Friday, September 14, 2007

why

می گفت : تجربه ثابت کرده است، با تو نمی شود درد و دل کرد !
...
س خ ت بود شنیدنش !

پ.ن : من به حرفهای آدمها خیلی فکر می کنم،
آنها هیچ وقت بی منظور حرفی نمی زنند !

Thursday, September 13, 2007

46 , 40

ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه را نشان می دهد
آنقدر برایم اهمیت دارد که لحظه ای را اختصاص دهم به شمردن !
درست پنج دقیقه طول می کشد !
...
می شود چهل و شش ساعت و چهل دقیقه !
نمی دانم زمان زیادی است یا نه !؟
زنگ زد
برای اولین بار بود که دلم می خواست کمی نگرانم شود
صدایم بغض داشت !
نفهمید ...
اشکم آمد
ندید ...
خندیدم
خندید ...
ساعت هفت و پنجاه دقیقه را نشان می دهد
قطع کردم
نگرانم نشده بود
شدم یک آدم ف ر ا م و ش شده !

پ.ن : باز همه چیز خراب شد
خنده هایم چه زود رنگ می بازند

Tuesday, September 11, 2007

rahA

به اندازه ی تمام دوست داشتنهایم
...
سکوت ِ من گویای تمام حرفهایم
خودت از نگاهم همه چیز را بخوان
پ.ن : متشکرم مهربان من
احساس بودن می کنم، به گمانم تمامش را مدیون تو هستم
...

Sunday, September 09, 2007

crack up

بیست و یک سال زندگی
، و انبوهی فکر باطله، فکر خام،فکر خاک گرفته
! فکر تاریخ مصرف گذشته و شاید کمی ف ک ر نو
...
مدت زیادی نمی گذرد که دوباره چشم دوخته ام به بودنم
ذره بین نداشته ام را گذاشته ام بر روزهای از دست رفته و نیامده
بر من ِ روزهای پیش
بر من ِ امروز
بر من ِ خیالی آینده
!
نتایج خوبی بدست آورده ام
اینکه من خیلی زود تمام می شوم برای آدمها
باز هم دلیلش را نمی دانم
! و همین ندانستنهاست که کلافه ام می کند
...
در این مدت که می نشینم و مدام به من ِ درونیم
با تمام احساس ِ داشته و نداشته اش فکر می کنم
با دستهای نا توانم
زمین سرد اتاق را می کنم
! آخر هنوز آدمهای زیادی با منند
! آدمهای زیادی می شوند آشنای غریبه ی دیروز
بعد بلند می شوم
و می شمارم
گورهای کنده شده را
... یک، دو، سه، چهار
! برای امروز کافی است
سنگ قبرها را می خوانم
! دلم می سوزد، اشکم نمی آید ولی
! من چقدر مرده ام
! من چقدر می خواهم بمیرم
دیوار سپید اتاق تنهایی ها هم این روزها حکم دفتر دلم را دارد
مدام می نویسم حرفهایم را بر رویش
آخر نمی خواهم حرفهای این روزهایم جایی حک شود
کسی بخواندشان
! آخر جوابی ندارم برایشان
...
بیرون اتاق پر است از خنده هایم
! درون اتاق پر است از زندگیم
...
همین که می شود بود و زندگی کرد کافی است
! دلم خوش است به خنده هایم
! زندگی می کنیم با هم
پ.ن: من مدتهای زیادی است دیگر از سر خط نمی نویسم

Friday, September 07, 2007

... !

یک آسمان آبی
یک زمین سرد و بی روح
یک مشت خاک
یک پای سست
یک نگاه خیره
یک آدم
یک قبر
یک دنیای دیگر
... و باز هم یک عمر تنهایی
...
چه زود همه چیز تمام شد
تمام شد
تمام شد
تمام شد
...

Tuesday, September 04, 2007

Thinking !!

! چه شبهای سرد و بی روحی را تجربه می کنم
... زندگیم شده سراسر فکر، فکر، ف ک ر
ساعتها روی صندلی ِ اتاق تنهایی ها، رو به پنجره ی همیشه بسته اش
تخته ای بدست می گیرم و به خیال کشیدن دخترک
به اعماق نیستی فرو می روم
! پنج روز گذشته و من تنها کمی رنگ سبز پاشیده ام بر روی کاغذ
مدادهایم را که می تراشم
انگار خودم را می چرخانم درون تراش
! انگار می خواهم خودم را تیز کنم و حفره های خالی بودنم را پر کنم
!.... ولی مگر می شود
!!! انبوهی مداد، تراش، کاغذ، پاک کن و یک کاتر بزرگ
... به گمانم همه ی اینها کافی است برای گذراندن یک روز
روزهای زیادی است که زندگیم خلاصه شده در یک اتاق
... اتاقی با دری همیشه بسته
! و منی که خیال زندگی دارد هنوز
...
خوابم نمی برد دیگر
...
بی روح شده ام، بی صدا، بی احساس
! مادر دلش برای صدایم تنگ شده
امشب مدام بهانه ام را می گرفت
در ِ اتاق را باز می کرد
کمی نگاهم می کرد
وقتی می دید هنوز نفس می کشم
! می گفت وقتی صدایت نمی آید خیال می کنم خوابیده ای
! و این روزها من همیشه خوابم
...
ولی باز من، درون اتاق، با مدادهای رنگیم روزه ی سکوت می گیریم
! بی خبر از دل بی قرار مادر

...
امشب را تا صبح بیدارم

Saturday, September 01, 2007

...

کاش کسی بود و به من
می فهماند
که تاریخ مصرف اینجا
تمام شده است
.
تمام شدن هم مرحله دارد


کمی صبر کن


من هم تمام میشوم


تا به امروز ازیک مرحله اش گذشته ام


سه مرحله ی دیگر هنوز مانده


Sunday, August 26, 2007

plZ be haAppY

! سکوت عجیبی دارد اینجا
... دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایی که
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
! دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت، وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
... وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست
! کاش اینجا بودی، درست روبروی من
! سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را
...
وقتی تنها می شوم، تنها به تو فکر می کنم
!! که این روزها خیال تنهایی را همیشه در سر داری
و نمی دانی اینجا، درست در این شهر متروکه که همه جایش بوی تو را می دهد
منهای زیادی است که دلشان می گیرد وقتی خود را پر از نمی دانمهای رنگارنگ می کنی
... کاش باور می کردی خنده هایت برایم زندگی است
و همیشه بودنت، تمام زندگی
(این یک کاش بزرگ نیست )
نگرانم شدی و من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
که آیا باز در حال خوردن یک چای و بیسکوییت با طعم زندگی هستی
!! یا رنگهای بنفش را جمع کرده ای و می پاشی بر روزهایت
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من
بخند برایم
آنقدر بلند
... تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را، صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
... دوستت دارم
پ.ن: تمام حرفم با تو بود، دخترک مهربان همین حوالی ها

Saturday, August 25, 2007

just cut !


موهایم را شانه می زنم
! همان موهای کوتاه شده ای را که دوستش می داشتم زمانی

دست می کشم بر صورتی که این روزها رنگش پریده
دیگر صاف نیست
مدتهاست از یاد بردمش
آخر مدتهاست خود را از یاد برده ام
همه فهمیده اند که من این روزها عادی نیستم
اینرا از صورتم فهمیده اند
فهمیده اند چیزی شده
فهمیده اند اعصابم به هم ریخته است
ولی هیچ کس نمی داند چه بر سرم آمده است
نمی دانند خود را از یاد بردن چه دردی دارد
آرام نمی شوم
صورتم هم که خوب نمی شود
من قید همه چیز را زده ام
دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد برایم
وقتی آرام نمی شوم و دیوانگی هایم پایانی ندارد و صورتم خوب نمی شود
!! اینجا کسی نیست مرا آرام کند

just cut !

وقتی موهایم را باز می کنم، احساس راحتی می کنم
! احساس بی نیازی
!! می شوم یک آدم معمولی
شانه اش می کنم
... صاف می شود، صاف ِ صاف ِ صاف
کاش کسی بود و با دستان مهربانش مرا هم به آرامی شانه می کرد
! گره خورده ام
...
به گمانم باید کوتاه شوم
کار از شانه و مهربانی و دوست داشتن گذشته است
کسی قیچی دارد اینجا !؟

Friday, August 24, 2007

never ...

!! فراموشی
... کاش می شد کمی دلم برای من بسوزد
دارد تمام می کند
نابود شدنش را می بینم
! ولی چه کنم که نمی شود از یاد برد
... گاهی وقتها نمی توان فراموش کرد
... و اینبار
همیشه در ساعت همیشگی هجوم می آورد بر بودنم
تمام هستیم را مال خود می کند
! پا می گذارد بر من و من
و با خیال راحت می رود
! تا فردا باز با تمام وجود به سراغم آید
...
بی صدا شده ام
حرفم نمی آید
و باز مثل همیشه
! هیچ نمی گویم
چه سخت است تنهایی
! و سخت تر غریبه شدن برای خود

Monday, August 20, 2007

My grand father !






خوب یا بد

تمام شد

Saturday, August 18, 2007

j.f.m.o.l.d.b[h]

... باز هم چشمان همیشه مهربان تو
کاش می دانستی تنها با بودن تو در لحظه هاست
! که این من نفس می کشد
... به گمانم تا امروز فهمیده باشی نفسهایم چه زود به شماره می افتد
شده ای ساعت گویای روزهای زندگیم
... وقتی نمی زنی، تمام می کنم
! می دانم دیگر دلیلی برای بودن نیست
یک تلنگر، یک صدا، یک حرف، یک دوستت دارم برای دوباره بودنت
و تو باز می شوی ساعت گویای لحظه های رنگین با هم بودن
اینبار می مانی تا همیشه
اینبار بی وقفه می زنی
و گاه پیشی می گیری از ثانیه ها
تا بدانم چه سخت است تا همیشه داشتنت
! تا همیشه تنها برای خود داشتنت
و می دانم
... این من بی تو باز تا همیشه تنهاست
... با من بمان، برایم جاودانه ای

Wednesday, August 15, 2007

who ?

لحظه ها برای گذرند
... و من برای ماندن و خاطره شدن
!امروز نوبت چه کسیست که برایش شوم خاطره یا شاید یک حادثه ؟
زودتر بگویید
! امروز کمی خسته ام، خوابم می آید

Tuesday, August 14, 2007

back ...

مچاله می شوم
حلقه می زنم به دور خودم
! چه کوچک می شوم
!! به گمانم دیگر دیده نمی شوم
...
مدادهایم را بر می دارم و طرح دخترک را می زنم
... شاید کمی دور شوم از روزهایم
... دور- دور- دور- دور- دور
پ.ن : دلم تنگ بود برای خودم

Friday, July 27, 2007

Ennui

دارد چه بر سرم می آید ؟
چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند
کم آورده ام
نا توان شده ام در برابر روزها
! خسته تر از آنم حرفی بزنم، یا گاهی داد تا شاید کمی سبک شوم
تنهاییم هر روز پر رنگتر می شود
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت !؟
اینجا کسی نیست برای حرف زدن
یا حتی اگر کسی هم باشد
حرفهای من از جنس دیگری است
! کسی چیزی نمی فهمد از آن
ولی
ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد
وقتی دلم تو را می خواهد و هیچ گاه نیستی
بعضی وقتها آرزو می کنم کاش خیال بودنت هم هرگز نبود
! کاش نبودی
کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم
...
دستانم را در هوا رها می کنم
ولی نیستی
نیستی تا آنها را بگیری
نیستی تا باورم شود هنوز هم هستم
... چه سخت می گذرد بر من
دلم می خواهد پشت پا بزنم به هر آنچه بوده و هست
من احساساتم را کشته ام
چه دردی می کشند
من به خودم و احساساتم خیانت کرده ام
آنها توان اینهمه سختی را نداشتند
دردم می آید
من درد دارم
هی من، می بینی
دیگر تو را هم برای خودم ندارم
چقدر تنهایم
تنهای تنها
ولی آخر دوست داشتن تو چیز دیگری است
دوستت دارم

Tuesday, July 24, 2007

tAlkH

... هنوز هم تلخ می نویسم
! به گمانم هنوز هم تلخم
براستی چرا اینگونه شده ام ؟
وقتی تنها می شوم
حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود، آشفته می شوم، نگران
راحت بگویم
تلخ می شوم
! مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست
می گفت چقدر خوش سفری
! دلم برای یک سفر طولانی در کنار تو تنگ شده
برویم و تا چندی دور شویم از هیاهوی این شهر
خوش بگذرانیم
!... بخندی تا من هم کمی بخندم
امشب می نشینم و به حرفهایش فکر می کنم
باورم نمی شود همه ی اینها را خطاب به من زده است
... خوش سفر، خوش خنده
چه متغیر شده ام این روزها
وقتی تنهایم عجیب احساس دوگانگی می کنم
کاش هرگز تنها نبودم
...
!

...

می نشینم بر صندلی اتاق تنهایی ها و به تویی فکر می کنم
! که در همین ساعتهای نه چندان دور از دستت دادم
چه سخت می گذرد بر منی که یک هفته ی تمام، صبح و شام
... برگردت می چرخیدم و تو مدام مهربانیهایت را ارزانیم می داشتی
چه لحظه های غمگینی است
آرامش روزهای با تو بودنم کو ؟
براستی چرا به یکباره اینگونه شد !؟
تهی شده ام- و نمی دانم باز کجا گمت کردم
،می دانم که هستی، می دانم که تا همیشه هستی
می دانم که در همین لحظه هم در کنارم نشسته ای و خیره به نوشته هایم نوازشم می کنی
ولی کاش مثل آن روزها حست می کردم
اتاقم عجیب کمت دارد
جایت آماده است
بیا و بمان برایم
... منتظرم

Wednesday, July 04, 2007

...

کمتر از 48 ساعت دیگر
یک پرواز
یک اوج
یک صعود
و منی تهی
...
توان هیچ خیالی نیست
نشسته ام منتظر
به گمانم من هم به آسمان خواهم رفت
تنها کمی مانده
صبر می کنم
!

پ.ن: اینبار خوانده شده ام