Friday, March 13, 2009

To Feel

نزدیک ِ عید که می شود همه به فکر خانه تکانی می افتند. شروع می کنند به از بالا تا پایین ِ زندگیشان را تکاندن! که اصلاً چه معنی دارد آدم یکهو دست به این کار بزند؟ بهتر نیست هر چند وقت یکبار این کار را بکنی که اینهمه خستگی به یکباره نریزد روی ِ دوشت؟ که هی غر بزنی و خسته شوی و اخم هایت در هم فرو برود؟
من خانه ای ندارم. اینجا ولی خانه ی من است. خانه ی واژگان ِ دلتنگ. خانه ی آزادی های من. خانه ی غر زدنها و شادی ها و بلند بلند خندیدن ها و گریه های من. خانه ی آدم های زندگیم حتی. که دورند و نزدیک. که می شود به سادگی جایشان داد در سر کج ِ گاف، در کلاه ِ آ، در انحنای نون، در قوس ِ روی ح، یا حتی در زیر و رویِ تمام ِ نقطه ها. بعضی هایشان را ولی باید محبوس کرد. در مثلاً ط یا ه. و بعضی هایشان را آویزان کرد. در امتداد ِ م.
خوبی ِ اینجا به این است که نیازی به خانه تکانی ندارد. اصلا ً غبار نمی گیرد! خاکی نمی نشیند روی ِ واژه ها. اگر هم چیزی باشد با یک فوووت می رود پی ِ کارش!
نزدیک ِ عید است. دارد بهار می آید. بهار برای ِ من یعنی فروردین. یعنی بزرگ شدن. امسال کمی محتاط تر شده ام برای پا گذاشتن به آن. دلم نمی آید باز بزرگتر شوم! دوست ندارم این جهش ِ به یکباره ی زندگی را. که چشم می بندی و وقتی باز می کنی میشوی یک آدم ِ بیست و سه ساله مثلا!!
دارم به شماها فکر می کنم. به شما آدمهایی که وقتی وارد ِ این دنیای رنگی شدم هر کدامتان یکی یکی سر ِ راهم سبز شدید. خیالی نیست که همین حالا کدامینتان مانده اید برای ِ من ! مهم بودنتان بود. شیرینی ِ بودنتان. بخوانید:
(به ترتیب ِ آشنایی نام می برم. )
طلا ی بن بست: سالهاست دلم می خواهد برایت بنویسم اعتبار ِ بلاگستان به توست. حالا محکم تر از همیشه پای ِ حرفم ایستاده ام. که بی نظیری دختر. که خودت می دانی و می فهمی معنی ِ حرفم را.
با هم که می خندیم دنیا مقابلمان کم می آورد. لباس ِ صورتی ات را بپوش. زیر ِ درخت ِ سرو برو. دستهایت را باز کن. صدای چلیک ِ دوربینت می آید. امسال سال ِ عکس های دیدنی ِ توست و آن خنده های دلنشینت.
محسن ِ یوسفی: حرف هایمان به هم گره می خورد و می شد پر از حس های رنگی ِ خوب. پر از سادگی و آرامش. می شود برایت آرامش خواست و اطمینان.
آیلار: یکی انگشتانش را می کشد روی پیانو. صدا هی بلند و بلندتر می شود. نزدیک است یا که دور؟ نزدیک است. نزدیک است. دخترک ِ مهربان ِ همین حوالی هاست. باید وقتی نگرانش می شوی هی در دلت لبخند پرتاب کنی بسویش. که بخندد مثل ِ همیشه.
(Darcy's-letter/ soundtrack/ pride & prejudice – silk closing – rule the world)
پردیس ِ سان جون: یک فروردینی ِ ناب. پر از احساس های قابل ِ لمس ِ دوست داشتنی. پر از انرژی های مثبت. پر از زندگی. کاش امسال، شکوفه های بهار، یک دنیا لبخند و آرامش هدیه ات کنند.
پوریا ی ِ یک پوریا: تازگی ها شده ام نرخرس. از وقتی علاقه به خ پیدا کرده! مستر گرافیتی است. جان لنون برای ِ من یعنی او. یا شاید او یعنی جان. فرقی نمی کند. خودشان باید یکجوری با هم کنار بیایند. البته جان که دیگر نیست. خدایش بیامرزد : )) اگر خواستید خوشحالش کنید با یک جعبه پیتزا به سراغش بروید. مطمئن باشید عاشقتان می شود : ))
باید برایش نوشت: مثل ِ همیشه نرمال باشی پسر : )) و سریع خودت را عقب بکشی که بدش می آید از آرزو کردن! البته یک آرزوی دیگر هم می ماند. بشوی سرآشپز. امسالت مزه ی پیتزا ی نادر بدهد. چهار تکه با طعم های مختلف. یک چیز ِ در هم بر هم : )
با دیدن ِ کانورس های خسته و کثیفم نمی شود یادش نکنم که!
(Anathema)
آرش ِ خاک: پر از موسیقی های نا شناخته ی گاهی زیاد از حد خوب : )
مرسده: خیلی آشنا. دوست. باید یک روز تمام ِ دانشگاه را با او گز کنی تا بفهمیش. که چه خوب است و ساده و دوست داشتنی. آرام ِ آرام ِ آرام.
فروغ ِ اتاقی زیر ِ شیروانی: حس های ِ نزدیک ِ لحظه های تلخ. عجیب ترین آدمهایی هستیم که در لحظه های خاص به یاد ِ هم می افتیم. بهار باید پر از اطمینانت کند. پر از لبخندهای رنگی ِ با ثبات.
بهرنگ: حرف های ساده ی خودمانی ِ خوب. درک کردن های واقعی.
Ethan: گاهی سر زدنهای یک دفعه ای.
مینا ی هورایزن: سبک ترین آدمهای این دور و بریم : )) عاشقش می شوم وقتی ذوق می کند از دیدن ِ نقاشی هایم. خوب ِ من است.
شقایق ِ به همین سادگی: واقعاً به همین سادگی. غیب نشو.
مصطفی کارتاژ: منجم است دیگر : ) شبکه ی چهار یک شب نشانش داد حتی. باورش نمی شد شناخته باشمش : )) . آرزو می کنم بشود یک ستاره شناس و در دل ِ کویر خانه ای بنا کند!
بابک ِ Iranian Idiot : هووووم. دو زبانه نوشتن های خاص ِ گاهی میخکوب کننده. باید به صرف ِ یک قهوه یک شب با او حرف بزنی و قانع شوی که "آدمی که ارزش ِ زندگیشو ندونه، ارزش ِ داشتنشو نداره!" به همین سادگی!! باید آرزو کنم که به همه ی آن چیزی که می خواهد و آرزو دارد برسد. آری. باید باید.
الهام dear dancer: ساده نوشتنهای لمس شدنی.
(Kill bill – bang bang)
آناهیتا ی themaze: با هم برویم جشنواره. هی سر از سوپر استار در بیاوریم : )) آنوقت یک روز که دلم برایش خیلی تنگ می شود از پشت ِ ستون بپرد بیرون و ذوق کنیم برای ِ هم. یک دوست پر از رنگ های شاد و خنده های از ته ِ دل و دوست داشتنی با چشم هایی که گاهی نمی شود از دیدنشان سیر شد. باید همیشه باشد. همیشه باشد و لبخندهایش واقعی باشد و هی طعم ِ توت فرنگی بدهد. و برایم بزند: نرگسی؟ و بخندیم که من غذایم و او یک الهه ی آرامش.
Lili تداعی گر ِ اوست برای ِ من.
نینا ی عادت می کنیم: دوست می شویم. به سادگی ِ نوشتن ِ یک خط روی ِ یک کاغذ ِ کاهی با خودکار! نقاشی هم دوست داریم هر دویمان : ) . کوتاه نویس ِ دیوانه کننده ی من است.
daily-frankly: می پرسم دیگر نمی نویسی؟ می نوشت. یک جای ِ دیگر. یک رنگ ِ دیگر. نزدیک شدن به آدمها کار ِ سختی نیست. مهم خوب بودن در ادامه است. همین که از اول تا آخر یکی باشی. هانست به معنای ِ واقعی ِ کلمه. می شود زیاد به فکرش بود و به یادش. و هی آرزوهای خوب حواله اش کرد. نابغه ی درس نخوان ِ قلیان دوستی که از او تصویر ِ یک روز ِ سرد ِ اسفند ماهی در ذهنم مانده. که باید سرم را تا کجا عقب می بردم برای دیدنش : )) و البته پسری بالای ِ یک تیر ِ چراغ برق که چشمهایم هنوز از یادآوریش گرد می شود که اگر می افتاد چه!؟ : ) جیمز بلانت برای ِ من یعنی او.
نفیسه ی یه عالمه حرف: کوتاه نویس ِ به هدف زن!
احمد ِ ریزگول: کوله ی سنگین ِ دوربین ِ عکاسی. عکس های ناب. نوشته های ناب. احساس ِ ناب. پسری پشت ِ یک کتاب ِ بسته ی پر برگ. باید آرزو کرد تمام ِ سیزده بدر ها باران ببارد برایش.
(Rule the world - Track 10 – 9crime)
علی: سنجاقک و غورباقه. یاد ِ ادامه دادن ِ حرف هایش که می افتم دلم تنگ می شود برای آن وقت ها! دوست داشت ادامه دادن های ِ یک هو قطع شده ام را!
نیلوفر ِ خیال: با عمق ِ وجود درک کردن. یک دوستی ِ ساده و صمیمی و پر رنگ. یک روز ِ بارانی ِ پر خاطره. یک دنیا نزدیکی. یک دنیا اعتماد. یک دنیا مهربانی ِ بی دریغ. آرامش آرامش آرامش برای تو. که دنیای ِ آرامشی.
(Hotel California)
نونا: بن بستی که قرار نبود انقدر نزدیک باشد!
محمدرضا ی تیگلاط: نامجو. دخترک ِ کولی. نقاشی.
جوزف: یک دوستی ِ ساده. که حتی نگرانی هم در آن جای دارد.
حسین shadeless or childish: همه کاره. کسی که تمام ِ کارهای دوست داشتنی ِ زندگی ِ مرا انجام داده است. و می دهد. و خواهد داد. تام ویتس برای ِ من یعنی او. آرزو می کنم یک نمایشنامه بنویسد. یاد کردن های سریالی ِ من : )) . می خواهم برای پسرش عیدی بخرم امسال : ))
اعتراف: پیدا شو. پیدا بمان. دوست داشتنی ِ وقت های ِ نمی دانم کی ِ بی سر و ته!
نیکوی ملودین: نرگس ِ دریمز تو یو- نیکوی ِ ملودین. وسط ِ یک بلوار جیغ می زنیم و می شویم دوست. از همان لحظه ی اول بی نهایت صمیمی! عجیب بودیم هر دویمان. زود دل بستیم به هم. نزدیکیم به هم. شاید کسی باورش نشود. حتی خودمان. که نگرانیم برای ِ هم. که هستیم برای ِ هم. که زندگی می کنیم با هم. همیشه و هر روز. گذراندن ِ لحظه هایی که انگار باید برای ِ هم می شدیم! گره خورده ایم به هم. محکم و صاف. Oh my love ِ جان لنون برای ِ اوست. همین کافی است برای اثبات ِ تمام دوستت دارم گفتن هایم. پیاده رویهای بلند و کوتاه ِ پر از عکس و موسیقی ِ ناب. و یک تولد ِ فراموش نشدنی شاید.
بیایم دنبالت برویم در باد قدم بزنیم. حرف بزنیم و بخندیم و گریه کنیم. شیرینی ِ زندگی یعنی داشتن ِ تو در تمام ِ لحظه ها.
آرین ِ ارتفاع ِ صفر: کانورس. خیانت ِ محسن چاوشی. لواشک. پست های طولانی ِ لمس شونده. یک دنیا حرف های خوب ِ کارساز. یک دنیا مهربانی ِ بی دریغ. دعاهای همیشگی. اولویت اول دعا به پایان رساندن ِ پایان نامه با نمره ی بیست : ))
آزاده ی نیم رخ: چکاوک ِ داریوش. مهربانی های پر رنگ ِ همیشگی. همیشه بودنهای دل نشین ِ پر از حس های خوب. پاک. عجیب. شاید یک فرشته : ) و البته عاشق ِ سوفی ِ من : )
فربد: نویسنده ی من است. هر سال نمایشگاه ِ کتاب را زیرو رو کردن برای پیدا کردن ِ کتابی از او کار ِ بیهوده ای نیست، حتی اگر نباشد. حتی اگر هیچ وقت نباشد. شاید بالاخره یک روز دست از لجبازی و مقاومت برداشت و کتابی نوشت و از روی ِ کتابش فیلم ساخت و اسکار گرفت : ))
(عطر ِ توی ِ ابی- دریا دادور و ...)
زیز: نباید بشکند. یک آدم ِ خاص در تمام ِ زندگی ِ من است. دوستی ِ اتفاقی ِ پر رنگ ِ ندیده. که باید آنقدر از او مراقبت کنم که همیشگی باشد برایم. عجیب بودنش خوب است. که دور و نزدیک بودنش اصلا اهمیت ندارد. که هست. که باید همیشه خوب باشد. که من از نقاشیهایم برایش بگویم. و او تشویقم کند. و هی بفهمد مرا. و من تمام ِ کلمات را برایش بکشم که خوشش بیاید. او زیز است. زیز ِ من.
هداک: یک دوست داشتنی ِ آرام . با روسری ِ خوش رنگ ِ ترکمن. در یک شب ِ بهمن ماهی.
سعید: یک موسیقی ِ ملایم . خوب. خوب. خوب. باید گاه و بی گاه حالت را پرسید. که خوب باشی. که باشی. که نرگسی صدایم کنی. بهار پر از اتفاقات خوب برای ِ تو. Antimatter برای ِ من یعنی او.
محمود: هستی؟ باید بعد از یک شب خستگی یک سیگار بگیرانی و سبک شوی. پنجره ها باز باشد. نیستی. به گمانم دود ِ سیگار کار دستت داده است! باش.
(I Am A Bird Now)
شهرزاد: همزاد. گاهی می شویم برای ِ هم. آنقدر نزدیک که می گوییم همزاد. گفتیم وقت های باید حال ِ هم را بپرسیم. اجبار در ما نیست. برای ِ همین است که دوست داریم همدیگر را. که دارد هی اختلاف هایمان زیاد می شود و نگرانی های ِ من زیاد که نکند دور شویم از هم : )) آرزو می کنم یک روز ظهر با هم، به کافه ی نوستالژی ِ سن بالاها برویم و ماست و خیار بخوریم با قاشق چنگال های تا به تا : )
عاشق ِ کوچولو نوشتن هایش هستم.

دوستتان دارم همه ی شماهایی را که در یک برهه از زمان برای ِ من بودید. و شاید هستید. و آرزو دارم که همچنان باشید. دوستتان دارم. همه ی همه ی همه ی تان را.
و همین.

Saturday, March 07, 2009

..
شد یک هفته.
گفتنش آسان است. یا حتی نوشتنش. سه کلمه بیشتر نیست. شد/یک/هفته. ولی گذراندنش گاهی به سالها هم می کشد!
مرا انگار کن به کودکی آفریقایی که دارد از سوء تغذیه جان می دهد. شبیه یک اسکلت شده ام. و تمام ِ اینگونه ضعیف شدنم به یک درد برمی گردد. به یک درد از نوع ِ ذره ذره آب شدن. به یک درد که معلوم نیست کجا خودش را پنهان کرده که گاهی، هر از گاهی، درست همان وقت های ِ نباید، سرش را از لاک ِ خودش بیرون می آورد و حمله می کند به من. آری. حمله می کند. خوب هم می داند به کجا بزند. به همان جایی که مرا از پای در می آورد. به همان جایی که دردش ..
دکتر رفتن کار ِ بیهوده ایست در این مواقع! دکترها هیچ نمی فهمند از درد. اصلا نمی دانند چه رنگی است! چه شکلی است! چه طعمی است! نگاهت می کنند و بی اعتنا به درد ِ تو می گویند برو هفته ی بعد بیا! آنوقت وقتی اشکت در می آید، وقتی می گویی داری در درد جان می دهی، وقتی التماس می کنی که لااقل چیزی بنویس تا کمی آرام شوم! دفترچه ات را باز می کنند و چیزکی می نویسند. که نمی دانند. که نمی فهمند این درد ِ من از چیست! این شدت ِ درد ِ من از چیست! که هر بار می گویند دردت عصبی است! شاید تحملت به سر آمده دختر! فشار ِ عصبی از نمی دانیم کجا و برای ِ چه که شاید خودت بدانی! ، عصب ِ این ناحیه ات را تحریک کرده! که باید بگذاری برود. که باید بگذاری رد شود. که باید تحمل کنی و صبر. و من تمام ِ این یک هفته را که از همین فردا وارد ِ هفته ی بعدش می شود دو کار بیشتر نکردم! یا در حال ِ گریه کردن بودم! یا در حال ِ خوردن ِ قرص و کپسول و دارو!
نسخه ام را برمی دارم و بعد از کار می روم داروخانه. می گذارمش روی ِ پیشخوان که دکتر بردارد. منتظر می مانم که اسمم را صدا بزند. که داروها را بگیرم و راهی ِ خانه شوم. که درد دارم. که خیلی درد دارم. نمی توانی بفهمی شدت ِ درد ِ مرا که همین چند دقیقه روی ِ پا ایستادن دیوانه ام می کند! صدایم می زند. داروها را که برمیدارم اشک است که از روی صورتم سر می خورد روی زمین. که آهای دکتر! آهای تویی که دردم را دیدی! آهای تویی که دردم را فهمیدی! یعنی این داروها خوبم می کند؟ این مسکن های ضعیف! این داروهای ِ سبک! اهالی ِ داروخانه مات ِ چشمهای خیسم شده اند. مات ِ دخترکی که دستش را گرفته به دیوار و بیرون میرود. چشمهایشان رنگ ِ دلسوزی دارد. رنگ ِ ترحم شاید. که مهم نیست. که نمی فهمند مرا. که نمی توانند بفهمند مرا. پس سکوتشان را از هر چیز ِ دیگری بیشتر دوست دارم در این مواقع. که با شعورند که هیچ نمی گویند و دلشان کمک نمی خواهد به من. گریه می کنم. پارکبان ِ کنار ِ ماشین هم نگاهش دست ِ کمی از آدمهای داروخانه ندارد. چه خوب که وقتی پارک می کنی پول می گیرند نه وقتی داری می روی! و پلیس ِ سر ِ دور برگردان! شاید فهمید که درد دارم! شاید فهمید که خیلی درد دارم! وگرنه نگهم می داشت که دختر با این حال و رانندگی!؟
دلم می خواست دست ببرم داخل ِ پاکت ِ داروها و همه ی شان را پرت کنم بیرون! که نکردم! که دوباره خوشی زد زیر ِ دلم که شاید همین های ِ بدرد نخور خوبم کنند! که نکردند! که شد یک هفته و انگار نه انگار که باید خوبم می کردند!
" زندگی ام شده یک نی ِ شیشه ای که با آن تمام ِ دردهایم را قورت می دهم"
چیزی نمی توانم بخورم. صبح ها یک لیوان شیر، آنهم با نی. ظهرها اگر باشد یک بشقاب ِ کوچک سوپ. و می رود دوباره تا فردا صبح! مات شده ام. چیزی از من نمانده! 41 عدد کوچکی نیست. ولی خیلی کوچک است. لااقل برای ِ من. برای ِ منی که این روزها هیستوری ِ مغزم به کل خالی شده است از همه چیز. که وقتی یکی یک صبح ِ جمعه زنگم می زند نمی شناسمش! که اسمش یادم می رود! که این برای ِ من یک نوع افسردگی است. این که استخوانهایم قابل ِ لمس شده اند. این که زیر ِ چشمهایم گود افتاده است. این که گاهی حتی همان آب را هم نمی توانم قورت بدهم.
شما جای ِ من. چرا؟
آنوقت می نشینم به خواندن. برای ِ نیکو باید بنویسم خدا نشسته آن بالا. یک تکه از من بر میدارد می دهد به دیگری. یک تکه از تو بر میدارد می دهد به دیگری. همه ی مان را تکه تکه می کند و عین ِ خیالش نیست ما طاقت ِ نداشتن نداریم! طاقت ِ صبر برای ِ دوباره رویش! طاقت ِ حتی همین چند روز مانده تا نوروز برای ِ دوباره نو شدن! که من همیشه با بهار نو می شوم و امسال فقط ترس دارم از آمدنش. که می دانم پیر شده ام. که تا شده ام. که ای وای! مبادا دردم بکشد تا اول ِ بهار!
و مادرم بگوید آدم با دیدنت یاد ِ غصه هایش می افتد! شما جای ِ من! یک هفته از عمق ِ وجودتان درد کشیدن! یک هفته جز آب و قرص چیزی نخوردن! چه گونه ی تان می کرد؟ می خندید؟
هر هشت ساعت/ هر شش ساعت/ هر چهار ساعت/ هر دو ساعت و گاهی هر یک ساعت!
آرام نیستم. آرام نمی شوم.
یکی بیاید خوبم کند. یکی پیدا شود بگوید مرهم درد چیست. یکی یک مسکنی تجویز کند که لااقل برای ِ دو ساعت نفهمم درد دارم!
دکترها نمی فهمند ولی من باید بروم باز سراغشان. آخر یک هفته گذشت از یک هفته ای که باید می گذشت و خوب می شدم : (
می گویم: دیگر توان ِ ذوق کردن ندارم. و تو چهره ات در هم می رود..

Friday, March 06, 2009

خستم. خیلی خستم.

Monday, March 02, 2009

exquisite pain

دوازده عدد قرص در یک شبانه روز.
یعنی به طور متوسط هر دو ساعت یک عدد.
فایده ای ندارد. 43 ام شده 41 و هنوز دارم از درد به خودم می پیچم : (
خوب نیستم و حالم خوش نیست و درد دارم و خرابم وصف ِ حال ِ مرا نمی کند.
نابودم. نابود.

Saturday, February 28, 2009

دلم می خواد یکی زنگ بزنه بگه دارم میام دنبالت بریم بیرون!
که بگه چته؟
که قبل از اینکه من چیزی بگم خودش فهمیده باشه!
آخه تا کی فقط من نگران بشم و من برم دنبال ِ این و اون و من حس ِ ششمم کار کنه که مثلا توی نوعی الآن خوب نیستی و از این جور چیزا!
پس کی به داده من برسه! پس کی دلش به حال ِ من بسوزه!
پس کِی میشه یکی زنگ بزنه بگه من پایین ِ خونتونم بیا بریم یه آب و هوایی عوض کنیم!
هان!؟

من در حال ِ حاضر هیچیم نیست. اینام یه مشت سوال ِ بی جواب بود تو ذهنم که گفتم بپرسم! همین!
...
کمتر از سه ساعت از نوشتن ِ این چیزا نگذشته که زنگ می زنی بهم! میگی داری چی کار می کنی؟ سرگرم مداد رنگیامم و دارم اس ام اس ریپلای می کنم!
حوصله ات سر رفته و هیچ خوب نیستی! میگی بریم بیرون؟
قشنگ شوکم! چرا تو؟
تا پنج دقیقه ی دیگه پایینم!
کجا بریم؟ بین دربند و نیاوران، دربند رو انتخاب می کنیم. یه آرزوی دیگم دارم خب! یعنی میشه مثل ِ اونشب که سه تاییمون داغووووووون بودیم و رفتیم جمشیدیه و بارون اومد باز بارون بگیره! بهت میگم یادته اون شبو؟ یادته عین ِ یک ساعتو زیر ِ بارون نشستیم و حرف زدیم؟
پارک می کنیم و میریم سفارش ِ غذا بدیم! لازانیا! بهم نگا می کنیم و می خندیم! آقاهه یکاره میپرسه به چی می خندین؟! بیچاره نمیدونه ما خلیم! الکی میخندیم! بهش میگم همینجوری!!
تا حاضر بشه میریم بیرون. یهو چند قطره آب میریزه رو دستم! جیغ می زنم واااااای بارووونه! بارونه!اونوقت در میای میگی ذوق نکن بابا! بارون کجا بود! دستاتو میگیرم میگم نگا کن! نگا کن! بارونه! نگا کن! دیدی بارون گرفت! واااااای! دیگه چی میخوایم آخه ما!
خوشحالیم. خوبیم. از صمیم ِ قلب داریم می خندیم! راستی! ما چرا با هم یهو قاطی می کنیم!
غذامونو که می خوریم دلمون نمیخواد برگردیم. هوا خوبه. آدم دلش می خواد پاشو بذاره رو گازو بی هدف فقط بره! پنجره هارو می دیم پایینو میریم! تا کجاش اصلا مهم نیست! به شهر ِ کتاب ِ نیاوران که میرسیم یهو با هم میگیم بریم شهر ِ کتاب؟ ترمز میزنم که آره. بریم.
دوتامون نزدیکه یه عمر میشه که اینجور جاها نیومدیم! به قول ِ تو آدم با دیدن ِ اینهمه لوازم تحریر مشتاق میشه به تحصیل : )) قشنگ ذوقیم. هیجان انگیزه! گیجیم! مداد رنگیاش هواییم میکنه! روان نویساش! جامدادیاش! کتاباش! سی دی هاش! تقویماش! حالمونو خوب میکنه! دوتامون خوب ِ خوبیم. انرژی ِ مثبتیم! آدم دلش میخواد اونجارو بار کنه بیاره خونه : )
...
بعضی وقتا یه آدمایی که اصلا فکرشم نمیتونی بکنی بدجور خوبت می کنن!
روزای سردرگمی رو گذروندم. هی نوشتم و پاک کردم!
هی هی هی هی

Friday, February 20, 2009


آدم های متوقع را، باید روزی با یک حرفی، سر ِ جایشان نشاند. که هی توهم به سراغشان نیاید که سکوت ِ تو به معنای ِ لال بودن است. که هی گمان ِ خود برتر بینی نکنند. که مدام دم از فهم و شعور نزنند. که در اصل کوته نظرند و سطحی نگر. که از این دنیا تنها خودشان را می بینند و چند نفری آدم ِ دور و بر، که قطعا دوستشان دارند زیاد. که ما بقی بی ارزشند و باید دور ریختشان. که تا وقتی کسی مهم است که تو برایش مهمی و اگر کمرنگ شدی برایش، پس باید بمیرد. و اینگونه می شود که آروزی مرگ می کنند برای آن همه آشنای ِ چند ساله ی دیروز و غریبه های امروز!
البته که دنیای ِ امروز ِ ما پر است از این آدم ها، که هی دور بر می دارند و شلوغ می کنند. که هی حرف می زنند که آهای من اینجایم. آهای من آنجایم. که دیده شوند. که خوانده شوند. ولی به راستی تا به کی؟ تا به کجا؟ بس نیست؟
آدم ِ حرف های تند نیستم. ولی اعتراف می کنم که دلم پر است. که اگر توانش را داشتم بلند می شدم، یک تو دهنی به این دست آدم ها می زدم که بیدار شوند. که کمی قبل از حرف زدن ها و نوشته هایشان فکر کنند.
بروم داد بزنم در گوشهای ِ کرشان که احساسات، من و توی ِ نوعی را نمی شناسد. دوست داشتن دین و فرهنگ نمی شناسد. ملیت ندارد. از زبان ِ خاصی پیروی نمی کند. لباس ِ مشخص ندارد. حتی واژه ای ثابت.
که بلندتر بگویم: آهای تویی که نشسته ای به جدا کردن، بی انصافی آخر تا کجا؟ حسادت تا به کی؟
آنوقت از آنهمه دیگری بپرسم حق با کیست؟ که مطمئن باشم چند نفری می گویند حق با من است و توی دیگری سکوت می کنی و دلیل ِ سکوتت را هم که من خوب می دانم اگر هنوز که هنوز است بشناسمت!
دیگر خیلی چیزها بی معنی شده اند. به درک ِ واقعی ِ این جمله وقتی رسیدم که با دیدن ِ جای ِ خالی ِ ماشین هیچ احساسی به من دست نداد. حتی خنده ام هم گرفت. که آهای بیایید با من همدردی کنید. نه با غصه خوردن. که با خندیدن!
دیدی؟ دیدی به ثانیه هم نکشید و بی ثبات شد! دیدی؟ دیدی همیشه من راست می گویم؟ دیدی آخر ِ سر هم بردند؟ دیدی گفتم می برند؟
اصلاً مهم نیست. بردند که بردند. تقصیر ِمن نبود. تقصیر ِ ما نبود! تقصیر ِ خنده هامان بود. تقصیر ِ یک روز شاد بودن. تقصیر ِ یک روز با هم بودن ِ بی هیاهو. تقصیر ِ دست هایمان بود اصلاً ! که هی جفت می شدند و به هر دلیلی باز! اصلاً تقصیر ِ حس ِ ترسی بود که آدمک ِ روی صندلی ِ چند میز آنطرفتر به من داد! که چقدر شبیه ِ تو بود!
می خندم و می گویم بردند!
اصلاً شما بگویید. اگر جای ِ من بودید چه می کردید؟
شوکه می شدید؟ وقتی از شوک در آمدید گریه می کردید؟ لعنت می فرستادید به شانستان؟ هی سوال های بی جواب ِ پوچ ِ همیشگی به سراغتان می آمد که مثلا چرا من؟ چرا امروز؟ چرا بعد از اینهمه شادی؟ چرا از بین ِ اینهمه ماشین، ماشین ِ من؟ و هی دنبال ِ کارهای ِ خطایتان می گشتید که مثلا رها شوید از اینهمه سردرگمی!
نه! مسخره بود این کارها! چیزی نداشت جز یک درد ِ دیگر روی دردهای قبل سوار کردن! که آخرش چه!
باید همان کاری را بکنید که من کردم. آرام بروید سراغ ِ پلیس تا بگوید ماشینتان را برده اند پارکینگ تا خیالتان راحت شود که دزدیده نشده است. چرایش را هم یادتان نرود بپرسید! که خواهید شنید: چون جلو و عقب ِ ماشینتان خالی بوده و راحت می توانستند ببرند. آنوقت می توانید با خیال ِ راحت لعنت بفرستید به شانستان که از بین ِ آنهمه ماشین، ماشین ِ شما را انتخاب کرده اند برای بردن!
آنوقت وقتی پلیس هزینه ی آزاد شدن ِ ماشین را می گوید بلند جواب دهید چه خبر است! اصلاً ماشین برای خودتان! و پلیس چوابتان دهد که فعلا ً که همین است! ماشینتان برای ماست!
در آخر با خنده راهتان را بکشید و بروید تا شنبه شود و بتوانید پیگیر ِ آزادی ِ یک بی گناه شوید/ همین.

Tuesday, February 17, 2009

Mind Reader

بگرد و پیدا کن.
لزومی به اینهمه نوشتن نیست.
هر روز یکی نشسته است یک گوشه ای و می نویسد. درست همان حرف های تو را. با همان شکل و رنگ.
این قانون ِ این زندگی است.
مگر زبان ِ ما چند حرف دارد؟
مگر چند کلمه می شود از این حرف ها ساخت؟
چند جمله؟ چند صفحه؟ چند کتاب؟ چند جلد؟
حالا این وسط یکی فعل را اول می آورد، یکی آخر. اصل ِ حرف یکی است.
لزومی به اینهمه نوشتن نیست.
بگرد و پیدا کن.
آدم ها خیلی شبیه به هم شده اند.
پیشتر از این ها نوشته بودم: " آدمها نویسنده می میرند. بی چتر، بی چراغ"
حالا باید ادامه دهم:
آدمها خواننده می میرند. بی چتر، با چراغ!
آدم ها نشسته اند و هر کدامشان دارند تکه ای از مرا می نویسند. غریبه هایی که بی هیچ ترس و واهمه ای تکه تکه ام کرده اند و هر تکه ام را با تمام ِ جزئیات بیان می کنند.
و من با یک لبخند ِ بزرگ هر روز پیگیر ِ کارشان می شوم. برایشان چای می ریزم و گاهی قهوه دم می کنم. که نخوابند. که هی مدام بنویسند و من هی مدام تر بخوانم و کیف کنم.

Loser/Losser

به خدا دو بار بیشتر نپوشیدمش!
خیلی دوستش داشتم. بیشتر از تمام ِ تمام ِ لباسهای ِ داشته و نداشته ام. چقدر گفتم تعریف نکنید از آن. چقدر گفتم نگویید خوب است و قشنگ. چقدر گفتم هی نگویید چه دارد و چه ندارد، می دانم، می دانم!
بعد از درست یک عمر گشتن، بالاخره در یک فروشگاه ِ نه چندان بزرگ، در یک روز ِ نه چندان خاص، در یک لحظه ی نه چندان خاطره انگیز پیدایش کردم. ذوق کردم. گفتم کوچکترین سایز لطفاً! فروشنده با تعجب گفت اندازه نمی شود ها! گفتم اگر بزرگ نباشد کوچک نیست. و درست اندازه بود. اندازه ی اندازه! و خریدمش. و با یک لبخند ِ بزرگ از آنجا بیرون آمدم. و آن روز برایم شد یک روز ِ خاص، و آن فروشگاه یک فروشگاه ِ خاص.
به خدا دوبار بیشتر نپوشیدمش! و هر دو بارش وقتی بود که با خاص ترین آدمهای زندگی ام قرار داشتم!
حسرت می بلعم. (از حرفهای فربد کش می روم!)
فحش و بد و بیراه به این زندگی. (از نوشته های نیکو می دزدم!)
لعنت به این زندگی که می فهمد کی و کجا حال ِ مرا بگیرد. و خوب هم می گیرد.
تازه می خواستم بیایم بنویسم ذوق دارم. ذوق ِ کتاب و نمایشگاه. ذوق ِ رفتن ِ سوفی توی کتاب. ذوق ِ چاپ ِ پیرزن توی کتاب. ذوق ِ پیرمرد ِ سیگار به دستم توی کتاب. ذوق ِ لبخند ِ پهن ِ چند ساعت ِ ی دیروز !
حالا ولی!
هیچ هم خوب نیستم. گریه هم کردم. کلی هم کولی بازی در آوردم. غر هم که به جای ِ خود. تازه باز هم دلم خواست که بمیرم. گفتم خدا بیا و خفه ام کن! ولی نکرد. هنوز هم زنده ام. و غصه می خورم. و دلم هی می سوزد برای ِ خودم. که هی دارم تمام ِ دوست داشتنی های ِ زندگیم را از دست می دهم و نمی دانم باید چگونه بجنگم برای از دست ندادنشان!
کاش حداقل سه بار می پوشیدمش!
به خدا اگر اینقدر دوستش نداشتم تا آخر ِ عمر هیچ چیزش نمی شد!

در یک عصر ِ دوشنبه ی زشت بود که از دست دادمش.
امضاء: منی که تو را دیگر ندارد برای ِ خودش.

Monday, February 16, 2009

شالم را محکمتر می بندم. طوری که نفسم بگیرد. شاید دلت کمی به رحم آمد و همان چند دقیقه ی مانده تا رسیدن، بیشتر توجهم کردی!
بعد پیاده می شویم و لا به لای ِ آدمها گم می شویم. (بی حتی ذره ای تلاش برای کمی بیشتر پیدا بودن!)
من از نگاه ِ تو. تو از نگاه ِ من.
همین کوتاه بودنها کافی است برای ِ نوشتن ِ این جمله:
"امروزم فرق داشت با دیروزم" !!
و این/ به قول ِ شما آدمها/ یعنی/ زندگی می کنیم هنوز / !

پ.ن: بعدتر تعریف می کنم: آدمک ِ دوست داشتنی ای بود. برای ِ همان چند لحظه ی کوتاه. و اضافه میکنم: گاهی باید تمام ِ مسیرها را با تاکسی بروی. درست همان گاهی هایی که از ذهنت می گذرد که تکراری شده ای.

Friday, February 13, 2009

مسخره است. همه چیز مسخره است.
همین ساعت ِ شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح ِ جمعه بلند شدن.
همین کنکور ِ ارشد دادن.
همین بحث های ِ پوچ ِ تنها برو و لجبازی های من که این وقت ِ صبح و آن جای ِ پرت ِ جنوب ِ شهر و ... .
همه چیز مسخره است.
همین تصمیم که من با ماشین ِ خودم راه بیوفتم پشت ِ سر ِ ماشین ِ بابا که مسیر را نشانم دهد.
همین تصمیم ِ مسخره که برای ِ این است که بعد از امتحان خودم برگردم.
آنوقت بابا سرعتش را هی زیاد و زیاد کند و من سر ِ صبحی هی پایم درد بگیرد از بس باید فشار دهم روی گاز که شاید این ماشین ِ قراضه دلش به رحم آید و کمی تندتر رود!
که هی کم بیاورم. که هی صد و بیست ِ من بشود صد و بیست و یک و بابا هی گم شود میان ِ ماشینها. که دلم بخواهد اصلا پشت ِ تمام ِ چراغ قرمزهای بین ِ راه گیر کنم و نرسم به هیچ چیز. که هی بابا مجبور شود فلشر ِ ماشینش را روشن کند که آهای دختر! من اینجایم. من آنجایم! که هی من حرصم بگیرد. که هی لجبازیم گل کند که نخواستم! که بیا و برو! اصلا هی تندتر برو که من گم شوم! چه فرقی می کند! و بابا انگار که یادش رفته باشد آمده است که مرا برساند برای ِ مدتی واقعا گم می شود!
همه ی این بازی ها برای یک کیک و آبمیوه؟!
مسخره نیست؟
. . .
امتحان که تمام می شود تمام ِ مسیر ِ برگشت را بی صدا به صبح فکر می کنی و پایت را محکم تر فشار می دهی!
به خانه می رسی. دور که می زنی تا داخل شوی! همین که جای ِ خالی ِ ماشین ِ بابا را داخل ِ پارکینگ می بینی پوزخندی می زنی و بلند می گویی:
مسخره است. همه چیز ِ این دنیا مسخره است!
اگر پرسیدند دوست یعنی چه- به تو اشاره می کنم.

همین جمله کافی بود برای جبران تمام ِ آن چیزهایی که خیال می کردی روزی باید جبرانشان کنی. :-*


Wednesday, February 11, 2009

درباره الی ... رو دیدم که :-)
تک تک ِ صحنه های فیلم قابل ِ لمس بود. تک تک ِ جمله ها. تک تک ِ بازیها. نه نه! بازی نمی کردن! انگار هر کس جای ِ خودش بود. هر کس داشت خودشو بازی می کرد. انگار خود ِ تو هم وسط ِ اونا بودی! انگار توی هر تصمیمی که می خواستن بگیرن از تو هم می خواستن که رای بدی! ولی رایِ تو همیشه یکسان بود! "هر چی جمع بگه!"
اونا داشتن خود ِ مارو بازی می کردن. زندگی ِ روزمره ی مارو. اونا حرفای مارو می زدن. مثل ِ ما می خندیدن. مثل ِ ما فحش می دادن. مثل ِ ما دعوا می کردن. اونا مثل ِ ما بودن. همه چیزشون.
درباره ی الی فیلم بود. شاهکار ِ جشنواره ی بیست و هفتم.
گلشیفته عالی بود. شهاب حسینی عالی. پیمان عالی. مانی حقیقی عالی.
و این دیالوگ که احمد(شهاب حسینی) به الی(ترانه علیدوستی) گفت: "یک پایان ِ تلخ بهتر از تلخی ِ بی پایانِ !"

Tuesday, February 10, 2009

سوپراستار/ زمانی برای دوست داشتن/ کودک و فرشته/ پستچی سه بار در نمی زند/ صندلی خالی
...
پ.ن: خب بهترین بازیگر ِ زنم بدین به اون دختره تو کودک و فرشته دیگه!!
باید اینجوری شد رسما :-

Monday, February 09, 2009

HoGh

فک کنم با این وضع ِ افتضاح ِ جشنواره ی فیلم فجر! سیمرغ ِ بهترین بازیگر ِ مرد رو بدن به رضا رشیدپور ِ سوپراستار!!

Saturday, February 07, 2009

زمانی برای دوست داشتن.

Monday, February 02, 2009

تو مثل ِ فردایی. نمی توان حتی حدست زد!
دوست داشتم یه جیپ داشتم، می زدم به جاده!
اصلا هم برام مهم نیست طرف ِ راستم دریا باشه، طرفه چپم جنگل. یا حتی دو طرفم کویر.
فقط باد بیاد. بـــــــــــــــــــــــــــــــاد.
بچه هه از باباش میپرسه: " بابا، جشنواره ینی چی؟ "
باباهه میگه: " پسرم، جشنواره ینی اینکه روزی چند تا فیلم نشون میدن! "
.
.
پ.ن: اضافه می کنیم. به دایره لغات.