Saturday, August 28, 2010

- امروز نریم کلاس، من خوابم میاد، خب؟
+ نه، نمیشه که، باید بریم، بریم، خب؟
میریم، از اول تا آخرش خوابیم :دی ولی میریم، چون من میگم که باید بریم.
لادن، بازم بریم کلاس؟

در راستای هیشکی منو دوس نداره

لادن، یه اس ام اس به من میزنی؟
میخوام ساعت 8 شب بیام دنبالت، باهم بریم اون کافه هه توی دولت، سر تا پامون بوی سیگار بگیره، بعد بریم خونه، تا یه هفته من هی سرفه کنم، مامانم هی بگه واسه آلودگیه تهرانه، ما هی بخندیم.
لادن، بریم اونجا تو شمع رو کیکتو فوت کنی؟

یو آر بیگ پارت آف مای لایف

لادن، اپریشیت رو چجوری می نویسن؟
لادن، ریلی چند تا ال داره؟
لادن، بخوایم بگیم "نه، فکرشم نکن" چی باید بگیم؟
لادن، یه چیز میگی که حالِ الآن منو توصیف کنه؟
لادن، زندگی یعنی چی؟ لایف یعنی چی؟ این جیمز بلانت چی میگه چی ایز بیوتیفول؟ چی ایز برلینت؟
لادن، تولدت مبارک؟

HB Ladan :*

.
.
presence- Anathema
.
.
One has to come to terms with one's own mortality.
And you can't really help people who are having problems with mortality,
if you've got problems of your own.
So you have to begin to sort things out,
and I thought I had sorted things out until I saw this excerpt from this book,
of certainty I shall remember what it said:
"Life is not the opposite of death. Death is the opposite of birth. Life is eternal."
And I thought that it's the most profound words I have ever heard about that issue
and it really put me in peace.
[I felt it was a wonderful story.]
And that's it. What else is there to say? Heh.
Life is eternal.
Surely the opposite of life is not death, but life is eternal.
There is no opposite. And so, what happens is, I suppose,
[and isn?t this a raging (or outrageous)]
state of pure consciousness, stillness and silence?
Yeah, what we are looking for now,
we are searching for and we have been searching for,
now we've become closer to it and now we know it's already there,
is there for ever to seek, it's there, and it's going be there, all the time, forevermore.
Only you can hear your
life Only you can heal inside
(Life is eternal...)

Thursday, August 26, 2010

یه روز خوب میاد- 21


Tuesday, August 24, 2010

دست هایت را به من بده/ شاید کمی آرامتر شدی ..

بعضی دردا خیلی سنگین اند. حتی صبورترین آدمام از زیرش شونه خالی میکنن. تحمل ِ به دوش کشیدنشو ندارن. باید یه روزی، یه جایی، یه جوری، به یکی بگنش. اصلا اینطوری که "بیا برات اینو بگم". یعنی بدون اینکه کسی چیزی ازشون بپرسه شروع کنن به تعریف کردن. تند تند. بی وقفه.
بعضی دردا خیلی سنگین اند. حتی شنیدنش. اینکه یکی بیاد بشینه کنارتو برات تعریفشون کنه. اینه که توأم کم میاری. رو دلت سنگینی میکنه. دوست داری بری یه جا فریادش بزنی. بعد به اولین نفر که نه. ولی به هفتمین نفری که میرسی شروع میکنی به تعریف کردن. که خالی شی. که رها شی. که آروم شی.
اینه که یهو میبینی کل ِ شهر خبردار شدن از اون درد سنگینه.
ولی کی و کجا و چجوری و چه کسی شو هیشکی نمیدونه..
بعضی از sms ها رو نمیشه دو بار خوند.

حالم خوبه

سلام
woow!
کلی همه جیغ کشیدن
مامیش که خودکشی کرد.
پ.ن: ثبت تاریخ داره. به تاریخ 1 شهریور 89. ساعت 10 شب.

Sunday, August 22, 2010

مرگ

می آید
آن یکی ولی
نه
نمی آید

Friday, August 20, 2010

یه روز خوب میاد؟

Dedicated To Mr.Bex :-)



Wednesday, August 18, 2010

Monday, August 16, 2010

ثبت شد. بی صدا. بی لبخند.

صاف بشین
اخم نکن
به دست ِ من نگاه کن
یک
دو
سه
.

Sunday, August 15, 2010

حیف شدیم رفت.
یه روز خوب میاد- 20
.




شکست.

Thursday, August 12, 2010

Sunday, August 08, 2010

آنقدر بخند تا دنیا تمام شود

.
مشترک مورد نظر، در دسترس، نمی باشد.
.

Friday, August 06, 2010

Life is Life!

یه روز خوب میاد- 19
.


Wednesday, August 04, 2010

بازگشت به زندگی- جلسه ی سوم


واقعیت همینیه که من گفتم

واقعیت اینه: یکی میمیره، یکی زنده میشه
واقعیت اینه: یکی میره، یکی میاد
حالا قضیه ی منو و توئه
وقتی میری، یکی میاد جاتو میگیره
انقدیم لازم نیست داستان بنویسی واسه رفتنت، فرداش همه چی تموم میشه، آدم جدیده بلده جاتو پر کنه، خیلی غصه نخور و الکی فکر نکن جات خالی میمونه! هِه!
با خیال راحت بذار برو.
آره.
یه روز خوب میاد- 18


Sunday, August 01, 2010

بگو دوباره بخواند برایمان، از آن دور دست ها، دلمان تنگ می شود ..




با تو ام ای جا مانده از دیروزهای فراموش نشده

حالا؟
بعد از چند روز؟
پیش خودتان نگفتید مرده است یا زنده؟
اصلا وقت شد از خودتان بپرسید کجاست؟ چه می کند؟
گرفتارید. می دانم. از خودتان بهتر. از خودتان بیشتر. ولی دلم این چیزها را نمی فهمد. بهانه گیر شده است. این روزها زود دست به قلم می شود. زود خط می زند. زود از یاد می برد!
ما هر روز با هم دعوا داریم. سر ِ صبحانه، سر ِ نهار، سر ِ شام. کوتاه نمی آید. قلم به دست ِ اوست. خط می زند و می رود صفحه ی بعد.
دارد مدام کمتان می کند. از زندگی ام. از خودم. از توی دفترهایم. از لای نوشته هایم. از عکس هایم. از آهنگ هایم.
افسار ِ زندگیم را داده ام به دست ِ دلم. گفته ام خط بزن. پاره کن. بسوزان.
من
آدم های
امروز هستم
فردا نیستم
نمی خواهم
درست مثل ِ شما.
من نیستم
شما هم نباشید.
حرف ِ آخرم بود؟
بدون شک.

Saturday, July 31, 2010

محمد نوری

کی بود که با هم می خواندیم:
جِنگ و جِنگه ، ساز میاد از بالای شیراز میاد
شازده دوماد غم نخور که نومزدت با ناز میاد
سر کوچه ی عروس خانوم شاخه گل کردند سوار
سز کوچه ی شازده دوماد صد شتر کردند قظار
یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا
یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا
.
.
.
سه چهار روز شد؟
رفت؟
لعنت به دنیا که دارد آدم های خوبش را هی تند تند از ما می گیرد!
زنده بمانیم؟
دوست داشته باشیم زنده بمانیم؟
برای چه؟
بعدی کیست؟
خودمان بگوییم چه کسی را بیشتر از همه دوست داریم؟
لعنت به دنیا.
به مرگ ِ دلم راضی شدید.

Friday, July 30, 2010

You and I have lived through many things

یه روز خوب میاد- 17


مهرآباد را نکُشید/ من جای دیگری را نمی شناسم

کمی منتظر بمان
من روزی خواهم آمد
چه کنم
که اینجا
سالی یکبار
پرواز به سوی تو دارد
تقصیر من نیست که فرودگاه های آنجا همیشه پر است و اینجا
لانه ی کلاغان مرده شده است
می آیم
وقتی
اولین برف ِ زمستانی
نوید ِ آمدنش را دهد
و برایت
یک شال گردن ِ رنگی می آورم
که به اندازه ی ندیدنت
بلند است و پر رنگ ..

بیدارش نکن/ هنوز به ایستگاه آخر نرسیده ایم

به مرگ ِ دلت راضی نشو ..

من سرم توی چمدان ِ خودم است/ لای لباس های کهنه ام

اینجا آسمان هیچ وقت آبی نمی شود
پنجره همیشه بسته است
و گذر هیچ پرنده ای حتی به اتفاق از این حوالی نمی گذرد
خیال ِ ماندن کاری بس عبث و بیهوده است
اینها را گفتم که مبادا فردا که خواستی بروی
موقع بستن چمدانت که شد
از من کمک بخواهی
من نه تا کردن ِ لباس ها را بلدم
نه آب ریختن پشت ِ مسافر را
من در تمام ِ این سال ها
فقط یک چیز را خوب یاد گرفته ام
و آن
خداحافظی بعد از سلام است
اینکه هیچ آمدنی ماندن ندارد
و هیچ رفتنی باز آمدن
برو به سلامت
که امروز رفتنت
بهتر از فردا رفتن است ..

Monday, July 26, 2010

یک/ دو/ سه .. بعدی


برو لای درخت ها. می خواهم بعداً ها، وقتی عکست را دیدی نفهمی خودتی!
که بگویی " آ، این منم؟ چه شبیه! "
این چه شبیه بودن ها بدجور کار دست ِ آدم می دهد. می خواهم مزه اش کنی!

بشمار 1

آدم وقتی جیغ می کشد زندگی یادش می رود.

رفت

گفته بود می رود. من باورم نمیشد، خیلی وقت ها از این حرف ها میزد. زیاد که شود آدم باورش نمی شود. لعنتی کم هم نمی آورد. مدام می گفت. یادش هم نمی رفت. هر وقت مرا میدید دم از رفتن میزد. همیشه رفتن. من هم یک خنده نثارش می کردم که "مرد است و قول اش"، برو. یادم هست همیشه می خندیدم. همیشه که می گویم یعنی تمام ِ وقت هایی که می گفت می روم.
وقت ِ خوشی دم از رفتن می زد. وقت ِ نا خوشی دم از رفتن می زد. وقت های بی حوصلگی و دیوانگی و کم آوردن که هیچ. اصلا یک پای ِ همیشگی ِ حرف هامان رفتن ِ او بود. "من می روم" .
یک روز بی هوا سرش را آورد جلو، زل زد توی چشم هایم، گفت می روم. ترسیدم. اولین باری بود که از رفتن اش می ترسیدم. سرش را عقب برد. دوباره گفت می روم. انگار می خواست عذابم دهد. خنده ام نمی گرفت. به زور خندیدم. قشنگ یادم هست. به زور خندیدم. گفتم برو. بلند شد. رفت. پشت ِ سرش راه افتادم. گفتم رفتی؟ جوابم را نداد. داشت می رفت. جدی جدی داشت می رفت. گفتم برو. ایستاد. برگشت. دوباره زل زد توی چشم هایم. گفت می روم. بعد خندید. دستم را کشید و دنبال ِ خودش برد.
از آن روز به بعد دیگر نترسیدم. دیگر از می روم گفتن هایش نترسیدم. دیگر زل نزد توی چشم هایم. دیگر دستم را نکشید تا دنبال ِ خودش ببرد.
بالاخره رفت. امشب بالاخره رفت. بی آنکه بگوید من میروم.
منتظرم برگردد. دستم را بگیرد. بکشد دنبال ِ خودش. مرا هم ببرد. آخر ندیدمش. نخندیدم.
اصلا یک جای کار می لنگد!

Saturday, July 24, 2010

یه روز خوب میاد- 16




Friday, July 23, 2010

یه روز خوب میاد- 15


Thursday, July 22, 2010

گاهی آدم دلش برای خودش تنگ می شود

یه روز خوب میاد- 14


Tuesday, July 20, 2010

برگرد/ از پشت ِ سرم دور شو

من آدم نیستم.
لزومی به تکرارهای همیشگی ِ تو نیست.

Monday, July 19, 2010

یه روز خوب میاد- 13


Sunday, July 18, 2010

:)

یکی گفته بود از زمین زیر پایم برایش بنویسم
سنگ فرش های سفید داشت
که وقتی رویش راه می رفتی احساس می کردی به آغوشت کشیده اند
آنقدر که نرم بودند و مطمئن
فقط همین
حالا اگر روزی خودت هم رفتی
بیا برایم بنویس آسمانش چه رنگی بود
تو از من زمینش را خواسته بودی
من از تو آسمانش را طلب می کنم
شاید با هم توانستیم دنیای دیگری بسازیم ..

Friday, July 02, 2010

گفتی ثبت کنم/ ثبت شود

دفترم بوی شماها را می دهد. نشسته ام اسم هاتان را گذاشته ام کنار ِ آرزوهایتان و کمی کنارش را خالی گذاشته ام که وقتی همه اش را گفتم تیک بزنم که یعنی خلاص. تمام شد. بعدی.
مثلا ً نوشته ام فاطمه، روبرویش نوشته ام در آخرین لحظه ای که بغلش کردم گفت برایم دعایی نکن. کمی آنطرف ترش نوشته ام این یعنی یک لحظه هم فراموشش نکن.
بعد نوشته ام مهشاد، روبرویش را خالی گذاشته ام. وقتی قرار است همیشه باشد که نیازی به نوشتن نیست. وقتی یکبار قدم به قدم با هم بودیم و با هم ساختیم و با هم سفید شدیم ..
بعد نوشته ام رضوانه، روبرویش نوشته ام زندگی. نوشته ام لبخند. نوشته ام آرامش/ آسایش/ زندگی زندگی زندگی ..
بعد نوشته ام مریم، روبرویش نوشته ام مقدس. آخرش را هم بی نقطه رها کرده ام که یعنی خدا خودش بهتر از من می داند که مقدس یعنی مریم، مریم یعنی مقدس ..
بعد نوشته ام لادن، روبرویش نوشته ام خدا. نوشته ام خدا. باز تکرار کرده ام خدا. خط ِ بعدش اضافه کرده ام خدا که باشد کافی است. لبخند هست، آرامش هست، زندگی هست، محبت هست. آخرش نوشته ام کسی به اندازه ی من . . .
بعد از اینها برای خودم نوشته ام همین آدم های دوست داشتنی ِ زندگی ات باید لحظه به لحظه با تو باشند. در تک تک ِ لحظه هایت. در تمام ِ اشک ها و خنده ها و دعاها و آرزوها. هر چه گفتی باید 5 بار تکرارشان کنی. این یک دستور است.
اشکم در می آید. دفترم را می بندم. می گذارمش توی کیفم. یادم می ماند هر وقت دست کردم توی کیفم درش بیاورم و ..

دلتنگم. دلتنگ ِ "آهای کجایی؟" گفتن هایت.

Thursday, July 01, 2010

بوی الرحمن گرفته ام.
بیل و کلنگ ِ گورکن ها شروع کرده اند به ضرب گرفتن در سرم.
آدم ها را می بینم که مشت مشت خاک روی تنم می ریزند.
روی موهایم، روی چشم هایم، روی لب های بسته ام.
بعد یادم می آید این لب ها چقدر گناه دارند، مگر چقدر باز و بسته شده بودند که دارند این چنین دفنشان می کنند.
عجیب بوی الرحمن گرفته ام.
شب ِ جمعه است. برایم فاتحه ای بفرستید.
- دوستم داری؟
+ نه به اندازه ی چشمانم.

من همیشه از دستمال کاغذی بدم می آمده است. شاید چون وقت های اشک و آه و ناله و زاری هر چقدر توی جیب و کیف ام را گشته ام، نداشته امش. شاید چون هیچ وقت بلد نبوده ام کی و کجا باید گریه کنم. شاید چون هیچ وقت یاد نگرفته ام خودم را کنترل کنم. شاید چون هیچ وقت آدم ِ یک ساعت جلوترم را دیدن نبوده ام. شاید شاید شاید ..
من همیشه از دستمال کاغذی بدم می آمده است. برای همینم هست که اگر جایی اشکم در بیاید و کسی دستمال بدهد دستم چشم هایم به لحظه خشک می شوند.
آهای آدم ها، با احساسات ِ من بازی نکنید.
بگذارید گریه ام را بکنم.
1. وسط ِ جاده ی نمی دانم کجای شمال نشسته ام. درست روی خط کشی ها. دست هایم را گذاشته ام روی پاهایم. لبخند محوی زده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.
2. روی ِ درختی در راه ِ مشهد دراز کشیده ام. انگار کن یکی از شاخه های نیمه جانش شده باشم. در همان زاویه، با همان شیب، یکی از پاهایم را تکیه داده ام به تنه ی درخت ِ نمیدانم چند ساله. لبخند ِ پررنگ تری زده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.
3. روی تخت نشسته ام. یک چتر کوچک ِ قرمز گذاشته ام لای موهایم. روی لباسم چهار دکمه ی رنگی دوخته اند. یک طرف ِ موهایم را زده ام پشت ِ گوشم. آنطرف را هم گذاشته ام برای خودشان هر طرفی که می خواهند بروند. خندیده ام. صدای چلیک ِ شاتر دوربین. ثبت شدم.

اینها من بودم. که هر صبح چشمم می افتد به هر کدامشان. که یادم نرود لبخند ِ محو بلدم. لبخند کمی پررنگتر هم. و حتی خنده.
گاهی باید دوباره باور کنی خودت را. حتی اگر اینکه می گویند آدمها فراموش کارند را هم باور نداشته باشی.

Monday, June 28, 2010

یه روز خوب میاد- 12


Sunday, June 27, 2010

یه روز خوب میاد- 11


دزدیده شده ام.

Thursday, June 24, 2010

فانوسکای خاموش


یه روز خوب میاد- 10


Monday, June 21, 2010

یه روز خوب میاد- 9


یه روز خوب میاد- 8

Saturday, June 19, 2010

لعنتی

Friday, June 18, 2010

یه روز خوب میاد- 7


Wednesday, June 16, 2010

Monday, June 14, 2010

یه روز خوب میاد- 6


Sunday, June 13, 2010


یه روز خوب میاد - 5


Saturday, June 12, 2010

اولین بار که اشکت را در آورد بگذار و برو.

Friday, June 11, 2010

یه روز خوب میاد- 4

Wednesday, June 09, 2010

یه روز خوب میاد-3

یه روز خوب میاد-2





Tuesday, June 08, 2010

یه روز خوب میاد-1

سفارش دهید، درب منزل تحویل بگیرید.

سرویس شهری رایگان می باشد.

Monday, June 07, 2010

آنجا که تو آغاز می شوی
و زندگی
به احترامت
از حرکت باز می ایستد ..
آنقدر نمی نویسمت
تا تمام شوم

Sunday, June 06, 2010

تا سه نشه بازی نشه


از سه که گذشت
به فکر محاکمه ی آن دیگری نباش
خودت را حلق آویز کن ..

Saturday, June 05, 2010

تو خوب بلدی


حسودی کن، به تمام ِ هر آنچه می توانست روزی سهم ِ تو شود، و نشد.

1. با یک دست می نویسم. به گمانم اعصاب دست ِ چپم به کل از کار افتاده است. نوک انگشتانم بی حس شده اند. مثل ِ وقتی شده ام که یک جای بدنم خواب می رود و نمی توانم تکانش دهم. این بی حسی مال ِ امروز و حالا و اینها نیست. یک هفته ای است که اینگونه شده ام. هر چه هم که باز و بسته ی شان می کنم، اهمیت می دهم به آن، فایده ندارد. قهر کرده اند با من.
دلم برای خودم سوخت.
2. امروز نصف ِ بیشتر موهایم ریخت. هر چه شانه می کردم بیشتر می ریخت. بی رحم شده بودند. بعد خسته شدم. شانه از دستم افتاد. دست کشیدم روی سرم. ترسیدم.
دلم برای خودم سوخت.
3. سرم درد می گیرد. میروم دراز می کشم روی تختم. پاهایم تیر می کشد. چشمانم را می بندم. خوابم می برد. بیدار می شوم. سرم بیش از قبل درد میکند. نمی دانم چه کنم.
دلم برای خودم سوخت.
4. (. . .)
همه ی اینها به همین سه نقطه مربوط می شود.
دلم برای خودم سوخت.

Friday, June 04, 2010

It's too late to apologize, it's too late

Timbaland - Apologize

Monday, May 31, 2010

حالا می دانم
که اگر تمام ِ دنیا هم دست به یکی کند
نمی تواند مرا از پای در آورد
همین امید واهی کافی است
برای عمیق تر نفس کشیدن ..

آمده ام تا بازیابم خودم را
خود ِ آواره ام را ..

Friday, May 21, 2010

Hey

نبخشیدی هم نبخش
دنیا هنوز ادامه دارد
بالاخره یک جایی مجبور میشوی ببخشی
آن روز ببخش
دارد سخت می شود. دارم سخت می شوم.
دارد فشار می آورد. دارم درد می کشم.
دارد ناملایمتی می کند. دارم کم می آورم.
دیگر از صبوری و لبخند و مهربانی خبری نیست.
دارم زمخت می شوم.
هوا گرم است. پشه ها زیاد. بنزین ِ ماشین زود به زود تمام می شود. مسیرها بی تغییر سر ِ جایشان ایستاده اند. من راه ِ میانبر ِ جدیدی هنوز پیدا نکرده ام. آفتاب ظهرها طور ِ بدی می تابد. پنجره های تا آخر پایین کشیده دردی را دوا نمی کنند. باد دیگر حوصله ی وزیدن ندارد. زیر ِ پل پارک وی هنوز مثل ِ همیشه ی ساعت های روز پر ترافیک است و سرسام آور. سر ِ پیچ ِ الهیه هنوز باید با احتیاط دور زد، با وجود ِ پلیس ِ بیچاره ای که نمی داند اینطرف ِ خیابان بایستد! یا آنطرف. کلید مثل ِ رستوران های متروک شهر هر روز به ما چشمک می زند. آسفالت های شریعتی به یک هفته نکشیده رنگ باختند. چراغ قرمز ِ پل رومی جیغ ِ همه را در می آورد. پسرک هنوز نه دودش تمام شده، نه فالش، نه اسپندش. نایک هفته ای یکبار ویترین عوض می کند. آدیداس هم. هنوز سحر وسوسه ات می کند برای خرید.
ولی هنوز هوا گرم است.
خرداد شد.
نفسم بالا نمی آید.

Thursday, May 20, 2010

برای مهشاد :*


می دانی حس ِ چه وقتی به من دست داد؟
وقتی زیز برایم نوشت "نرگس ای که ذوق نمی کنه دیگه"
این حرف زیز یعنی می داند من وقتی خوب نیستم ذوق نمی کنم، دو نقطه دی برایش نمی زنم، حرف هایم را نمی کشم، داد و بیداد نمی کنم و خیلی خیلی خیلی چیزهای دیگر ..
و تو همین چند دقیقه ی قبل اینگونه بودی برای من. که صدایت مثل ِ همیشه نبود.
دیدی وقتی دلتنگی، وقتی مریضی، وقتی بدی، وقتی دلت مرگ می خواهد و نیست، وقتی دلت آغوش بی منت می خواهد و نیست، وقتی دلت یکی را می خواهد که بَرت دارد توی این هوای بدرد نخور ِ دیوانه ببرد یک گوشه ای بگوید گریه کن، اشک بریز ولی حرف بزن، داد بزن، فحش بده! و نیست!
وقتی دلت اصلاً تنهایی می خواهد و یک مشت آدم ریخته اند دور و برت و هی دلداری پشت ِ دلداری! و نیست، هیچ چیز آنطور که تو می خواهی نیست، هیچ لحظه اش، هیچ جایش، هیچ جورش!
دیدی صدایت یکجوری آرام می شود، یک جوری باید حرف هایت را چند بار تکرارشان کنی برای آن دیگری تا بفهمد تو را ..
خواستم بگویم تو، همین چند دقیقه ی قبل، همین قدر بی صدا بودی برای من ..
آخ که نبودم. آخ که دستم باز نرسید به تو. آخ که وقتی اسمت افتاد روی گوشیم گفتم چه حلال زاده، همین چند لحظه ی پیش بود که داشتم می گفتم کاش تو هم با ما می آمدی پیش ِ خدا .. باورت می شود دختر؟
بعد صدایت که آرام بود پشت ِ گوشی همه چیز لو رفت .. تمام ِ تو با هم. و من چه فهمیدم حال ِ همین حالایت را ..
بیا نزدیک ِ من. بگذار آرام بغلت کنم، بگویم که تنها نیستی، قول میدهم تنها بنشینم از دور تماشایت کنم، روی همان زمینی که آن روز سه تایی نشستیم به حرف زدن و خندیدن و نقاشی کردن ِ صورت های هم ..
یک بام به تو بدهکارم. زود برویم داد بزنیم.

Monday, May 17, 2010


از یاد رفته ام.

Thursday, May 13, 2010

شاید ندانی که تمام شدم برایت ..


گاهی وقت ها می شود که تمام ِ خودت را صرف ِ یکی کرده ای
تمام ِ خنده ها و گریه هایت را
تمام ِ حرف ها و سکوتت را
تمام ِ مهربانی و خشم ات را
تمام ِ دوست داشتن و نفرتت را
تمام ِ بزرگترین لطفی که می توانستی در حقش بکنی و کردی
تمام ِ بزرگترین کمکی که می توانستی در حقش بکنی و کردی
تمام ِ بزرگترین احساسی که می توانستی نثارش بکنی و کردی
اصلا تمام ِ خودت را گذاشتی جلویش
بی هیچ کم و کاستی
گاهی وقت ها می بینی چقدر دیگر هیچ نداری که خرجش کنی
چقدر خالی شده ای
چقدر دیگر نیستی
چقدر دیگر نمی توانی که باشی
تمام کرده ای خودت را برای او
بعد
برمیداری
در یک بعدازظهر مثلا ًبهاری
جدی جدی
خودت را تمام می کنی برایش
در چشم هایش
و می بندی
چشم هایت را
در چشم هایش
و تمام می شوی
و تمام می شوید
آخر دیگر چیزی نداری برای او

برای تو که تکرار نمی شوی



نوشتن برای تو
یعنی جدا کردن ِ نامت
م ر ی م
ببین چه جدا جدا بی معنی اند
درست مثل ِ وقتی که من میخواهم از تو بنویسم
که کلمه کم می آورم
که قفل می کنم
مثل ِ همین امشب که درست 2 ساعت و بیست و چهار دقیقه است دارم دنبال ِ یک آهنگ/ یک عکس/ یک حس می گردم برای تو
و همه چیز دور شده اند از من
که انگار برای تو نوشتن محال است
پس بگذار تنها
بهم بچسبانمت و بنویسم
مریم
:*
حالا شدی به اندازه ی من
دوستت دارم.

Tuesday, May 11, 2010

باید بلد بود
روز ها را شمرد
و رسید به تو
گردن ِ روزگار نینداز
شمارش ِ غلط ات را

Friday, May 07, 2010

نگران نباش/ جایت امن است


خم و راست می کنم خودم را
فایده ندارد
رفته ای چسبیده ای به دلم
جایی که دست ِ هیچ کس به تو نرسد
حتی خودم!

Sunday, May 02, 2010

..

لحظه ی آخر مرگش هم چشمانش را سه بار باز و بسته کرد
او حتی همان آخر هم اعتقادش را از دست نداد
که
"تا سه نشه/ بازی نشه"
بعد مرد.

گاهی کاری کن که لحظه ی آخر مال ِ تو شود

گاهی باید بگذاری دیر شود
باید از وقتش بگذرد
باید از حوصله و وقت و تحملش خارج شود
گاهی باید بگذاری پلاسیده شود
آبش در بیاید
فرسوده و پیر و غیر قابل استفاده شود
گاهی باید بگذاری تنها لحظه ای از عمرش باقی بماند
بعد سفت بغلش کنی
بگویی ای وای!
یعنی باز هم دیر رسیدم؟
دلم نمی خواهد کسی جا پای قدم های فرو نرفته ام بگذارد!
بیا کنار ِ هم راه برویم ..

تو به من

پس
بزن تارو بزن تارو بزن تار . . .

من به تو


خالی ام از احساس
آدم ها همه اش را قورت دادند
یک آب هم رویش
. .
دفن شدم.

Friday, April 30, 2010


حواست باشد
باد چیزی را که می برد
دیگر پس نمی آورد ..

Wednesday, April 28, 2010

سال هاست که دست نخورده باقی مانده ام


من در حد ِ یک فرضیه باقی مانده ام
بیا و اثباتم کن.

یادتان باشد
جدیداً ها
یک طرحی افتاده است توی سر ِ این و آن
که راه ها را دور
یکطرفه ها را از این مدلی که آقای همکار صبح بیدار شود و بگوید فعلاً با این مدل حال می کنم! بصورت مسخره ای (شما بخوانید ابلهانه!) زیاد
دور زدن ممنوع ها و ورود ممنوع ها را زیاد
ثانیه ها و دقیقه های چراغ قرمزها را زیاد تر
کنند!
جوری که اصلاً نرسیم بهم
گفتم که حواستان باشد
پیاده گز کنید بهتر است
بالاخره می دانید روزی می رسید
به او
به مقصد شاید!

می ایستم گوشه ی خیابان
به درخت ها نگاه می کنم
که چه آرام و صبور قد کشیده اند
که چه بی قید و بند برگ داده اند
که چه بی تفاوت پر و خالی اند
بعد؟
راهم را می کشم و می روم
درخت ها زیادی تنهایند
و من زیادی نا آرام
وقت ِ خوبی نیست برای حرف زدن!

Tuesday, April 27, 2010

هر چند وقت یکبار سراغ ِ خودت را از چشم هایت بگیر
شاید جایشان گذاشته باشی
در نگاه ِ آن دیگری ..

Monday, April 26, 2010

سلام که می کنی حالم خوب می شود
مابقی حرف ها می آیند که بروند
وگرنه خودت می دانی
که همان سلام کافی است
برای من
حرف های بعضی از آدم ها
مرا به فکر فرو می برد
و تو یکی از همان هایی ..

یک هفته عقب افتادم از چرخه ی زندگی.

Sunday, April 25, 2010

damn

درد دارد اینگونه نوشتن
درد دارد لعنتی ها
درد دارد!

Tuesday, April 20, 2010

روزهایم طعم ِ گس ِ خرمالوی نرسیده را می دهد.

Friday, April 16, 2010

حواست باشد ..


آرزوهایت را نگیر کف ِ دستت
یک هوا بخورد خشک می شود ..
رفته بودی با باد
خبر از شکوفه های گیلاس بیاوری
ولی چه شد
که با عطر ِ بهار نارنج برگشتی؟
دلت را لای موهای چه کسی جا گذاشتی؟
خبر نخواستیم
مثل ِ توی بی دل که نمی خواهیمت
برگرد پیش ِ دلت
نگران ِ شکوفه های گیلاس هم نباش ..

Thursday, April 15, 2010

همیشه در مسیر ِ باد نایست
گاهی خودت را مقابلش قرار بده
بگذار باد موهایت را پریشان کند
تا برای لحظه ای همرنگ ِ خودت شوی ..

برو و پشت ِ سرت را هم نگاه نکن


همه چیز به گفتن نیست
گاهی نگاه کن و برو ..

:-)

باران
آمد
نشست بین ِ من و تو
مثل ِ آن بار
که باد تنهایی ِ دوتاییمان را
سه تایی کرد ..

Tuesday, April 13, 2010

من آدم های قدیمی ام را دوست دارم.

می گویم "من دست کشیده ام از آدم ها"، کسی ادامه نمی دهد. می بینم چه سکوت ِ بعدش را دوست ندارم. خودم باز ادامه می دهم "من دیگر حوصله ی آدم های جدید را ندارم". باز کسی نیست پی ِ حرف هایم را بگیرد. تصدیقی، مخالفتی، چیزی. نه. هیچ. انگار لال شده اند. بر میخورد به من. هیچ نشانه ای از موافقت یا مخالفت در چهره هاشان نیست. اعتنایی نمی کنم. دلم می خواهد فکر کنند چه برایم مهم نیست افکارشان، حالت ِ صورتشان، نظرشان. ولی خودم که می دانم چه مهم است!
باز ادامه می دهم "من از آدم های جدید می ترسم". یکی از آن عقب برایم چشمکی می زند که یعنی همین که می گویی. و باز سکوت. و باز ادامه ی حرف های من، که می گویم "آدم های جدید دنیای جدید دارند و من خسته ام برای کشف و همراهی و سر و کله زدن با حرف ها و نظرها و خواسته ها همه چیز ِ آنها". یکی بلند می شود می رود. کمی یکه می خورم. که چرا حالا؟
به تو نگاه می کنم. دستت را یکجوری تکان می دهی که یعنی ادامه بده. و من ادامه می دهم. "من برای آدم های جدید دیگر پیر شده ام". موهای سفیدت را نشانم می دهی که یعنی من هم. باز نگاه می کنم ببینم قرار نیست کسی لبهایش تکان بخورد!؟ یعنی باز هم من؟
حرف زیاد دارم برای زدن. خودم لبهایم را باز می کنم. "خودم را محدود کرده ام به همین هایی که دارم. به همین هایی که چندین و چند سال است با منند و مرا خوب می دانند و حرف هایم را از حفظند"
پیرمرد بلند می شود چند صندلی جلوتر می آید. خوشحال می شوم. به خودم این امید را می دهم که انگار تازه از حرف هایم خوشش آمده است. زن بلندتر خمیازه می کشد. ولی هنوز تأثیر خوشحالی ای که از پیرمرد گرفته ام باقی مانده است تا محکم تر بایستم سر ِ جایم برای ادامه دادن. اینبار نگاهم را به پیرمرد دادم و صدایم را کمی بالاتر بردم که یعنی فقط برای تو دارم حرف می زنم که گوش هایت شاید کمی سنگین تر از بقیه است.
"فکر میکنم قدم زدن با آدم های تازه بیشتر خسته ام می کند، وقتی باید با هر قدمی که برمی دارم و به زمین می گذارم، یک دنیا خودم را تعریف کنم.. آدم های قدیمی بیشتر آرامم می کنند وقتی در یک مسیر ِ طولانی شاید طولانی ترین حرف ِ میانمان این باشد که *دیر شد، بهتر است برگردیم!*. راه رفتن با آدم های قدیمی صدا ندارد. سکوت است و نگاه. آدم را خسته نمی کند."
زن نوزاد ِ کوچکش را بغل می کند و می رود. پسرک دست ِ دوستش را می گیرد و می رود. پیرمرد هنوز نشسته است. زنی که خمیازه می کشید چشم هایش را می مالد و تو جایت را روی صندلی ات درست می کنی ..
نگاهم می رود به ساعت ِ آن ته. هنوز وقت دارم برای زدن. همه انصراف داده اند از ایستادن روبروی نگاه هایی که هی کمتر و کم تر می شوند ..
دلم خواست تمامش کنم.
"و حالا گمان می کنم، خودم برای خودم کافیم."
یکی از آن میان داد زد " و آدم های قدیمی .."
گفتم "و همانی که او گفت .."
سرم را پایین انداختم و رفتم.
جمعیت چنان دستی برایم زدند که دلم لرزید.
وقتی به تو رسیدم چشم هایم خیس بود. دلم نمی خواست باور کنم چقدر زیادند آدم های شبیه من ..
شال گردنم را بستی دور گردنم. هوای بیرون خیلی سرد بود. تن ِ من سردتر ..

Monday, April 12, 2010

خبری نیست جز دوری ِ شما


حواسم را داده ام دست ِ باد
که با خود ببرد
به جایی دور
آنجا که مترسکی در میان ِ دشتی خشک
در حال ِ مگس پرانی است!