Thursday, October 25, 2007

... cut my WordZ 4

زندگی ِ گذشته ام را روی زمین ِِ اتاقم پخش می کنم
خنده ها و اشکهایش را، خوشی ها و ناخوشی هایش را، آرامش ها و دلواپسی هایش را
دروغ و راست هایش را، دوست داشتنهایش را، نگاه هایش را، دیوانگی هایش را، دردهایش را
نخوابیدنهایش را، استرسهایش را، عصبانی بودنهایش را و تمام بودنها و نبودنهایش را ...
همه ی آینها را یک طرف می چینم
و تو را می گذارم طرف دیگر که مبادا تلخی آنها به تو سرایت کند !
بعد شروع می کنم به فکر کردن، که اصلا چه شد ؟!؟
روبرویم شده مثل این پازل های چند هزار تکه
باید هر تکه را سر ِ جای خودش قرار دهم
(یک نفس عمیق)
باید با آرامش نگاهشان کنم، با آرامش بخوانمشان، با آرامش لمسشان کنم...
کار سختی است ولی شدنی !
اول گوشه هایش، اگر کادر دورش درست شود به گمانم امیدم برای تمام کردنش بیشتر می شود.
خسته که می شوم، خوابم که می گیرد، حوصله ام که سر می رود، ولش می کنم
که مبادا اعصابم بهم بریزد و همه چیز خراب شود !
هر تکه را که می بینم و به دنبال جای درستش می گردم، هزاران فکر جمع می شود در ذهنم
تمام لحظه ها و روزهایم به یکباره از جلوی چشمانم می گذرند
چه پیر شده ام !
ولی، ولی خوشحالم از اینکه هنوز حافظه ام را از دست نداده ام، خاطراتم را، زندگی ام را یا شاید حتی تو را ...
گاهی چشمانم را می بندم، گاهی با خودم می خندم، گاهی مدادم را بر می دارم و چیزی می نویسم
و گاهی کنار آنهمه زندگی ِ تکه شده از هوش می روم !
(دخترک بخواب)
اگر باهوش باشم، اگر بتوانم ذهنم را جمع کنم، اگر بشوم تنها برای خودم، شاید این پازلِ تکه تکه
زودتر از اینها تمام شود.
در حال حاضر فقط یک هفته ی اولش از خاطرم گذشته، آن نوشته های کوتاه ِ زیبایی که
درون اس ام اس هامان به سوی هم روانه می کردیم
سیزده به در ِ امسال، بارانش، ... !
کاش می شد از خط ِ قرمزها فراتر نرویم
آنوقت من دلم دیگر خیلی چیزها را نمی خواست
ناراحت نمی شدم، توقعی نبود ...
تا تمام شدن این به اصطلاح پازل حرفهایم را کات می کنم ...

Tuesday, October 23, 2007

plZ open it !

در خانه بسته بود
درست مثل همیشه
اینبار حتی گوشه اش هم باز نمانده بود
ولی تو باز نشسته بودی سر جای همیشگیت !
کافی بود لای در باز شود
آنوقت می شد خنده ات را دید، لمس کرد ...
ولی کو تا آن در بار دیگر باز شود !
راستی می دانم که تا حالا فهمیده ای
دو چشم دیگر هم آنطرف در لحظه ها را دو تا یکی می شمارند تا در دوباره باز شود !
ولی عیبی ندارد
خیالی نیست
من نقاشی بلدم، کاغذ و مداد هم که دارم
عکس خودم را می کشم، عکس چشمهایم را
آنوقت تایش می کنم و با آن، از آن هواپیماها درست می کنم و از بالای در به بیرون می فرستمش
تنها کافی است پشت در باشی
تا بشود برای تو ...
آنوقت بازش کن، مرا که دیدی کمی بخند
و هر چه دوست داشتی رویش بنویس و پروازش بده به سوی من
وای مواظب باش درست پرتابش کنی، مبادا کس دیگری برش دارد
آنوقت بد می شود ها !
اینگونه هم کیف میدهد ها
کاری ندارد که
یک روز امتحانش می کنیم
شاید همین فردا ...

پ.ن : مدل جدید نوشتن !
دارم سعی می کنم بشوم من، زمان می برد ...

Friday, October 19, 2007

remove

حذف شد
مثل من ِ این روزها که باید حذف شود
.
.
.
پ.ن: دلم می گیرد وقتی تلخ می نویسم

Wednesday, October 17, 2007

beautiful eyes

هی تو
حالا می فهمم که چرا گفتی بیا همدیگر را در چشمان هم ببینیم !
تو را هرگز نمی شود از یاد برد، حتی برای لحظه ای
نه تو را، نه آن چشمانت را که برای لحظاتی تنها برای من شد
برای منی که خودم را درونش به جستجو نشسته بودم
.
.
.
یافتم
یافتم
من خودم را درون چشمانت یافتم
ما برای مدتی شدیم برای هم
...
پ.ن : استاد زبانهای برنامه سازی می دهد
من یاد با هم بودنمان می افتم
یادت باشد
تو همیشه حواس من را پرت می کنی !
دو نقطه دی

Saturday, October 13, 2007

reWrite

واگویه های من درد نیست، این روزها ذهنم عجیب آشفته است !
...
دیگر حتی کلمات را هم فراموش کرده ام
پر شده ام از گریه های گاه و بی گاه
اشکهایم طاقت ماندن ندارند
بی هوا می ریزند ...
دلم می خواست زندگیم از چپ به راست نوشته می شد
مثل تمام دفترهایم که از چپ به راست شروع می شود !
آنوقت می دانستم حالا که به آخر دفتر زندگیم رسیده ام
به معنی پایان یافتنم نیست، تازه می خواهم شروع شوم !
ولی این بار روی کاغذهای سفید نوشته نمی شوم
باید بگردم و در هر صفحه جاهای خالیش را پیدا کنم و خودم را جا دهم درونش !
دیگر برایم مهم نیست روی خط نوشته شوم یا میان خطوط
کج نوشته شوم یا صاف
تنها دلم را به زیبایی خطم خوش کرده ام
به اینکه قرار است آنقدر خوش خط بنویسم
که تا دفترم باز شود چشم هر کس به طرف زیباییش رود !


پ.ن: مرور هر روزه ی خاطرات و تویی که در تمام روزهایم هستی و خواهی بود
من و من داریم دق می کنیم ...

Thursday, October 11, 2007

...

اشکهایت را که می بینم تمام می کنم ...
و این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم از بودن !
...
کاش اینجا بودی
دلم دارد می پوسد
عکسهایت را گذاشته ام روبرویم
گونه های اشکبار تو
آن نگاه غمگین
آن سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد تنها برای من
کاش بودی و سرت را می گذاشتی روی پاهایم
دست می کشیدم لای موهایت
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها ما را چه شده دخترک
چرا هی نابود می شویم در خود !
دیشب وقتی دیدمت، وقتی صدای گریه هایت پیچید در ثانیه هایم
ت م ا م کردم
از این بی کسی ها، از این سکوتها، از این چشمهایی که سالهاست
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
کی خیال رفتن دارد نمی دانم !
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم، چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
انگار تنها باید برایت دعا کنم، از آن آرزوهایی که به خیالت خنده دار می آید
که همیشه خوب باشی، اصلا مگر می شود همیشه خوب بود، همیشه خندید
ولی چه کنم، که اگر این را هم نگویم می میرم !
دستانم را می گشایم و به خیال آن ظهر تابستانی که در آغوش کشیدمت
خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من،
چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز هم برایم بخندی !
بودنت زندگی است دخترک، باش برایم،
می خواهم همین روزها به تصویر در آورم زیباییت را
همه چیزش آماده است
تنها کمی خنده هایت را کم دارد ...

Sunday, October 07, 2007

me & Me

دیوانه شده ام، روانی، دیگر به گمانم به یک دکتر روانشناس احتیاج دارم، اسمش را هر چه می خواهید بگذارید ولی من شده ام یک دیوانه ی روانی ِ کلافه و آشفته ای که روزهاست دیگر زندگی نمی کند ! انگار دارد با نیستی دست و پنجه نرم می کند ! زندگی گلویش را گرفته است و هر روز محکمتر فشارش می دهد !
وای وای وای ! نیستید ببینید چه دردی می کشد ! بی هوا دلش می گیرد، بی هوا اشکش می آید، بی هوا تمام وجودش بی حس می شود، بی هوا یک روز کامل حرف نمی زند، بی هوا با تمام سرعت می دود، بی هوا دوست دارد ...
بی هوا و بی هوا و بی هوا ...
گناه کرده ام ! گناهی بزرگ ...
دارم آب می شوم، دارم درد می کشم، دارم عذاب می کشم ... وای وای وای وای وای وای وای وای
حرفهایم را به که بگویم، دردم را برای که بازگو کنم، دارم تباه می شوم ! چرا هیچ کسی نیست، چرا هیچ وقت هیچ کسی را نداشته ام تا حرفهایم را برایش بزنم، چرا همیشه باید حرفهایم مدفون شوند در وجود خودم ! چرا اینجا هم نمی توانم راحت حرف بزنم، راحت حرفهایم را بنویسم، چرا اینجا هم بدم می آید بنویسم بوی گند گرفته ام از ازدحام اینهمه لاشه ی افکار دیوانه کننده ای که دارند مرا ذره ذره می کشند ! چرا اینجا هم حرفهایم را می خورم ! چرا چرا چرا چرا !؟!؟
چرا زندگیم رو به نیستی گام برداشته، آنهم از آن گامهای بلندی که ورزشکاران دو و میدانی بر می دارند، گامهایی بلند و سریع !!!!!!
وقتی دستم را گرفتی فهمیدم به زودی سقوط می کنم ...
تب دارم، دستم درد می کند، گلویم می سوزد، نفسهایم به شماره افتاده اند، (چیزی شبیه آسم !) وقتی مریض می شوم نفسهایم می گیرد، تجربه اش را دارم ! باید تحمل کنم تا خوب شوم، این نفسها کی از کار می افتند نمی دانم !!!!
یاد چشمهایت که می افتم چشمانم را می بندم تا باز همه چیز شروع نشود، آن اشکها، آن دلتنگیها، آن بی قراریها، آن دیوانگیها ...
دلم گرفته است، می فهمی !؟!؟
فهمیدن، چه توقع زیادی ! یکی نیست به من بگوید تو خودت خودت را می فهمی که دلت می خواهد او دلتنگی ات را بفهمد !! وای وای وای ، دارد چه بر سرم می آید، مرا چه شده، این روزها چگونه سر از زندگی من در آورده اند! چرا کسی نبود که به آنها بفهماند من توان تحمل اینهمه درد را ندارم !
یک رز مشکی ساقه بلند، یک سیب سرخ، یک نگاه ... این شد اولین دیدار ...
وقتی به دستان آن مادر و دختر نگاه می کنم دلم می گیرد ! تابلوی زیبایی است، دلم نمی آید یک روز نگاهش نکنم !
راستی چرا یک مادر و دختر؟! چرا پشت به ما !؟ چرا رو به ساحل!؟ چرا، چرا، چرا !؟
هی آسمان، هنوز خیال باریدن داری !!!
کهنه شده ام !؟؟
چرا وقتی از ذهنم می گذرد کهنه شده ام یا نه، به یکباره هجوم می آوری بر بودنم، تند تر می باری، تو هم خیال بازی کردنت گرفته، می خواهی با این کارت بر من ثابت کنی حرفهایم همیشه درست است ! دلت برایم سوخت !؟ راستش را بگو !!! بس نمی کنی ! اینگونه باریدنت را دوست ندارم، برایم نم نم ببار ...

پ.ن : حذف شد

Friday, September 28, 2007

forget

چقدر خودم را فراموش کرده ام !
رنگم پریده، موهایم شانه ندارد، چند قدم بیشتر نرفته از حال می روم، چشمانم می سوزد
تختم را که می بینم نا خودآگاه سرم را می کوبم روی بالشت و با خود می گویم چــــرا !؟
دیگر آهنگ هم گوش نمی دهم !
زندگیم خود یک دنیا آهنگ دارد برای نواختن این روزها !
هر فکر یک ضرب می گیرد در ذهن آشفته و بی تحرک من !
آمدید، گفتید و بی خیال تر از همیشه رفتید !
آمدی، گفتی و تو هم شدی همراه آنها !
قدمهایت را بلندتر و سریعتر برداشتی که مبادا عقب بمانی از بی رحم بودنشان !
توقعی بود و نبود، دیگر نیست ...
هی من، بزرگ شده ای، فراموش کن حرفهای آدمها را
زندگیت دارد از دست می رود !
تنها بدان باید همیشه حد میانه را گرفت در رابطه ها، دوست داشتنها، حرف زدنها !
آدمها ظرفیت خیلی چیزها را ندارند، خیلی چیزها !!
آدمها را فراموش کن – خودت را نه ... !
بیا و کمی برای خودمان زندگی کنیم ...

پ.ن : خوبم

Wednesday, September 26, 2007

! easy

سقوط
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
متلاشی شده ام
پ.ن : آنقدرها هم که فکر می کردم سخت نبود !

Tuesday, September 25, 2007

200

دارد می رود
می فهمی !
د ا ر د م ی ر و د ...
و تو هنوز هیچ نمی دانی از بود و نبود او !
یادت می آید درست یکماه و پنج روز پیش شمارش معکوس را شروع کرده بودی !
و نوشته بودی ... !
به گمانم خودت هم هیچ نمی فهمی از حال و هوای این روزهایت !
گیجی، آشفته ای، ساکتی، ماتی، خیره ای، بی احساسی
اما دیوانه ... نه، دیوانه نیستی !
امروز می گفت چه سکوت سردی را حواله ی اولین روزهای با هم بودن کرده ای !
برای شروع چنین سرد و بی روحی ، پایانی چگونه را انتظار باید کشید !؟!؟
دیروز تمام خنده هایم را روانه ی لحظه های خاکستریت کردم
امروز تمام خنده هایم را بلعیدم
و مات و مبهوت مانده ام فردا را چه کنم !
لبخند بزنم یا بشوم من و از ته دل بخندم به روزهای نیامده ام !
ولی نه
او دارد می رود !
هی من
اشکهایم کو !؟
به آنها احتیاج دارم !
دیگر وقتش رسیده، باید زودتر از اینها دست به کار می شدم !
اشکهایم کو !؟
می دانید اگر نباشید همه چیز را می فهمد !؟
باشد ! نیایید !
باشد ! بگذارید بفهمد !
چقدر خود خواهید ! ولی بدانید به بود و نبود شما نیست
همین که خودم بدانم چقدر دوستش دارم کافی است !
وای
ببین
براستی دارد می رود !
د ا ر د م ی ر و د !

Saturday, September 22, 2007

...

آشنا شدن با آدمهای این روزها
مرا به من نزدیکتر می کند !
به گمانم راه خود شناسی را یافته ام !؟!
آدمهای تکراری
واژه های تکراری
بودنهای تکراری
ولی نه !
همین که آدمها واژه های تکراری را با لحنهای مختلف رنگ می کنند
همه ی این تکرارها را نقض می کند !
سیاه شده ام
یعنی سیاهم کرده اند
هر روز، یک چیز جدید، یک صفت جدید، یک آدم جدید
براستی من، همه ی اینها را با هم هستم !!؟
پس تو کجایی ؟
دارند مرا به نابودی می کشانند با حرفهایشان !
هی من
به گمانت او هم همین فکرها را می کند !
بیا کمی فرار کنیم از آدمها
دارند ما را هم از هم جدا می کنند
آنوقت تنهای تنها می شویم !
تو هم دیگر نمی خواهد بیایی، یعنی همان به نیامدنهای همیشگی ات ادامه بده !
من و من دلمان کمی تنهایی می خواهد
بی تو !

پ.ن : حداقل بگویید چرا این فکرها را می کنید !

Friday, September 21, 2007

should

روبروی آینه می ایستم
نگاهش می کنم
همیشه صبح ها لبخند می زند به من ...
شانه ام را برمی دارم و موهای آشفته ام را شانه می کنم
و به خود می گویم
باز هم زمانش رسیده است انگار
روزها را می شمارم
درست است
همیشه به این روزها که می رسم، به سرم می زند اینکار را بکنم !
آخر مگر زمان دارد !؟
چرا همیشه درست در وسط سال باید به سرم بزند !؟!
آدم گاهی باید با خود مبارزه کند
با گذشتن از چیزهای دوست داشتنیش
و امروز و این لحظه ...
ولی این یک مبارزه نیست !!
چرا که یکسال دیگر
درست در همین روز و همین ساعت
همه چیز مثل گذشته خواهد شد !
...
شاید همین که هر بار تغییر می کنم کافی باشد !
نمی دانم
دوستشان دارم، باید از دستشان بدهم،
باید انتظار دوباره بدست آوردنشان را بکشم، باید باید باید ...

Tuesday, September 18, 2007

My life

مدام صفحه را بالا و پایین می کنم
به دنبال چه هستم خودم هم نمی دانم !
بالا پایین بالا پایین بالا پایین بالا پایین بالا پایین
خسته نمی شوم
باز بالا پایین بالا پایین بالا پایین بالا پایین بالا پایین
کاش روبرویم بودی
کاش چشمانت می شد تنها برای من
کاش می شنیدی مرا
کاش عاشقانه هایم را می خواندی از روی چشمهای خیسم
کاش می شد اینبار، تنها اینبار کنارم بودی
ولی ...
صفحه را می بندم
خودم را ولی نه !
نگرانم، دلهره ای عجیب به جانم می افتد !
کلافه ام، گیجم، عذاب وجدان رهایم نمی کند !
گوشی ام را بر می دارم
نگاهش می کنم !
دستم نمی رود شماره ات را بگیرم
تمام وجودم از کار افتاده است انگار !
اشکم می آید، پاکش می کنم
ولی باز می آید انگار
حال خودم را نمی فهمم
سر در گمم ...
گوشی ام را بر می دارم
باید یک خواهش بزرگ از تو کنم !
شماره ات را می گیرم
ولی نمی دانم قرار است چه بگویم
چگونه بگویم
کلمات را فراموش می کنم
فکر می کنم روبرویم نشسته ای و همه چیز را قرار است از چشمان بی قرارم بخوانی
سکوت می کنم
سکوت می کنی
راستی قرار است چه بگویم
وای، وای، وای ...
چه سخت است چیزی را از تو خواستن !
شمرده شمرده می گویم
انگار اینگونه راحتتر است
ولی نه، باز به آنجا که می رسم همه چیز از یادم می رود !
کاش کسی بود و کمکی می کرد
دلم حافظ می خواهد
و آن نوشته ای که درونش گذاشته بودم
تا بی نهایت بودن می توان دوستت داشت ...
ولی آن هم نبود
یعنی هیچ چیز نبود
من مانده بودم با دنیایی سکوت و کوله باری اشک
آخر چگونه می توانستم مهربانیت را ...
وای، وای، وای ...
همه چیز خراب شد
آخر چرا
چرا من
چرا اینگونه
... !
تنها بدان
زندگیم شده ای ...
همین
پ.ن : دارد
فردا باز سه شنبه است

Monday, September 17, 2007

Inert

راکد شده ام

Friday, September 14, 2007

why

می گفت : تجربه ثابت کرده است، با تو نمی شود درد و دل کرد !
...
س خ ت بود شنیدنش !

پ.ن : من به حرفهای آدمها خیلی فکر می کنم،
آنها هیچ وقت بی منظور حرفی نمی زنند !

Thursday, September 13, 2007

46 , 40

ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه را نشان می دهد
آنقدر برایم اهمیت دارد که لحظه ای را اختصاص دهم به شمردن !
درست پنج دقیقه طول می کشد !
...
می شود چهل و شش ساعت و چهل دقیقه !
نمی دانم زمان زیادی است یا نه !؟
زنگ زد
برای اولین بار بود که دلم می خواست کمی نگرانم شود
صدایم بغض داشت !
نفهمید ...
اشکم آمد
ندید ...
خندیدم
خندید ...
ساعت هفت و پنجاه دقیقه را نشان می دهد
قطع کردم
نگرانم نشده بود
شدم یک آدم ف ر ا م و ش شده !

پ.ن : باز همه چیز خراب شد
خنده هایم چه زود رنگ می بازند

Tuesday, September 11, 2007

rahA

به اندازه ی تمام دوست داشتنهایم
...
سکوت ِ من گویای تمام حرفهایم
خودت از نگاهم همه چیز را بخوان
پ.ن : متشکرم مهربان من
احساس بودن می کنم، به گمانم تمامش را مدیون تو هستم
...

Sunday, September 09, 2007

crack up

بیست و یک سال زندگی
، و انبوهی فکر باطله، فکر خام،فکر خاک گرفته
! فکر تاریخ مصرف گذشته و شاید کمی ف ک ر نو
...
مدت زیادی نمی گذرد که دوباره چشم دوخته ام به بودنم
ذره بین نداشته ام را گذاشته ام بر روزهای از دست رفته و نیامده
بر من ِ روزهای پیش
بر من ِ امروز
بر من ِ خیالی آینده
!
نتایج خوبی بدست آورده ام
اینکه من خیلی زود تمام می شوم برای آدمها
باز هم دلیلش را نمی دانم
! و همین ندانستنهاست که کلافه ام می کند
...
در این مدت که می نشینم و مدام به من ِ درونیم
با تمام احساس ِ داشته و نداشته اش فکر می کنم
با دستهای نا توانم
زمین سرد اتاق را می کنم
! آخر هنوز آدمهای زیادی با منند
! آدمهای زیادی می شوند آشنای غریبه ی دیروز
بعد بلند می شوم
و می شمارم
گورهای کنده شده را
... یک، دو، سه، چهار
! برای امروز کافی است
سنگ قبرها را می خوانم
! دلم می سوزد، اشکم نمی آید ولی
! من چقدر مرده ام
! من چقدر می خواهم بمیرم
دیوار سپید اتاق تنهایی ها هم این روزها حکم دفتر دلم را دارد
مدام می نویسم حرفهایم را بر رویش
آخر نمی خواهم حرفهای این روزهایم جایی حک شود
کسی بخواندشان
! آخر جوابی ندارم برایشان
...
بیرون اتاق پر است از خنده هایم
! درون اتاق پر است از زندگیم
...
همین که می شود بود و زندگی کرد کافی است
! دلم خوش است به خنده هایم
! زندگی می کنیم با هم
پ.ن: من مدتهای زیادی است دیگر از سر خط نمی نویسم

Friday, September 07, 2007

... !

یک آسمان آبی
یک زمین سرد و بی روح
یک مشت خاک
یک پای سست
یک نگاه خیره
یک آدم
یک قبر
یک دنیای دیگر
... و باز هم یک عمر تنهایی
...
چه زود همه چیز تمام شد
تمام شد
تمام شد
تمام شد
...

Tuesday, September 04, 2007

Thinking !!

! چه شبهای سرد و بی روحی را تجربه می کنم
... زندگیم شده سراسر فکر، فکر، ف ک ر
ساعتها روی صندلی ِ اتاق تنهایی ها، رو به پنجره ی همیشه بسته اش
تخته ای بدست می گیرم و به خیال کشیدن دخترک
به اعماق نیستی فرو می روم
! پنج روز گذشته و من تنها کمی رنگ سبز پاشیده ام بر روی کاغذ
مدادهایم را که می تراشم
انگار خودم را می چرخانم درون تراش
! انگار می خواهم خودم را تیز کنم و حفره های خالی بودنم را پر کنم
!.... ولی مگر می شود
!!! انبوهی مداد، تراش، کاغذ، پاک کن و یک کاتر بزرگ
... به گمانم همه ی اینها کافی است برای گذراندن یک روز
روزهای زیادی است که زندگیم خلاصه شده در یک اتاق
... اتاقی با دری همیشه بسته
! و منی که خیال زندگی دارد هنوز
...
خوابم نمی برد دیگر
...
بی روح شده ام، بی صدا، بی احساس
! مادر دلش برای صدایم تنگ شده
امشب مدام بهانه ام را می گرفت
در ِ اتاق را باز می کرد
کمی نگاهم می کرد
وقتی می دید هنوز نفس می کشم
! می گفت وقتی صدایت نمی آید خیال می کنم خوابیده ای
! و این روزها من همیشه خوابم
...
ولی باز من، درون اتاق، با مدادهای رنگیم روزه ی سکوت می گیریم
! بی خبر از دل بی قرار مادر

...
امشب را تا صبح بیدارم