تا حالا کسی ناامیدتون کرده؟
Thursday, November 18, 2010
Wednesday, November 17, 2010
.
پارت 1
صرفاً شرح ِ یک اتفاق.
از توی سوپر مامانم صدام میزنه که دویست تومنی داری؟ میگم فک کنم آره. دست میکنم توو کیفم و هی دنبالِ یه رنگ ِ صورتی بنفش میگردم. همه چی هست غیر دویست تومنی. گوشیم زنگ میزنه. یه لحظه گوشی/ یه لحظه گوشی. بیا مامان. دو تا صدی دارم. الو، سلام، خوبی؟ .. اگه کارشون فقط گرافیک باشه قبوله. کد اینا میدونی که خوشم نمیاد. اوکی. پس بهش بگو بهم ایمیل بزنه.
چند روزی میگذره. الو، سلام، خوبی؟ آدرس سایتتونو بده ببینم. آها. خب ببین. اینجاهاش مشکل داره. این نباید اینجا باشه. این زیادی بزرگه. چرا انقدر اسکرول گرفته و .. اوکی. میشه درستش کرد. با مدیرتون حرف بزن اگه ...
از توی سوپر مامانم صدام میزنه که دویست تومنی داری؟ میگم فک کنم آره. دست میکنم توو کیفم و هی دنبالِ یه رنگ ِ صورتی بنفش میگردم. همه چی هست غیر دویست تومنی. گوشیم زنگ میزنه. یه لحظه گوشی/ یه لحظه گوشی. بیا مامان. دو تا صدی دارم. الو، سلام، خوبی؟ .. اگه کارشون فقط گرافیک باشه قبوله. کد اینا میدونی که خوشم نمیاد. اوکی. پس بهش بگو بهم ایمیل بزنه.
چند روزی میگذره. الو، سلام، خوبی؟ آدرس سایتتونو بده ببینم. آها. خب ببین. اینجاهاش مشکل داره. این نباید اینجا باشه. این زیادی بزرگه. چرا انقدر اسکرول گرفته و .. اوکی. میشه درستش کرد. با مدیرتون حرف بزن اگه ...
پارت 2
- حالت خوبه؟
+ نه
- چیه؟ میخوای غر بزنی؟
همه چی از همین دیالوگه ساده شروع شد. از اینکه من حالم خوب نبود. ولی غر ام هم نبود. ولی یکی اینو بولد کرده بود توو اون لحظه برام. که انگار به این نتیجه رسیده که "من حالم خوب نیست، پس غر میزنم"
البته اشکالی هم نداره. گاهی وقتا که شایدم کم نباشه درسته حتی! اصلاً طبیعیه که وقتی آدم حالش خوب نیست غر بزنه. اصن چرا نزنه؟ مگه غر زدن مالیات داره؟ "دارم، میزنم". اصن مگه جا و مکان داره؟ "دارم، میزنم". اصن مگه وقت و بی وقت داره؟ "دارم، میزنم". حالا اونم چه غری؟ نوشتنی! صدام که در نمیاد. کلمه ها رو به دار میکشم. "واژه اعدام میکنم". خونش که جایی نمی پاشه. کسی اگه دید "چه همه سیاه!" میبنده و میره لینکه بعدی، صفحه ی بعدی، آیتم بعدی! اجبار و زور و ساطور که بالا سرش نیست!
الآن دقیقاً از همون وقتاس که باید داد بزنم. ازون وقتا که نمی تونم بی تفاوت باشم. بی خیال بشم. هوا چه یه جوری بود امروز. از درِ شرکتشون که زدم بیرون فک کردم زمستونه. صداش هنوز توو گوشم بود. "بی ادبی نباشه ها .."، "به خودتون نگیرین ها .."، "این نظر ِ منه فقط .." و و و و ..
آدم بعضی وقتا با خودش میگه چرا من اینهمه خوبم؟ خوب به این معنی که جوابِ آدما رو نمیدم. همش سکوت. تا کی؟ اینجوری خیلی بهتر و مودب ترِ آدم؟ بهش میگن آدم خوبه؟ میگن وای! چه دختر مودبی؟ میخوام نباشم. میخوام کسی بهم نگه مودب، خوب...
پارت 3
پارت 4
دقیقا انقدر بهم ریخته. انقدر پراکنده. انقدر ..
هیچ کدومو نتونستم جمع کنم. هیچ کدومو نتونستم ادامه بدم.
فقط می دونستم که خسته شدم. خسته ام کرد.
آخرشم شد این آهنگه. پوووف!
پارت 5
یه روز خوب میاد؟
Tuesday, November 16, 2010
Monday, November 15, 2010
Sunday, November 14, 2010
Saturday, November 13, 2010
یه روز خوب میاد!
همیشه فقط از یکی نظر نخواه
نگو همینیه که این گفت و فایلشو ببند و تمام!
شاید بدترین و اشتباه ترین نظری باشه که میتونسته بده و میتونستی که بشنوی!
بعضی وقتا انقدر زود قبول نکن!
تو کی آدم میشی خدا میدونه!
Thursday, November 11, 2010
اگه بگم "کلاً " بی انصافیه، ولی خیلی وقتا حرفامون به اینجا ختم میشه که "کار شما دخترا اینه که صندلی ِ دانشگاهارو اشغال کنین. آخرشم هیچی. یا رشته تونو دوست ندارین. یا میرین دنبال ِ یه چیز دیگه. یا شوهر میکنین و بیخیال همه چی میشین. یا یا یا یا یا .."
هووم. اشغالِ صندلی ِ دانشگاها.
بعد من وقتی این حرفا رو میشنوم نمیتونم خیلی واکنش نشون بدم. فقط در این حد بهش جواب میدم که گیر نده. انقد بدوبیراه به من نگو. همه که اینجوری نیستن و غیره. بیشتر از این ازم برنمیاد. چون حرفایی که میزنه اغلبش در مورد من یکی صدق میکنه. بهم میگه خودِ تو! 4سال رفتی درس خوندی که چی؟ جاش خوب بود و هواش؟ بهش میگم آره. زمستوناش برف زیاد میومد کیف میداد! میگم من دلم خیلی چیزای دیگه میخواست. خب وقتی نشد و بهش نرسیدم دلم میخواد بعد از اون 4سال وقت تلف کردنه(!) لااقل الآن برم دنبالش. برم بگم آقاجون من اینارو دلم میخواد. من دلم میخواد بشینم هی چیزای هیجان انگیز درست کنم. دلم خط خطی میخواد. دلم رنگ میخواد. دلم یه روانِ راحت میخواد. بعد هی میگه اینا که کار نیست. الآن برو ببین دنیا داره به سمتِ چی میره. اصن میفمی یعنی چی؟
برام مهم نیست دنیا داره کدوم وری میره. من به اندازه ی خودم ازش سود میبرم. به همون اندازه که دلم میخواد. زیادش چه به دردم میخوره؟ مثلاً به من چه که گوگل هی زرت و زرت چی اضافه میکنه به داشته های قبلیش و اصن دلش میخواد به کجاها برسه! به من چه که دانشمندای هسته ای دنبال ِ چین؟ آخرش میخوان به چی برسن؟! به من چه که دنیا الآن رو پی اچ پی میگرده و دیگه سی شارپ خز شده. خب یکی با سی شارپ راحت تره. اصن همون کار پی اچ پی رو با سی شارپ به چه خوبی میکنه!
اینا کلن به من ربطی نداره. سال اول که جاوا خوندیم. هی دوییدیم اینور اونور که آقا این چجوریه. چی کار باید بکنیم؟ بعد کلی چیزای هیجان انگیز از توش در می آوردیم. ترم اول بود. هیچی حالیمون نبود. هرچی یاد میگرفتیم از دوییدنای خودمون بود. بعدش تموم شد. همه چی بعدِ اون ترم تموم شد. من دیگه دلم برنامه نویسی نخواست. با اینکه هنوز اون پروژه هه یادم بود که چقدر داغونمون کرد ولی بهمونم خوش گذشت. میتونستیم به جرأت بگیم همشو خودمون نوشتیم. بی واسطه. بدون کمک. تازه همونجام پروژه ی من عکس داشت و خوشگل بود و استاده اصن کلی وقت اول به عکسام نگا کرد بعد گفت توضیح بده!
دیروز صبح رفته بودم یه جا واسه ی کار. آقاهه گفت فرم ارشد پر کردی؟ گفتم نه! یه جور ِ ناامیدانه ای گفت آزاد چی؟ گفتم نمیکنم. دلم میخواست بلند شم بیام بیرون. بگم توو این دنیا همین شما فقط مونده بودین که بهم بگین ارشد بخون. چرا هیشکی نمیفهمه من دلم دیگه درس خوندن نمیخواد؟ یه وقتایی مخِ انتگرال بودم. ریاضی دو و جبرخطی و اینا خدا بودم. با لذت حل میکردم. ولی الآن دیگه هیچی یادم نیست. فقط میدونم مشتق ِ ایکس دو میشه دو ایکس. ولی کیه که باور کنه!؟
بعد دیگه آقاهه بیخیال شد. گفت پس برو ببین خط خطی دوست داری یا کار با نرم افزار؟ بعد دیدم ای وای! چه سخت! خط خطی دوست دارم یا کار با نرم افزار؟ ..
ظهرش یه جا دیگه رفتم. آقا دومی حتی ازم نپرسید چی خوندی؟ چی کار میکنی؟ سابقه ات چیه؟ من تعجب! هی میگفتم الآنه که بگه. دیگه الآن حتماً میگه! ولی هی نمیگفت. هی نگفت. 45 دقیقه حرف زدیم و من گفتم و اون گفت و به یه جاهایی رسیدیم و قرار شد من آخر ِ هفته ی دیگه دست ِ پر برم پیشش. از در ِ شرکتشون که اومدم بیرون لبخند بودم. به ماشین که رسیدم گفتم دختر! کارت در اومد. باید یه چیز خفن درست کنی که این اعتماده یهو یه جاییش لب پر نشه! به خودم قول دادم این یه هفته هر چی بلدم روو کنم.
شب شد. یادم اومد یه کار ِ دیگه ای هم هست. که به کل گذاشتمش کنار. وقتی یکی بی محلی کنه دل سرد میشم. چند بار آخه باید این تو باشی که پا پیش بذاری؟ نگران بودم. زنگ زدم که منحل شده؟ گفت نه! چرا این فکرو کردی؟ گفتم چون خبری از هیچ جا نیست. آدم بلاتکلیف میمونه که خب ینی چی؟ بکنم یا نکنم؟ بعد از اینهمه وقت من نکردن رو انتخاب کردم. سست شدم. دیگه اون ذوق اولشو ندارم. ولی قول دادم. قول که بدم هیچ جوره زیرش نمیزنم. شنبه که بشه دوباره استارتشو میزنم. آروم ولی.
باز یاد حرفش می افتم که میگه "شما دخترا فقط صندلیای دانشگاهارو اشغال میکنین .. "
دارم میرم دنبال ِ اون چیزایی که دلم میخواد.
هووم. اشغالِ صندلی ِ دانشگاها.
بعد من وقتی این حرفا رو میشنوم نمیتونم خیلی واکنش نشون بدم. فقط در این حد بهش جواب میدم که گیر نده. انقد بدوبیراه به من نگو. همه که اینجوری نیستن و غیره. بیشتر از این ازم برنمیاد. چون حرفایی که میزنه اغلبش در مورد من یکی صدق میکنه. بهم میگه خودِ تو! 4سال رفتی درس خوندی که چی؟ جاش خوب بود و هواش؟ بهش میگم آره. زمستوناش برف زیاد میومد کیف میداد! میگم من دلم خیلی چیزای دیگه میخواست. خب وقتی نشد و بهش نرسیدم دلم میخواد بعد از اون 4سال وقت تلف کردنه(!) لااقل الآن برم دنبالش. برم بگم آقاجون من اینارو دلم میخواد. من دلم میخواد بشینم هی چیزای هیجان انگیز درست کنم. دلم خط خطی میخواد. دلم رنگ میخواد. دلم یه روانِ راحت میخواد. بعد هی میگه اینا که کار نیست. الآن برو ببین دنیا داره به سمتِ چی میره. اصن میفمی یعنی چی؟
برام مهم نیست دنیا داره کدوم وری میره. من به اندازه ی خودم ازش سود میبرم. به همون اندازه که دلم میخواد. زیادش چه به دردم میخوره؟ مثلاً به من چه که گوگل هی زرت و زرت چی اضافه میکنه به داشته های قبلیش و اصن دلش میخواد به کجاها برسه! به من چه که دانشمندای هسته ای دنبال ِ چین؟ آخرش میخوان به چی برسن؟! به من چه که دنیا الآن رو پی اچ پی میگرده و دیگه سی شارپ خز شده. خب یکی با سی شارپ راحت تره. اصن همون کار پی اچ پی رو با سی شارپ به چه خوبی میکنه!
اینا کلن به من ربطی نداره. سال اول که جاوا خوندیم. هی دوییدیم اینور اونور که آقا این چجوریه. چی کار باید بکنیم؟ بعد کلی چیزای هیجان انگیز از توش در می آوردیم. ترم اول بود. هیچی حالیمون نبود. هرچی یاد میگرفتیم از دوییدنای خودمون بود. بعدش تموم شد. همه چی بعدِ اون ترم تموم شد. من دیگه دلم برنامه نویسی نخواست. با اینکه هنوز اون پروژه هه یادم بود که چقدر داغونمون کرد ولی بهمونم خوش گذشت. میتونستیم به جرأت بگیم همشو خودمون نوشتیم. بی واسطه. بدون کمک. تازه همونجام پروژه ی من عکس داشت و خوشگل بود و استاده اصن کلی وقت اول به عکسام نگا کرد بعد گفت توضیح بده!
دیروز صبح رفته بودم یه جا واسه ی کار. آقاهه گفت فرم ارشد پر کردی؟ گفتم نه! یه جور ِ ناامیدانه ای گفت آزاد چی؟ گفتم نمیکنم. دلم میخواست بلند شم بیام بیرون. بگم توو این دنیا همین شما فقط مونده بودین که بهم بگین ارشد بخون. چرا هیشکی نمیفهمه من دلم دیگه درس خوندن نمیخواد؟ یه وقتایی مخِ انتگرال بودم. ریاضی دو و جبرخطی و اینا خدا بودم. با لذت حل میکردم. ولی الآن دیگه هیچی یادم نیست. فقط میدونم مشتق ِ ایکس دو میشه دو ایکس. ولی کیه که باور کنه!؟
بعد دیگه آقاهه بیخیال شد. گفت پس برو ببین خط خطی دوست داری یا کار با نرم افزار؟ بعد دیدم ای وای! چه سخت! خط خطی دوست دارم یا کار با نرم افزار؟ ..
ظهرش یه جا دیگه رفتم. آقا دومی حتی ازم نپرسید چی خوندی؟ چی کار میکنی؟ سابقه ات چیه؟ من تعجب! هی میگفتم الآنه که بگه. دیگه الآن حتماً میگه! ولی هی نمیگفت. هی نگفت. 45 دقیقه حرف زدیم و من گفتم و اون گفت و به یه جاهایی رسیدیم و قرار شد من آخر ِ هفته ی دیگه دست ِ پر برم پیشش. از در ِ شرکتشون که اومدم بیرون لبخند بودم. به ماشین که رسیدم گفتم دختر! کارت در اومد. باید یه چیز خفن درست کنی که این اعتماده یهو یه جاییش لب پر نشه! به خودم قول دادم این یه هفته هر چی بلدم روو کنم.
شب شد. یادم اومد یه کار ِ دیگه ای هم هست. که به کل گذاشتمش کنار. وقتی یکی بی محلی کنه دل سرد میشم. چند بار آخه باید این تو باشی که پا پیش بذاری؟ نگران بودم. زنگ زدم که منحل شده؟ گفت نه! چرا این فکرو کردی؟ گفتم چون خبری از هیچ جا نیست. آدم بلاتکلیف میمونه که خب ینی چی؟ بکنم یا نکنم؟ بعد از اینهمه وقت من نکردن رو انتخاب کردم. سست شدم. دیگه اون ذوق اولشو ندارم. ولی قول دادم. قول که بدم هیچ جوره زیرش نمیزنم. شنبه که بشه دوباره استارتشو میزنم. آروم ولی.
باز یاد حرفش می افتم که میگه "شما دخترا فقط صندلیای دانشگاهارو اشغال میکنین .. "
دارم میرم دنبال ِ اون چیزایی که دلم میخواد.
نفسِ رفتن نفسم را میگیرد
حتی تویی که هرگز نمی شناسمت.
نروید. دور نشوید.
جای خالی تان توی چشم آدم می ماند.
توی پیاده روهای شهر.
توی شیشه های مغازه ها.
توی بزرگ راه های همیشه شلوغ.
وسطِ میدان های بی عابر.
روی پل های هوایی.
روی پله برقی ها.
آخرِ همه ی کوچه های بن بست.
روی شن های ساحل.
می فهمید؟
آنوقت باید هی فشارتان داد و کردتان توی یک مشت آهنگ و هی بردتان از این خیابان به آن خیابان
از این شهر به آن شهر
از این کوچه به آن کوچه
این انصاف است؟
نروید. بمانید.
شهر بی تو مرا حبس می شود ..
حتی تویی که هرگز نمی شناسمت.
نروید. دور نشوید.
جای خالی تان توی چشم آدم می ماند.
توی پیاده روهای شهر.
توی شیشه های مغازه ها.
توی بزرگ راه های همیشه شلوغ.
وسطِ میدان های بی عابر.
روی پل های هوایی.
روی پله برقی ها.
آخرِ همه ی کوچه های بن بست.
روی شن های ساحل.
می فهمید؟
آنوقت باید هی فشارتان داد و کردتان توی یک مشت آهنگ و هی بردتان از این خیابان به آن خیابان
از این شهر به آن شهر
از این کوچه به آن کوچه
این انصاف است؟
نروید. بمانید.
شهر بی تو مرا حبس می شود ..
Wednesday, November 10, 2010
Monday, November 08, 2010
Sunday, November 07, 2010
Friday, November 05, 2010
Wednesday, November 03, 2010
آنکس که نداند ..
به شماره های توی گوشیم نگا می کنم
به کسایی که این اواخر بهم زنگ زدن
مامان
مامان
مامان
. . .
مامان
. . .
. . .
. . .
. . .
. . .
خونه
خونه
خونه
مامان
..
..
مامان
مامان
خیلی مامان!
Monday, November 01, 2010
Sunday, October 31, 2010
اولش دستِ من نبود
بعدتر هایش هم
وسط هایش هم
بعد از وسط هایش هم
ولی آخرش چرا
دستِ خودم هست
گفته اند این آخرش مالِ خودت
سقوط ِ آزاد
کارِ دیگری از دستم بر نمی آمد
همه ی کارها را کرده بودند
همه ی راه ها را رفته بودند
بی نتیجه بود
بی تأثیر
خواستم سقوط کنم
باد بپیچد لای موهایم
دست هایم را باز کنم
مطمئن هستم آن وسط های سقوط نفسم میگیرد
و به مرگ ِ طبیعی میمیرم
آنوقت کسی نمی گوید:
"دیدی! بالاخره خودش را کشت"
من خودکشی نمی کنم
من نفس ام می گیرد و می میرم
و آدم ها توی دلشان می گویند:
"همیشه نفس کم داشت .."
و به راستی
من
همیشه
نفس
کم داشتم
برای این زندگی ..
Friday, October 29, 2010
Wednesday, October 27, 2010
تموم شد رفت
زیرنویس عکسا رفته بود زیر ِ عکسا
عکسا رفته بود روی زیرنویس عکسا
عکسا نمیرفتن کنار
زیرنویسا نمیومدن بیرون
هیشکی به فکر اون یکی نبود
هر کی به خودش نگا میکرد
انگار که جاشون راحت باشه
هیشکی تکون نمیخورد
اونوقت من این وسط؟
ناز کیو میکشیدم؟
عکسارو یا زیرنویسِ عکسارو؟
یکیو کشیدم بالا
یکیو کشیدم پایین
به یکی برخورد
یکی قهر کرد
یکی روشو کرد اونو
ریکی نشست زار زد
یکی دق کرد
یکی با پرروی زل زد توو چشمامو فحش داد
یکی هیچی نگفت
خلاصه بساطی شد
آخرش ضبدرو زدم که ببندم
گفت چیکار کنم؟
گفتم بی خیال بابا
بذار هر کی هر جور دوست داره باشه
مهمه؟
Tuesday, October 26, 2010
Monday, October 25, 2010
Sunday, October 24, 2010
Saturday, October 23, 2010
ها؟ مگه من چمه؟
به این جور وقتا چی میگن؟ وقتی به بن بست رسیدی، وقتی همه ی راه ها رو رفتی و هیچی عایدت نشده، وقتی رسما کاسه ی چه کنم، چه کنم دستت گرفتی، وقتی واسه خودت هی غصه میخوری که یعنی اینم نشد؟ یعنی اینجام نشد؟ حتی اینم؟ پووووووف.
بله. دقیقا وقتی اینجوریا شدی و کلن زانوی غم بغل کردیو هی میگی اصن کاش فردا نشه و اصن هیشکی منو نشناسه و اصن خب چه کاریه، بمیرم دیگه! بعد همین وقتاس که یهو اسم یه مشت آدم که اصن سال به سال بهشون کار نداری میاد جلوی چشمت. فلانی؟ خب این که نه. فلانی؟ خب اینم که نه. فلانی؟ نه! اینو یادمه خیلی وقته از این کار اومده بیرون. فلانی؟ یادم نیست. نمیدونم الآن چی کار میکنه. فلانی؟ اوه! آره. یکی گفته بود امسال رفته اونجا. این خیلی خوبه.
به هزار ویک نفر زنگ و اس ام اس و فلان که آیا یاری رسانی هست؟ یعنی میشه کسی شمارشو داشته باشه و بهم بده. زینگ/ زینگ/ زینگ .. ببخشید، خانم فلانی؟ خانم من آقام. صدامو می شنوی. بله بله. خب خدافس! ای وای! خب ملت چرا اینجورین! آقایی که آقایی. خوبه جلوی دستت نیستم! وگرنه حتما میخواستی یه فصل هم بزنی منو! زینگ/ زینگ/ زینگ .. ببخشید، خانم فلانی؟ دوباره آقاهه برمیداره. منم تندی قطع میکنم تا دستاش از توو گوشیم بیرون نیومده!
خب باز همون داستانای بالا. از کی شمارشو بگیرم : ( بعد یهو یکی شماره ی خونه شونو برام اس ام اس می کنه. بله. خیلی هم مهربانانه. منم شب اول زنگ نمی زنم. یعنی یادم میره. بعد فرداش میگم ئه! تو که اینهمه خودتو کشتی واسه پیدا کردن ِ شمارش چت شد یهو! پاشو زنگ بزن! بله. بالاخره با وجود فشارهای داخلی و خارجی و استکبار جهانی و دست های آشکار ِ بیگانگان، و با لحاظ کردن ِ این جمله که "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" ساعت 9:20 نیمه شب تلفنو برداشتیم و زنگ زدیم و گفتیم ببخشید خانم فلانی. و گفتند بله. ما خانم فلانی هستیم. و ما تا دقایقی نفسمان توی سینه ی مان حبس شد از خوشحالی. خلاصه نزدیگ 45 دقیقه حرف زدیم. ینی خانم فلانی برامون حرف زد و ما آخرش گفتیم ببخشید خانم فلانی میشه من بگم چیکارتون داشتم؟
بله. خانم فلانی با مهربانی گفتن بله بله. بفرمایین. چرا که نمیشه. واسه شما همیشه میشه و اینجور حرفا. آخه خانم فلانی خیلی مبادی آداب هستن. خلاصه ما گفتیم خانم فلانی شما اینجا کار میکنین؟ خانم فلانی گفتن نه که دقیقا اونجا، ولی همچین جور جایی کار میکنیم. بعد باز ما گفتیم خانم فلانی، یعنی با آدمای این سنی کار میکنین، خانم فلانی گفتن نه، یه کم کمتر. بعد ما گفتیم هِــــــــــــــــــــــــــی! دوباره آب یخ ریخته شد رومون. گفتیم یعنی خانم فلانی نمیشه یکم بالاتر. خانم فلانی که دید ما چه یهو بادمون خالی شد گفت چرا، بذار برات بپرسم خبرشو بت میدم. فردا شد. پس فردا شد. آهای خانم فلانی، کوشی پس؟ بالاخره شب ِ پس اون فردا شد.
زینگ/ زینگ/ زینگ .. ئه! سلام خانم فلانی. بله. من در اینجا یک لبخند پهن بودم. خوشال که بالاخره خانم فلانی زنگ زد و یادش بود که باید بهم خبر بده. خانم فلانی گفت میخواستم ازت اجازه بگیرم شمارتو بدم به خانم مدیرمون. اجازه میدی؟ گفتم ها؟ گفت خانم مدیرمون کلی استقبال کرده از چیزایی که واسم تعریف کردی و واسش تعریف کردم. گفتم ها؟ گفت خانم مدیرمون گفته خودم بهش زنگ میزنم ازش دعوت رسمی میکنم یه بار بیاد اینجا باهاش حرف بزنیم. گفتم ها؟ گفت خانم مدیرمون ..
گوشی از دستم افتاد.
اصن کلن یه وضی خلاصه : ))
بله. دقیقا وقتی اینجوریا شدی و کلن زانوی غم بغل کردیو هی میگی اصن کاش فردا نشه و اصن هیشکی منو نشناسه و اصن خب چه کاریه، بمیرم دیگه! بعد همین وقتاس که یهو اسم یه مشت آدم که اصن سال به سال بهشون کار نداری میاد جلوی چشمت. فلانی؟ خب این که نه. فلانی؟ خب اینم که نه. فلانی؟ نه! اینو یادمه خیلی وقته از این کار اومده بیرون. فلانی؟ یادم نیست. نمیدونم الآن چی کار میکنه. فلانی؟ اوه! آره. یکی گفته بود امسال رفته اونجا. این خیلی خوبه.
به هزار ویک نفر زنگ و اس ام اس و فلان که آیا یاری رسانی هست؟ یعنی میشه کسی شمارشو داشته باشه و بهم بده. زینگ/ زینگ/ زینگ .. ببخشید، خانم فلانی؟ خانم من آقام. صدامو می شنوی. بله بله. خب خدافس! ای وای! خب ملت چرا اینجورین! آقایی که آقایی. خوبه جلوی دستت نیستم! وگرنه حتما میخواستی یه فصل هم بزنی منو! زینگ/ زینگ/ زینگ .. ببخشید، خانم فلانی؟ دوباره آقاهه برمیداره. منم تندی قطع میکنم تا دستاش از توو گوشیم بیرون نیومده!
خب باز همون داستانای بالا. از کی شمارشو بگیرم : ( بعد یهو یکی شماره ی خونه شونو برام اس ام اس می کنه. بله. خیلی هم مهربانانه. منم شب اول زنگ نمی زنم. یعنی یادم میره. بعد فرداش میگم ئه! تو که اینهمه خودتو کشتی واسه پیدا کردن ِ شمارش چت شد یهو! پاشو زنگ بزن! بله. بالاخره با وجود فشارهای داخلی و خارجی و استکبار جهانی و دست های آشکار ِ بیگانگان، و با لحاظ کردن ِ این جمله که "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" ساعت 9:20 نیمه شب تلفنو برداشتیم و زنگ زدیم و گفتیم ببخشید خانم فلانی. و گفتند بله. ما خانم فلانی هستیم. و ما تا دقایقی نفسمان توی سینه ی مان حبس شد از خوشحالی. خلاصه نزدیگ 45 دقیقه حرف زدیم. ینی خانم فلانی برامون حرف زد و ما آخرش گفتیم ببخشید خانم فلانی میشه من بگم چیکارتون داشتم؟
بله. خانم فلانی با مهربانی گفتن بله بله. بفرمایین. چرا که نمیشه. واسه شما همیشه میشه و اینجور حرفا. آخه خانم فلانی خیلی مبادی آداب هستن. خلاصه ما گفتیم خانم فلانی شما اینجا کار میکنین؟ خانم فلانی گفتن نه که دقیقا اونجا، ولی همچین جور جایی کار میکنیم. بعد باز ما گفتیم خانم فلانی، یعنی با آدمای این سنی کار میکنین، خانم فلانی گفتن نه، یه کم کمتر. بعد ما گفتیم هِــــــــــــــــــــــــــی! دوباره آب یخ ریخته شد رومون. گفتیم یعنی خانم فلانی نمیشه یکم بالاتر. خانم فلانی که دید ما چه یهو بادمون خالی شد گفت چرا، بذار برات بپرسم خبرشو بت میدم. فردا شد. پس فردا شد. آهای خانم فلانی، کوشی پس؟ بالاخره شب ِ پس اون فردا شد.
زینگ/ زینگ/ زینگ .. ئه! سلام خانم فلانی. بله. من در اینجا یک لبخند پهن بودم. خوشال که بالاخره خانم فلانی زنگ زد و یادش بود که باید بهم خبر بده. خانم فلانی گفت میخواستم ازت اجازه بگیرم شمارتو بدم به خانم مدیرمون. اجازه میدی؟ گفتم ها؟ گفت خانم مدیرمون کلی استقبال کرده از چیزایی که واسم تعریف کردی و واسش تعریف کردم. گفتم ها؟ گفت خانم مدیرمون گفته خودم بهش زنگ میزنم ازش دعوت رسمی میکنم یه بار بیاد اینجا باهاش حرف بزنیم. گفتم ها؟ گفت خانم مدیرمون ..
گوشی از دستم افتاد.
اصن کلن یه وضی خلاصه : ))
Thursday, October 21, 2010
به قدر ِ نیاز ..
دنیا داشت تند تند می گذشت. کسی هم نبود محض ِ رضای خدا بگوید آهای! چه خبر است؟ کمی آهسته تر. کمی مهربان تر. به خدا کم آوردیم بس که دویدیم. بس که تند تند دویدیم. بس که نفس هایمان به شماره افتاد و باز کسی نبود محض ِ رضای خدا آبی بدهد دستمان و گلویی تازه کنیم و باز روز از نو و روزی از نو.
دنیا داشت تند تند می گذشت که سلام کردیم. یادت هست؟ یک شب ِ زمستانی بود. هوا هم طبق ِ قاعده سرد. من آن روزها لپ تاپم را میگذاشتم روی پاهایم هنوز. و در آن سرما نعمتی بود گرمای آن روی پاهای همیشه سردم.
خلاصه همه چیز داشت تند تند می گذشت که ما همدیگر را پیدا کردیم. تو را یادم نیست، ولی خودم را می دانم که با چه عجله ای داشتم می دویدم که مبادا عقب تر بمانم. عقب ماندن که رسم ِ همیشه ام بود. دلم نمی خواست "عقب تر" بمانم. دستت را گرفتمو کشیدم. گفتم بیا، توی راه حرف می زنیم. بعد دیدم چه به نفس نفس افتادیم که گفتم بی خیال، نمردن بهتر از عقب تر افتادن است. نشستیم گوشه ای به زنده شدن. به نفس کشیدن. به تو را دیدن. به من را دیدن. تازه فهمیدم چشم هایت چه رنگی است. دستانت چه کشیده است. موهای کوتاه چه به صورتت می آید. لب هایت وقت ِ حرف زدن گاهی میلرزند. تازه آنجا بود که فهمیدم چه صدایت را دوست دارم. لحن ِ حرف زدنت را. خنده هایت را. کلمه هایت را. بعد دیگر دلم نخواست بلند شوم به دویدن. دلم خواست هی بیشتر عقب تر بیفتم. ولی نمیشد. دستم را گرفتی که بیا باهم بدویم. نفس هایمان تازه بود. تند دویدیم. با هم. با خنده. با خوشحالی.
حالا امروز، خیلی وقت است که داریم با هم می دویم. من دلم می خواهد بگویم هیچ هم کم نیاوردیم. آدم وقتی یکی را داشته باشد برای دویدن، هیچ کم نمی آورد. ولی ..
دوطرفه؟ یک طرفه؟ هیچ طرفه؟ خنثی؟
مهم نیست. همه چیز تاریخ مصرف دارد. حتی آدم ها.
امشب آخرین شبی بود که می توانستم باشم. می توانستم مفید باشم. از فردا شب تماما ضرر ام. اگر مصرف شوم یکی مریض می شود. من نمی خواهم کسی را مریض کنم. خودم را می کنم توی قوطی ام. دستور العمل مصرف ام را هم می چپانم گوشه ی قوطی. درش را می بندم و حواله ی سطل زباله می کنم. و تمام.
من از آن دست آدم های کم باش و همیشه باش نیستم.
من قرص ِ جوشان هم نیستم حتی. که وقتی می اندازیدم توی آب شروع کنم به وز وز کردن و رنگی شوم و توی دهان ِ این و آن یک حس ِ خوب ایجاد کنم.
نه.
من یک سرماخوردگی ِ ساده ام. یک مسکن ِ ضعیف. اصلاً چه فرقی میکند، ژلوفن هم که بودم، بالاخره یک جایی دیگر اثر نمی کردم. دیگر اثر نمی کنم. دیگر اثر نمی کنم ..
دنیا داشت تند تند می گذشت که سلام کردیم. یادت هست؟ یک شب ِ زمستانی بود. هوا هم طبق ِ قاعده سرد. من آن روزها لپ تاپم را میگذاشتم روی پاهایم هنوز. و در آن سرما نعمتی بود گرمای آن روی پاهای همیشه سردم.
خلاصه همه چیز داشت تند تند می گذشت که ما همدیگر را پیدا کردیم. تو را یادم نیست، ولی خودم را می دانم که با چه عجله ای داشتم می دویدم که مبادا عقب تر بمانم. عقب ماندن که رسم ِ همیشه ام بود. دلم نمی خواست "عقب تر" بمانم. دستت را گرفتمو کشیدم. گفتم بیا، توی راه حرف می زنیم. بعد دیدم چه به نفس نفس افتادیم که گفتم بی خیال، نمردن بهتر از عقب تر افتادن است. نشستیم گوشه ای به زنده شدن. به نفس کشیدن. به تو را دیدن. به من را دیدن. تازه فهمیدم چشم هایت چه رنگی است. دستانت چه کشیده است. موهای کوتاه چه به صورتت می آید. لب هایت وقت ِ حرف زدن گاهی میلرزند. تازه آنجا بود که فهمیدم چه صدایت را دوست دارم. لحن ِ حرف زدنت را. خنده هایت را. کلمه هایت را. بعد دیگر دلم نخواست بلند شوم به دویدن. دلم خواست هی بیشتر عقب تر بیفتم. ولی نمیشد. دستم را گرفتی که بیا باهم بدویم. نفس هایمان تازه بود. تند دویدیم. با هم. با خنده. با خوشحالی.
حالا امروز، خیلی وقت است که داریم با هم می دویم. من دلم می خواهد بگویم هیچ هم کم نیاوردیم. آدم وقتی یکی را داشته باشد برای دویدن، هیچ کم نمی آورد. ولی ..
دوطرفه؟ یک طرفه؟ هیچ طرفه؟ خنثی؟
مهم نیست. همه چیز تاریخ مصرف دارد. حتی آدم ها.
امشب آخرین شبی بود که می توانستم باشم. می توانستم مفید باشم. از فردا شب تماما ضرر ام. اگر مصرف شوم یکی مریض می شود. من نمی خواهم کسی را مریض کنم. خودم را می کنم توی قوطی ام. دستور العمل مصرف ام را هم می چپانم گوشه ی قوطی. درش را می بندم و حواله ی سطل زباله می کنم. و تمام.
من از آن دست آدم های کم باش و همیشه باش نیستم.
من قرص ِ جوشان هم نیستم حتی. که وقتی می اندازیدم توی آب شروع کنم به وز وز کردن و رنگی شوم و توی دهان ِ این و آن یک حس ِ خوب ایجاد کنم.
نه.
من یک سرماخوردگی ِ ساده ام. یک مسکن ِ ضعیف. اصلاً چه فرقی میکند، ژلوفن هم که بودم، بالاخره یک جایی دیگر اثر نمی کردم. دیگر اثر نمی کنم. دیگر اثر نمی کنم ..
Wednesday, October 20, 2010
هیچ کس شبیه دیگری نیست.
دچار توهم شده ام.
من شادی ام؟
من مریم ام؟
من فاطمه ام؟
من سارا ام؟
من زهره ام؟
گیج شده ام. هی اسم ها را ردیف میکنم جلوی رویم و مدام از خودم می پرسم "من کدامشان شده ام؟"
هی بالا پایین میکنم. چپ و راست. هی می تکانمشان. هی خودم را می تکانم. هی عقب می روم. هی جلو می آیم.
خبری ولی نیست. من هنوز خودم هستم. و دلم نمی خواهد شبیه هیچ کسی باشم جز خودم.
من یک اسم دارم. یک اسم که چهار حرف دارد. و هیچ کدامش شبیه دیگری نیست. حتی به ظاهر.
.
من شادی ام؟
من مریم ام؟
من فاطمه ام؟
من سارا ام؟
من زهره ام؟
گیج شده ام. هی اسم ها را ردیف میکنم جلوی رویم و مدام از خودم می پرسم "من کدامشان شده ام؟"
هی بالا پایین میکنم. چپ و راست. هی می تکانمشان. هی خودم را می تکانم. هی عقب می روم. هی جلو می آیم.
خبری ولی نیست. من هنوز خودم هستم. و دلم نمی خواهد شبیه هیچ کسی باشم جز خودم.
من یک اسم دارم. یک اسم که چهار حرف دارد. و هیچ کدامش شبیه دیگری نیست. حتی به ظاهر.
.
زندگی را باید نفس کشید.
بلند شو
موهایت را شانه بزن
و زندگیت را دوباره به راه بینداز
حالا یکی کمتر، یکی بیشتر
چه فرقی میکند؟
Thursday, October 14, 2010
Saturday, October 09, 2010
Friday, October 08, 2010
خلاص
آرشیو ِ بلندی دارم و آنرا عجیب دوست دارم. (سلام فربد) و گاهی عجیب تر شخم میزنم به آن. که ببینم کی و کجا چه بر سرم آمده.
این هم یکی از همان پست هایی است که باید ثبت شود. به تاریخ و روز و ماه و سال. که وقتی یک شبی، نصفه شبی، صبحی، دلم شخم زدن خواست، دلم شخم زدن به زندگیم را خواست، همین جا کنار ِ دستم باشد همه چیز.
شنبه 10 مهر 1389 الی جمعه 16 مهر 1389.
من پیر شدم. من بریدم. من از دست رفتم. و من حتی ثانیه ای از این یک هفته را از یاد نمی برم. و خوشحالم از اینکه حافظه ی مریضی دارم و از یاد نمیبرم.
باورم نمی شد که این منم. این منی که انگار اشک های تمام ِ آدم های دنیا را خریده بودم برای چشم هایم. که انگار حسودی کرده بودند به تمام ِ آدم هایی که راحت اشک می ریزند و این یک هفته برایم سنگ ِ تمام گذاشتند.
اینجا. پشتِ لپ تاپم. جلوی آینه. زیر ِ دوش. توی دستشویی. موقع ِ ظرف شستن. پای تلویزیون. بالشم را که نگو! همیشه خیس..
من یادم می ماند. من تمام ِ این یک هفته ی لعنتی که امشب آخرین شبش بود را یادم می ماند.
این هم یکی از همان پست هایی است که باید ثبت شود. به تاریخ و روز و ماه و سال. که وقتی یک شبی، نصفه شبی، صبحی، دلم شخم زدن خواست، دلم شخم زدن به زندگیم را خواست، همین جا کنار ِ دستم باشد همه چیز.
شنبه 10 مهر 1389 الی جمعه 16 مهر 1389.
من پیر شدم. من بریدم. من از دست رفتم. و من حتی ثانیه ای از این یک هفته را از یاد نمی برم. و خوشحالم از اینکه حافظه ی مریضی دارم و از یاد نمیبرم.
باورم نمی شد که این منم. این منی که انگار اشک های تمام ِ آدم های دنیا را خریده بودم برای چشم هایم. که انگار حسودی کرده بودند به تمام ِ آدم هایی که راحت اشک می ریزند و این یک هفته برایم سنگ ِ تمام گذاشتند.
اینجا. پشتِ لپ تاپم. جلوی آینه. زیر ِ دوش. توی دستشویی. موقع ِ ظرف شستن. پای تلویزیون. بالشم را که نگو! همیشه خیس..
من یادم می ماند. من تمام ِ این یک هفته ی لعنتی که امشب آخرین شبش بود را یادم می ماند.
Sunday, October 03, 2010
گاهی دلم دست هایت را می خواهد/ انگار با من آشناترند ..
توو سال چند بار بیشتر همدیگرو نمی بینیم. شاید دو بار. ولی همون دوبار طوری هست که فک کنیم هر روز داریم همدیگرو می بینیم. زنگ زیاد به هم نمی زنیم. شاید تولد به تولد. مرگ به مرگ. اس ام اس ولی به هم می زنیم. اونم نه زیاد. وقتی دلمون انقدر تنگ شده باشه که دیگه نتونیم کاریش کنیم. اس ام اس میدیم به هم که آی میس یو. یه دو نقطه ستاره هم آخرش می زنیم که خوشحال بشیم.
ولی دوستیم. اونقدر زیاد که خیلی وقتا خودمونو میذاریم جای همدیگه و بهم میگیم "اگه تو جای من بودی چی کار میکردی؟". این اگه جای ِ من بودی ها اصل ِ دوستی ِ ماست. که اگه یه صبحی/ ظهری/ عصری/ شبی یکیمون به اون یکی اس ام اس بده و اسمشو توش بنویسه و آخرش یه علامت ِ سوال بذاره یعنی باید طرف ِ مقابل خودشو بذاره جای اون یکی. اینجور وقتا تا ساعت ها این اس ام اس بازیا ادامه پیدا میکنه ولی کسی صدای طرف مقابلشو نمیشنوه. همه چی تو یه سکوت ِ گاهی سخت میگذره. دنیا واسه ی چند ساعت خلاصه میشه توی همین حرف های بی صدا. که اسمش بی صداست ولی هر کدومشون دارن واسه خودشون داد می زنن. خودشونو میکوبن به درو دیوار. گریه میکنن. می خندن. یهو می شینن گوشه ی دیوار و پاهاشونو جمع میکنن توو شیکمشون!
"اگه جای تو بودم کم نمی آوردم"
امشب اینو بهش گفتم ..
ولی دوستیم. اونقدر زیاد که خیلی وقتا خودمونو میذاریم جای همدیگه و بهم میگیم "اگه تو جای من بودی چی کار میکردی؟". این اگه جای ِ من بودی ها اصل ِ دوستی ِ ماست. که اگه یه صبحی/ ظهری/ عصری/ شبی یکیمون به اون یکی اس ام اس بده و اسمشو توش بنویسه و آخرش یه علامت ِ سوال بذاره یعنی باید طرف ِ مقابل خودشو بذاره جای اون یکی. اینجور وقتا تا ساعت ها این اس ام اس بازیا ادامه پیدا میکنه ولی کسی صدای طرف مقابلشو نمیشنوه. همه چی تو یه سکوت ِ گاهی سخت میگذره. دنیا واسه ی چند ساعت خلاصه میشه توی همین حرف های بی صدا. که اسمش بی صداست ولی هر کدومشون دارن واسه خودشون داد می زنن. خودشونو میکوبن به درو دیوار. گریه میکنن. می خندن. یهو می شینن گوشه ی دیوار و پاهاشونو جمع میکنن توو شیکمشون!
"اگه جای تو بودم کم نمی آوردم"
امشب اینو بهش گفتم ..
Thursday, September 23, 2010
Tuesday, September 21, 2010
Saturday, September 18, 2010
Monday, September 13, 2010
Saturday, September 11, 2010
Friday, September 10, 2010
Thursday, September 09, 2010
Wednesday, September 08, 2010
Sunday, September 05, 2010
می خواست آرامم کند. گفت اول او بعد خودت ..
"من پای ِ این زندگی ایستاده ام."
گفت ببخش. بخشیدم.
و تمام اش کردم. درست همان وقتی که قرار بود مثلاً دنیا خراب شود روی سرم. که بروم توی لاک خودم. که چروک بیفتد زیر چشمانم. که چند سال پیرتر شوم. که لاغر و بی جان تر از حالایم شوم. که موهایم سفید شود و دندان هایم بریزد و اصلاً یکجور ترحم برانگیزی شوم خلاصه!
تمام اش کردم و دلم آرام گرفت.
حالا نه که "انگار نه انگار". نه. از این خبرها نبود. که بزنم به بی خیالی و یادم برود و بگویم "گور بابای هر چه آمد به سرم. زندگی را عشق است!". یعنی اگر می گفتم خیلی خوب بود ها. ولی نگفتم. یعنی کلاً من آدم ِ شوفر راننده ای نیستم در زندگانی. آدم ِ راننده تریلی های هجده چرخ هم نه! من کلاً به آهنگ های جاده ای علاقه ی چندانی ندارم. آهنگ های صحراهای بی آب و علف. که باید بالاخره یکجوری سرشان کرد دیگر! با یک عالم آهنگ ِ .. "حالا اسمش هر چه هست همان بماند. من نمیدانم!"
می خواهم بگویم این تمام کردن به معنی وای من چه همه خوشبختم نبود. که اگر اصل ماجرا را میدیدی بودها. خیلی هم بود. اصلا روزی هزار بار شکر کردن هم برایش کم بود. ولی آن حفره ای که در من خالی شد، تا همین حالا خالی است. سوراخ است. کنده شده است. من که نمی توانم یک چیزی از این گوشه کنار بر دارم بزنم رویش که یعنی برو توو. پر شو. ساکت شو. حرف نزن! کم چیزی نبود که! یک تکه از من بود که گم شد. که سوراخ شد.
حالا هی بعضی وقت ها که موهایم را بالای سرم جمع می کنم، می بینم که ای وای! چه جایش قشنگ معلوم است. بعد کمی از موهایم را ول میکنم روی شانه ام. با خوشحالی هم میگویم چقدر اینگونه بیشتر به من می آید! و لبخند می زنم..
گفت ببخش. بخشیدم.
گفت دعایش کن. دعایش کردم.
گفت برایش بهترین ها را بخواه. برایش بهترین ها را خواستم.
گفت حالا نوبت خودت هست. هر چه آرزو داری بگو ..
و من
در تمام ِ این مدت
دستم روی سرم بود
روی حفره ای تو خالی
که دلم می خواست
پر شود . . .
گفت ببخش. بخشیدم.
و تمام اش کردم. درست همان وقتی که قرار بود مثلاً دنیا خراب شود روی سرم. که بروم توی لاک خودم. که چروک بیفتد زیر چشمانم. که چند سال پیرتر شوم. که لاغر و بی جان تر از حالایم شوم. که موهایم سفید شود و دندان هایم بریزد و اصلاً یکجور ترحم برانگیزی شوم خلاصه!
تمام اش کردم و دلم آرام گرفت.
حالا نه که "انگار نه انگار". نه. از این خبرها نبود. که بزنم به بی خیالی و یادم برود و بگویم "گور بابای هر چه آمد به سرم. زندگی را عشق است!". یعنی اگر می گفتم خیلی خوب بود ها. ولی نگفتم. یعنی کلاً من آدم ِ شوفر راننده ای نیستم در زندگانی. آدم ِ راننده تریلی های هجده چرخ هم نه! من کلاً به آهنگ های جاده ای علاقه ی چندانی ندارم. آهنگ های صحراهای بی آب و علف. که باید بالاخره یکجوری سرشان کرد دیگر! با یک عالم آهنگ ِ .. "حالا اسمش هر چه هست همان بماند. من نمیدانم!"
می خواهم بگویم این تمام کردن به معنی وای من چه همه خوشبختم نبود. که اگر اصل ماجرا را میدیدی بودها. خیلی هم بود. اصلا روزی هزار بار شکر کردن هم برایش کم بود. ولی آن حفره ای که در من خالی شد، تا همین حالا خالی است. سوراخ است. کنده شده است. من که نمی توانم یک چیزی از این گوشه کنار بر دارم بزنم رویش که یعنی برو توو. پر شو. ساکت شو. حرف نزن! کم چیزی نبود که! یک تکه از من بود که گم شد. که سوراخ شد.
حالا هی بعضی وقت ها که موهایم را بالای سرم جمع می کنم، می بینم که ای وای! چه جایش قشنگ معلوم است. بعد کمی از موهایم را ول میکنم روی شانه ام. با خوشحالی هم میگویم چقدر اینگونه بیشتر به من می آید! و لبخند می زنم..
گفت ببخش. بخشیدم.
گفت دعایش کن. دعایش کردم.
گفت برایش بهترین ها را بخواه. برایش بهترین ها را خواستم.
گفت حالا نوبت خودت هست. هر چه آرزو داری بگو ..
و من
در تمام ِ این مدت
دستم روی سرم بود
روی حفره ای تو خالی
که دلم می خواست
پر شود . . .
Saturday, September 04, 2010
Tuesday, August 31, 2010
Monday, August 30, 2010
بعد از سقوط چشمانت را باز کن. شاید دنیا دیگر سیاه نباشد. کسی چه می داند!
خیلی وقت ها حواسمان بدجور پرت می شود.
دلمان زود به زود تنگ می شود. دلمان زود به زود می گیرد. دلمان زود به زود می شکند.
خیلی وقت ها حواسمان نیست.
توهم تنهایی مثل کنه می آید می چسبد به زندگیمان و چشم هامان کور می شود. سیاهی می شود تنها رنگی که می بینیم. قدم از قدم بر نمیداریم. چرا که می پنداریم تا مرگ فاصله ای نیست. "یک/ دو/ سه/ سقوط."
می ترسیم. شمارش اعداد را هم فراموش می کنیم. گمان می کنیم دنیا روی سه عدد می چرخد. و بر زبان آوردن ِ عدد ِ سه بزرگترین خیانتی است که زندگی می تواند در حقمان انجام دهد.
می گوییم یک، قدم اول را بر میداریم. می گوییم دو، قدم دوم را بر میداریم. سه را نگفته می نشینیم و همه چیز را واردار می کنیم به ایستادن.
همین جاست که باز حواسمان پرت می شود و اشتباهی دست به دامن آدم ها می شویم.
گمان ِ روزهای گذشته را می کنیم! و یادمان می رود تنها یک شماره با انتها فاصله داریم. و باز بیشتر یادمان می رود که آن یک شماره را هم خودمان بر زبان نیاورده ایم، وگرنه همه می دانند بعد از دو سه است! و همه حتی بیشتر می دانند که یک و دو و سه پشت ِ سر ِ هم و بی فاصله و بی معطلی ادا می شوند!
آخ از دست ِ این حواس پرتی ها. از دست ِ این گذشته ها. از دست ِ این ناباوری ها. از دست ِ این خوش باوری ها. از دست ِ این ..
حواسم جمع است. بلند می شوم می ایستم. سه را بلندتر از همیشه میگویم. و قدم از قدم بر می دارم.
بی خداحافظی.
سقوط گاهی بهترین اتفاق است برای ما
که جدا شویم از بعضی نگاه ها
بس که دیوانه ایم و هیچ وقت دلمان نمی آید!
دلمان زود به زود تنگ می شود. دلمان زود به زود می گیرد. دلمان زود به زود می شکند.
خیلی وقت ها حواسمان نیست.
توهم تنهایی مثل کنه می آید می چسبد به زندگیمان و چشم هامان کور می شود. سیاهی می شود تنها رنگی که می بینیم. قدم از قدم بر نمیداریم. چرا که می پنداریم تا مرگ فاصله ای نیست. "یک/ دو/ سه/ سقوط."
می ترسیم. شمارش اعداد را هم فراموش می کنیم. گمان می کنیم دنیا روی سه عدد می چرخد. و بر زبان آوردن ِ عدد ِ سه بزرگترین خیانتی است که زندگی می تواند در حقمان انجام دهد.
می گوییم یک، قدم اول را بر میداریم. می گوییم دو، قدم دوم را بر میداریم. سه را نگفته می نشینیم و همه چیز را واردار می کنیم به ایستادن.
همین جاست که باز حواسمان پرت می شود و اشتباهی دست به دامن آدم ها می شویم.
گمان ِ روزهای گذشته را می کنیم! و یادمان می رود تنها یک شماره با انتها فاصله داریم. و باز بیشتر یادمان می رود که آن یک شماره را هم خودمان بر زبان نیاورده ایم، وگرنه همه می دانند بعد از دو سه است! و همه حتی بیشتر می دانند که یک و دو و سه پشت ِ سر ِ هم و بی فاصله و بی معطلی ادا می شوند!
آخ از دست ِ این حواس پرتی ها. از دست ِ این گذشته ها. از دست ِ این ناباوری ها. از دست ِ این خوش باوری ها. از دست ِ این ..
حواسم جمع است. بلند می شوم می ایستم. سه را بلندتر از همیشه میگویم. و قدم از قدم بر می دارم.
بی خداحافظی.
سقوط گاهی بهترین اتفاق است برای ما
که جدا شویم از بعضی نگاه ها
بس که دیوانه ایم و هیچ وقت دلمان نمی آید!
Saturday, August 28, 2010
وقتایی که خوشحال بودیم/ تولدته؟
من و مریم نسکافه ایه کاله می خوریم.
تو(لادن)؟ تو همون یخی بخور :دی
اصن شد ما یه بار از این سوپریه الهیه رد بشیم دلمون بستنی نخواد؟ :دی
اینجا استاد داره میگه تولدت مبارک :دی
لادن، آها، داشت یادم می رفت، استاد گفت به پیک موتوری سلام برسون :دی
Subscribe to:
Posts (Atom)