Friday, April 22, 2011

F***in' Life

"باید یک جایی از شرِ این بغض لعنتی خلاص شد"

همه اش می شود همین. همین یک جایی. همین بغض لعنتی. همین خلاص شدن.

تلفن قطع می شود. آدمِ پشتِ خط می رود پی زندگی اش. تو می مانی و آدمِ اینور ِ خط که دارد سر تا پای تو را بی که چشم بردارد ورانداز می کند. بعد تو شروع می کنی به حرف زدن. کلمه به کلمه. درهم برهم. آشفته. سخت. یکهو دستت را میگذاری روی صورتت و سکوت می کنی. یکهو دستت را از روی صورتت برمیداری و می گویی "بدم می آید". یکهو خیره می شوی به خودت توی آینه. دست می کشی زیر چشم هایت. برمی گردی سمتش که "گناه ندارم؟" هاج و واج نگاهت می کند که "چرا". "بس کن". "داغی". "یواش یواش". "بنشین بعد بگو"

دستش را ول میکنی و از اتاق بیرون می زنی. داغم؟ سردم؟ آشفته ام؟ بدم؟ حواسم نیست؟

آدم ِ پشتِ خط می رود پی زندگی اش. تو می مانی و آدمِ اینطرفِ خط که دارد تمامِ تو را یکجا باهم ورانداز می کند.

آدمِ پشتِ خط آدمِ اینطرفِ خط نیست. آدمِ پشتِ خط هیچ وقت آدمِ اینطرف خط هم نمی شود. آدمِ پشتِ خط فقط همان آدمِ پشتِ خط می ماند، که یک وقتی یک جایی بعد از یک حرفی برود سوی زندگی اش و تمام.

تو؟

تو همه چیز هستی. آدمِ پشتِ خط. آدم ِ اینطرفِ خط. آدمِ توی خط. آدمِ روی خط. آدمِ زیر خط. آدمِ خودِ خط!

"باید یکی جایی از شر این بغض لعنتی خلاص شد"

Friday, April 08, 2011

همیشه برایم سوال بوده که آدم مگر چقدر زنده است که اینقدر یکی به دو می کند. انقدر دروغ می گوید. انقدر توی سر ِ این و آن می زند. انقدر قایم می کند. انقدر دور میریزد. انقدر نگه می دارد. انقدر سگ‏دو می زند. انقدر مریض می شود. انقدر گریه می کند. انقدر توی دلش خالی میشود. انقدر موهایش می ریزد. انقدر صورتش جوش می زند. انقدر ناخن هایش میشکند. انقدر شماره ی چشم هایش بالا می رود. انقدر جواب نمی دهد. انقدر قهر می کند. انقدر گم و گور می شود. انقدر میپیچاند. انقدر غیبت می کند. انقدر حرص می خورد. انقدر جوراب های کثیفش روی هم تلنبار می شود. انقدر هر تکه از خودش را توی یک دفتر جداگانه می نویسد. انقدر حفظ می کند. انقدر از یاد می برد. انقدر ..

بعد ندارد. همیشه سوالم بوده. هنوز هم هست. ادامه هم دارد.

مثل دکترها که آخرش یک ورقی چیزی برمیدارند و می نویسند، یک کاغذ از دفترش کند و رویش چیزکی نوشت و داد دستم و گفت خداحافظ.

توی راه کاغذ را باز کردم دیدم رویش نوشته "برو، خوب می شوی" بدون هیچ علامتِ اضافه ای. بدونِ هیچ نقطه ای. و من رفته بودم تا خوب شوم..

.

ایستاده بود بالای یک بلندی و هی جیغ می زد. دست هایش را روی گوش‏هایش گذاشته بود و هی جیغ می زد. چشم‏هایش را بسته بود و هی جیغ می زد. بعد که خسته شد کوله‏اش را روی دوشش انداخت و رفت. داشتم از آن بالا نگاهش می کردم. رفت سمتِ اتوبوس‏های ونک. بعدش را دیگر نمی دانم. ولی فکر کنم حالش خوب شد. چون تا دلش می خواست جیغ زد.

- کل ماجرا و این‌که سوال کردی یه جوریه‬ ‫حالا همه‌ از این یه جوریا داریم‬


پ.ن: امروز بهم گفت
- «کاش» مقدمه ی همه ی بدبختی هاست‬


پ.ن: دیشب بهم گفت
- متوجهی که آدمی در جایگاه من، الآن اگه هر چی بگه «چرت» محسوب میشه؟‬


پ.ن: دیشب بهم گفت

Thursday, April 07, 2011

حق دارید.

همه‏ی تان حق دارید.

که آدم های زندگی‏تان را توی صندوق کنید و درش را قفل کنید.

کلیدش را هم به هیچ کس ندهید.

حق دارید. به خدا حق دارید.
سخت حرف می زنم، چون دلم نمی خواهد حرف بزنم.

آره. قرار نبود بشه. ولی شد..

دیشب که عینکم گم شد تصمیم‏های مهمی گرفتم. اینکه دیگه با کسی معاشرت نکنم. با کسی حرف نزنم. به کسی نزدیک نشم که بخوام ازش دور بشم. کلا یه مدت نباشم که ببینم چی کار‏م؟ کجای کارم؟ دارم کجای این زندگی دست و پا می زنم؟ بس که دیشب توی دلم هی خالی شد. عینکم بهانه شد که بکشم کنار از عالم و آدم.

Tuesday, April 05, 2011

کی از ارسطو بهتر؟

من بقیه ی زندگی عقلمو میخوام بدم دست ارسطو.

روز سوم.

1. ماشین را یک جای پرتی پارک کردم که خدای نکرده پلیس جلویم را نگیرد و جریمه ام کند. حالا یکی نیست بگوید تمامِ اسفند رفتی و آمدی نترسیدی! حالا همین امروز قانونمند شدی. دزدگیر را زدم و راه افتادم. از روی پل همت که میگذشتم هی سرم را می بردم سمتِ میله ها که پایین را نگاه کنم. ماشین هایی که ویژ صدا می دادند و رد می شدند و اصلا معلوم نبود سرنشین هرکدامشان کیست؟ چیست؟ چشم هایم را بستم و فقط گوش دادم "ویژ، ویــــــــــــــــــــژ، ویژژژژژژژژژژ". داشت دیر می شد. تندترش کردم، قدمهای خسته ام را.

2. دیروز آمد خداحافظی. گفت عازمم. امروز نبود. در که باز شد ناخودآگاه چشمم رفت سمتِ آبشاری که ساخته بود. هر روز بعدازظهر وقتِ خداحافظی از آبشارهایی که می سازد برایم حرف میزد. آخرین بار وقتی توی ماشین نشستم زل زدم به آینه که واقعاً برای چه هر روز به من توضیح می دهد؟ لبخندم گرفت. این لبخند پیوسته روی لب هایم هست وقتی حرف می زند. لابد دوست دارد. چه می دانم. خلاصه امروز نبود. جایش هم خالی بود. واقعی.

3. احساس کردم سرِ جایم نیستم. و این حسِ بدی بود. 15درصد، 10درصد، 5درصد، 2درصد. خاموش شد.

4. زنگ زدم که تا وقتی کامپیوترم را خاموش کردم ببین. دید. گفت خوب است. خداحافظی کردم و آمدم بیرون. هوا داشت میریخت پایین. دقیقا با همین ادبیات. دوست داشتم خیس شوم. آدم ها به هر گوشه ای که یک تکه سقفی داشت پناه می بردند که خیس نشوند. ولی من وسطِ خیابان راه می رفتم و باران می خورد توی صورتم. یادم نمی آید دستم را برده باشم روی صورتم که قطره ها را بریزم پایین. از محل کار تا ماشین سرتاپا آب شدم. و کیف داد. و مقنعه ام روی سرم سنگین شد. و باز ماشین ها از زیر پا همت ویژ صدا می دادند. و آدم ها هیچ جورِ خاصی بهم نگاه نمی کردند.

5. سبز- قرمز. سبز- قرمز. سبز- قرمز. اصلا لعنت به تمامِ آدم هایی که تا یک باران می بینند خودشان را خیس می کنند از ترس! دِ برو پدر جان! دِ برو آقا جان! دِ گاز بده. پشتِ چراغ قرمز ِ میرداماد گرفته بود خوابیده بود. یکجور ِ خسته ی ناراحت کننده ای. اولش نمی دانستم. بوق زدم. بیدار نشد. باز بوق زدم. بیدار شد. یک متر جلو رفت. ولی چه قایده، چراغ قرمز شده بود. سبز شد. نرفت. دنده عقب گرفتم و از بغلش گذشتم. خواب بود. خوابِ خواب. صدای بوق ماشین ها آمد. خیلی زیاد. سرم را برگرداندم. یکهو پرید از خواب. بدجور پرید از خواب. ترسیده بود ..

6. دو-یک. دو-یک. دو-یک. تمامِ امروز همین بود. چه در خیابان، چه در توی دلم. همه اش بین یک و دو در نوسان بودم. سرعت نمی گرفتم. داشتم خفه می شدم. رسیدم. داشت توی گوشم میخواند: تا حالا تو زندگیت غم دیدی؟ خاموش کردم ..

روز دوم.

1. سرم را روی میز گذاشتم. نه! این من نیستم. این یکی دیگر است که این روزها آمده تمامِ وجودم را اجاره کرده، بعد نشسته تویش، دارد احمقانه می تازد! قهر کردم. با خودم قهر کردم. سرم را روی میز گذاشتم و با خودم قهر کردم. شدنی نبود.

2. "قیافه‏شو!" اولین واکنش‏اش به قیافه ی درهم برهم و گیجم این بود. "قیافه‏شو!". دست هایم را روی صورتم گذاشتم. بعد دوباره سرم به سمتِ میز رفت. گفت می شود. گفت اگر تویی که می شود. گفت خل نشو. می شود.

3. آنقدر کج و راست کردم که یک کمی شد. این روزها همین یک کمی ها کافی است. یعنی همین یک کمی ها خیلی است. دارم عادت می کنم به یک کمی شدن! و این بدترم می کند. این شباهت های جزئی. این "سخت نگیر، درست می شود"ها. اینکه دارم می پذیرم که شاید واقعاً شدنی نیست! یا واقعاً من همینم! یا واقعاً بیشتر از این از من ساخته نیست.

4. دکتر می گفت وقتی عصبی میشوی.. هنوز این جمله اش آزارم میدهد. اینکه بعد از سلام همه ی مرا یکجا باهم فهمید!

5. "خانم، تجریش؟" داشت از من آدرسِ تجریش را می پرسید. روی پلِ همت بودیم. دیدم حوصله ی راست و چپ گفتن ندارم. گفتم بیا دنبالم. راهنما، بوق، فلشر، یعنی بعد از مدت ها داشتم قانونمندانه رانندگی میکردم که گمم نکند. به شریعتی که رسیدیم گفتم تا آخرش برو. پشتِ چراغ قرمزِ میرداماد دوباره سرش را از پنجره ی ماشین بیرون آورد که "هنوز نرسیدیم؟" داشتم به هنوزش فکر می کردم و راهی که مانده بود. صدای ضبط را کم کردم. سرم را چرخاندم و گفتم "خیلی مانده، حالا حالا ها باید بروی تا برسی!" بعد چراغ سبز شد. گاز دادم و رفتم. یعنی درستش میشود گاز دادم و فرار کردم.

6. جلوی فرهنگ از دیروز خلوت تر بود. ولی باز آدم ها می رفتند و می آمدند. من بر خلاف خیلی ها برایم مهم نیست کدامشان اخراجی‏های 3 می بینند، کدامشان جدایی نادر از سیمین. همه ی شان یکی هستند مثل خودم. مردم اند. و بچه هایشان بچه های مردم. یکی سمیه میشود، یکی ترمه. من اگر جای ترمه بودم می ماندم. من اگر جای ترمه بودم پیش ِ نادر می ماندم. که وقتی دستم را کرده ام توی موهایم و اعصابم بهم ریخته است یکی بی‏هوا بپرسد "خانم، تجریش؟"

7. می خوابم. من این روزها کار دیگری جز خواب ندارم. یعنی هی فکر می کنم اگر نخوابم پس چه کنم؟ همین قدر مزخرف و بدرد نخور. قرار بود تا فردا کارت نمایشگاهش را تحویلش بدهم. یعنی قرار بود دیروز عکس هایش را برایم ای‏میل کند که تا فردا درستش کنم. ولی دستم از همه چیز کوتاه است. عکس هایش را نتوانستم ببینم. کارتش همینجور نصفه مانده است این گوشه. و کسی فکر نمی کند من راست هم بلد باشم بگویم. درست مثلِ این است که من در تمامِ زندگیم مقصرِ تمامِ کارهای اشتباه ام. و هیچ کس هیچ شکی در این ندارد.

8. بَرده ایم. در تمامِ زندگی بَرده ایم.

9. به خدا من هم آدم‏م. شاکی می شوم. فحش می دهم. می بُرم. و این سوال مدام در من فرو می رود، که "من برای چی هنوز زندم؟"

10. امیدهایم دارد یکی یکی از دست می رود. آرزویی دیگر ندارم. 25 نحس است. نحسی اش دارد مرا می گیرد. باید زودتر همه چیز تمام شود. من دلم می خواهد قلبم بایستد و بمیرم. این آخرین خواسته ی امشبِ من است.

هنوز روز اول.
1- آغاز و پایان ..
2- همه رفتن کسی دوروبرم نیست/ چنین بی‏کس شدن در باورم نیست/ اگر این آخر و این عاقبت بود/ که جز افسوس هوایی در سرم نیست ..
3- صدای تو آهنگ شکستن
4- وقتی منو نداری
5- با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست
6- کو آشنای شبهای من کو؟
7- آهای تویی که از اون می نویسی..
8- غریبی، بی کسی، اندازه داره
9- آخرین درختِ سبزِ سرپاست ..
10- شبِ اول‏ئه، تو هم مثل خودم بی خبری

روز اول.

1. دیدم شدنی نیست. نمی شود. بستم و گفتم تمام. حالا نه اینقدر هم ساده و آرام. در دلم داشتم خودزنی میکردم. شده بودم دو تا "من". یکی اینطرف، یکی آنطرف. هر چه بود و نبود بهم پرتاب میکردیم. بعد دلِ هیچ‏کداممان هم از این نمایشِ مسخره خنک نمی شد. رسماً همه چیز را نابود کردیم.

2. گفت خبرهای خوبی برایت دارم. باید بنشینی یک کارِ جدی را شروع کنی به انجام دادن. باید بشود. یعنی نشد نداریم. بعد شاید اتفاق های خوبی برایت بیفتد. ببینم چه میکنی. و رفت. من ماندم و دوتا عکس و یک صفحه ی خالی. 6 بار از اول شروع کردم. بعد به خودم شک کردم. بلند شدم توی آینه ی قدیِ اتاق سرتاپای خودم را ورانداز کردم که آیا واقعاً این منم؟ 6بار همه چیز را پاک کردم و از اول شروع کردم. 6بار کم نبود برای منی که همان یک بارش را هم با ناراحتی پاک میکنم. بار هفتم یک معنی بیشتر نداشت "شد، شد. نشد، نشد" و کمی نشد. و من دیگر از اول هیچ چیزی را شروع نکردم. برایش فرستادم. برای بار اول ِ یک کارِ جدی خیلی هم بد نبود. ولی خوب هم نبود. اس‏ام‏اس زدم که دفعه ی دیگر بهتر میشوم. دفعه ی دیگر باید که بهتر شوم.

3. هر چه گاز میدادم بس نبود. توی آینه ی ماشین به خودم نگاه کردم که لعنتی، همه‏اش سه-چهار روز رانندگی نکردی! گاز و ترمز و دنده یادت رفت؟ یادم نرفته بود. خواسته بودم با خودم دعوا کنم که چرا هی اینجوری می شود؟ چرا اذیتم می کند؟ چرا سه به دو انقدر سخت شده است؟ چرا با 4 پرواز نمیکنم؟ چرا روبروی فرهنگ هنوز انقدر شلوغ است؟ همه جدایی میبینند؟ نادر! آخ نادر! مرد که گریه نمی کند. بلندشو صورتت را بشور و به ترمه بگو خب شد. قرار نبود بشود ولی شد..

4. گفت بعضی وقت ها زنگ می زنم که باهم حرف بزنیم. اینرا آخر حرفایش گفت. وقتی گفته بودم بلندشو بیا. جایت عجیب خالی است. جایت زیاد خالی است. جایت پیشِ من عجیب زیاد خالی است. صبح که به پشتِ درِ اتاق رسیدم دیدم چه همه‏جا تاریک است. فهمیدم نیست. در را باز کردم. چراغ ها را روشن کردم. به صندلیِ خالی اش نگاه کردم. به نبودنِ دست هایش روی کیبورد. به صدایی که در اتاق نمی پیچد "چه خبر؟". نشستم روی صندلی ام و خیره به صندلی ِ خالی اش گفتم "برایت آهنگ آورده بودم" .. زنگ زد. حرف زدیم. گفت دیگر نمی آید. دلم شکست. دلم برای نبودنش شکست. اگر نبود شاید امروز اینجا نبودم. شاید امروز انقدر زود اینجا نبودم. گفتم منِ حالایم عجیب مدیونِ توست .. رفت و دیگر نمی آید.

5. همیشه دلم می خواست فرصتی پیش می آمد و می نشستم با زندگی یک صحبتِ جدی می کردم. هیچ وقت که نه، ولی خیلی کم پیش می آمد از این نشست های دو نفره! ولی امروز پایم را کرده بودم توی یک کفش که نشد نداریم. بیا بنشین روبروی من! بی حرفی از ابهام و آینه! فقط گوش کن. و جواب داد. آمد. نشست. گوش کرد. آخرش گفتم "آدم های زندگیم را انقدر راحت قورت نده!"

6. بی رحم نباش. وقتی می خواهی نباشی اصلاً نیا. وقتی آمدی بمان. اگر هم کار ضروری برایت پیش آمد از یک ماه قبل آماده ام کن تا یک جایگزین برایت انتخاب کنم. من به نبودن های ناگهانی عادت ندارم..

7. با کسی قراردادِ 2ساله می بندند؟ گفتند اگر می خواهی بمانی باید قراردادِ 2ساله امضا کنی. اگر نه هم که هیچ! رفت. گفت من آدمِ ماندن نیستم. دلم می خواهد با آدم های زندگیم همین کار را کنم. قراردادهای چند ساله. با یک چک تضمینی. که یکهو محو و نابود نشوند.

Saturday, April 02, 2011

نفس بکش

1. مامان میره دکتر. دکتر بهش قرصای شادی‏آور میده. مامان ولی پاهاش درد میکنه. دکتر ولی میگه از اعصابته. آخراش که نمیدونم چی شده دکتر میگه باشه، بیارش ببینمش. دکتر منظورش من بودم. ینی مامان دفعه‏ی دیگه منم با خودش ببره. من گردنم درد میکنه. دست چپم بی حس میشه. حتما دکتر به منم قرصای شادی‏آور میده.

2. دیشب بعد از یکسال به یه آدمی اس‏ام‏اس دادم. گفت اگه الآن اینجا بودی بغلت میکردم. گفتم اگه بودم هم فرقی نمیکرد. گفت همچین حسی نکن، فرق میکرد. اگه اینجا بودی حداقل یه ربع توو بغلم سفت نگهت میداشتم. ولی جدا هیچ فرقی نمیکرد. حتی اگه یه قدم هم بینمون فاصله بود فرقی نمیکرد. آخرش گفتم دوستم داری؟ گفت آدما همیشه دوستاشونو دوست دارن، من هم مثل همه.

دقیقا همین. تو هم مثل همه.

3. لوگوشو براش میفرستم. میگه تو معرکه ای دختر. خوشحال میشم که خوشش اومده. احساس خوبی بهم دست میده ولی میدونم نیستم. معرکه نیستم.

4. دو تا ایمیل زده عکسای کاراشو فرستاده. عکساشو سیو کردم ولی جوابِ ایمیل هاشو ندادم. زنگ زد که شدنیه؟ گفتم آره. ولی هرچی نگا میکنم میبینم سخته. سخت شدنیه. یکی دو روز بیشتر وقت ندارم و باید بشه. کارشو که درست کردم یه ایمیلِ خوب بهش میزنم.

5. از کل تبریک تولدام عاشق یکیشم. همون ایمیل سه خطیه.

6. خطرناکم؟ تا حالا بهش فکر نکرده بودم..


7. دلم میخواد آدم درست کنم. دلم میخواد خودم طرحه آدم رو بکشم و درستش کنم. کاش زودتر برسه اون روز. بدو بدو تا دیر نشده.

8. کلن حواسم هست که روزا میاد که بره.

9. اسم آهنگه هِیت می ئه.

ده نداره.

Thursday, March 31, 2011

میپرسه "وقتی عصبانی میشی ..."

نمی‏پرسه "عصبانی میشی؟"

این یعنی میدونه بای دیفالت عصبانی میشم.

بعد سوال قضیه اینجاس که:

آخه واسه بارِ اول؟ آخه با یه بار دیدن؟ آخه اصن من بیشتر از سلام حرفیم زدم؟

بعد تند تند شروع میکنه به نوشتن.

Tuesday, March 29, 2011

پووف

خونه خالیه. من تنهام. درِ اتاقم بازه. نمی ترسم. صدا میاد. بلند نمیشم ببینم چه خبره. کار دارم. نرفتم. گوشیمو نمیزنم به شارژ. میخوام باطری خالی کنه جواب ندم. حالم خوب نیست. مریضم. نفهمیدن مریضم. با دعوا گفتم نمیام. با دعوا رفتن. آدما بعضی وقتا مریض میشن. میپرن به هم. داد میزنن. به حرف هم گوش نمیدن. اعصاب همو خرد میکنن. من از همون آدمای همون بعضی وقتا شدم. که آخرش درو میکوبن به هم. کلشونو میکنن توی بالشت. خودشونو میزنن به خواب. نرفتم. رفتن. دو روز تنهام. قراره مثل پسرخاله برم هی درای اتاقارو بزنم بهم. هی حرف بزنم. هی صدا از خودم در بیارم. که مثلا تنها نیستم. آهای آقا دزده! فک نکن تنهام و خیال برت داره و بخوای بیای منو بخوری. فردا باید برم سر کار. اینو به مامانم گفتم. ولی ماشینو بردن با خودشون. که مثلا من خیلی بهم خوش نگذره و هی نرم واسه خودم بیرون. میتونستن با ماشین بابا برن. ولی اینجوری کردن که مثلا من اعصابم خرد بشه. حالا خرد شد؟ آره. شد. کار مسخره کردن اعصاب خردی داره! دیشب اس‏ام‏اس زد که لگوی مارو درست کردی؟ جواب ندادم. هنوزم ندادم. چون درست نکردم. ولی شکلشو کشیدم. باید بشینم درست کنم. باید واسه اون یکی هم کارت درست کنم. نقاشیامم مونده گوشه ی اتاق. دریغ از یه خط. سی‏دی ها رو هم نخریدم. اصن تری‏دی رو باز هم نکردم. قشنگ عین اینایی هستم که همه چی یادشون رفته. هی میشینم کلی فکر میکنم که اونو چجوری درست کردم؟ اینو باید چجوری درست کنم؟ خسته ام. بعد ناهار باید قرص‏مو میخوردم که نخوردم. هی میندازم عقب. از فردا. از فردا. از فردا. پس این فردا کی میخواد بیاد؟ نرفتم. رفتن. عین دوروزو میرم سر کار. فک کردن میخوام بمونم خوش گذرونی. اصن هر جور میخواین فک کنین. اعصابم قاطیه. و آدمِ بیخودی هستم. رفتن. نرفتم.

Monday, March 28, 2011

6فروردین 90

جایی بین رشت و انزلی.

بیست‏وپنج ساله شدم.

Tuesday, March 22, 2011

واسه تولدم

مثلاً؟
یک هفته تماشای رایگان جدایی نادر از سیمین بهم کادو بدن.

Sunday, March 20, 2011

منِ دوشب مانده به آخر سال


آدمِ بی جنبه لوس و مسخره ای هستم. و بر خلافِ ظاهر موجه ام گاهی فکر خودکشی و فرار به سرم میزند. این از آن ورِ آدم بودنم ناشی میشود. آدم که باشی هم بی جنبه میشوی، هم مسخره، هم لوس، هم دست به کارهای آدمیزادی مثل فرار و خودکشی میزنی. تا این جایش همه مثل همیم. تصمیم به فرار. تصمیم به خودکشی. تصمیم به افسردگی. تصمیم به عزلت نشینی. تصمیم به تنهایی. تصمیم به سکوت. ولی از کمی جلوترش دیگر شبیه به هم نیستیم. شدت و ضعف داریم. ترس و شجاعت. بکنم و نکنم. باشم و نباشم. یاد نادر می افتم. آنجایی که به ترمه میگفت قانون حد وسط ندارد. یا میدانی یا نمی دانی. یا کشته ای یا نکشته ای. یا زده ای یا نزده ای. کاش ما آدم ها هم مثل قانون ها بودیم. یا می مردیم یا نمی مردیم. کاش بودنمان حد وسط نداشت. فرار حد وسط است. فرار حد وسطی است که قرار است ابتدای یک زندگی تک سوالی باشد. باشم یا نباشم؟ بمانم یا نمانم؟ بمیرم یا نمیرم؟
من اگر جای تو بودم می ماندم. من اگر جای تو بودم فرار میکردم. من اگر جای تو بودم در میرفتم. من اگر جای تو بودم دو دستی به همین جایی که هستم میچسبیدم. من اگر جای تو بودم میزدم زیر همه چیز. من اگر جای تو بودم ..
متنفرم از تمامِ این من اگر جای تو بودم ها. تو هیچ وقت جای هیچ کجای من و زندگیم نیستی که اینچنین محکم به جایم تصمیم میگیری و زندگی میکنی و میمیری و زنده میشوی؟
در عکس هایم یکی آدمی هست که دارد فریاد می کشد. چشم هایش را بسته است و دارد فریاد می کشد. درست مثل وقتی هایی که دردم می آید از تمامِ زندگی. این عکس را گذاشته ام در یک فولدر خیلی دوری که حتی خودم هم برای رسیدن به آن از هزار مانع عبور کنم. بس که خالص است. بس که ناب است. بس که تک است. بس که خودِ خودِ زندگی است. بس که وقتی می بینمش دستم را میگذارم روی گوش هایم. چرا که انگار این خودم هستم که دارم از اعماق وجودم فریاد میزنم. درد دارد. همین دیدن چشم های بسته و ابروهای درهم و دهانِ باز ِ باز.
از بین تمام آهنگ هایم در اینجور مواقع فقط Cloudy Now-Blackfield را پلی میکنم. بس که شرح حال است. بس که گیر افتاده ام بین آدم هایی که هیچ شبیه من نیستند. بس که حرف هایشان هر روز و همیشه مثل یک سیخ میرود توی وجودم و بیرون می آید. بس که بس نمی کنند. بس که نمی بینند تمامِ وجودم را سوراخ سوراخ کرده اند. بس که ایتس کلودی نو.. بس که وی آر اِ فاکد آپ جنریشن! بس که آی کنت استاپ فرام دریمینگ سامتینگ الس..
من به قول خیلی ها آدمِ بی جنبه و کم جنبه ای هستم که در زندگیم هیچ کاری نکرده ام. انگار عین این 24سال زندگی را فقط عیش و نوش کرده ام. فقط به خوشی و دوست و رفیق گذرانده ام. هیچ چیز به درد بخوری نبوده ام. پوچ را برای توصیف حال و روز من ساخته اند در ذهنِ آنها.
خودم چه فکر میکنم؟
آدم های پوچ فکر نمی کنند.

Saturday, March 19, 2011

جدایی نادر از سیمین


آقای فرهادی، آقای فرهادی، آقای فرهادی
امان از نادرِ سیمین‏تان
استرس- تعلیق- استیصال/ استرس- تعلیق- استیصال/ استرس- تعلیق- استیصال/ استرس- تعلیق- استیصال
امان از پایانِ بازتان
امان. امان. امان

Friday, March 18, 2011

یه روز خوب میاد- های- 89


..

قهر بودم. با خودم. همش اونورو نگا میکردم. زنگ در خونه رو زدم رفتم بالا. بازم اونورو نگا میکردم. آدمِ قهر همیشه اونورو نگا میکنه. منم فک میکردم حتی اگه با خودمم قهر باشم باید اونورو نگا کنم.

Thursday, March 17, 2011

نگاه کن، زندگی هنوز ادامه دارد!

پ.ن: نشد که اینور سال تموم بشه : (

Tuesday, March 15, 2011

یه روز خوب میاد- 38

Monday, March 14, 2011

بعد از یه ماه، امروز هم دست دادیم، هم همدیگرو بغل کردیم، هم بوس کردیم، هم عیدو تبریک گفتیم
تازه گفت توو خونه هی میگه به قول دوستم(که من باشم): "فک کن!"
من و اینهمه خوشبختی؟ لابد محاله محاله

Saturday, March 12, 2011

وقتی ندانسته یکی را خوشحال می کنی
و وقتی از دنیا می رود، می فهمی..
پ.ن: به عکسش نگاه می کنم و لبخند میزنم و حالا هم که نیست دعایش میکنم.

علی عامه کن رفت با جعبه ی مداد رنگیش ..

امشب کسی حواسش به مداد سیاه های توی دستِ ما نیست
که داریم دنیا را خط خطی می کنیم!
امشب کسی حواسش نیست که تمامِ رنگ هایمان بی رنگ شد ..

Thursday, March 10, 2011

:|

حالا وقتشه
یه معجزه بفرست

Wednesday, March 09, 2011

حالا با کی دعوا کنم؟

انقدر این "حالم بده"، "خوب نیستم"، "داغونم"، "خرابم"، و امثالهم اپیدمی شده که آدم تهوعش میاد که بگه خوب نیستم، که بگه خرابم، که بگه داغونم. باید یه قسمی چیزی قبلش بیاره و بخوره که بقیه باورشون بشه. اصن بقیه کین؟ بقیه چین؟ کی به کیه؟ چی به چیه؟ صدای ترقه میاد؟ پلیس وایساده سرِ کوچه؟ دزدگیره همسایه روبرویی باز داره عر میزنه؟
صبح کیک گرفتم. گفتم یه بسته شمع بیست و چهارتایی بذار روش. باید همشو فوت کنه و بگه 24، برو رد کارت. هی لبخندم بود. آقاهه هم وقتی دید خوشحالم باهام خوب شد. گفتم ازین فشفشه هام داری؟ ازون زیر برام آورد. بعد یه کاغذ گذاشتم جلوش که میشه اینو بنویسین روی کیک ام؟ رفتم پولشو حساب کنم. وقتی برگشتم دیدم هنو واستاده نرفته که بنویسه. میگم چیه خب؟ چرا اینجوری نگام میکنین؟ کاغذو میاره جلو که میشه بگین این علامته چیه؟ میگم اَند. دوستش میگه دیدی گفتم همینه. هی حالا باز بپرس. میره مینویسه میاره. از بی بی که میزنم بیرون نم بارون میزنه. لبخنده کش میاد. امروز ازون روز خوباس. گربه هه تا تهِ کوچه پشت سرم میاد. هی ازین ور کوچه میرم اونور کوچه. لنتی ول کنم نیست تا جیغمو در میاره! سوار تاکسی میشم. پولمو میدم. میگم میشه یه ذره جلوتر پیاده بشم. همچین مهربانانه میگه بله که میشه، همین چند متر جلوتر که برات سخته پیاده‏ت میکنم. آسانسور خرابه. 6طبقه رو با پله میرم.
کیکو میذاریم رو میز. شمعارو میچینیم روش. کادوها کنار کیک. بخند. چیک.
شمعارو فوت میکنه. فش فشه هارو روشن میکنیم . جیغ میزنیم. آهنگه واسه خودش چرت میخونه.
هنوز بارون میاد. خیابونا شلوغه. میترسه همه چی خوب پیش نره. خدافظی میکنم. میام بالا. میاد میشینه رو تختم. هنوز وایسادم. میگه باید بره. یا بعد از عید، یا تابستون. سر جام خشک میشم. دستمو میذارم رو چشمام. اشکام میریزه پایین. دق میکنم؟ دق میکنم. دستمو میگیرم به دیوار. میشینم رو تختم. میگم همیشه همه ی خبرارو تو بهم بگو. میگه امروز روز نحسی بود. به کیک فک میکنم. به شمعا. به فوت کردن. به جیغا. به آهنگه. به خودم. به بارون.
زنگ میزنه. میگه شب دیر میام. قطع میکنم. میزنم زیر گریه.
و می دونم، تا دو سال، هر بار، بعد از قطع شدنِ تلفن، زار میزنم.
امشب میدونی دلم واسه چی سوخت؟ واسه اون وقتایی که میگفت تو همش تو اتاقتی، ما بخوایم تورو ببینیم باید چی کار کنیم؟
پسرم داره میره. پسرم داره ازم دور میشه. من هنوز توی شوکم. دلم میخواد زمین دهن وا کنه منو بخوره.
من چرا امروز کیک خریدم؟ من چرا امروز خندیدم؟ من چرا امروز جیغ زدم؟ من چرا امروز خوشحال بودم؟
خدا، میشه یه روز برگردیم عقب. توروخدا. به خدا دیگه کیک نمیخرم. دیگه نمی خندم. دیگه خوشحالی نمی کنم. دیگه جیغ نمی زنم. به خدا خودم میدونم بعد هر خنده گریه است. توروخدا. قول میدم. قول ِ شرف. امروزو حذف میکنی؟

Tuesday, March 08, 2011

آدم های هنوز و همیشه ..

روز اول روزِ سختیه. روز اولو اگه خوب بری جلو بقیه اش می‏افته رو غلتک.
سلام کردم و نشستم پشت کامپیوترم. به خودم گفته بودم اینبار سعی کن توو نگاه اول کل آدم رو نفهمی. بذار خودش خودشو تعریف کنه برات. به چشماش نگاه نکن. زوم نکن رو صداش. نبین چه جوری میشه رو صندلی. کلاً بی خیالش.
روز اول تموم شد. روز دوم تموم شد. روز سوم گفت دوستِ صمیمی نداره. روز چهارم گفت خوشش نمیاد به کسی که همیشه نیست نزدیک بشه. روز پنجم نرفتم. روز ششم نرفتم. روز هفتم هیچ کدوم نرفتیم. روز هشتم خندیدیم باهم. روز نهم ازش سوال پرسیدم جوابمو داد. روز دهم بهم آب نبات داد. گفت خودم از مالزی آوردم، بخور. روز یازدهم توو فلش‏اش یه دنیا آهنگ ریختم. روز دوازدهم نرفتم. روز سیزدهم نرفتم. روز چهاردهم هیچ کدوم نرفتیم. روز پانزدهم گفت این آهنگارو داری؟ روز شانزدهم همه ی آهنگایی که میخواست براش دانلود کردم. روز هفدهم رفتم براش چایی آوردم. روز هجدهم یه سی‏دی براش گذاشتم روی میزش، گفت تو خیلی مهربونی. روز نوزدهم نرفتم. روز بیستم نرفتم. روز بیست و یکم هیچ کدوم نرفتیم. روز بیست و دوم کار کردیم و حرف زدیم و خندیدیم. روز بیست و سوم رفتم بالای سرش، دیدم از چیزی که درست کرده خوشش نمیاد، گفتم اینجوری بکن، کرد خوب شد، زد بهم که مرســـــــــی. ذوق کردیم باهم. روز بیست و چهارم بلند شد اومد پیشم که اینجوری باید درست کنی. روز بیست و پنجم با هم زدیم زیر آواز. روز بیست و ششم نرفتم. روز بیست و هفتم نرفتم. روز بیست و هشتم هیچ کدوم نرفتیم. روز بیست و نهم هم تموم شد ولی ما هنوز با هم دست ندادیم.

Sunday, March 06, 2011

نوروز 90

یه روز خوب میاد- 37


Saturday, March 05, 2011

داشت میگفت میدونی میگن اگه بشینی و موهاتو بشوری کمتر میریزه؟
من قاه قاه زدم زیر خنده. فک کرد دارم مسخره اش می کنم. ولی من داشتم به خودم می خندیدم. به اینکه من وقتی میرم حموم، موهامو که میشورم، شونه سبزمو برمیدارم شروع میکنم به شونه کردن موهام. همونجا زیر دوش. فک می کنم اگه موهامو شونه نکنم همه ی کفا توو سرم می مونه. از بچه‏گیم این توهم باهامه و کاریش نمیشه کرد.
نگا میکنه بهم که پس این دستا برا چیه؟ مگه باهاشون سرتو نمی شوری؟
من باز می خندم. به اینکه اگه به سرم فشار بیارم دردم میاد. به اینکه من چقد موهامو دوست دارم و با اینکه همه میگن زیر دوش شونه‏شون نکن، من میکنم. به اینکه چه متناقض میشم بعضی وقتا!
امروز هر کدومشون که میریخت با یه غصه ای نگاشون می کردم و باز شونه میکشیدم رو موهام.
بعد چشامو بستم که ببینم خودِ کچلم چه جوری میشم؟ هر چی هی سفت تر فشارشون دادم هیچی ندیدم. این ینی من کچل نمی شم ؟ هاه!

Friday, March 04, 2011

دیدار یعنی دیدنِ خستگی های یک آدمِ خسته.

Thursday, February 24, 2011

چند وقت دیگه (البته فک نکنم هیچ وقت به اون وقت برسم!)، وقتی بچه‏م(هاه!)، ازم خواست براش خاطره های این سال‏هامو، این روزامو، تعریف کنم، وقتی هیچی نداشتم بهش بگم، وقتی هیچ رفرنسی وجود نداشت که بگم بیا بچه‏م(هاه!)، برو اینجا رو بخون ببین چه مامانی داشتی! تو مسئولی آقای فیلترچی! که نمیذاری من خاطره جمع کنم، که پس فردا که پیر و فرتوت و رنجور شدم، پس فردا که آلزایمر گرفتم! بیام اینجا ببینم چی بودم، چی شدم، چی می خواستم بشم! تا به بچه‏م(هاه!) بگمش!
همین توی نامرد! داری زندگیه آینده ی منو نابود میکنی!
من بلاگو می خوام : (
بهم پسش بده!
یالا!

Friday, February 18, 2011

هر چقدر می شمارم تمام نمی شود! کاش بی نهایت انتها داشت ..

به دور کردنِ آدم ها از دوروبرم ربطی ندارد، اینهمه وابستگی.
دردِ من عادت نکردن است. عادت نکردن به چاقویی که هر روز بر بازوی یکی فرود می آید. به جای زخم هایی که هیچ دارویی را درمانش نیست. به تنی که روز به روز رنجورتر می شود. به موهایی که کارش شده فقط ریختن و بیشتر ریختن.
دردِ من عادت نکردن است. عادت نکردن به صدای گرفته ی توی پشتِ خط. به چشم هایی که ترجیح می دهند حتی توی تاریکی هم بسته باشند. به نفس های به شماره افتاده. به قلبِ تیر کشیده.
دردِ من عادت نکردن است.
عادت نکردنِ به توی سه روز پیش. به توی دیروز. به خودِ امروزم.
عادت نکردن به این حجم از نگرانی که دارد مرا از پای در می آورد.
یادت نرود، تو اول برای خودت، بعد برای منی ..
نمیر. می میرم.

Thursday, February 17, 2011

اصلِ نمیدانم چندمِ زندگیِ از دست رفته!

دیر پیدایم کردی
زود از دستم دادی

مرگمه

دردم می دانی چیست؟ اینکه نمی دانم چه کنم. اینکه نمی دانم وقتی راه گلویم بسته شد داروی باز شدنش چیست؟ اینکه وقتی اشک هایم هی بی وقفه ریخت و ریخت داروی نریختنش چیست؟ اینکه وقتی تمام بدنم لرزید داروی نلرزیدنش چیست؟ اینکه وقتی تمام بدنم بی حس شد داروی برگشتن حس هایم چیست؟ اینکه وقتی از هوش رفتم داروی به هوش آمدنم چیست؟ اینکه وقتی بغض خفه ام کرد داروی گشایشش چیست؟ اینکه وقتی مردم داروی زنده شدنم چیست؟ که براستی برای این آخری هیچ دارویی نمی خواهم که همان بهتر که بمیرم.
به روح اعتقاد داری؟

Saturday, February 12, 2011


دیشب مهران توی گودر نوت گذاشته بود که: "از وقتی که فکر کردم «من خوبم، همیشه هم خوب می‌مونم»،
ریده شد به همه‌چی."
بعد من خیلی فکر کردم. دیدم چه همه منه!
اعصابم از اون موقع تا حالا به *است.

کاری به زندگی نداریم
من از راست می روم
تو از چپ

ببار بارون/ ببار

کار زیادی از دستِ ما ساخته نیست
وقتی بی اراده ی ما
صبح ها خورشید طلوع می کند و عصرها غروب!
کار زیادی از دستِ ما ساخته نیست
مگر
بستنِ چشم ها
که نه طلوع را ببینیم
نه غروب را
و تنها
صدای یکی در میانِ نفس هایمان را بشنویم
که هی کند می شود
کند می شود
کند می شود
کند می شود
کند می شود ..

بشمار 3


کرکره ی مغزم را کشیده ام
و خیال می کنم
زندگی آنقدرها هم ارزش "کردن" ندارد.
با قرمز کردنِ آبِ رودخانه ها و سبز کردنِ ماهی ها چیزی از روزمرگی کم نمی شود!
وقتی از روز اول یادمان دادند سلام یعنی رسیدن، خداحافظی یعنی رفتن!

بارِ دیگر، زندگی!

ما آدم های دچاریم.

25سالگی، آغازِ مردن

شاید آخرین آرزوی جوونیم این باشه که "جدایی نادر از سیمین" رو توی جشنواره می دیدم.

فیلترینگ

به طبعِ فیلتر شدنِ بلاگر، منم فیلتر شدم.
از 100 که بخوام بگم، 99تا ناراحت شدم، یکی خوشحال.
خوشحال بابت ِ اینکه غیر از کسایی که منو ساب دارن توو گودر، مابقی یا دیگه نمی تونن منو بخونن، یا به سختی میتونن!
خوشحالم که از نگاه های عده ای دور موندم!
این خوشحالی اگه خیلی برام مهم نبود نمی نوشتمش!
آره! خوشحالم!

Wednesday, February 09, 2011

.

ما از زندگی چیز زیادی نخواستیم
مگر کمی لبخندِ سرد
که هر از گاهی
عابری خسته
از سرِ اجبار
نصیبمان کند ..

Friday, February 04, 2011

..

ساعت هاست خیره مانده ام به صفحه ی کوچک گوشی ام و منتظرم یکی از من بپرسد "بلندترین شب سال کدام شب است؟" و من در جوابش بزنم "دیشب". من زیاد اهل حرف زدنِ با صدا نیستم. دوست دارم گوشی ام تق صدا بزند و یکی برایم همین سوالِ بالا را بفرستد و من همین جواب یک کلمه ای را در جوابش بزنم و همه چیز تمام شود.
همه ی اینها هم محض ثبت در تاریخ باشد و بس. محض اینکه بدانم بلندترین شبِ سال ِ من یلدا نیست. بلندترین شبِ سالِ من همیشه یک روز از یک بهمن ماهِ لعنتی است. حالا چهارده با هجده اش خیلی فرق نمی کند. حتی با سه یا چهار سال تأخیر.
تمامِ مرا بچلانید یک کلمه می شوم "ای وای" و دلم می خواهد در زیر بارِ همین یک کلمه دفن شوم. که آنقدر سنگین است و سفت که مطمئناً جان سالم به در نمی برم!

Friday, January 28, 2011

همه اش از اینجا شروع شد:
"آیا برای زندگی ِ نداشته ی تان هدفی مشخص کرده اید؟"
"آیا انسان بدون هدف می تواند به زندگی ِ نداشته اش ادامه دهد؟"
"آیا هدف برای زندگی ِ نداشته لازم است؟"
"آیا برای هر برهه از زندگی ِ نداشته باید هدفی خاص تعیین کرد؟"
"اصلا هدف یعنی چه؟ هدف را تعریف کنید. با ذکر یک مثال. (1.5 نمره)"
خیلی ادامه نیافت چون من جوابم توی آستینم بود.
"سیا ساکتی. من میخوام سیا ساکتی بشم."

Monday, January 24, 2011

آدم هایی که فراموش نمی شوند..


چه کسی باورش می شد؟
همه اش را با هم حساب کنی بیشتر از هشت روز نمی شود. هشت روزی که به گمانم سه روز اولش اسمم را هم نمی دانست، چه رسد به خنده هایم! البته شاید هم که نه! شاید به قول تو که همیشه می گویی: "اول خنده هاتو می بینن بعد خودتو!" اینبار هم اول خنده هایم را دیده بود و بعد اسمم را فهمیده! نمی دانم. من فقط اینرا می دانم که ظهر روز چهارم وقتی داشت شکلات تعارف می کرد، به من که رسید دستش را جلو نیاورد، گفت غریبه ای! ما به غریبه ها چیزی نمی دهیم. برایم مهم نبود. من شکلات دوست نداشتم. حتی اگر غریبه هم نبودم بر نمی داشتم! تا آخرین نفر که رفت، برگشت، گفت بیا! این مالِ تو. اضافه آمد. از دستش گرفتم و چند قدم آن طرف تر، به پسرکی دادم که نگاهش به دست های من بود. برگشتم شکلات بابا را هم گرفتم. هنوز داشت نگاهم می کرد. آنرا به دخترکی دادم که روی جدول های کنار خیابان نشسته بود و داشت گدایی می کرد.
اولین برخوردمان به همین جا ختم شد. به اینکه من غریبه ام. به اینکه به غریبه ها نباید چیزی داد!
فردای آن روز عمویم را فرستادم که برو از آقای فلانی بپرس سی-دی دارید؟ عمویم با هزار خواهش و تمنای من رفت. گفت نداریم. گفت نداریم و اصلاً چه کسی گفته است این سوال را بیایید از من بپرسید؟ از پشت عمویم بیرون آمدم که من. گفت سال چندمی؟ گفتم درسم تمام شده. گفت چه خواندی؟ گفتم چه و کجا. گفت اگر دانشجوی من بودی نمی گذاشتم حتی یک واحد پاس شوی! گفتم چه خوب که استادم نبودید. گذاشتم و رفتم. وقتی دورش خلوت شد، صدا زد که آن دختری که داشتم با او حرف می زدم کجاست؟ بگویید بیاید کارش دارم. صدایم زدند که دکتر با تو کار دارد. تا سوار شدن ماشین باهم حرف زدیم. باهم آرام حرف زدیم. دوستم شد. دوست شدیم.
این شد دومین برخوردمان. اینکه دخترم سعی کن بیشتر به اصل موضوع بپردازی.
روز ششم مدام سر به سرم می گذاشت. باهم می خندیدیم. رسما دخترش شده بودم. به من می گفت "دختر گلم". هر بار همدیگر را می دیدیم سلام می کردیم و حال و احوال. اصلا برایمان مهم نبود فاصله ی بین دو دیدارمان سه ساعت باشد یا پنج دقیقه. از دور برای هم دست تکان می دادیم که یعنی دیدمت. یک بار که با مامان نشسته بودیم به غذا خوردن آمد بالای سرمان که خدا صبرتان دهد با وجود همچین دختری. من فقط می خندیدم. که ادامه داد خنده هایش زندگی است. و بعد من دیگر نخندیدم. و نمی دانم چرا لوس شدم یک آن..
یکبار برایم شکلک در آورد. باورم نمی شد. دکتر! با منید؟ رو به مامان کرد و گفت دختر خوبی دارید.
بار آخری که دیدمش، دستم یک پاکت بود که تویش یک کادویی گذاشته بودم. گفتم آقای دکتر.. جواب داد جانِ (فامیلی اش را گفت). دستم را دراز کردم که این مالِ شماست.............................
حالا بابا امشب آمده خانه، توی دستش دوتا ظرف غذاست. میگویم تو که یک نفری، این دیگری مالِ کیست؟ میگوید مالِ تو. مالِ من؟ می گوید آقای دکتر داده برای تو. باورم نمی شود. باورم نمی شود آقای دکتر بعد از هشت روز و سه هفته بعد از آن بین اینهمه آدمی که هر روز می بیند و نمی بیند، امشب یاد من افتاده باشد، بابا را صدا زده باشد، گفته باشد این را ببر برای دخترت..
چه مهربان و دوست داشتنی.
از اینجا برایش دست تکان می دهم. کاش مرا ببیند ..

انگار زده باشی صفحه ی بعد، بی آنکه حفظش کرده باشی!

من گاهی که نه،
اصلا به تو فکر نمی کنم..
اینرا امشب پشت چراغ قرمز پل رومی فهمیدم
وقتی دیدم به جای تو
کس دیگری کنار دستم نشسته است
و دارد از تو
برای من حرف می زند
و من مثل هیچ چیز ندان ها
آخر ِ تمام جمله هایش اضافه می کنم:
"راست می گویی؟"

Sunday, January 23, 2011

من از تمامِ زمستان یک جفت دستکش رنگی بیشتر نخواستم

توی تمامِ جیب های تمام لباس هایم دستکش گذاشته ام
من از ترک خوردن ِ دست هایم می ترسم
از سرخی و بی حس شدن ِ سرانگشتانم
وقتی دستت را جلو می آوری
و من نمی توانم دستم را توی دستت..
من از روزهای بی دستکش می هراسم
با من قرارهای زمستانی نگذارید
حتی اگر برف ببارد
حتی اگر برف همان یک بار ببارد..
من بدون دستکش هایم
حکمِ قاتلی را دارم که با کمالِ بی رحمی و از روی عمد
کسی را کشته است
اینرا تویی می گویی که دوست داشتی با دست های سرخ ِ بی حسم دستت را به گرمی بفشارم
و
نشد
نتوانستم ..

Saturday, January 22, 2011

برای تو که پر از زندگی هستی :*


خلاصه اش می شود این:
تولدت به اندازه ی دوباره یک شب تا صبح باهم حرف زدن مبارک.
تولدت به اندازه ی پیاده روی بعد از پردیس و حرف های تمام نشدنی مان مبارک.
تولدت به اندازه ی مینت موخیتوی هیجان انگیز ِ اسم عوض کرده ی کافه گالری مبارک.
تولدت به اندازه ی تمام عکس های شب تا صبح آن شب تکرار نشدنی مبارک.
تولدت به اندازه ی تمام خنده های از تهِ دلِ آن شب که تو مادر شهید شده بودی با آن لهجه ی شیرینِ دوست داشتنی ات مبارک.
تولدت به اندازه ی تمام راه های رفته و نرفته ی این شهر لعنتی مبارک.
تولدت به اندازه ی تمام ِ خنده های بلند بلندِ وسط فیلمِ پاتال و آرزوهای کوچک مبارک.
تولدت به اندازه ی خوشحالی آن روز صبح که جیغ می زدیم که روی برگه ی توی دستت نوشته بودند منفی مبارک.
تولدت به اندازه ی تمام ِ خودت که من دوستت دارم مبارک.
تولدت به اندازه ی تمام ِ مهربانیت که من لمس کرده ام مبارک.
تولدت به اندازه ی 26 بار مبارک.
تولدت مبارک نسیم ِ مانوی من.
تولدت مبارک.
تو را به اندازه ی تمام ِ خودت دوست دارم.

Saturday, January 15, 2011

dedicated to MoMo

یه روز خوب میاد- 36

Friday, January 14, 2011

Monday, January 10, 2011

نه! نمی ترسم. کارت را بکن!

آدم است دیگر. یک وقت های ناوقتی دست از همه چیز می کشد. می نشیند گوشه ای به تلف شدن. به هی ساعت پشتِ ساعت سپری کردن و هیچ نکردن! زندگی را به هیچ جایش نگرفتن! به حرص دادن! به اعصاب خرد کردن! به پشت کردن. به سکون. به شاید مرگ!
آدم است دیگر. یک وقت های ناوقتی می زند به سرش که اصلاً که چی! بکنم که چه شود؟ بکشم که چه شود؟ بنویسم که چه شود؟ بسازم که چه شود؟ بگویم که چه شود؟
آدم است دیگر. یا وقت های ناوقتی سه ساعت می نشیند یک ماهی درست کند و نمی کند و حالش از همه چیز بهم می خورد.
به همین سادگی.
حتی از همین ها هم ساده تر!
یکهو همه چیز را با هم از دست می دهد!
من آدم ِ خیلی بار از صفر شروع کردنم. ترسی از تمام شدن ندارم. حتی همین حالا که هوا سرد است و برف میبارد و ماشینمان ضدیخ ندارد!
آدم می ترسد دست کند توی جیب هایش
از بس که خاطره ها کمین کرده اند برای خزیدن لای انگشت ها!

Thursday, January 06, 2011

Happy Birthday My dearest ziz :*


زمان را به چهار روز قبل بازگردانید
بگذارید خیال کنم هنوز آدمِ غافلگیر کننده ای هستم ..

و امروز تولدِ زیزِ باز به سفر رفته ی من است :*
کاش همه یکی شبیه به تو داشته باشند برای خودشان ..
آنوقت زندگی‏شان دیگر چیزی کم ندارد، به جِد


listen

Wednesday, January 05, 2011

Tuesday, January 04, 2011

به جان منت پذیرم و حق گزارم

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

Monday, January 03, 2011

..

هفتم هشت شد
ولی
نشد که نداشته باشیم ..

Friday, December 24, 2010

..

روزهای نبودنم که از هفت گذشت
بدان بازگشتی نیست
فاتحه ای بخوان
و زندگی ات را بی من
از نو دوباره آغاز کن
انگار که تا به حال صدای خنده هایم را نشنیده ای ..

Monday, December 20, 2010

بازگشت به زندگی




Friday, December 17, 2010


قرار گذاشتیم نقاشی هاشون که تموم شد ازشون عکس بگیرم. هی وسط تند تند رنگ کردنشون سرشونو میاوردن بالا که نریم عکس بگیریم؟
عاشق سه تاشونم. وقتی که همه چی تموم شد و قرار شد هر کی بره خونه هاشون و یهو تندی اومدن جلو که خاله، کی ها میای؟ گفتم خب هر وقت شما بیاین منم سعی میکنم بیام . بعد یکی یکی شماره هاشونو از حفظ می گفتن که ینی سیو کن توو گوشیت که هر وقت خواستی بیای بهمون زنگ بزن که ما هم بیایم :دی
شماره هاشونو اسماشونو سیو کردم توو گوشیم.
زهرا جون، رها جون، زینب جون
ماچ دادن و رفتن.

Tuesday, December 14, 2010

یه روز خوب میاد- 35

Monday, December 13, 2010

..

خدایا شکرت :)

Sunday, December 12, 2010

رحمانی را خدا آزاد کرد :دی


یه روز خوب میاد- 34


Saturday, December 11, 2010

...

آدم های آزمون و خطا شده ایم
درست مثل موش های آزمایشگاهی
که کسی
دلش
به حالشان نمی سوزد
که اگر مُرد هم که مُرد
چیزی که زیاد است جایگزین
عمرت؟
بسته به چیزی که رویت آزمایش می کنند
هی کم و زیاد می شود
خیلی زیاد عمر کنی چند ماه
عمرت هم اگر به دنیا نباشد که هیچ
با اولین تزریق
فاتحه مع الصلوات
کفن و دفن هم نداری
یعنی انقدر زیادند از این دست مرگ و میرها که شاید میگذارند وقتی شمار مردگان به مثلا صد تا رسید یک ماشینی چیزی میگیرند
مثلا خیال کن یکی می رود سر خیابان میگوید:
دربست؟
مستقیم گورستان؟
بعد توی یک گور دسته جمعی خاکت می کنند
و تمام!
همه چیز به همین سادگی است
با یک آزمون و خطا شروع می شود
اگر بدنت مقاومت کرد می مانی
اگر نکرد
آن دنیا می بینمت.

Friday, December 10, 2010

..


من به زندگیِ آدم‏های شبیه به تو خیلی حساسم!

Wednesday, December 08, 2010

جمع آوری خاطرات!

تا پژمرده نشده خشکش کن. بذار حداقل قشنگیشو حفظ کنه.

Monday, December 06, 2010

Sunday, December 05, 2010

دست هایم هنوز کال‏اند، تا رسیدنشان دعا کنید سرما نزند!

Thursday, December 02, 2010

- مگه صدا نمی‏ده؟
+ چرا. می‏ده.
- پس چرا هی نگاش می‏کنی؟
+ اگه یه وقت یادش رفت صدا بده چی؟ اونوقت من نمی‏فهمم! اونوقت جوابشو نمی‏دم! اونوقت نگرانم میشه ..
+ نمی خواد نگاش کنی! چه صدا بده چه نده نگرانت نمی‏شه!

..


چیزی شبیه ِ روزهای آخر پاییز شده ام
دستم به زندگی نمی رود ..

.

لازم نیست شمارشو پاک کنی یا دونه دونه اس ام اس هاشو
لازم نیست اسمشو از گوشه ی دفترت پاک کنی
لازم نیست عکساشو از توی گوشیت و لپ تاپ ات پاک کنی
لازم نیست صداشو یادت بره
لازم نیست قیافه شو فراموش کنی
لازم نیست جاهایی که باهم رفتینو از یاد ببری
لازم نیست آهنگاشو پاک کنی
لازم نیست بگی نیست، نبوده، دیگه نباید باشه
لازم نیست روی پاک کردن و نبودنش پافشاری کنی
کافیه مدادتو بگیری دستت و شروع کنی به کشیدن
هر چیزی که بخواد بشه میشه
شمارش، قیافه اش، صداش، آهنگاش، کلمه هاش، همه ی خودش یهو باهم سروکله اش پیدا میشه
بعد تو میمونی و یه احساسِ کنف شدگی در برابرِ خودت!
زندگی کن
اون هست
تو ام هستی
پاک نکن چیزی رو
یادت نره که زندگی
هر جور که بخواد میره جلو
هر جور که بخواد
نیست
نیستی
و این چیز عجیبی نیست ..

Wednesday, December 01, 2010

دیگر منتشر نمی شوم.
کسی خبرِ سوخته را منتشر نمی کند!
یک روزی خنده هایم تمام می شود!
چه تلخ..

Tuesday, November 30, 2010

یه روز خوب میاد؟ ..


Monday, November 29, 2010

روز به روز داره به تجربیاتم اضافه میشه :

.

دارم هرز می روم.
کلاً نمی فهمم کی ها حالِ تو خوب است!

..

1. یه روزایی هست که آدم دورشو با خط قرمز یه دایره ای چیزی میکشه که یعنی حواسم بهت بود. فهمیدم چی میخواستی بهم بگی. این روزا واسه من اونقدرا زیاد پیش نیومده که یادم بره. کم بوده، ولی وقتیم که بوده خوب زهرشو ریخته توو زندگیم!
2. امروز یکی از همون روزا بود. از همون روزا که مداد قرمزه رو برداشتم و با حرص دورش خط کشیدم و پرتش کردم اونور و زدم زیر گریه.
3. کار کن کار کن کار کن کار کن کار کن کار کن کار کن کار کن کار کن کار کن کار کن کار کن آخرش هیچ و پوچ!
4. دلم واسه چشمام سوخت. دلم واسه گردنم سوخت. دلم واسه دستام سوخت. دلم واسه خودم سوخت.
5. از ساختمونای 10 طبقه متفرم. آدمارو غصه دار می کنن.
6. از آدمایی که باعث میشن وسطِ خیابون بزنم زیر گریه متنفرم.
7. از گریه کردن توی تاکسی متنفرم. از اینکه بهم زنگ بزنی و بگی سرما خوردی؟ بعد من نگم آره. بگم نه! دارم گریه می کنم. بگی واسه چی؟ بگم واسه اینکه یک ماه از زندگیم از دست رفت. یک ماه ام تلف شد. بعد تو بگی یعنی چی؟ مثلاً میخواستی چی کار کنی؟ بشینی نقاشی کنی؟
8. آره. می خواستم بشینم نقاشی کنم. بشم نقاش. بهم بگن خانومه نقاش. هی دختر کوچولو و پسرکوچولو و پیرمرد و پیرزن بکشم. آره. میخواستم نقاشی کنم. که نکردم. که نشسته ام یه مشت کار مزخرفِ دیگه کردم که آخرش بهم بگن نه! نمیخوایم. دوست نداریم. نشد که بشه. کارِ شما نبود که کردین. آخرش تو دلشون بگن پا تو کفش ما نکن؟ بعد من نگام بیفته به پام. به کانورسام. ببینم دو تا پام تو کفشای خودمه. انقدر هم سفت بندای کانورسامو بستم که هیشکی جز خودم نمی تونه بازشون کنه تا بره تو یه کفش ِ دیگه!
9. آقای بغل دستی صدای بغض دارمو که میشنوه کله اشو می کنه توی گوشیش که اس ام اس دارم؟ میسد کال دارم؟ هیچی ندارم؟ آقاهای پشت ِ سری هم شروع می کنن بلند بلند حرف زدن. اینا برای چیه؟ آقای راننده فقط نامحرمه؟ آقای راننده نگه داشت. پولو گرفت. بقیه اشو پس داد. راهمو کشیدم و رفتم.
10. دارم بالا میارم روی همه چی.
11. تمام.

Saturday, November 27, 2010

draft

Friday, November 26, 2010

ما آدم های دچاریم..




..

جای ِ خالی ِ تقویم را
با گلدانِ خشک شده ی شمعدانی پر می کنم
وقتی برگ هایش
شروع به ریختن کردند
و دلم
شکست ..

Thursday, November 25, 2010

خودم

خیلی وقتا سر از خیلی چیزا در نمیارم. هی میشینم به فکر کردن که واسه چی اینجوری شد؟ چرا اینجوری شد؟ این انصافه؟ بعد طبق معمول جوابِ هیچ کدومش پیدا نمی شه.
دیدین یه وقتایی آدم چه همه بیزی میشه. نه که دستِ خودش باشه ها. نه. یهو همه چی آوار میشه روی سرش. نمی تونه نه بگه. یعنی اگه نه بگه پس فردا خودشو بازخواست میکنه که مگه یه روز دنبالِ این چیزا نبودی؟ حالا که بهت رو آورده میگی نه! این میشه که میگی باشه. می کنم. می رسونم. انجام می دم.
یه وقتایی همه چیزا باهم رو میارن به آدم. بعد نمی فهمی این خوبه؟ بده؟ چیه؟ هی تند تند میگی باشه. باشه. اونوقت وقتی تنها میشی به خودت میگی دیوونه ی جوگیرِ خل. همه ی اینا باهم مگه شدنیه؟ شدنی که هست ولی خب تو این تایمِ کوتاه؟
اینه که میپیچی به خودت. دستت به هیچ کاری نمیره. هی وقت تلف می کنی. چون نمی دونی اول کدومشو انجام بدی. یه نیروی محرک میخوای که هل ات بده. بگه آهای! پاشو راه بیفت! داره دیر میشه ها!
هی میشینی زل میزنی به صفحه ی مانیتورت. هی اسکرول میکنی. هی کلیک می کنی. هی باز و بسته. هی نکست. بعد خاموش می کنی و می ری.
ولی یهو، یه جایی، موتورت روشن می شه و .. تند تند کارارو انجام می دی. کارایی که قرار بود دو روزه انجام بشه میشه نصفِ روز!
دیروز بهش میگفتم که وقتی یه عالمه کار می ریزه سرم هی هیچ کدومو انجام نمی دم. هی میگم وقت نیست، نمی رسم! یکیو میخوام که دعوام کنه تا پاشم انجامشون بدم. نگام می کنه که خب! این یکی تا حالا کی بوده که هی رات انداخته و تند تند کاراتو هی انجام دادی بعدش؟
گفتم: خودم.
مثلاً 10:30 صبحِ یک روز ِ تعطیل را باید وارد تقویم ها کرد.
کنارِ جایی که نوشته اند سرنوشت.

Wednesday, November 24, 2010

در عجبم که این قسمت پس کی سهم ما خواهد شد!؟

Monday, November 22, 2010

..


Sunday, November 21, 2010

با اون دفعه فرق زیادی نداشت. احساسم اینو میگه. اینکه فرق زیادی نداشت. اوندفعه حضوری بود، ایندفعه غیر حضوری. واسه ی من که حسارو خیلی زود می فهمم حضور داشتن و نداشتن فرق چندانی نمی کنه. نه که چشمها و لحنِ حرف زدن و بی تفاوتی ِ آدمِ مقابل بی اهمیت باشه! نه! قطعاً همه ی اینا مهمه. ولی من حتی بدونِ اینها هم می تونم بفهمم اون چیزی رو که باید. و گاهی چقدر تلخه! ..
شاید زود ناامید میشم. شایدم حق دارم. شایدم که هیچ کدوم!
وقتی گردنم درد میگره و میزنه به عصب دستمو یهو دستم بی حس میشه و نتیجه اون چیزی نمیشه که دلم میخواد، به خودم حق میدم که ناامید بشم. یهو پیشونیم داغ میشه و گلوم میسوزه و نفسم میگیره. بعد یه لیوان آب میخورم که آهای! چته! آروم!
نمی میرم. نه. زنده می مونم. چون این پروسه به صورت تکرار شونده ای حالا حالا ها باید ادامه پیدا کنه.
هفته ی پیش بود دقیقاً که این حالتِ مزخرف افتاد به جونم. یه روزم کلن آف شد. دوباره سرِ پا شدم. منظور از آف شدن مردن نیست. منظور اون حسِ بده. اون حسی که بهت میگه تو نتونستی. تو نمیتونی. تو .. به هر حال گذشت. گذشت و من دوباره شروع کردم. حالا امروز و این ساعت دقیقاً همون حالتِ مزخرف اومده سراغم. شاید یه ورژنِ خفیف تری از اون باشه. ولی ماهیتن یکی اند. و من هیچ خوشم نمیاد از این حال و روز.
فردا قراره یکی زنگ بزنه بگه کی برم کجا! گفته کاراتم بیار. گفته لپ تاپ نیار ما اینجا کامپیوتر داریم.
سعی می کنم بهش فکر نکنم. به اینکه کی قراره زنگ بزنه. کجا قراره برم. کیو قراره ببینم. چی میخواد بهم بگه. وقتی کارامو دید چه نظری میخواد بده. جوابِ همه ی این سوالا رو تا فردا هزار بار به خودم میدم. میدونم. ولی باید سعی کنم از تعدادش کم کنم. از تعدادِ جوابای آزار دهنده که اغلب اوقات درست از آب در میاد!
آهای دختر! کمتر بدون! کمتر فکر کن! زندگی انقدرها هم مهم نیست!

Saturday, November 20, 2010

Happy Birthday My Blog :*

پنج سال شد که "دریمزتویو" ام. پنج سال شد که "واگویه های من" رو می نویسم
تولدت مبارک بلاگ جانم
اینم کادوت
.
.
Hear my silent prayer
Heed my quiet call
When the dark and blue surround you
Step into my sigh
Look inside the light
You will know that I have found you

Friday, November 19, 2010

یه روز خوب میاد- 33

حواسم پرت می شود
صحنه را از دست می دهم
می روم صفحه ِ بعد
روز ِ بعد
ساعتِ بعد
حواسم سرِ جایش می آید
بر می گردم
باورم نمی شود اینهمه راهِ رفته را
هی فکر می کنم از کی؟ چگونه؟ با چه سرعتی؟
یادم نمی آید
از اول شروع می کنم
و زمان از دست می رود
به همین راحتی!

ای وای!

یک روز آدم بیدار می شود
می بیند چه اشتباه هایی که نکرده!
بعد دوباره می خوابد
شاید دلش بخواهد که دیگر بیدار نشود
کسی چه می داند؟
..
آخر خیلی دیر شده است برای جبرانش
کسی حواسش نیست. من چندین بار امتحان کردم. به در زدم، به دیوار.
کسی برنگشت. نگاهی اخمگین نشد یا حتی صدایی بلند.
خیالت جمع.
کسی متوجه آمدنت نشد، متوجه رفتنت هم ..

Thursday, November 18, 2010


خسته ام، انقدر که نمی زنم صفحه ی بعد. همه چیز توی صفحه ی دوم ِ یه دفتر ِ فیلی گیر کرده. زمان نمیگذره و من هی لابه لای حرفا و طرحای قبل اتود می زنم. حرفای نانوشته امو می نویسم. هر جا که ببینم ردِ پایی از سفیدی مونده سیاهش می کنم. هنوز جا هست، آره، هنوز جا هست و رمقی نیست. هیچ رمقی. حتی به اندازه ی بلند کردنِ یک برگ کاغذ و زدن ِ صفحه بعد! ..
احساس می کنم دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه. این خوب نیست. این حس تکراری بودن. تکراری شدن. یکی انگار نخِ ایده هامو گرفته کشیده و همه چیز در رفته! درست مثل وقتی که نخِ شال گردنت در بره و هی بکشیشو یهو ببینی شد یه کلاف و دیگه اصن اثری از شال گردنت نیست. راستی، شال گردنم کو؟ اون هزار رنگه. اون درازه. اون خیلی خیلی درازه ..
من زود در میرم. یعنی تا یکی بهم دست میزنه در می رم. به خوب و بدش کار ندارم. که معلومه. اصلا خوب نیست. ولی کاریش نمی شه کرد. یعنی تا حالا که نشده که بشه کاری براش کرد!
"پس تو کی بزرگ میشی؟" من بزرگ شدم. خیلی. اونقدری که برام بلیط تمام بها می خرن. اونقدری که از هواپیما نمی ترسم. اونقدری که تنهایی سوارِ تاکسی میشم. اونقدری که ساعت 12-1 شب تنهایی توو اتوبان باشم. اونقدری که یکی بهم زنگ بزنه بگه سه شنبه ساعت 3 بیا جلسه توو خیابون ظفر. من بزرگ شدم. و این دلیل نمی شه که در نرم. زود در نرم. نشکافم.
من بلد نیستم میلِ بافتنیو دستم بگیرم و دوباره شروع کنم از اول ببافم و ببافم. یه بار توو راهنمایی اینکارو کردم. ولی دیگه یادم نیست. چون دوست نداشتم. چون اون موقع با خودم میگفتم "چه کاریه؟ آخرش که چی؟" ولی وقتی مامانم برام شال می بافه دوست دارم. بهش میگم این رنگو این رنگو این رنگو برام بگیر و شال بباف. دراز بباف. نازک بباف. میخوام دور گرنم بپیچمش و باز بلند باشه..
قرمز به مشکی میاد؟ فلت باشه یا دو بعدی؟ پهناش چقدر باشه خوبه؟ اصن شما چی دوست دارین؟
من هنوز توی سه شنبه گیر کردم. یکی باید ورقم بزنه. بگه برو صفحه ی بعد. مداد مشکیمو بده دستم بگه دوباره شروع کن. از بالا. مرتب.
خسته ام. همه ی صفحه هام بازه و دستم به هیچ کار نمیره. عینکمو روی چشمم جا به جا می کنم و میگم:
"فعلاً وقتش نیست. بذار بگذره. بذار زیاد بگذره .."
ولی آخه دیره. خیلی دیره. یهو پیر نشم هیچ کاری نکرده باشم؟ : (