Saturday, March 24, 2012

هر روز اتفاق می‏افتد.

اوایل فکر می‏کردم من مقصرم، ولی بعدِ ها فهمیدم آدم‏ها مقصرند. و من یک آدمِ اشتباهی بیش نیستم..

ولی چه فایده. هر روز اتفاق می‏افتد، و من مثلِ یک چینیِ بدجا، با عبورِ هر عابری از روی طاقچه به زمین می‏افتم و خلاص..

به همین سادگی، به همین مسخرگی، به همین دلِ خوش سیری چند!؟

تا اینجای داستان هیچ عیبی هم ندارد. گمان می‏کنیم من اشتباهی‏ام. من بدجا ام. من سفت نیستم. من سخت نیستم. ولی بعدش چه؟

بعدش که هر کدامتان یکی یکی، از قصد، از رویم با دقت رد می‏شوید! از این هم به سادگی بگذریم؟

باشد قبول. می‏گذریم. چشم بسته هم می‏گذریم. انگار آب توی دلِ هیچ کس تکان نخورده، انگار گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟!

ولی کاش یکی، لااقل یکی، آخرش که قشنگ با خاک یکسان می‏شدم، مرا جمع می‏کرد گوشه ای. انگار که یک تله خاک!

نمی‏شد؟ سخت بود؟ انرژی می‏خواست؟

..

هر روز اتفاق می‏افتد.

و من یادم نمی‏آید کدامتان هنوز منِ اشتباهیِ بدجا را به زمین ننداخته اید..

دلم کمی آرامش و ذره‏ای دلِ خوش می‏خواهد

حرف‏هایتان را بی‏هوا تف نکنید توی صورتِ هم، شاید یکی مثلِ من دلش زود بشکند..

Birthday..

فردا بهار می‏شود و من برای بیست و ششمین بار از زندگی عبور می‏کنم.

Tuesday, March 06, 2012

دوباره من، دوباره زندگی

زندگیِ من از اونجایی دوباره شروع شد که آقای ساکتی بهم گفت «آرتیست».

زندگیِ من دوباره‏تر از اونجایی دوباره شروع می‏شه که نقاشی‏ای که گفته بود براش بکشم رو بهش بدم و ری‏اکشن‏شو ببینم.

منتظر می‏مونیم.

Monday, October 17, 2011

غصه نخور جانم

«از هر طرف که رفتم، جز وحشت‏م نیفزود!»

نه ماه منتظرِ افتادنِ این اتفاق بودم،

امروز افتاد.

حالم به زنی شبیه است که برای اولین بار کودکِ تازه متولد شده‏اش را می‏بیند و تنها دلخوریش این است که «پس چرا شبیهِ من نشد؟» ..

.

بود و نبودم، برای هیچ‏کس، هیچ‎فرقی، نداره، ..

Friday, October 07, 2011

..

دلش به رفتن بود، یعنی خیلی وقت بود که دلش به رفتن بود، ولی پیش نمی‏اومد. خیلی تلاش کرد. از هر راهی رفت برای رسیدن. خیلی‏هاش بن‏بست بود. خیلی‏هاش وسط‏هاش دوراهی می‏شد و دودلی و پرسیدنِ این سوال که "از کدوم یکی برم؟". نمی‏شد. هیچ‏وقت از بینِ دوتا راه درسته‏رو انتخاب نمی‏کرد. همیشه راه اشتباهیه به ذهنش می‏رسید. می‏رفت، می‏رفت، می‏رفت ولی ته نداشت. آخرش خسته و ناامید برمی‏گشت این‏طرفی که "نمیشه، نمی‏خواد که بشه!".

یه شب ولی شد. زنگ زد که راه مخفیه‏رو پیدا کردم. برم یا نرم؟ گفتم برو. گفتم تند برو. گفتم آدمی که دلش به رفتنه تعلل نمی‏کنه. وقتی راه‏رو پیدا می‏کنه کوله‏شو می‏ندازه رو دوش‏ش و می‏ره. حتی شده بی خداحافظی!

می‏ترسید. حالا که داشت به آخرِ داستان می‏رسید دو دل شده بود. برم/نرم‏ش گرفته بود. چی بپوشم/نپوشم‏ش گرفته بود. چی ببرم/نبرم‏ش گرفته بود! گفتم حالا وقتِ این حرفا نیست. وقتِ این کارا نیست. پاشو و برو. پاشو و برو تا دیرت نشده. بعد پاشد رفت. هی هم تو راه زنگ می‏زد که الآن اینجام. الآن اونجام. انقدر مونده تا رسیدن. آخ ترافیک شد. آخ چه چراغ قرمزِ لعنتی‏ای. ئه! رسیدم. اینجاست.

بعد همه چی قطع شد. دیسکانکت. انگار که دوتامون مرده باشیم. با یه فاصله‏ی خیلی زیادی هم قبرامون از هم دور! آدمای مرده روحشون می‏تونه همه جا بچرخه؟ مالِ ما که نمی‏تونست. خفه شده بودیم زیرِ یه مشت خاک. بعد نه که بیکار نشسته باشیم! هی جیغ و داد و تقلا! ولی چه فایده. نه من از اون خبر داشتم. نه اون از من.

هی زنگ، اس‏ام‏اس، دلشوره، اضطراب. قرار نبود اونجایی که می‏ره دور از دسترس باشه. قرار نبود "رفتن یعنی بازنیامدن"..

آخرِ شب زنگ زد. انگار که فهمیده باشن مارو اشتباهی کردن زیرِ خاک! از قبر در آورده بودن، رومون آب پاشیده بودن، مثلِ ماهی‏ای که از تو دریا بیرون می‏افته و وقتی دوباره می‏ندازنش توی آب و زنده می‏شه و می‏چرخه و می‏گرده و .. زنگ زد که خوبم. نگرانم نباش. بعد شروع کرد تعریف کردن. هنوز تو شوک بود. من بیشتر از اون. اون بیشتر از من. گفت از وقتی رسیدم همه چیز عجیب بود. یه لحظه مکث کرد که "کاش رفتنی نبود که بازآمدنی در کار باشد!" تا نزدیکی‏های صبح تعریف کرد. تمامِ اون پنج ساعتی رو که نبود. که نبودیم. چه غیرِ قابلِ باور..

صبح که شد. چشماشو که دوباره باز کرد. اس‏ام‏اس زد "یعنی دیروز راست بود؟" گفتم وقتی لمس‏ش کردی آره.

شب با گریه زنگ زد که نه! همه‏ش دروغ بود. من همون من بودم، راه همون راه بود، خونه همون خونه بود، کتابا همون کتابا بودن، بالکن همون بالکن بود، موها همون موها بود، اسم همون اسم بود، ولی آدمه نه! اون آدمه نبود. همه چیز دروغ بود. خودش بهم گفت که "دیشب خودم نبودم، بیخیال!"

گریه می‏کرد.

دیشب باز یادش افتادم. از صبح هم منتظرم اس‏ام‏اس بزنه "دیشب خودم نبودم، بیخیال!"

Friday, September 23, 2011

بالاخره یک روز بزرگ می‏شویم، بدون شک..


اگر ننویسم به خودم ظلم کرده‏ام، و من اینرا دوست ندارم : )

5سالِ پیش بود به گمانم که برای اولین بار – بی هیچ پیش زمینه‏ی قبلی- شروع کردم به خط‏خطی. استاد گفته بود باید بروید چند صفحه خطِ صاف و دایره بکشید تا ببینم چه کاره‏اید! هفته‏ی بعدش نوبت مکعب کشیدن بود. 100تا مکعب کشیدم. زیرش شماره زدم که مبادا یکی بیشتر شود! همینطور آهسته آهسته جلو می‏آمدیم. تا که رسیدیم به مرحله‏ای که باید یک چهره می‏کشیدیم. استاد یک کتاب داشت پر از عکس‏های بازیگرها. من لیلا حاتمی را انتخاب کردم. همین الآن نقاشی‏ام روی دیوارِ سمتِ چپِ اتاقم هست.. وقتی موها و چشم‏هایش تمام شد، وقتی داشتم لبش را می‏کشیدم، استاد نقاشی‏م را به آرش نشان داد و گفت "ببین چی‏کار کرده‏ها!". از تمامِ آن‏ سال‏ها این جمله‏اش خوب یادم مانده است. اینکه یواشکی فهمیده بودم استاد داشته از کارم تعریف می‏کرده..

یادش به‏خیر. خیلی‏ها آمدند و رفتند ..

یادم هست از همان روز اول آرامتر از همه جلو می‏آمدم. استاد گاهی حرصش در می‏آمد که بابا بس است دیگر! ولی بعضی وقت‏ها هم که سرحال بود می‏گفت اشکالی ندارد، همین که کارت خوب است به بقیه‏ی چیزهایش می‏ارزد. لیلا حاتمی و پیرمرد و دختر کولی‏ را سیاه و سفید کشیدم. بابا و مامان و بابابزرگ را با کنته. بعد رسیدیم به مداد رنگی. سوفی را یکسالِ تمام طول دادم تا تمام کنم. ولی وقتی تمام شد عاشقش شدم، یعنی از همان روز اول عاشقش بودم، ولی وقتی رفت توی قاب یکجور دیگری دوستش داشتم. تا کمتر از یک ماهِ دیگر عکسش توی کتاب چاپ می‏شود. بین یک عالم نقاشی فوق‏العاده خوب. نزدیک سه سال؟! هیچ کاری تمام نکردم. یک پیرزنی بود که هنوز هم هست، شروع کرده بودم به کشیدن، برای همین کتابی که قرار است چاپ شود، ولی هیچ وقت تمام نشد. ماند گوشه‏ی اتاقم. نصفه‏نیمه. استاد عاشقش بود. خودم هم. از بس ریز و تمیز و خوب داشت جلو می‏رفت. خیلی اتفاق‏ها این میان افتاد. برای همین هیچ وقت تمام نشد! شاید در طولِ آن مدت بود که باورم شد مدادرنگی بلدم. مدادرنگی خوب بلدم. از بس بی نقص کشیده بودمش. از بس انگار عکس بود لامصب!

بعد از یک مدت طولانی دوباره شروع کردم به کشیدن. اینبار با پاستل. مبینا را کشیدم. مبینا یک دختر بچه‏ی هفت ساله‏ای بود که موهای قشنگی داشت. دست‏هایش را هم یکجور قشنگی توی عکس زیر چانه‏اش زده بود. تمام که شد خیلی ها باورشان نشد با پاستل کشیده‏ام! این دومین باری بود که در این مدت به خودم مطمئن شدم. اطمینان سیاه و زشتی نبود. یکجور دلم قرص شده بود که می‏توانم. که اگر همینطور جلو بروم می‏توانم یک روزی خودم را باور کنم. دوست داشتم توی مدادرنگی و پاستل حرفی برای گفتن داشته باشم. بعد برای تولد شیما یک زنِ عشایر کشیدم. برای عروسی زهرا پسرک را هدیه دادم. تا رسیدم به بچه‏ام روی تاب. خیلی طول کشید ولی یک‏روز که رفته بودم پیش استاد کلی تعریفش را کرد. تهِ دلم باز قرص‏تر شد. توی دلم عروسی بود. اینکه داشتم به چیزی که می‏خواستم می‏رسیدم. عکسش را توی وبلاگم نگذاشتم، بنا به دلایلی، ولی یک روز حتما می‏گذارم : ) تا رسیدم به این دخترک. به این دخترکِ توپول. به اینکه حالا دخترکِ خودِ خودِ خودم شده است. با آن چشم‏های کمی غمگین‏ش.

روزی که طرحش را کشیدم، بچه‏ها خیلی خوش‏شان نیامد، گفتند اینهمه طرحِ خوب، حالا چرا این؟ گفتم دوستش دارم.. شروع کردم به کشیدن. اول‏هایش که مدادهایم را روی کاغذ می‏کشیدم بی‏حوصله و بی انرژی بودم. انگیزه نداشتم برای خوب کشیدن. چند بار نشستیم چندتایی به گندی که داشتم توی نقاشی‏م می‏زدم خندیدیم. آخرِ خنده‏ها هم یکجورِ بدی ناراحت می‏شدم که دیوانه! اینها دارند به کار بد و ضعیف تو می‏خندند! آدم باش و خوب بکش! از یک روزی به بعد تصمیم‏م را گرفتم که خوب بکشم.. و نتیجه‏اش شد همین تربچه‏ی این بالا.. توی قاب که رفت هیچ‏کس باورش نشد این همان دخترکِ زشتِ روزهای اول است.

حالا تمامِ این‏ها را برای چه نوشتم؟ برای چه گفتم؟

باعث و بانیِ تمامِ این تعریف‏ها اس‏ام‏اس آنروز تو بود. که وقتی فهمیدم از تربچه‏ام خوشت نیامده دلم می‏خواست دلیلش را بدانم.

برایم زدی: "کاره خوب نشده آخه، یه جای مهمش خراب شده گمونم. چشمش و گونه‏ی سمتِ چپ سوژه‏ت خراب شده: (("

من دوست داشتم بفهمم. و وقتی داشتم این جمله‏ها را می‏خواندم خشکم زد. تهِ دلم بعد از اینهمه سال یکهو خالی شد. به اولین چیزی که فکر کردم این بود که یعنی همه اینهمه سال داشتند دروغ می‏گفتند؟..

من همیشه به بدترین چیز فکر می‏کنم. به این فکر نمی‏کنم که این کار چه ربطی به آن کار دارد؟ یا خراب شدنِ این یکی چه ربطی به آن یکی؟! یکهو می‏زنم زیرِ همه چیز..

یک لحظه شوکه شدم. به اولین نفری که کنارم نشسته بود عکس نقاشیم را نشان دادم و گفتم راست می‏گوید؟ گند زده‏ام؟ خراب کرده‏ام؟ بالا/پایین است؟ چه مرگش است که من و کلی آدمِ دیگر نفهمیده‏ایم؟ : (

هزار بار فقط به رضا نشان دادم. آخرش با دستش زد توی سرم که دیوانه! نیست! بالا/پایین نیست. کج نیست. طبیعی است. هزار و یک بار هم به مادرم نشان دادم. مادرم هم هی بینِ حرف‏هایش با این و آن می‏گفت نه! خوب است. درست است.

پیش خودم گفتم اینها نزدیکند، دوستم دارند، اگر خراب هم شده‏باشد نمی‏گویند. شروع کردم از این و آن پرسیدن. تا صبح دهانِ تمام دوست‏هایم را صاف کردم! بعد به اینها که بسنده نکردم! باز گفتم دوستانم هستند! شاید رفاقتی حرف زده‏اند. رفتم سراغ کمی غریبه‏ترها. دهانِ آن‏ها را هم بله. موضوع برایم خیلی مهم بود. از دستِ خودم شاکی شده بودم! از اینکه چرا یک نظر و انتقاد دارد با من اینجوری می‏کند! توهم زده بودم؟ خودم را دستِ بالا گرفته بودم؟ از خودم بت ساخته بودم؟ حالا شکسته بودم! این سوال ها داشت دیوانه‏ام می‏کرد! تا همین حالا پنجاه‏هزار باز زل زده‏ام به تربچه که آخر داری با من چه می‏کنی؟..

دوست نداشتم یک روزی وقتی یکی گفت کارت خوب نشده به این روز بیفتم. دوست داشتم خیلی محکمتر از این حرف‏ها باشم. ولی فهمیدم نیستم. فهمیدم خیلی تا نقاش شدن فاصله دارم. خیلی تا بزرگ شدن فاصله دارم. خیلی تا ..

حالا فرصت خوبی است هر که دوست دارد هر چه می‏خواهد به من بگوید، کامنتدونی این پستم را باز می‏گذارم برای هر کسی که خواست نظر بدهد. که بگوید خوب است یا بد، که بگوید آقا جمع کن برو، از تو چیزی حاصل نمی‏شود یا هر حرفِ دیگری..

بیایید بگویید. خوشحالم کنید. قول می‏دهم دیگر به این حال و روز نیفتم : )

Wednesday, September 07, 2011

.

یک هفته از بی‏خبریم گذشت و آب از آب تکان نخورد. رفته بودم گم و گور شوم و کسی نمی‏توانست پیدایم کند. اینکه "اصلاً کسی نگشت که پیدا کند" یا "هیچ‏کس نبودنت را به هیچ‏کجایش نگرفت" یا "دلِ خوش سیری چند؟" یا "چه توقعاتی داری!" یا "در این دوره زمانه هر کس خودش یادش بیاید خیلی کار کرده است" و از این قبیل حرف‏ها نه که به مغزم رفت‏وآمد نداشته باشد، ولی خیلی هم برایم مهم نبود. چون برای پی بردن به این چیزاها نرفته بودم گم و گور شوم. چند روز قبل‏ترش تمامِ این‏ها را برای خودم حل کرده بودم که "عزیزم، رفتی که رفتی. هی برنگرد پشتِ سرت را نگاه کن که ای وای دیدی فلانی هم عین خیالش نبود یا فلانی هم اصلا انگار نه انگار یا فلانی هم آره؟". چند روز قبلش یک "به درک" به تمامِ زندگیم و آدم‏های دو روزه‏اش گفته بودم و خلاص. بعد رفتم که گم و گور شوم.
یک هفته نبودنم یک هفته بی‏خوابی بود. یک هفته فکر و خیال. یک هفته یک بند سرِ چیزهای هیچ و پوچ اشک ریختن. یک هفته در ناباوری غلط زدن. آخرش هم مثل همیشه بی نتیجه ماندن. به نتیجه نرسیدن.
گوشی‏م را یک زنی توی اتوبوس از جیبم زد. من نفهمیدم. به قول تو: "حواست کجا بود دختر؟". نمی‏دانم. لابد داشته بودم به مغازه‏های بسته‏ی ولی‏عصر نگاه می‏کردم. یا به پلیسی که سرِ چهارراه خسته و خواب‏آلود داشت به کلاهش ور می‏رفت. یا به پیرزنی که روبرویم نشسته بود و روسریش را تا پیشانی‏ش جلو کشیده بود و از پشت تمامِ موهایش پیدا بود. حتما همان موقعی که حواسم پرتِ پیرزن شده بود یکی دست کرده توی جیبم و گوشی‏م را دزدیده. پیرزن ترسناک بود. من از آن روز و آن اتوبوس فقط همین‏هایش به یادم مانده است. تا رسیدنم به خانه فکر می‏کردم جا گذاشته‏مش. بعد از چندبار زنگ زدن فهمیدم که نه! یکی از همان‏های توی اتوبوس ..
یکی می‏گفت غصه‏ی مالِ دنیا را نخور. یکی می‏گفت زشت است اینهمه وابستگی. یکی می‏گفت به اینکه از کجا و چگونه خریدیش فکر کن. آدم‏ها هی گفتند و گفتند و ول‏کنِ ماجرا نبودند. انگار یکی به آنها دستور داده بود در بابِ دزدیدنِ گوشی‏م حتما یک نطقی بکنند. من؟ من فقط گوش می‏دادم و در جوابِ تمامشان فقط می‏گفتم گوشی مهم نبود. چیزهای تویش مهم بود که حالا دیگر نیست. گم شد که گم شد.
یکی دو روز اول دق کردم از ناراحتی. هی برای آدم‏های توی گوشیم غصه خوردم که نکند یکی اذیتشان کند. که نکند دزدِ مزخرف عوضی‏بازی بخواهد در بیاورد. هی توی دلم خالی می‏شد. هی بیشتر آب رفتم. هی بیشتر خودم را به در و دیوار کوبیدم. هی بیشتر زخمی شدم. روز سوم ولی یکجور سردِ آرامِ بدی شدم. یکجورِ ماتی. دیدم اگر بخواهم اینجوری به فکر کردنم ادامه بدهم نابود می‏شوم. باز یک "به درک" گفتم و خودم را کنار کشیدم.
بعد از یک هفته هم که باز سروکله‏م پیدا شد دیدم خب، چقدر هم خوب، اصلا همینکه هیچ‏کس به هیچ‏جایش نبوده که کوشی؟ و این جور چیزها، خیلی راحت‏ترم می‏کند در فراموش کردنش. در اینکه بابا غصه‏ی چه را می‏خوردی؟ غصه‏ی که را می‏خوردی؟ اصلا گور بابای همه‏ی دنیا.
و این شد که "گور بابای همه‏ی دنیا"
پ.ن1: عزیزم، یک هفته برای تو هیچ نیست، برای من یک عمر زندگی‏ست. اینرا گفتم که دوباره هوس نطق کردن برنداری!
پ.ن2: امیدوارم هیچ اتفاق خاصی برای هیچ‏کدامتان نیفتد.

Wednesday, August 24, 2011

حالا که می‏باری، نم نم ببار!

اینترنت‏مان را قطع کردند. گفتند ترافیکتان تمام شده است. گفتیم ما یکساله تمدید کردیم! 24گیگ! ماهی دوگیگ! بعد با این سابقه‏ی یک‎‏سال و نیمه محال است این چیزی که می‏گویید! چطور میتوانیم یک‏ماهه 24گیگ را تمام کنیم؟ هنوز یک‏ماه هم نشده که اینترنت‏مان را شارژ کردیم! چه می‏گویید؟

اینرا بعد از نصفِ روز توی نوبت ماندن فهمیدیم. هی یک خانومی پشت تلفن می‏گفت: شما در صف شماره‏ی بیست و چهارم هستید. یا دوازدهمین. یا پانزدهم. یا ششم. به شش که رسید آنقدر صبر کردیم تا گوشی را بردارند. آقای پشت خط گفت همینی هست که هست. یعنی بعد از کلی کلنجار رفتن و ریز دانلودها و اینها را دیدن گفت شاید پسوردتان لو رفته است و یکی افتاده است روی ترافیکتان و یکجا آنرا بلعیده است! البته اینها را من می‏گویم چون آقای پشت خط مودب بود و دلش می‏خواست مارا متقاعد کند که خب نکرد و مدام بی‏ربط حرف زد! بعد ما گفتیم آخر شما جای ما! با این سرعت می‏شود یک‏روز 4گیگ دانلود کرد! اسمش 256است ولی عین دایال‏آپ کار می‏کند از بس قطع می‏شود!

آخرش گفت بروید شکایت کنید. ماهم گفتیم یعنی وقت تلف کردن نیست؟ هست. وقت تلف کردن است. ما باید عین پولی که برای یکسال ریختیم به حسابشان باز بریزیم به حسابشان تا دنیا رنگی شود و یک روز خوب زودتر بیاید.

دوربین توی صورت شماست، لطفاً لبخند بزنید.

نوبت تو تمام شده است برای باریدن..

گوش بده

صدای باران از پسِ ابرها می‏آید..

Tuesday, August 02, 2011

باید مجسمه‏ات کنند در میانِ شهر

حتی خمیرهای بازی هم بعد از یک مدت طولانی که ازشون استفاده شد و به هر شکلی در اومدن، خشک می‏شن، از بین می‏رن، دیگه نمی‏شه به هر شکلی درآوردشون..
ولی تو..

Friday, July 22, 2011

اصل اثبات شده

اسم کسی را جلویش نبرید

در کسری از ثانیه از هم می‏پاشدتان.

Wednesday, June 22, 2011

نوبتی هم که باشد نوبت توست
تو باید چشم بگذاری.
.
.
.
.
پشت میز و زیر صندلی و توی اتاق و اینها قدیمی شده است
باید زمین دهان باز کند و مرا ببلعد
بعد یکجوری وانمود کند که انگار نه انگار!

Tuesday, June 21, 2011

Who cares for me?




Come and sit with me,
and cry on my shoulder,
I'm a friend..

دلم درد می‏کند،

از دستِ تو.

Saturday, June 18, 2011

Eternal Sunshine Of Spotless Mind ..

:)

Friday, June 10, 2011

شب آرزوهایی که گذشت ..

بعد از آن ذکر آخر و سجده‏ی آخر گفته بود هر چه می‏خواهید آرزو کنید..

دوازده رکعت نماز خوانده بودم و چهار ذکر را هفتاد بار تکرار کرده بودم تا برسم به آن آرزو کردنش.. مکث کردم، اسم هایم را گرفتم جلوی رویم، بعد گفتم ببین خدا، اینها همه اش مالِ توست، اینها همه اش مالِ من است. مارا ببین.. ما را همیشه ببین.. گناه داریم به جانِ خودت..

وقتی داشتم اسم‏هایم را می‏نوشتم هی گفتم نرگس، امروز را روزه گرفتی که آدم بشوی، امروز نماز خواندی که آدم بشوی، امروز ذکر گفتی که آدم بشوی، بس کن، همین یک شب را بس کن، برای تمامِ آدم‏های بیست و پنج سال زندگیت دعا کن. بدون حتی یکی حذف کردن..

و من به اندازه‏ی بیست و پنج سال اسم برای خدا ردیف کردم : )

آرزوهایتان مبارک.

برآورده می‏شوند.

شک نکنید :)

Monday, June 06, 2011

هزار پلاس پنج

رفت و دیگه نیومد.

هزار پلاس چهار

ساعتو برای هفت‏ونیم صبح کوک کردم برات