Saturday, June 27, 2009

. .

بیچاره خدا، که این روزها، حتی این همسایه ی روبرویی ِ ما هم صدایش می زند. آنهم نه در دلش که! داد می زند! داد!
بیا خدا جان. بیا این پنبه ها را از من بگیر.
فرو کن توی گوشهایت و مثل ِ من، بیننده ی بی صدای ِ این روزها باش!
تمام ِ این خودخوری ها برای یک برهه از زندگی است.
چراکه دیگر چیزی از این به اصطلاح تو باقی نمی ماند.
آنچه باقی می ماند تویی است بی هیچ آمال و آرزویی در سر!

Wednesday, June 17, 2009

. .

مثل ِ شكر ِ درون ِ چاي، در داغي ِ اين روزها حل مي شوم.

Sunday, June 14, 2009

Damn

واقعا حالم خوب نيست. واقعا كم آوردم. واقعا احساس كمبود مي كنم. واقعا جاي خاليتو حس مي كنم. واقعا به يكي نياز دارم كه همه جوره ساپورت روحيم كنه. فشار عصبي و روحي امانمو بريده. به **** داديد منو در كمتر از يك ماه!
آه. آخ. واي.

Thursday, June 11, 2009

NothingS

خواستم خیلی چیزها بنویسم. نوشتم. ولی باز مثل ِ این چند وقتی که کم هم نیست، زدم همه اش را پاک کردم! که مبادا به کسی بر بخورد. مبادا . . . ولی می نویسم که دارید گریه ام را در می آورید که دیگر اینجا برایم امن نیست. باید هر از گاهی بیایم تک جمله ای بنویسم و فرار کنم. آنقدر گنگ و نا مفهوم که حتی خودم هم آخرش نفهمم که چه شد!
امشب را ولی باید ثبت می کردم. التماس اش را. اشک ِ بعدش را. نه از حرف ها و بحث ها و جدال ها که این روزها زیاد که چه عرض کنم، بی نهایت شده است! نه! آمدم بنویسم که من برای ِ اولین بار به خاطر ِ یک کسی به کس ِ دیگری التماس کردم و بعدش گریه ام گرفت و اصلاً حالم هیچ هم خوب نیست!
- آدم ها در هیچ شرایطی نباید التماس کنند. این را از من داشته باشید!
من گاهی وقت ها فراموش می کنم گذشته ی آدم ها را و اینکه آن ها درست مثل ِ خود ِ من آنقدرها بزرگ شده اند که نشود در بسیاری مسائل با آنها بحث کرد. من امشب به خیلی از چیزها رسیدم! فراموش نمی کنم و هرگز از یاد نخواهم برد. ولی سعی می کنم هر چه زودتر بازگردم به همیشه ام.
این روزها منطق را باید در ِ کوزه گذاشت و آبش را خورد!
آخ.

Saturday, June 06, 2009

Freedom of Choice

برای آقای ِ رئیس جمهور- به بهانه ی انتخابات ِ دهم.
خواستم ننویسم. ولی انگار مقاومت کردن بی فایده است در این روزها که به هر جا سر می زنی جز انتخاب حرف ِ مشترک ِ دیگری میان ِ آدمها یافت نمی کنی!
برای مهندس میرحسین موسوی می نویسم. برای ِ سید ِ سبزپوش ِ آرام.
از همان چند ماه ِ قبل که دیگر معلوم شده بود چه کسانی پا به عرصه ی انتخابات خواهند گذاشت دو گزینه را رد کرده بودم. کروبی و رضایی. اگر خاتمی هم انصراف نداده بود او را هم به این اسامی اضافه می کردم، چرا که در آن هشت سالی که ریاست ِ ایران را بر عهده داشت دیگر دستم آمده بود چه کاره است. آنقدر از او می دانستم که با قاطعیت بگویم به او رأی نخواهم داد. اگر باز هم قرار بود بیست میلیون رأی بیاورد، من ترجیح می دادم در میان ِ آدم هایی باشم که او را نمی خواهند برای ِ چهار سال ِ آینده. او را دوست دارم. از چهره اش گرفته تا مهربانیش. شخصیت ِ دوست داشتنی ِ بی نظیرش. ولی اینها که برای ِ ما ریاست نمی شود. اینها که برای ِ ما رئیس قوه ی مجریه نمی شود. همه ی ما آدمها باید اینگونه باشیم. اگر هم که نیستیم ضعف ِ ما را نشان می دهد. ما کسی را می خواهیم که صلاحیت ِ هدایت ِ کشورمان را داشته باشد. نه اینکه لبخند بزند به ما. بگذریم. خاتمی که انصراف داد. سید ِ دوست داشتنی ِ خوش چهره ی ما. نام ِ موسوی به میان آمد. مهندس ِ سبز. سیدی مهربان که کم از خاتمی نداشت. گفتم چه خوب که آمد. که خواست بیاید. شال ِ سبزش چقدر احساس ِ خوب به آدم القا می کند. باید می گشتم این طرف و آن طرف که بیشتر بدانم از او. شروع کردم به جستجو. هشت سال نخست وزیری در زمان ِ امام. انقلاب و جنگ را لمس کرده است. گفتند استعفا. گشتم ببینم موضوع از چه قرار است. دیدم در زمان ِ ریاست ِ آقای خامنه ای انگار اختلافی میانشان بالا گرفته است. اسامی ِ وزیران را بدون هماهنگی با مقام ِ بالاتر، مستقیم به خدمت ِ امام برده است. حالا قطعا به همین سادگی ها هم که نبوده! ولی از همین چیزها ناشی شده است! پیش ِ خودم گفتم باشد، قبول. دیدم باز یک جایی نامه ای فرستاده برای امام. گفته است دیگر توان ِ ادامه ی جنگ را نداریم. باید دستور ِ توقف دهیم! این را هم گذاشتم کنار. گفتم باید بیشتر گشت. حرفهایش را شنید. خیلی زمان گذشته است و آدمها خیلی تغییر می کنند. سابقه ی همکاری با امام می تواند نقطه ی عطف ِ کارنامه ی او باشد. خواندم. شنیدم. پرسیدم. تا رسیدیم به اولین برنامه ی سی دقیقه ای ِ انتخاباتی ِ او. اسطوره ای که از او ساخته بودم به یک آن شکسته شد. ضعیف ترین حرف هایی را زد که می توانست در سی دقیقه بر زبان آورد. با خودم گفتم: قرار است این بشود رئیس جمهور!؟ نخواستم. آدمی که می خواهد به دومین مقام ِ مهم ِ یک کشور دست یابد، نباید از وقتش به بیهودگی استفاده کند. نباید مسائل ِ دست ِ چندم را به زبان بیاورد. نباید کند باشد. و خیلی نباید های دیگر! ناامیدم کرد. ولی باز دست نکشیدم. رسیدیم به فیلم ِ تبلیغاتیش. به قطع و یقین اگر تنها معیار ِ انتخاب همین فیلم ها بود، بی شک به میرحسین رأی میدادم. در لحظه لحظه های فیلم احساس ِ غرور می کردم. احساس ِ ایرانی بودن. احساس ِ شور و هیجان و نشاط. خواستم که به او رأی دهم. بر خلاف ِ صحبت ِ اولیه اش، فیلمش بی نظیر بود. حتی چند روزی هم دستبند ِ سبز به دست بستم. گشتیم و گشتیم و گشتیم تا رسیدیم به مناظره. چیزی که همیشه گفته بودم در انتخاب ِ من تأثیر ِ به سزایی خواهد گذاشت. از دقیقه ی اول که شروع شد تا لحظه ی آخر تمام ِ بدنم لرزید! ترسیدم. ولی خیلی چیزها دستگیرم شد.
آقای مهندس، من به شما رأی نمی دهم.
شما وقتی صحبت های ِ ده دقیقه ی اول ِ احمدی نژاد تمام شد، قافله را باختید. از چهره ی تان معلوم بود. شما جا خورده بودید. نتوانستید خودتان را جمع کنید. دستتان می لرزید. صدایتان. شما آخر ِ جمله هایتان را بدون ِ فعل رها می کردید. شما از "چیز" خیلی استفاده کردید. شما جواب ِ هیچ کدام از سوال های احمدی نژاد را ندادید. شما حتی جاهایی که می توانستید با یک کلمه جواب ِ او را بدهید هم ندادید. ترسیده بودید؟
من به شما رأی نخواهم داد.
چرا که شما تنها وقتی پای ِ همسرتان به میان آمد کمی به خود آمدید و حرف زدید. جناب ِ مهندس، این برنامه ای که برای ِ شما تدارک دیده بودند نامش مناظره بود. در مناظره سکوت جایی ندارد. اگر اینطور بود هر کدامتان را می بردند گوشه ای و از هر کدامتان جداگانه فیلم می گرفتند!
آقای ِ مهندس، متانت همه جا معنی ندارد. گاهی باید رک جواب داد. اینهمه سکوت و وقار واقعا برای چه؟ واقعا با اینها می شود یک کشور را اداره کرد. اگر انتخاب شدید هم می خواهید همین رویه را ادامه دهید!؟
سید ِ بزرگ، چهره ی جهانی ِ ما ذلیل نیست. کمی عادلانه سخن بگویید. پس از سی سال که از انقلاب می گذرد، آیا این برای ِ اولین بار نیست که رئیس جمهور ِ آمریکا اینگونه با ما سخن می گوید! مذاکره بدون ِ پیش شرط. انرژی هسته ای را حق ِ ملت ِ ایران دانستن و خیلی چیزهای دیگر! در این چند روز تکرار ِ این مواضع از زبان ِ او بارها و بارها نشان از چیست؟ بی انصافی نکنید لطفا. نگویید او این ها را نمی گوید و دارند اینگونه برایمان ترجمه می کنند!
فرهنگ. آقای ِ سبز پوش، وقتی صحبت از آزادی بیان و روزنامه و کتاب به میان آوردید، هیچ دلم نخواست همراهیتان کنم. با اینکه می دانم راست می گفتید. احمدی نژاد هم قبول کرد در حوزه ی کتاب و کتاب خوانی ضعیف عمل کرده است. ولی اگر به من باشد، هیچ برایم فرقی نمی کند این چهار سال با دوره های قبل. کتاب تا آنجایی که می خواستم برایم بوده است. روزنامه تا جایی که خواسته ام برایم بوده است. اعتقاد دارم هر کسی توانسته هر چه می خواهد درون روزنامه ها بنویسد. اعتماد را از همه بیشتر خوانده ام و می دانم اعتماد ِ ملی نگذاشته است جای ِ هیچ حرفی خالی بماند در صفحه هایش. کیهان و همشهری و مابقی هم که همیشه بوده اند. پس نگویید آزادی بیان نداشته ایم. فیلم هم که به گمانم فرقی نمی کند در انتخاب شدن و نشدن ِ شما. که بیشتر به کارگردان برمی گردد. به فیلمنامه. به بازیگر. نویسنده ها اگر خوب بنویسند فیلم ِ خوب هم خواهیم داشت. نمونه اش همین درباره ی الی.. . برای ِ من ِ نوعی که در این سال ها جز جشنواره فیلم ها را جای ِ دیگری نمی بینم فرقی ندارد که چه فیلمی با آمدن ِ شما مجوز ِ نمایش می گیرد یا نمی گیرد. یا چقدر از ممیزی ها در عرصه ی کتاب و فیلم و موسیقی کم می شود. من ِ نوعی در این سطح از زندگی دغدغه ام اینها نیست. اگر کتاب نباشد از گوشه و کنار ِ اینترنت چیزهایی را که می خواهم پیدا می کنم. موسیقی ِ مورد ِ علاقه ام را دانلود می کنم. فیلم ِ مورد ِ علاقه ام را از سی دی فروشی ها می خرم و ...
شما در این مناظره حرف ِ تازه ای برای ِ من و امثال ِ من نداشتید. من در انتخابم تنها خودم را نمی بینم. ولی آنقدر محکم نبودید که مرا قانع کنید به رأی دادن به شما.
آقای ِ میرحسین، چرا وقتی پای ِ حمایت ِ این و آن از شما به میان آمد سکوت کردید؟ اگر دروغ بود، چرا هیچ نگفتید؟ آنقدر علنی از شما حمایت می کنند که جای ِ حرف نداشت. اگر به قدرت برسید اولین کسانی که از شما پست می خواهند همان هایند. همان هایی که به خیالشان این روزها دارند برای ِ شما رأی جمع می کنند. بعضی هایشان نام ِ خوشی ندارند. می خواهم بگویم ما ساده نیستیم یا بچه. اینکه رئیس ستادتان را یک چهره ی موجه بگذارید ولی وقتی طناب را می گیریم و جلو می رویم هی به افراد ِ نا مطمئن برخورد کنیم، خیلی پسندیده نیست. ما کمی عقل داریم هنوز. ما ایرانی ها خیلی بیشتر از اینها می فهمیم. این خوب بودن ِ خودتان تنها کافی است برای اداره ی ایران.
من خیلی از کارها و صحبت های احمدی نژاد را هم قبول ندارم. معتقدم او هم آنقدر اشتباه دارد که بتوان گفت نباید به او رأی داد! ولی شما نا امید کردید مرا. هر دویتان نمره ی زیر ِ ده گرفته اید در این آزمون. هیچ کدامتان را نمی شود حتی ناپلئونی پاس کرد!
از جنگ و جدال برنامه که بگذریم، این چه کاری بود که در آن دقایق ِ آخر کردید؟ زودتر از موعد شروع کردید به جمع کردن ِ کاغذهایتان! دیدید وقت اضافه دارید و حرف کم! دوباره گشتید تا کاغذ ِ اولیه ی تان را پیدا کنید و دوباره از رو شروع کنید به خواندن! انگار که فیلم را زده باشند اول! همه چیز دوباره شروع شد..
هیچ خوب نبودید. هیچ خوب نبودید. این را تنها من نمی گویم. خیلی ها می گویند. حتی همین سید محمد ابطحی که خیلی از اصلاح طلبان مرید ِ اویند! همین مردی که دست ِ راست ِ خاتمی بود و این روزها به دنبال ِ کروبی افتاده است. بروید بخوانید چه نوشته است از آن شب! به نظرتان خنده دار نمی آید حمایت ِ خاتمی از موسوی و در مقابل حمایت ِ ابطحی از کروبی! سیاست بازی ِ کثیفی است. همه را زیر ِ سوال می برد.
من یک رأی دارم. آنرا هم به هر کسی که بخواهم می دهم. نه دلم می خواهد رأی کسی را بدزدم. نه دوست دارم کسی روی ِ تغییر ِ عقیده ی من سرمایه گذاری کند. بی فایده است. عقل داریم. فکر می کنیم. اگر خواستیم رأی دهیم می دهیم. اگر نخواستیم هم که هیچ. تمام.

Thursday, May 28, 2009

. .

گاهی باید نوشت:
دردهای نانوشته
آنوقت بی نقطه رهایش کرد و رفت.

Sunday, May 17, 2009

درهای دوزخ
. . . تنها رها شده ایم
چون کودکانی گم کرده راه در جنگل.
وقتی تو رو به روی من می ایستی و مرا نگاه می کنی،
چه می دانی از دردهای من که درون من است
و من چه می دانم از رنج های تو.
و اگر من خود را پیش تو به خاک افکنم
و گریه و زاری سر دهم
تو از من چه می دانی
بیش از آنچه از دوزخ می دانی
آن هم آنچه دیگری برای تو بازگو می کند
که سوزان است و دهشتناک.
از این رو
ما انسان ها
باید چنان با احترام،
چنان اندیشناک
و چنان مهربان
پیش روی هم بایستیم
که در مقابل درهای دوزخ.

* از نامه های فرانتس کافکا به اسکار پولاک، پراگ، یکشنبه/ 3 نوامبر/ 1903

Like

چه آی با کلاه و چه آی بی کلاه، هیچ کدام نقطه ندارند. پیش از دوران درک کامل الفبا هم به خردسالی خیره می شدم به اختلاف این شمایل: چرا یکی کلاه دارد و دیگری سرش بی کلاه مانده است؟ یک روز پدر به وقت درو، کمر آراست از خستگی و گفت: "حروف ِ الفبا هم مثل آدم ها، هر کدام سرنوشتی دارند! " باورم شد . . . تا موسم بلوغ که مشق و معنا به من آموخت همه حروف از حقوقی مساوی برخوردارند. آی با کلاه گاهی سرآغاز واژه آزادی است، و گاهی طلایه دار "آسیب". آی بی کلاه آیا اول ِ "اندوه" می آید؟ چرا اندوه . . . ؟! ستون نخست ِ "امید" هم هست!
- سید علی صالحی

Friday, May 15, 2009

BirthDay




Dedicated to Maryam :-*

Tuesday, May 12, 2009

Castle of Loneliness

آهنگ ِ این روزها: قلعه ی تنهایی/ فرامرز اصلانی/ یازده دقیقه و بیست و دو ثانیه
چهار دقیقه و چهل ثانیه ی اول: موسیقی ِ بی کلام.
اوج و فرود های بی نظیر.
2:46/ 3:58/ و حالا ..آه اگر روزی نگاه ِ تو ..

Tired To death

دیروز برداشتم برای ِ یکی نوشتم: خوبم. بی اختیار. و همین حالا که ساعت های ِ زیادی از آن لحظه می گذرد هنوز نتوانسته ام دلیل ِ این کارم را برای خودم توجیه کنم. گاهی وقت ها بی دلیل یک کارهایی می کنم که شاید تا سر حد ِ نیستی پشیمان شوم. ولی چه کنم! تسلیم می شوم در لحظه ..
روزهای ِ سختی شده است. روزهایی که صبح هایش دیگر آبی نیست. یا شب هایش سیاه. همه چیز به هم ریخته شده است. انگار که تمام ِ سال های ِ زندگیم را در یک همزن ِ برقی ریخته باشند، آنگونه شده ام. درست مثل ِ یک آب طالبی! هیچ چیزم دیگر معلوم نیست. نه خنده ام، نه گریه ام، نه بودنم، نه نبودنم.
به قول ِ مادرم خانه هم که باشم اصلا انگار نه انگار. سرم به نقاشی و کامپیوتر و آهنگ هایم گرم است. و راست هم می گوید. که وقتی خانه باشم، در ِ اتاقم بسته است و می روم در لاک ِ خودم.
دیگر مهربان نیستم. بچه ها را دوست ندارم. ذوق ِ این و آن را نمی کنم. زود از کوره در می روم. بی حوصله شده ام. مادرم زود به زود از دستم شاکی می شود. می گوید به خود مغرورم! و من هنوز که هنوز است نمی فهمم معنی ِ این حرفش را! ولی دلتنگ زیاد می شوم. برای ِ خیلی ها. نگران زیاد می شوم. برای ِ خیلی ها. که اگر یکی خوب نباشد قشنگ بهمم می ریزد. به جرأت می توانم بگویم روزم را خراب می کند. حتی شده آنقدرها نگران ِ حالش بشوم که بی اختیار گریه ام بگیرد. بی اختیار حواسم پرت شود مدام. بی اختیار ..
اینگونه آدمی شده ام این روزها.
حرف زیاد نمی زنم. از آدم های ِ پر حرف بدم می آید. سرم به کار ِ خودم گرم است. زیاد حوصله ی این و آن را ندارم. از آدم هایی که مدام می خواهند کم حرفی و چهره ی سردم را دلیل بر حال ِ بدم بگذارند نفرت دارم. دوست دارم کمی بروم در لاک ِ خودم. فکر کنم به خودم. زیاده خواهی است؟ اینهمه خندیدن برایتان کافی نبود که حالا نمی گذارید برای ِ خودم شوم کمی؟! حوصله ی هیچ کدامتان را ندارم. کمی رهایم کنید. گوش هایم هم دیگر دلشان نمی خواهد چیزی بشنوند. خسته شده ام از اینهمه حرف. از این همه گله و شکایت. از اینهمه نامهربانی. از اینهمه سنگ ِ صبور بودن. خسته شده ام از اینکه همیشه و همه جا خوب گوش دادم به حرف هایتان. آنوقت آخرش بشنوم که مرموزم!
خسته ام. می خواهم دیگر هیچ ندانم از هیچ کس. دلم استراحت می خواهد. زخمی شده ام. هر چقدر خواستم خودم را بکشم کنار از خیلی چیزها، نشد که نشد. هی آمدید، گفتید، رفتید. ندانستید دارید با همین حرف های ِ یکی در میان ِ زیاد از حد پوچتان روح و جان ِ مرا به بازی می گیرید. ندانستید که چقدر حساسم من. ندانستید و هنوز هم نمی دانید!
مادرم به من می گوید مشاور. می گوید روابط عمومی. امروز دلش می خواست می توانست گوش هایم را ببرد تا دیگر کسی نتواند بیاید حرف هایش را به من بزند!
خودخواهی است؟ باشد. همین که شما می گویید. خودخواهم.
خسته ام.
خسته ام.
خسته ام.
اینقدر از من توقع نداشته باشید.
خسته ترم نکنید.
خواهش می کنم ..
مامانم میگه آدمیزاد هم مثل ِ ماشین می مونه. باید بهش بنزین بزنی تا راه بره!
بهش می گم پس اگه اینطوری باشه که تو میگی، من الآن یه عمره دارم با چراغ ِ روشن می رونم!
پشت ِ میزم نشستم و دارم کارامو می کنم. گاهی اون وسط چند خطی هم نقاشی می کشم. خسته که می شم. سرمو که برمی گردونم تا بلند شم از روی صندلیمو یه چرخی بزنم واسه ی خودم. چشمم به رو تختی بنفش و صورتیم می افته که مامان دیروز برام دوخته! بهم انرژی میده رنگاش. حالمو قشنگ خوب می کنه. اصلا هی دوست دارم سرمو برگردونم نگاش کنم. ذوق می کنم رسما براش :دی

Saturday, May 09, 2009

آهای شماهایی که چند ماهی است، هی هر روز سنگ ِ انتخابات را به سینه می زنید، خسته نشده اید؟
خواستم یاد آوری کنم:
در کشوری که پر فروشترین فیلم سینمایی اش اخراجی های 2 می شود!
در کشوری که پر بیننده ترین سریالش یوسف پیامبر می شود!
به دنبال معجزه ی انتخاباتی نباشید!
پازل ِ پیچیده ای نیست که اینهمه وقت و انرژی صرف چیدنش کرده اید!
یک گوشه اش خالی مانده - یک تکه اش باقی مانده!
کافی است تکه ی باقی مانده را در جای خالی مانده قرار دهید!
فقط همین!

Wednesday, May 06, 2009

خیلی چیزها را دیگر نباید به حساب ِ بچگی گذاشت!
من آنقدرها بزرگ شده ام که برایم بلیط تمام بها بخرند!
آه اگر دیروز برگردد . .
تو بعد از پنج سال، یک نوستالژی کامل بودی برای من.
پارادایز.
همه ی شلوغی های امروز یک طرف، سی دی عوض کردن ِ تو یک طرف.
پنج دقیقه ی آخر.
خالی شدیم یکهو. با هم.
شب بود.
جدا شدیم.
رفتیم.
تمام ِ پنجره ها را پایین دادم.
باد همچون همیشه وحشیانه می وزید.
سکوت ِ سنگینی بود بین ِ من و من.
تمام ِ مسیر دستم روی ِ دکمه ی Next فشار داده می شد.
به یاد ندارم چیزی را حتی تا نیمه گوش داده باشم.
موهایم رفته بود توی چشم هایم.
رسیدم خانه فهمیدم.
چشم هایم می سوخت.
حواسم هیچ جا نبود.
خالی بودم.
از همه چیز.
من حتی دستم را نبردم موهایم را جمع کنم از روی چشم هایم.
چند باری را هم مسیر ِ اشتباهی رفتم.
کوچه های اشتباهی.
خیابان های اشتباهی.
آدم های اشتباهی.
و یک توی ِ خیلی خیلی آشنا.
فقط کاش امروز حرف ِ آن روزت را باز تکرار می کردی.
که ...
کات.

Saturday, May 02, 2009

crying need


به خدا دیگر مهم نیست. یعنی سال هاست که دیگر هیچ چیزی مهم نیست. حتی بودن و نبودن ِ من.
داری اینجا را می خوانی، خیالی نیست. بخوان. فردا باید در چشمانت نگاه کنم و بی تفاوت بگذرم؟ باشد، قبول. ایرادی ندارد. فقط بگذار بنویسم. هی نیا جلوی ِ من. هی خودت را در احساس ِ همین حالای ِ من جا نکن. وقتی که هستی نمی توانم. حتی خیال ِ بودنت هم کافی است برای لال شدنم! بیا و نباش! بیا و برای چند لحظه ای هم که شده مرا رها کن به حال ِ خودم! بگذار ... : ((
...
نه! نمی شناسم. من دیگر نمی شناسم. من دیگر نمی خواهم که بشناسم. من دیگر نباید که بشناسم. من اصلا باید بمیرم تا نشناسم : ((
آهای شما آدمها! من که می دانم نمی توانم! من که می دانم نتوانستم! من که می دانم ...! شما چرا؟ شما چرا هی هر کدامتان یک روزی، یک جایی، یک جوری، یک وقت ِ نا وقتی مرا بهم می ریزید! یادآوری می کنید! نابودم می کنید! دیوانه ام؟ باشد، قبول. هستم. خودم می دانم.
" خواستم، نشد! "
" می خوام یادم بره، اما دست ِ خودم نیست! "
شما چه می دانید از من؟ شما چه می دانید چه ها کردم و چه ها نکردم! هی نسخه تجویز نکنید برای من! هی دلتان نخواهد جای ِ من بنشینید و جای ِ من فکر کنید و جای ِ من احساسات به خرج دهید! اشکهایتان را برای ِ خودتان نگه دارید! من گدای ِ محبت نیستم! من محتاج ِ دلسوزی های ِ شما نیستم! من فقط دارم می گویم نمی توانم کنار بیایم با خودم! من فقط می خواهم بگویم نمی توانم! نمی شود! نمی خواهم! آی ی ی ی! درد دارم! نمی فهمید! می دانم! خوب هم می دانم! اصلا برایتان قابل ِ درک نیستم! می دانم! خودم هم خسته شده ام از خودم! برای ِ همین است که پنج شنبه، وقتی در را باز کردم و داخل شدم. وقتی در خاموشی رفتم و گوشه ی دیوار نشستم، وقتی صدای ِ آن مرد داشت می پیچید در گوشم، وقتی باز تو آمدی جلوی ِ چشمانم، وقتی دیگر نرفتی، وقتی همه چیز ریخت توی ِ سرم، وقتی صدای ِ همه ی پنج شنبه هایت افتاد به جانم، دلم گفت باید یک روزی همین جا تمام کنم. وقتی نمی توانم دست بردارم از خودم! از احساسم! از این چیزهایی که اتفاق افتاد و تمام شد و رفت. گفتم آهای من! کجاست جای ِ آدم ها در دلت! و فهمیدم که چقدر کمند آنهایی که آن گوشه ها، لای ِ همدیگر، با بی رحمی جایشان داده ام! فهمیدم چقدر ندیده ام خیلی ها را! فهمیدم ... آن شب بود که در میان ِ آن همه آدم، های های گریه کردم! برای ِ خودم! و هیچ کس نفهمید دارم خودم را دفن می کنم! که دارم بالا سر ِ قبر ِ خودم های های گریه می کنم! که نمی دانستند تمام ِ پنج شنبه ها من دارم ذره ذره آب می شوم! که دارم تکه تکه های خودم را زیر ِ خاک می برم!
نه، نمی شناسم! هی شما هم به من نگویید که می شناسم! هی شما هم آدرس های ِ دور و نزدیک ندهید به من! من به اندازه ی کافی مریض هستم! من به اندازه ی کافی خودم می دانم از همه چیز! همه اش تقصیر ِ خودم هست! حتی این را هم می دانم!
شاید یکی از همین روزها، رفتم تمام ِ خودم را برای ِ یکی گفتم. در را بستم و تمام شدم.
و این کار خیلی درد دارد.