالش این چنین درد آور گذشت. ادامه دارد. که می دانم ادامه دارد. که می دانم خیلی چیزها از همین سال ِ مریض متولد شد و نوپا است و قرار است با من کشیده شود تا به ناکجا! تا به وقتی که از پای در آوردم. تا به وقتی که دستش را بگذارد روی چشم هایم و بگوید خلاص! می توانی بروی رد ِ کارت.. می توانی بروی و به مورچه های زیر ِ خاک مهربانی کنی. که اینجا، که این دنیا، دیگر جایی برای نفس کشیدن ها و محبت ها و دوست داشتن هایت ندارد. که این دنیا دیگر حوصله ی ناز و اداها و قهر کردن هایت را ندارد. که این دنیا حوصله اش سر رفته است از تو ..
ادامه دارد. همه چیز ادامه دارد هر چند تو دوستش نداشته باشی و تحملش نکنی.
امسال حتی روز ِ آخرش هم مثل 4 سال ِ گذشته نبود. من کنار ِ رنگ هایم نبودم. کنار استاد و موسیقی های خاص اش. کنار خنده هایمان. امسال جور ِ دیگری بود ..
فقط می دانم که بزرگ شدم و به اندازه ی نمی دانم چند سال پیر. موهایم سفید شده است. و توی دلم احساس ِ ترس می کنم. ترس از منی که نمی دانم دیگر از دنیا چه می خواهد ..
یاد مینای کنعان می افتم. یاد سپیده ی درباره ی الی و با آهنگ ِ درباره ی الی امسال را تمام می کنم..
من 88 نداشتم.
از 87 به 89 رسیدم.
تمام.

Wednesday, March 17, 2010

حالا نشسته ای روی یک نیمکت
رو به شهری خسته
نه صدای بوق ماشین ها می آید
نه صدای پریدن ِ پرنده ها
نه صدای ِ نا به هنجار ِ هلی کوپتری که معلوم نیست از جان ِ خسته ی این شهر چه می خواهد که هی می لرزاندش!
نه حتی صدای من ..
نشسته ای رو به نمی دانم کجا
آنقدر که صدای افکارت آرام است
آنقدر که نمی دانم چه در سر داری
آنقدر که یکهو خالی می شوم از آنهمه حرف ِ نزده
می گذرد
لحظه ای
دقیقه ای
ساعتی
بلند می شوی و راه می روی
دور می شوی
بر می گردی
و من پر از داستان می شوم
پر از تویی که نمی دانی از یک ساعت ِ پیش تا به حال
چه ها که نشدی برای من ..
می روی
می آیی
می روی
می آیی
می نشینی
دوباره رو به شهری که دیگر منی را ندارد در خودش ..

در ستایش دوست داشتن ..

تا بوده، همین بوده
تا هست، همین هست ..
پای دوست داشتن که به میان می آید آدم ها غریبه می شوند
این یک واقعیت است
اینکه تو می مانی و یکی و دیگر هیچ!
پس می زنی
تمام ِ دوست داشتن ها را
برای ماندن با یک احساس
با یک نگاه
با یک لبخند
حسودی می کنی
به تمام ِ با هم بودن های بی تو
به تمام ِ نگاه های بی تو
به تمام ِ لبخند ها و شادی های بی تو
که جای این تو را یکی دیگر می گیرد
حتی برای لحظه ای
بی اختیار
بی منظور
بی دلیل
بر حسب اتفاق
اصلا چه می دانم
تو بگو اجبار
ولی حسودی می کنی
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل کنار ِ او در ساعاتی از شبانه روز قدم می زنند
از روبرو می آیند و از پشت ِ سر دور می شوند
حسودی می کنی
به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با او حرف می زنند
به بهانه های کوچک
برای پرسیدن ِ یک آدرس مثلا!
یا اینکه ببخشید این خیابان یک طرفه است؟
یا اینکه بفرمایید، بقیه ی پولتان! قابلی هم ندارد..
تو
به همین
چیزهای به ظاهر کوچک و ساده هم حسادت می کنی
بهانه می گیری
و هر روز و همیشه
اخم هایت می رود توی هم
که آخر چرا
باید یکی را دوست داشت و نبود و نیست و نباید باشد ..
که آخرش به خاموش کردن ِ چراغ ها منجر شود و بی صدایی و یک آسمان ِ سیاه ِ بی ستاره!
آخ
آخ که نیمی از آدم ها را گذاشته ای کنار و به نیم ِ دیگرشان حسادت می کنی که اصلا چرا با اویند ..

Monday, March 15, 2010

شادی هایم را قورت می دهم
که مبادا ناراحتت کند!
لحظه هایی
که
می دانی
باید
فراموششان
کنی
.
پ.ن:
که
نمی شود
که
نمی توانی

. .

ما محکوم شده ایم.
به نمی دانم چند سال حبس در این زندگی ِ بی سر و ته!
. .
حکممان را داده اند.
مهرش را زده اند.
و دیگر از دست ِ هیچ دادگاه ِ تجدید ِ نظری کاری ساخته نیست ..
می دانی
اسمش که شد زندان، دیگر همه چیز معنای دیگری به خود می گیرد!
رنگ ِ دیگری!
حالا تو هی بیا بگو
می توانی تنهایی در این شهر قدم بزنی/ بخندی/ گریه کنی/ لباس رنگی بپوشی/ سفر بروی/ بستنی بخوری/ کتاب بخوانی/ فیلم ببینی/ عاشق شوی/ ..!
ولی نه جانم
اینطورها هم نیست!
حکمت را که بدهند دستت
تازه می فهمی من چه می گویم!
تازه می فهمی وقتی می گویند "زندانی شد" یعنی چه!
حبس ابد یعنی چه!
سلول و زندان و زندان بان یعنی چه!
برایت کمی زود است
برای فهمیدن این محکوم شدن!
شاید وقتی دیگر
جایی دیگر
روزی دیگر
حرف امروز مرا فهمیدی
شدی هم سلولیم
یا که نه
یک انفرادی دادند به تو
کنار ِ سلول ِ من
. .
حالا بیا کمی به دیوار کوبیدن یاد بگیریم
شاید به دردمان خورد!

Thursday, March 11, 2010

:-|

Saturday, March 06, 2010


من آدم سختی نیستم.
انقدر به دنبال راه های پیچیده برای رسیدن به من نباشید!
خسته ام.
خسته ترم نکنید ..

Tuesday, March 02, 2010

نویسنده شدن یک جورهایی رفتن بالای صندلی، انداختن طناب دار دور گردن، تکان دادن صندلی و از حلق آویزان شدن است!

Friday, February 26, 2010


بیا تا وقتی درخت ها شکوفه نداده اند
به زندگی امید ببندیم
خودت خوب می دانی
شکوفه ها که جوانه بزنند
دیگر کسی نیست
که در کوچه پس کوچه های خیال
حواسش به تنهایی ما باشد
شکوفه ها
ساحران عجیبی هستند!
بیا این یک ماه را هم زندگی کنیم
بهار فصل خزان است
این را فقط من و تو می فهمیم
..

Thursday, February 25, 2010

آینه بماند و تصویر یک اتاق ِ بی من ..
نقطه نمی گذارم و نمی روم سطر بعد
امروز را اینگونه به پایان می رسانم
انگار که اصلا وجود نداشته است

Monday, February 22, 2010

خانه نبودم.
آب ماهی ها تمام شد.
ماهی ها مردند.
برکت از سرزمین دلم رفته است.
این است مصیبتی که ماه ها دم از آن می زنم ..
حواستان هست؟
حتی کویر هم، با آنهمه خیره کنندگی و عاشقانه هایش
معلوم نیست در زیر شن های همیشه روانش، جنازه ی چند بی گناه را، در خود جای داده است!

Saturday, February 20, 2010

من خیلی تلاش کردم.
ولی گویا بی فایده بود.
متشکرم.

Friday, February 19, 2010


آخر این چه عادت بدی است
که وقتی پس از مدت ها پیدایت می شود،
دوست داری شخم بزنی به زندگی من!
سر و ته اش را به هم آوری!
من هنوز منتظرم خبرم کنی.
پ.ن: رونوشت دارد.

همیشه یک جای کار می لنگد.
لنگید.

Monday, February 08, 2010

احساسات برنامه ریزی شده!
این است زندگی ِ از دست رفته ی این روزهای من!

پ.ن: احساسات که برنامه ریزی شود باید قید زندگی را زد!

Thursday, February 04, 2010

آسمان پاره شد
ریخت روی سرمان
..
خانه خراب شدیم .
در را باز کردم
گذاشتمت زیر باران
گفتم شاید آب به سر و صورتت بخورد
زنده شوی ..
.
تا آمدم این فکرها را با خودم بکنم
باران قطع شده بود
و تو هنوز مرده بودی ..

Monday, February 01, 2010


در سرشماری اخیر زندگی
جزو داده های پرت به حساب آمدم.