Sunday, August 12, 2012
Saturday, July 07, 2012
ایستادنی در کار نیست.. هی بی رحمانه یکی پس از دیگری عبور می کند..
Thursday, July 05, 2012
I Had a Crush On You
آخرش هم لابد یک عذاب وجدانِ لایتی میگیرد و فردایش یادش میرود..
خیلی هم مهم نیست بقیهی داستان
همین که فیلم را ببیند کافی است.
Friday, June 15, 2012
Long Time No See!
Friday, May 25, 2012
Friday, May 18, 2012
Saturday, April 21, 2012
Sunday, April 01, 2012
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..
خیلی گذشت تا امروز. تا این منی که حالا میبینید.. خیلی بالا و پایین داشت، خیلی چپ و راست داشت، خیلی زمین خوردن داشت، خیلی بلند نشدن داشت، خیلی بریدن داشت..
خیلی گذشت تا امروز.. من آدمِ امیدم. آدمِ صبر کردن تا درست شدن. آدمِ غمت نباشد، بالاخره میشود! ولی حالا، همین من، همین منی که خیلی کم به تهِ تهِ تهِ خط میرسم، بدجور وا داده ام. بدجور نشستهام کنار و دارم میگذارم هر چه بادا باد، هر چه میخواهد بشود، بشود، هر چه شد، شد.. نشسته ام پاهایم را گرفتهام توی بغلم، سرم را گذاشتهام روی پاهایم، و به آدمهایی که میآیند و میروند نگاه میکنم، بی حتی کلمه ای حرف زدن، بی حتی سری تکان دادن، مثلِ یک مجسمهی بیجان که وسطِ یک میدانِ متروک آرام خفته است! چیزی شبیه به همین.
مجسمه از خود اراده ای ندارد. آدمها هر کاری بخواهند با آن میکنند. صدایی ندارد برای اعتراض! بهتر است آرزو کند به همین زودیها توی طرح بیفتد و یک خیابانی، اتوبانی، چیزی از میدانِ متروکِ شهر بگذرد و با خاک یکسان شود.
من به لمس شدن عادت ندارم. به عکس گرفتن. به هر روز به یک شکل در آمدن.
Saturday, March 24, 2012
هر روز اتفاق میافتد.
اوایل فکر میکردم من مقصرم، ولی بعدِ ها فهمیدم آدمها مقصرند. و من یک آدمِ اشتباهی بیش نیستم..
ولی چه فایده. هر روز اتفاق میافتد، و من مثلِ یک چینیِ بدجا، با عبورِ هر عابری از روی طاقچه به زمین میافتم و خلاص..
به همین سادگی، به همین مسخرگی، به همین دلِ خوش سیری چند!؟
تا اینجای داستان هیچ عیبی هم ندارد. گمان میکنیم من اشتباهیام. من بدجا ام. من سفت نیستم. من سخت نیستم. ولی بعدش چه؟
بعدش که هر کدامتان یکی یکی، از قصد، از رویم با دقت رد میشوید! از این هم به سادگی بگذریم؟
باشد قبول. میگذریم. چشم بسته هم میگذریم. انگار آب توی دلِ هیچ کس تکان نخورده، انگار گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟!
ولی کاش یکی، لااقل یکی، آخرش که قشنگ با خاک یکسان میشدم، مرا جمع میکرد گوشه ای. انگار که یک تله خاک!
نمیشد؟ سخت بود؟ انرژی میخواست؟
..
هر روز اتفاق میافتد.
و من یادم نمیآید کدامتان هنوز منِ اشتباهیِ بدجا را به زمین ننداخته اید..
دلم کمی آرامش و ذرهای دلِ خوش میخواهد
حرفهایتان را بیهوا تف نکنید توی صورتِ هم، شاید یکی مثلِ من دلش زود بشکند..
Tuesday, March 06, 2012
دوباره من، دوباره زندگی
زندگیِ من از اونجایی دوباره شروع شد که آقای ساکتی بهم گفت «آرتیست».
زندگیِ من دوبارهتر از اونجایی دوباره شروع میشه که نقاشیای که گفته بود براش بکشم رو بهش بدم و ریاکشنشو ببینم.
منتظر میمونیم.
Monday, October 17, 2011
Friday, October 07, 2011
..
دلش به رفتن بود، یعنی خیلی وقت بود که دلش به رفتن بود، ولی پیش نمیاومد. خیلی تلاش کرد. از هر راهی رفت برای رسیدن. خیلیهاش بنبست بود. خیلیهاش وسطهاش دوراهی میشد و دودلی و پرسیدنِ این سوال که "از کدوم یکی برم؟". نمیشد. هیچوقت از بینِ دوتا راه درستهرو انتخاب نمیکرد. همیشه راه اشتباهیه به ذهنش میرسید. میرفت، میرفت، میرفت ولی ته نداشت. آخرش خسته و ناامید برمیگشت اینطرفی که "نمیشه، نمیخواد که بشه!".
یه شب ولی شد. زنگ زد که راه مخفیهرو پیدا کردم. برم یا نرم؟ گفتم برو. گفتم تند برو. گفتم آدمی که دلش به رفتنه تعلل نمیکنه. وقتی راهرو پیدا میکنه کولهشو میندازه رو دوشش و میره. حتی شده بی خداحافظی!
میترسید. حالا که داشت به آخرِ داستان میرسید دو دل شده بود. برم/نرمش گرفته بود. چی بپوشم/نپوشمش گرفته بود. چی ببرم/نبرمش گرفته بود! گفتم حالا وقتِ این حرفا نیست. وقتِ این کارا نیست. پاشو و برو. پاشو و برو تا دیرت نشده. بعد پاشد رفت. هی هم تو راه زنگ میزد که الآن اینجام. الآن اونجام. انقدر مونده تا رسیدن. آخ ترافیک شد. آخ چه چراغ قرمزِ لعنتیای. ئه! رسیدم. اینجاست.
بعد همه چی قطع شد. دیسکانکت. انگار که دوتامون مرده باشیم. با یه فاصلهی خیلی زیادی هم قبرامون از هم دور! آدمای مرده روحشون میتونه همه جا بچرخه؟ مالِ ما که نمیتونست. خفه شده بودیم زیرِ یه مشت خاک. بعد نه که بیکار نشسته باشیم! هی جیغ و داد و تقلا! ولی چه فایده. نه من از اون خبر داشتم. نه اون از من.
هی زنگ، اساماس، دلشوره، اضطراب. قرار نبود اونجایی که میره دور از دسترس باشه. قرار نبود "رفتن یعنی بازنیامدن"..
آخرِ شب زنگ زد. انگار که فهمیده باشن مارو اشتباهی کردن زیرِ خاک! از قبر در آورده بودن، رومون آب پاشیده بودن، مثلِ ماهیای که از تو دریا بیرون میافته و وقتی دوباره میندازنش توی آب و زنده میشه و میچرخه و میگرده و .. زنگ زد که خوبم. نگرانم نباش. بعد شروع کرد تعریف کردن. هنوز تو شوک بود. من بیشتر از اون. اون بیشتر از من. گفت از وقتی رسیدم همه چیز عجیب بود. یه لحظه مکث کرد که "کاش رفتنی نبود که بازآمدنی در کار باشد!" تا نزدیکیهای صبح تعریف کرد. تمامِ اون پنج ساعتی رو که نبود. که نبودیم. چه غیرِ قابلِ باور..
صبح که شد. چشماشو که دوباره باز کرد. اساماس زد "یعنی دیروز راست بود؟" گفتم وقتی لمسش کردی آره.
شب با گریه زنگ زد که نه! همهش دروغ بود. من همون من بودم، راه همون راه بود، خونه همون خونه بود، کتابا همون کتابا بودن، بالکن همون بالکن بود، موها همون موها بود، اسم همون اسم بود، ولی آدمه نه! اون آدمه نبود. همه چیز دروغ بود. خودش بهم گفت که "دیشب خودم نبودم، بیخیال!"
گریه میکرد.
دیشب باز یادش افتادم. از صبح هم منتظرم اساماس بزنه "دیشب خودم نبودم، بیخیال!"
Friday, September 23, 2011
بالاخره یک روز بزرگ میشویم، بدون شک..
اگر ننویسم به خودم ظلم کردهام، و من اینرا دوست ندارم : )
5سالِ پیش بود به گمانم که برای اولین بار – بی هیچ پیش زمینهی قبلی- شروع کردم به خطخطی. استاد گفته بود باید بروید چند صفحه خطِ صاف و دایره بکشید تا ببینم چه کارهاید! هفتهی بعدش نوبت مکعب کشیدن بود. 100تا مکعب کشیدم. زیرش شماره زدم که مبادا یکی بیشتر شود! همینطور آهسته آهسته جلو میآمدیم. تا که رسیدیم به مرحلهای که باید یک چهره میکشیدیم. استاد یک کتاب داشت پر از عکسهای بازیگرها. من لیلا حاتمی را انتخاب کردم. همین الآن نقاشیام روی دیوارِ سمتِ چپِ اتاقم هست.. وقتی موها و چشمهایش تمام شد، وقتی داشتم لبش را میکشیدم، استاد نقاشیم را به آرش نشان داد و گفت "ببین چیکار کردهها!". از تمامِ آن سالها این جملهاش خوب یادم مانده است. اینکه یواشکی فهمیده بودم استاد داشته از کارم تعریف میکرده..
یادش بهخیر. خیلیها آمدند و رفتند ..
یادم هست از همان روز اول آرامتر از همه جلو میآمدم. استاد گاهی حرصش در میآمد که بابا بس است دیگر! ولی بعضی وقتها هم که سرحال بود میگفت اشکالی ندارد، همین که کارت خوب است به بقیهی چیزهایش میارزد. لیلا حاتمی و پیرمرد و دختر کولی را سیاه و سفید کشیدم. بابا و مامان و بابابزرگ را با کنته. بعد رسیدیم به مداد رنگی. سوفی را یکسالِ تمام طول دادم تا تمام کنم. ولی وقتی تمام شد عاشقش شدم، یعنی از همان روز اول عاشقش بودم، ولی وقتی رفت توی قاب یکجور دیگری دوستش داشتم. تا کمتر از یک ماهِ دیگر عکسش توی کتاب چاپ میشود. بین یک عالم نقاشی فوقالعاده خوب. نزدیک سه سال؟! هیچ کاری تمام نکردم. یک پیرزنی بود که هنوز هم هست، شروع کرده بودم به کشیدن، برای همین کتابی که قرار است چاپ شود، ولی هیچ وقت تمام نشد. ماند گوشهی اتاقم. نصفهنیمه. استاد عاشقش بود. خودم هم. از بس ریز و تمیز و خوب داشت جلو میرفت. خیلی اتفاقها این میان افتاد. برای همین هیچ وقت تمام نشد! شاید در طولِ آن مدت بود که باورم شد مدادرنگی بلدم. مدادرنگی خوب بلدم. از بس بی نقص کشیده بودمش. از بس انگار عکس بود لامصب!
بعد از یک مدت طولانی دوباره شروع کردم به کشیدن. اینبار با پاستل. مبینا را کشیدم. مبینا یک دختر بچهی هفت سالهای بود که موهای قشنگی داشت. دستهایش را هم یکجور قشنگی توی عکس زیر چانهاش زده بود. تمام که شد خیلی ها باورشان نشد با پاستل کشیدهام! این دومین باری بود که در این مدت به خودم مطمئن شدم. اطمینان سیاه و زشتی نبود. یکجور دلم قرص شده بود که میتوانم. که اگر همینطور جلو بروم میتوانم یک روزی خودم را باور کنم. دوست داشتم توی مدادرنگی و پاستل حرفی برای گفتن داشته باشم. بعد برای تولد شیما یک زنِ عشایر کشیدم. برای عروسی زهرا پسرک را هدیه دادم. تا رسیدم به بچهام روی تاب. خیلی طول کشید ولی یکروز که رفته بودم پیش استاد کلی تعریفش را کرد. تهِ دلم باز قرصتر شد. توی دلم عروسی بود. اینکه داشتم به چیزی که میخواستم میرسیدم. عکسش را توی وبلاگم نگذاشتم، بنا به دلایلی، ولی یک روز حتما میگذارم : ) تا رسیدم به این دخترک. به این دخترکِ توپول. به اینکه حالا دخترکِ خودِ خودِ خودم شده است. با آن چشمهای کمی غمگینش.
روزی که طرحش را کشیدم، بچهها خیلی خوششان نیامد، گفتند اینهمه طرحِ خوب، حالا چرا این؟ گفتم دوستش دارم.. شروع کردم به کشیدن. اولهایش که مدادهایم را روی کاغذ میکشیدم بیحوصله و بی انرژی بودم. انگیزه نداشتم برای خوب کشیدن. چند بار نشستیم چندتایی به گندی که داشتم توی نقاشیم میزدم خندیدیم. آخرِ خندهها هم یکجورِ بدی ناراحت میشدم که دیوانه! اینها دارند به کار بد و ضعیف تو میخندند! آدم باش و خوب بکش! از یک روزی به بعد تصمیمم را گرفتم که خوب بکشم.. و نتیجهاش شد همین تربچهی این بالا.. توی قاب که رفت هیچکس باورش نشد این همان دخترکِ زشتِ روزهای اول است.
حالا تمامِ اینها را برای چه نوشتم؟ برای چه گفتم؟
باعث و بانیِ تمامِ این تعریفها اساماس آنروز تو بود. که وقتی فهمیدم از تربچهام خوشت نیامده دلم میخواست دلیلش را بدانم.
برایم زدی: "کاره خوب نشده آخه، یه جای مهمش خراب شده گمونم. چشمش و گونهی سمتِ چپ سوژهت خراب شده: (("
من دوست داشتم بفهمم. و وقتی داشتم این جملهها را میخواندم خشکم زد. تهِ دلم بعد از اینهمه سال یکهو خالی شد. به اولین چیزی که فکر کردم این بود که یعنی همه اینهمه سال داشتند دروغ میگفتند؟..
من همیشه به بدترین چیز فکر میکنم. به این فکر نمیکنم که این کار چه ربطی به آن کار دارد؟ یا خراب شدنِ این یکی چه ربطی به آن یکی؟! یکهو میزنم زیرِ همه چیز..
یک لحظه شوکه شدم. به اولین نفری که کنارم نشسته بود عکس نقاشیم را نشان دادم و گفتم راست میگوید؟ گند زدهام؟ خراب کردهام؟ بالا/پایین است؟ چه مرگش است که من و کلی آدمِ دیگر نفهمیدهایم؟ : (
هزار بار فقط به رضا نشان دادم. آخرش با دستش زد توی سرم که دیوانه! نیست! بالا/پایین نیست. کج نیست. طبیعی است. هزار و یک بار هم به مادرم نشان دادم. مادرم هم هی بینِ حرفهایش با این و آن میگفت نه! خوب است. درست است.
پیش خودم گفتم اینها نزدیکند، دوستم دارند، اگر خراب هم شدهباشد نمیگویند. شروع کردم از این و آن پرسیدن. تا صبح دهانِ تمام دوستهایم را صاف کردم! بعد به اینها که بسنده نکردم! باز گفتم دوستانم هستند! شاید رفاقتی حرف زدهاند. رفتم سراغ کمی غریبهترها. دهانِ آنها را هم بله. موضوع برایم خیلی مهم بود. از دستِ خودم شاکی شده بودم! از اینکه چرا یک نظر و انتقاد دارد با من اینجوری میکند! توهم زده بودم؟ خودم را دستِ بالا گرفته بودم؟ از خودم بت ساخته بودم؟ حالا شکسته بودم! این سوال ها داشت دیوانهام میکرد! تا همین حالا پنجاههزار باز زل زدهام به تربچه که آخر داری با من چه میکنی؟..
دوست نداشتم یک روزی وقتی یکی گفت کارت خوب نشده به این روز بیفتم. دوست داشتم خیلی محکمتر از این حرفها باشم. ولی فهمیدم نیستم. فهمیدم خیلی تا نقاش شدن فاصله دارم. خیلی تا بزرگ شدن فاصله دارم. خیلی تا ..
حالا فرصت خوبی است هر که دوست دارد هر چه میخواهد به من بگوید، کامنتدونی این پستم را باز میگذارم برای هر کسی که خواست نظر بدهد. که بگوید خوب است یا بد، که بگوید آقا جمع کن برو، از تو چیزی حاصل نمیشود یا هر حرفِ دیگری..
بیایید بگویید. خوشحالم کنید. قول میدهم دیگر به این حال و روز نیفتم : )
Wednesday, September 07, 2011
.
Wednesday, August 24, 2011
حالا که میباری، نم نم ببار!
اینترنتمان را قطع کردند. گفتند ترافیکتان تمام شده است. گفتیم ما یکساله تمدید کردیم! 24گیگ! ماهی دوگیگ! بعد با این سابقهی یکسال و نیمه محال است این چیزی که میگویید! چطور میتوانیم یکماهه 24گیگ را تمام کنیم؟ هنوز یکماه هم نشده که اینترنتمان را شارژ کردیم! چه میگویید؟
اینرا بعد از نصفِ روز توی نوبت ماندن فهمیدیم. هی یک خانومی پشت تلفن میگفت: شما در صف شمارهی بیست و چهارم هستید. یا دوازدهمین. یا پانزدهم. یا ششم. به شش که رسید آنقدر صبر کردیم تا گوشی را بردارند. آقای پشت خط گفت همینی هست که هست. یعنی بعد از کلی کلنجار رفتن و ریز دانلودها و اینها را دیدن گفت شاید پسوردتان لو رفته است و یکی افتاده است روی ترافیکتان و یکجا آنرا بلعیده است! البته اینها را من میگویم چون آقای پشت خط مودب بود و دلش میخواست مارا متقاعد کند که خب نکرد و مدام بیربط حرف زد! بعد ما گفتیم آخر شما جای ما! با این سرعت میشود یکروز 4گیگ دانلود کرد! اسمش 256است ولی عین دایالآپ کار میکند از بس قطع میشود!
آخرش گفت بروید شکایت کنید. ماهم گفتیم یعنی وقت تلف کردن نیست؟ هست. وقت تلف کردن است. ما باید عین پولی که برای یکسال ریختیم به حسابشان باز بریزیم به حسابشان تا دنیا رنگی شود و یک روز خوب زودتر بیاید.
دوربین توی صورت شماست، لطفاً لبخند بزنید.










