Sunday, June 17, 2007

!

دیروز وقتی خورشید غروب کرد
پشت به پنجره ی غمگین اتاق تنهایی ها
دلتنگی این روزها را می شمردم
! هیاهوی بی صدایی که دلش خواست مرا هم بی صدا کند
... یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده
! ولی مگر تمام می شد
دیروز چقدر کمت داشت آسمان
... قاصدک کوچک بی بال ِ من
دلم یک مشت قاصدک می خواست
تا هر کدامش را بردارم
دلتنگی هایم را بر رویش سوار کنم و با یک فـــــــــــــــوت محکم
به سوی خورشید روانه اش کنم
تا او هم غروب کند، غروب، غروب
!ولی نداشتم، یعنی خیلی چیزها ندارم
...
، خورشید هم غروب کرد و من هنوز پشت به پنجره
خیره به دیوار سفیدی بودم که دیگر سیاه شده بود
... گاهی وقتها چه لذتی دارد خیره شدن به اعماق تاریکی
نیست شدن خود را لمس می کردم
آرام آرام
ذره ذره
تمام شدم
...
پ.ن : صبح شد، آسمان آبی شد
من هنوز خیره به دیوار سفید بودم
... هیچ کداممان تغییر نکرده بودیم
... خشک شده ام، خشک، خشک

...

... آنقدرها هم که فکر می کردم سخت نبود راه رفتن به سوی اعماق نیستی
جایش در یادم نمانده
شاید کمی آنطرفتر
کمی مایل به جنوب غربی
درست سمتش را نمی دانم
به گمانم به سمتی بود که دیروز خورشید غروب کرد
تلخ بود
مثل شیر قهوه ای که با آنهمه شکر باز می گفتی تلخ است
باور نکردنی است کسی تا این اندازه دلش برایم بسوزد
... زندگی من هم برای کسی
! نگرانم شد – نگرانم کرد – نگرانش کردم
وای ... چقدر نگرانی ... !؟
چه دیدنی شده ام
نمی دانم سرد شده ام یا بی تفاوت
... یا شاید از فرط آشفتگی دیوانه
می دانم، خودم که می دانم
شده ام مات و دنیای دیوانگیهایم را جستجو می کنم
شاید نشستن در زیرِ نور ِ کم ِ اتاق ِ سرد ِ این روزها
تنها راه رسیدن به آرامش باشد
بنشینم و از فرظ خستگی خوابم برد
چقدر خوابم می آید
... کاش خواب بودم

Monday, June 04, 2007

...

نفسم بالا نمی آمد، چشمانم چیزی نمی دید، قلبم دیگر نمی زد
تنها به نابودی فکر می کردم، به اینکه اگر نبود، اگر نباشم
دیگر هیچ دلیلی وجود نخواهد داشت برای بودن
... سخت بود، خیلی سخت
وقتی تنها در عرض چند دقیقه آزار دهنده ترین افکار، به یکباره
... هجوم آورند بر بودنت
داشتم تمام می کردم، ت م ا م
هنوز هم داشت می گشت
پیدا نمی شدم چرا !؟
"می شه دوباره بگردید- خواهش می کنم !؟!؟"
چقدر آرام بود
چقدر آشفته بودم
... صفحه ی بعد، صفحه ی بعد، صفحه ی بعد
پس کجا بود !؟
دست و پا زدن خودم را در این دنیای وهم آلود می دیدم
بالا و پایین پریدنهای بی وقفه ام را
! دیگر نمی دانستم چه کنم
... : که ناگهان گفت
داشت نام کوچکم را صدا می زد
دوباره زنده شدم
به یکباره شدم خوشحال ترین آدم این روزها
... پ.ن : تنها یک ماه ِ دیگر

Thursday, May 31, 2007

Disheveled

اتاقم را جمع می کنم
میزی را که ماههاست کسی به آن دست نزده است
همه چیز به هم ریخته است
باورم نمی شود این کتاب و دفتر من است که این چنین نامرتب
! هر کدام به گوشه ای افتاده است
، من که هیچ، مادرم هم باورش شده من این روزها، من این ماهها
! من این ... به گونه ای دیگر شده ام
دستم را دراز می کنم و اولین کاغذ را بر می دارم
رویش را می خوانم
... می نویسم برای تو
!... چشمانم را می بندم
... کاغذی دیگر، دفتری دیگر، کتابی دیگر
اتاقم مرتب می شود
! ولی احساسم
عجیب به هم ریخته ام
به گارفیلد روی میزم نگاه می کنم
او هم دیگر نمی تواند مرا از این دنیای پر التهاب دور کند
! دلم برای او هم می سوزد گاهی
روبروی آینه می ایستم
لبخندی می زنم
و ادامه می دهم
بودنم را
م ن ه ن و ز د ل ی ل ه ا ی ز ی ا د ی د ا ر م ب ر ا ی ب و د ن

پ.ن : امروز که وارد اتاق شدم، دیدم گارفیلد به دیوار چسبیده
!مادر امروز او را به دیوار زده بود
!چرایش را نمی دانم ؟

Saturday, May 26, 2007

me & Me

! هی من، چقدر از من فاصله گرفته ای
! ... تو را چه شده
! دلتنگ چه شده ای، سکوت این روزهایت را نمی فهمم
! نگاههای خیره ای که می دانم خودت هم نمی دانی برای چیست
تو را چه شده است آیا !؟
از چه می ترسی
از چه نگرانی
التهاب نگاهت برای چیست ؟
به هم ریخته ای
آشفته ای
! راحت بگویم دیوانه شده ای
امروز اینگونه ای
فردا را می خواهی چه کنی ؟
فردا هم که هیچ
روزهای دیگر را چه ؟
می دانم باز می شوی م ن
! باز هم جدا از من
تو را چه می کنند لحظه های بی رحم این روزها
کاش ثانیه ها کمی مهربانتر بودند
کاش کسی بود و کمی از این من را آرام می کرد
! به هم ریخته ایم

Thursday, May 24, 2007

...

یک قطره اشک کافی است
! برای بازگشت من به من
!! پ.ن: این روزها خیلی چیزها کم دارم ، خیلی چیزها

Friday, May 18, 2007

r u Happy?

! دیشب چقدر کمت داشت آسمان، ستاره ی کوچک ِ بی نور من
کجا رفته بودی !؟
پنجره نگرانت شده بود
... پرده ها را کنار زدم
گفتم نکند دلتنگ شده ای
جایت را عوض کرده ای
! یا نمی دانم، رفته ای و برگردی
ولی نه
انگار نه دلتنگ شده بودی، نه جایت را عوض کرده بودی
! و نه رفته بودی تا برگردی
صحبت این حرفها نبود
! جایت را داده بودی به یک ستاره ی پر نور
پرده را کشیدم
!... رفتم تا بخوابم
تنها کاش می دانستی
در این روزها
! با بودن تو بود که آسمان شب برایم معنا پیدا می کرد
به تو گفته بودم ستاره ها را دوست ندارم
! حالا مانده ام چرا جایت را به ستاره ای دیگر داده ای
باشد قبول
دیگر حرفی نمانده بود
آسمان جاهای زیادی دارد برای بودن
هر جا که هستی
زیبا بر زمین بتاب
همین
...
!

Tuesday, May 15, 2007

---

اینک که طبل رسواییت را خود در کوههای بی صدا در می آوری
دیگر چه توقعی است از گوشهای من که هیچ نشنوند
وقتی تنها مرا به تماشای پیچیدن نجوای بی کسیت فرا می خوانی
!... و می خواهی طنین آنهمه ارتعاش را نشنوم
گوشهایم را می گیرم
چشمانم را می بندم
نفسهایم را حبس می کنم
میان دو کوه می ایستم
و آرزو می کنم
!... دیگر هیچ نشنوم از بودنها و نبودنهایت
.
.
.
ولی
مگر می شود !!؟

Friday, May 11, 2007

I'm 2 tired

یک ، دو ، ده ، یازده ، دوازده ، چهارده ، پانزده ، شانزده ، بیست
قرار دادن این اعداد در کنار هم می شود چهار روز
!... که خلاصه خواهد شد در دو ساعت
و من از اینهمه بودن
! تنها دلم را خوش کرده ام به دو ساعت و سی دقیقه پیاده راه رفتن
! می بینی دلم به چه چیزهایی خوش است
این روزها خیلی دارد سخت می گذرد ! ، خسته شده ام زیاد

!پ.ن : حالا تو بگو اگر شبهای امتحان نبود (منظور خود امتحان) ، زندگی ارزش کردن نداشت !؟

Monday, May 07, 2007

Just 1 day !

تنها یک روز کم دارم
برای به تو رسیدن
! آن یک روز هم برایم شده کابوسی خاکستری
می بینی
محکوم شده ام به نرسیدن
نفس کم آورده ام
تو را هم می دانم
... نه توان ایستادن داری ، نه توان آهسته رفتن
نمی دانم چه کنم
من گذاشته ام پشتش ، با شتاب در حال آمدنم
ولی
انگار
من
یک
روز
کم
دارم
می دانی
نرسیدن گاه می شود همیشه حضور
من که هیچ ، خیال بودنم که هست
به گمانت فراموش می شوم !؟

Tuesday, May 01, 2007

be a line !


با حساب امروز ، درست می شود سه روز در کنار تو ، کوچه ها و خیابانهای این شهر شلوغ را گز کردن
تنها برای یافتن پاسخ یک چرا ؟
و باز هم داستان
، همان نمی دانم های همیشگی
، همان سکوتهای ممتد
همان نگاههای خیره به راه بی پایان روبرو
، من در یک طرف خط و تو در آنسوی راه
، بی هیچ نگاهی
! در امتداد هم بی پیش می رویم

باز هم داستان همان دو خط موازی
ولی اینبار در کنار هم
نزدیکتر از همیشه
! بدون هیچ خط قاطعی

! بحث کردن با من بی فایده است
هنوز کوچه ها و خیابانهای زیادی دارد این شهر برای رفتن
! ما تمام نشده ایم

گاهی باید بی دلیل بودنها را پذیرفت
! به گمانم این بار هم از همان گاهی هاست

Sunday, April 29, 2007

Just little , Just few ... !

تمام بودنم را مدیون فرداهای ناگهانیم
چه خوب است که زندگی من از روی یک خط نمی گذرد
چه خوب است که من هیچ فکری نمی توانم درباره ی فرداهای نیامده بکنم
شاید برای همین است که من در طول شبانه روز تنها شبها با خیال راحت می خوابم
چرا که نمی دانم نگران چه باشم
فردا بی رحم است
فردا دلش برایم نمی سوزد
برای همین است که من مدیون فردایم
! او می خواهد من کمی از اینهمه بودن را بفهمم

Tuesday, April 24, 2007

walk alone ...

پیاده روهای شهر را گز کردن
در میان بارانهایی که تنها برای تو می بارد
و بوی نمی که از خاک بلند شده
دیوانگی این روزها را مرهمی است
وقتی میان آمدنها و نیامدنها
وقتی میان بودنها ونبودنها
وقتی میان شدنها و نشدنها
تنها یک قدم فاصله مانده
و تو نمی دانی
می آید یا نمی آید
...
هدیه ی تمام این خستگیها
می شود سیب قرمزی که پسرک خیابانگرد همین حوالیها ارزانیم می دارد
و من نشُسته می خورم
تا بگویم همه چیز حل خواهد شد
در تو و روزهایت
!... در من و مدادهای رنگیم

دوم اردیبهشت ماه هشتاد و شش

... پ.ن : بدان نمی شود تو و سه نقطه های همیشگیت را از یاد برد

Sunday, April 22, 2007

No title !


ساعت چیزی را نشان نمی دهد
! این ماییم که بی رحمانه ثانیه ها را اعدام می کنیم
روزها که می گذرند
این منم که احساس خویش را در لحظه های تلخ گورهای تاریک مدفون می کنم
... تا تویی را توان یافتنش نباشد
دیگر تنهایی معنایی ندارد
وقتی سوار بر خیال تو
... خود را در گورستانهای احساسهای خفته جای می دهم
من این روزها
آدمهای زیادی را مال خود کرده ام
خود خواهی نبود
خیال با هم بودن هم در کار نبود
! همه چیز بی دلیل بود
دیگر توان همراهی نیست
مرا پایان تمام با هم بودنهاست
تا همیشه که یادتان هست
تا همیشه
... بدرود
! پ.ن : دست نیافتنیم ، دست نیافتنی هستید ، همین

Thursday, April 19, 2007

dreams2you ...

Good Bye My Lover

Did I disappoint you or let you down?

Should I be feeling guilty or let the judges frown?

'Cause I saw the end before we'd begun,

Yes I saw you were blinded and I knew I had won.

So I took what's mine by eternal right.

Took your soul out into the night.

It may be over but it won't stop there,

I am here for you if you'd only care.

You touched my heart you touched my soul.

You changed my life and all my goals.

And love is blind and that I knew when,

My heart was blinded by you.

I've kissed your lips and held your head.

Shared your dreams and shared your bed.

I know you well, I know your smell.

I've been addicted to you.


Goodbye my lover.

Goodbye my friend.

You have been the one.

You have been the one for me.


I am a dreamer but when I wake,

You can't break my spirit - it's my dreams you take.

And as you move on, remember me,

Remember us and all we used to beI've seen you cry,

I've seen you smile.

I've watched you sleeping for a while.

I'd be the father of your child.

I'd spend a lifetime with you.

I know your fears and you know mine.

We've had our doubts but now we're fine,

And I love you, I swear that's true.

I cannot live without you.


Goodbye my lover.

Goodbye my friend.

You have been the one.

You have been the one for me.


And I still hold your hand in mine.

In mine when I'm asleep.

And I will bare my soul in time,

When I'm kneeling at your feet.

Goodbye my lover.

Goodbye my friend.

You have been the one.

You have been the one for me.


I'm so hollow, baby, I'm so hollow.

I'm so, I'm so, I'm so hollow.

I'm so hollow, baby, I'm so hollow.

I'm so, I'm so, I'm so hollow.

James Blunt

Tnx my friend , tnx ...

Tuesday, April 17, 2007

3 doted (...)

امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
... به سادگی
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
... تو باور لحظه های من شده ای
...
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم
خیال سفر نداری ! ؟

Friday, April 13, 2007

This is life !


وقتی می خوانمت ، سر ِ انگشتانم تیر می کشد
چرا ؟
وقتی می بینمت پاهایم می لرزد
چرا ؟
به گمانم برای همین است که دوست دارم
! نه ببینمت و نه بخوانمت
زندگی مرا به زنجیر کشیده است
جای زخمهایش را بر روی دستانم می بینم ، حس می کنم
چه دردی دارد
وقتی می خواهم فرار کنم و نمی شود
می نشیند و به تقلای من می خندد
می نشینم و به تنهاییم می گریم
! اینجا کسی نیست حس همدردیش به کمک من آید
... پس کجا بود آنهمه مهربانی که به یکباره از زندگی من رخت بر بست و
! هی من ، باز هم اشتباه کردی
در این همه سال نگذاشتم بفهمی که وقتی ندارمت نفسم می گیرد
بالا نمی آید
! و مدام از این دستگاههای تنفسی استفاده می کنم
ولی
زندگی همه چیز را در همان نگاه اول فهمید
او مرا به زنجیر کشیده ولی دلش برایم می سوزد گاهی
نمی گذارد وقتی نفسم دیگر بالا نیامد
گمان نیستی کنم
می آید
در کنارم می نشیند و کمی از بودنش را به من می دهد
آری
... این است زندگی

Tuesday, April 10, 2007

just 4 my ...

وقتی سکوت ِ میانمان همه ی حرفها را می زند
چه نیازی است به واژه های با صدا
...
ما لذت با هم بودن را در سکوتهای همیشگی خلاصه می کنیم
آخر واژه ها نمی دانند معنای سکوت ما را
سکوت سکوت سکوت
این می شود تمام ِ تمام ِ تمام ِ با هم بودنمان
پ.ن : باور باور
سه شنبه 21 فروردین ساعت 10:30

Wednesday, April 04, 2007

Six !


وقتی شش نفری به یکباره هجوم می آورید بر تمام بودنم
وقتی تمام هستیم را مال خود می کنید
... دیگر توان هیچ کاری نیست

در تخت فرو می روم
کتابی را که دیروز شروع به خواندن کرده بودم ، در دست می گیرم
کلماتش آشنایند برایم
با خود فکر می کنم این اولین کتابی است که خسته ام نمی کند
یک صفحه ، دو صفحه ، سه صفحه
ولی مگر می گذارید
! هوار شده اید بر روی من
کتاب را می بندم
چشمهایم را نیز
می خواهم تنها به شما فکر کنم
ولی نمی شود
از کدامتان شروع کنم ، به درد کدامتان برسم ، برای کدامتان غصه بخورم
در این میان خودم را چه کنم ، من چه نقشی دارم در سرنوشت شما ... ؟
آشفته تر از آنم که بتوانم شما را جدا کنم از هم
به هم ریخته ام ، به هم ریخته اید
! چشمانم دیگر باز نمی شوند ، به گمانم خوابم برده است
تنها گاه گاهی از خواب می پرم و هر بار یک کدامتان جلوی چشمانم حاضر می شوید
! می بینی ، خوابم هم که می برد اینگونه می برد
خیالی نیست ، تنها خدا را شکر می کنم که شش نفرید و تنها قرار است شش بار از خواب بیدار شوم
بین خودمان بماند
بار سوم را دوست داشتم
آخر وقتی بیدار شدم تو را با آن کلاه همیشگی دیدم ... !؟
راستی مگر گمش نکرده بودی ؟

پ.ن : نمی دونم چرا دلم خواست خودتون بفهمین کدوماتونو می گم !؟

Tuesday, April 03, 2007

Alone with u


نه خسته ام ، نه افسرده ، نه آشفته
تنها گاهی فرو می روم در تو
! در تو هم که فرو می روم ، بیرون آمدن کار مشکلی می شود
! پس راحت نام خود را می گذارم من ِ تو ... و غرق لحظه های بی تو می شوم باز

چند روزی که گذشت
تنها برای خودم بودم و تو
و برای بچه هایی که دوستم می دارند هنوز
حرف می زنند با من
می خندیم با هم و زندگی می کنیم بی هیچ دغدغه ای
! چقدر دوستشان دارم
دیشب ساعت چهار ، وقتی بی حس شده بودم از آشفتگی این روزهایت
وقتی دیگر توان حرف زدن نداشتم
وقتی بی دلیل دستانم از حرکت افتادند
، اگر مهربانی آنها نبود
! همان گوشه ی اتاق تا صبح از ضعف و ناتوانی نمی دانم چه بر سرم می آمد
... وقتی دستم را گرفتند و چیزی در دهانم گذاشتند
فهمیدم
گاهی چقدر دلم تنگ می شود برایت
! کاش بودی و نمی رفتی
ولی نه ، اینها هم کار تو را بلد هستند
! فهمیده اند من چه ناتوان شده ام این روزها
چه دوست داشتنی بود این روزها
چه کارهایی که نکردیم
عجب سینمایی رفتیم با هم
چه شامی
! چه خریدی
چقدر خندیدیم وقتی هیچ لباسی به تن من نمی خورد
! من کوچک شده ام یا آدمها بزرگ
! پنج دور هم می چرخاندم به دور خودم اندازه نمی شد
... من هنوز هم می خندم

بی تو هم خوش گذشت لحظه هایم ، ولی باش برایم
! با تو بودن چیز دیگریست

Saturday, March 31, 2007

I like ur Cap !

! دیروز وقتی که رفتی تازه فهمیدم جایت چه خالی می شود گاهی
امروز تنها بیدار شدم
صبحانه خوردم
تختم را جمع کردم
و در لحظه هایم جای تو را مدام خالی دیدم
باورت می شود
من باز هم حرف نمی زدم
بودن و نبودنت فرقی نمی کند
من حرفهایم را می نویسم تنها
! کاش بودی و باور می کردی
راستی ، چرا رفتی ؟
چرا وقتی نیامدن را بهانه کردم
اصرار به با هم بودن نکردی
اینبار راحتتر از همیشه گفتی بمان
! ماندم تا باورم شود بی تو هم می شود بود
تنها دلم کمی برای ماهی قرمز خانه می سوزد
! آخر کسی نیست آبش را عوض کند
من از ماهی می ترســــــــــــــــــــــــم
نمی خواهم دلت برای دلم بسوزد
بیا
آب ماهی را عوض کن
و برو
... دلم نمی خواهد وقتی که نیستی ماهی کوچکم هم
پ.ن : اگر خیال آمدن کردی ، کلاهت را به سر کن
! کلاهت را خیلی دوست دارم

Thursday, March 29, 2007

Think about ur Flowers !

اینجا آدمها تنها به من که نه
گاه گاهی هم به تو فکر می کنند
راستی دلت می خواهد این روزها سوژه ی تمام رویاهای من شوی ؟
تو که می دانی من دیگر آدم نیستم که گاه گاهی به تو بیندیشم
یک دیوانه ی آشفته ام که لحظه به لحظه ، یادش را به بودنت گره می زند
شمارشش را دارم
شده است بیست سال و سه روز و هفده ساعت و چهار ده دقیقه
ثانیه اش را می گذارم تو حساب کنی
! می بینی روزها برایم چگونه شده اند
... می نشینم خیره به عقربه های ساعت می شمارم تو را
ولی نه
کمی اشتباه شده در شمارشم
... به اندازه ی عوض کردن باتریهای تمام شده
می دانی تمام این مدت دلم چه می خواست
از این ساعتهایی که با ضربان دست کار می کند
ولی نه ، اگر داشتم به گمانم بودنهایمان مدام دچار وقفه می شد
! آخر وقتی ندارمت دیگر نمی زند بانگ هستیم
اینک که گمان هستیت را همراه لحظه هایم کرده ام
بوی زندگی گرفته ام
کاش بودی و حس می کردی
کاش بودی و می فهمیدی چه می گویم
یک سطل رنگ صورتی برداشته ام و پاشیده ام بر تمام ِ تمام ِ تمام ِ بودنمان
یک مشت گل نرگس هم درون یک گلدان سفید پر آب روی میز
! از همانها که دوست داری هنوز ، نرگس هلندی
فرهاد می خواند برایم گاهی
بابک بیات هم که عجیب می نوازد ثانیه هایم را
و من با یک دفترچه ی سفید
می نشینم گوشه ی اتاق
و سکوت لحظه هایم را می نگارم
اینجا سرد نیست ، گرم است ، گرم
! آخر هنوز زنده ام – زندگی می کنم و تو را دارم برای خودم
چرا پشت در ایستاده ای
گلها برای توست
... بیا ، برش دار و باز اگر خواستی برو

Wednesday, March 28, 2007

I want u , just want ...



صدای دستانم را می شنوی که بی مهابا به هم می خورند
گوشهایت را به من بده
کمی نزدیکتر
بیا در کنار من
تنها برای لحظه ای
این دستها برای آمدن توست که چنین بی اراده زده می شوند
قرمز شده اند
حس ندارند
وقتی می شنوم می آیی
بلند می شوم
جلو آینه می ایستم
موهایم را شانه می زنم
مثل همیشه بالا می بندم
و بی دلیل لبخند می زنم
می دانم که نمی آیی
! ولی خبر دروغ آمدنت کافی است برای منی که بی تو زندگی می کنم با تو
نمی دانم چرا دیگرکسی خرده نمی گیرد به این کارهای من
... دیگر کسی نمی آید بگوید باز هم روز اول عید شد و
به گمانم تازه فهمیده اند چه بر سرم آمده است
دیگر گذاشته اند با تو تنها باشم
با تو زندگی کنم
و با تو لحظه های بی تو بودن را رنگی کنم
نمی دانم دوست داشتی یا نه
ولی تنها چیزی که مرا آرام کرد
همان چند شاخه گل نرگسی بود که برایت آوردم
بر بودنت چیدم
و کمی آب بر رویش پاشیدم
آمدم ، نشستم و غرق بودنت شدم
هیچ به یاد نمی آوردم از آن روزها
هیچ
تنها فهمیدم دلت برای دلم تنگ شده بود
چقدر حرف داشتیم برای زدن
اینبار سکوت نبود در میانمان
چشمانم را که بستم
خیس شدی
خیس
گلها را به تو سپردم و رفتم
...
چه سخت است روزهای بی تو
من عادت نکرده ام
من عادت نمی کنم
مرا عادت ندهید
او را می خواهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

Monday, March 26, 2007

21th



! چه روزهای بی صدایی

دستانم را دراز کرده ام
... شاید باد آنها را بگیرد در این بی کسی ها

ولی نه
همان بهتر که در جیبم فرو کنم
... آخر عادت ندارم کسی دستم را بگیرد
بیست سال گذشت
و من به خیلی چیزها عادت نکرده ام
تنها زندگی ام را در لبخندهای بی دلیل خلاصه کرده ام
...
بیست ویک سال و یک دقیقه
بیست و یک سال و یک روز
بیست و یک سال و یک ماه
... بیست و یک سال و

چه می دانم
! هی من ، به گمانت بزرگ شده ایم
پ.ن : به گمانم امروز روز خوبی باشد
! با اینکه می دانم این نیز بگذرد

Wednesday, March 21, 2007

Dear Best Freinds

With Great Regards

Happy New Year

With The Best Wishes
I Hope U Will Have A Successful Year

Remember All The Good Things Happened In 1385
Forget The Past Bad Moments Of 1385
We Will Being 1386 Joyfully
Let These Feeling Fill Ur NEW YEAR

Dreams2you

Sunday, March 18, 2007

Just think ...


آخرین بار
بر روی آسفالت یک خیابان
کنار چرخهای یک اتوبوس خسته بود که دیدمش
چه پیر شده بود
چه خاکی
هیچ کس نگاهش نمی کرد
انگار تنها من بودم که دوستش می داشتم
بلندش کردم
بر دوشم گذاشتم
و تا شهر به تنهاییش فکر کردم
راستی
! چرا گذاشتند از پنجره پرتابش کند

Monday, March 12, 2007

hmmm !


حرفها که تمامی ندارند
! من نیز که وجودی نا تمامم
پس چه شده !؟
، ولی نه
. واژه ها آنقدرها هم که فکر می کردم قابل اعتماد نبودند
... من مانده ام و من
! هی من ، می بینی دیگر آدمها که هیچ ، کلمات هم ما را فراموش کرده اند
همین که ما همدیگر را داریم
، و شده ایم یک ما
کافی است برای اینکه
هر روز ساعت 8 دست در دست هم
راه همیشگیمان را گز کنیم تا رسیدن به یک در بسته
و گفتن یک سلام
و شروعی دوباره
زندگی را دوست دارم
همین

! پ.ن : پس از سه سال ، کار ِت حالمو به هم زد
این حرفو اینجا نوشتم
!!! چون مونده بود تو گلوم و می دونستم هیچ وقت نمی تونم بگم
راحت شدم
... راحت

Tuesday, March 06, 2007

Cut !


کوتاهشان کردم
و از یاد بردم تمام با هم بودنمان را
در کمتر از باز و بسته شدن یک قیچی
... یک نفر دیگر
! و صبری که باید تا بلند شدن دوباره اش بکشم

My favor ;)

دوستش دارم
آنقدر که دلم نمی خواست به کسی بدهم
ولی
دادیم
به یکی بهتر از من

Sunday, March 04, 2007

...

و
تمام می کنند مرا
! آدمهای دروغین این روزها

واگویه های من

فهمیدم
پیدا کردم
یافتم
! واگویه های من ، تو مرا به این روز در آوردی
حرفهای تو مرا اینگونه کرد
وقتی مرا مجبور به نوشتن آشفتگیهایم می کنی
انوقت همین می شوم که می بینی
دیـــــــــــــوانه

Saturday, March 03, 2007

Alone in my bedroom



اینجا اتاق تنهایی های من است
گورستان اشکهای خشک شده
قبرستان آمال در نطفه خفه شده
اینجا حتی یک چراغ هم ندارد برای روشن کردن
چه توقعی است
وقتی من از دیار تنهایی ها
تنها به یک مداد سیاه و دفتر سپید دل خوش کرده ام
من تتها نیستم
! اینرا نوشته هایم می گویند
تنها کمی خسته ام
! آخر دلم را شکسته اند ، همانها که می گویند کمی دوستم دارند هنوز
شبی نمی شود که چشمانم به آرامی برروی هم روند
چیزی نمی خواهم
تنها دلم کمی اشک می خواهد
وقتی حرفهایت آوار می شود بر تمام بودنم
چه ساده پا می گذاری بر پاکی نگاهم
راستی ، در این لحظه ها من اشک نمی ریزم ، چرا ؟
! چرا نباید آرام شوم در این دیوانگیها
تو را هم نمی خواهم
من تنها گاهی دلم برای سکوتم می سوزد
برای حرفهای نگفته ام
حرفهایی که انگار خیال گفته شدن را به گور برده اند
تا مرا دیوانه کنند
! آنها نمی دانند من دیــــــــــــــــوانه ام
نگاهم نکن
چشمانم سالهاست نور همیشگی را ندارد
پیر شده ام
... پیر

پ.ن : فکرش را بکن ، امروز گشتم و قرصهایم را پیدا کردم
باز شروع می کنم
روزی دو عدد

Friday, March 02, 2007

Another Day


مریضم – درد دارم – می ترسم
لرز را هم به دردهایم بیفزا
شد چهار چیز
مریضم – درد دارم – می ترسم – می لرزم
...
هر غروب که می گذرد بزرگتر می شوم
و مریضیم همراه من بزرگتر
و ترسم نیز
جایت خالی امروز غروب یک دل سیر گریستم
باور نمی کنی !؟
می دانستم
برای همین بود که با همان دستان لرزان یک عکس یادگاری از اشکهای ریخته شده گرفتم
و بعد یک دل سیر خندیدم
! از دیوانگیهایم

... پ.ن : چیزی نبود
! فقط برای یک ماه سیستم بدنم به کل بهم ریخته بود ، همین
!! اینم که چیزی نیست ! ، جای نگرانی نداره
! فقط بدیش اینه که نمی دونم کی این سیستم بر میگرده سر جای اولش

Tuesday, February 27, 2007

A day !


مریضم ، درد دارم ، می ترسم
از پله ها میام بالا – مامان در و باز می کنه ، میگه چته ؟ - میگم دارم می میرم – در و می بنده
! و میگه تو که همش داری می میری
لباسامو در میارم – میرم جلوش – باز میگه چته ؟! – میگم بازم مریض شدم – اشکام میاد یهویی ! – میگه تقصیر خودته
! نمی ری دکتر بس که می ترسی
می شینم روی کاناپه – داداشه اونطرف غش کرده از خستگی – مثل بارون گریه می کنم !! – دیوونه شدم آخه
! سوراخ شدم انگاری
می شینه کنارم – میگه بچه گریه نداره که ، میری دکتر خوب می شی – بیشتر گریم می گیره
یه جوری نگام می کنه – یه جوری می شم
بلند میشه زنگ می زنه به خاله – میگه این بچه از وقتی اومده نشسته داره گریه می کنه ، چی کارش کنم من آخه !؟
... نیستی ببینی این اشکها چه جوری میان ، نیستی ، نیستی ، نیستی
! چرا آروم نمی شم
!به مامان می گم یکی میره زیر ماشین می میره ، یکی اینجوری مثل من ! – میگه پاشو ، پاشو انگار اینقدر الکی ِ مردن
... با خودم میگم از اینم الکی تر !! – باورم می شه دیوونه شدم – ریختم بهم – حالم بد ِ بد بد بد
! می شینم روی مبل ، یک دقیقه نشده ولو می شم- غش میکنم - دردم میاد – سردم میشه – جمع میشم
یه مدت که میگذره میرم روی تختم – پاهامو جمع می کنم توی بغلم – سردمه – مامان میاد پتو رو می کشه روم
ولی گرم نمی شم ، گرم نمی شم ، نمی شم ... دردم هم خوب نمی شه
عضلات صورتمو شل میکنم ، هر چی آشغال تو ذهنم هست رو می ریزم بیرون – آروم میشم ولی فقط برای یک لحظه
! آخه دوباره هوار می شن روم
یک ساعت که می گذره در و باز می کنم ، میرم بیرون – مامان نشسته ، نگام می کنه – میگه باز که نخوابیدی
چته تو ؟ ، چرا اینجوری شدی ، چرا خوابت نمی بره ! – خواهره نشسته بغلش – میگه ببین کی گفتم این تیروئید داره
خواب و خوراک که نداره ، لاغره ، عصبی و .... - اون همیشه راست میگه !! – مامان میگه این که خوبه
قرص میخوره خوب میشه – خواهره هیچی نمیگه – منم هیچی – آخه اون می دونه تیروئید چیه – من نمی دونم
! می شینم کنارش ، بهم نگاه می کنه میگه حداقل یه شونه بزن به این موها
! باورت می شه حتی نمی تونم دستمو بالا و پایین ببرم
... بهم میگه چقدر دوستات حالتو می پرسن
خسته تر از اونم که جواب بدم
ولو می شم رو مبل
! من یه مریض درست حسابیم – کلافگی ازم می باره
(من خیلی چیزا می دونم که اون نمی دونه – آخه من مریضم نه اون ! ( فردا همه چی معلوم میشه
واسه خودم دعا می کنم که فقط حالم خوب بشه
خیال اونم راحت
مریضم – درد دارم – می ترسم

Sunday, February 25, 2007

Can't forget ...

وقتی دلیل اینهمه بودن به یکباره هجوم می آورد بر لحظه های نم گرفته ام
دیگر بی دلیل نمی خندم
دیگر بی دلیل از آن لبخندهای همیشگی بر لبهایم نقش نمی بندد
می شوم آدمی دیگر
باورم نمی شود من نیز می توانم به گونه ای دیگر باشم
حتی برای لحظه ای
این روزها من عجیب تغییر کرده ام
نمی خندم
در افکار خود فرو می روم
حرف نمی زنم
بی صدا روبروی صفحه سفید می نشینم
! و خود را رها می کنم در آن
این روزها او هم توان هیچ کمکی ندارد
... من مانده ام و من
صدایم که می کنی ، می شنوم ، ولی توان پاسخ نیست
بهتر بگویم
حرفی نیست برای گفتن
چند وقتی می شود کلمه ها را هم به دور ریخته ام
باور کنی یا نه
من تنها نام خود را از یاد نبرده ام
دلم برایش می سوزد
! وگرنه دلیلی نبود برای از یاد نبردن آن
زندگیم را مثل آهنگ دوست داشتنیم گذاشته ام به تکرار
وقتی لحظه هایم تمام می شود از تو
باز شروع می شود از من
همه جا را خاموش کرده ام
می خواهم بخوابم
خواب خوش ببینم
و بیدار شوم

... !

من دیشب با خدا قهر کردم
به گمانم او هم دلش همین را می خواست
... آخر مرا بیدار نکرد برای نجواهای شبانه
! او هم از حرفهای همیشگی ِ من خسته شده است
می دانم
... همه چیز را می دانم
پنج اسفند هشتاد و پنج

Friday, February 23, 2007

...


یادم می ماند
یعنی از یاد نمی برم
کودک درونم
یک روز پای پیاده جدولهای کنار خیابان را گز کرد
بی هدف – بی مقصد
تا رسیدن به جدول شکسته ی آخرین خیابان
باد می آمد
نشست
و تمام مشقهای نا نوشته اش را در باد رها کرد
چشمهای خیس اش را که پر از خوابهای صفر و سکوت بی سوال بود به رفت و آمد هزاران پای پیاده ی سپرد
باد می آمد
باران را نمی دانم
کودک کاری نداشت جز به پرواز در آوردن آخرین کاغذ
مردی با اسب آمد
مردی در باران رفت
...
ولی نه مردی با اسب آمد
نه مردی در باران رفت

... یادم آمد باران نمی آمد
کودک دیگر چیزی نداشت برای رها کردن
کودک اشکهایش هم تمام شده بود
کودک بی صدا هنوز می لرزید
... آخر هنوز باد می آمد

Tuesday, February 20, 2007

...


اهمیت ندارد که تو چه فکر می کنی
من می خواهم مدتها ، تنها ، به بودن خود بیندیشم
محو که می شوی ، خود به تنهایی راز بودنم را در تکاپوی یافتنت جستجو می کنم
مرا به من واگذار
و تمام
... خیلی وقت است به نبودنت می اندیشم
! پ.ن : پارادوکس

Friday, February 16, 2007

My bedroom

وقتی می آیی و مثل قدیمها چند روز قصد ماندن می کنی
امن ترین جا را اتاق من می دانی
وقتی کلافه ام ، وقتی خسته ام و دلم کمی خواب می خواهد
می آیم ، می بینم تو بر روی تخت خوابیده ای
کاری نمی کنم جز خاموش کردن چراغها
بر روی صندلی می نشینم
و بی صدا نگاهت می کنم
نفسهایت را می شمارم
و می دانم
تا وقتی که هستی
دیگر خوابم نمی برد
پ.ن : من اگر اتاق نداشتم تا به حال مرده بودم
. این یک امر طبیعی ، بدیهی و بسیار ساده است

...

زندگی من شده
صفر وعده خواب
یک وعده غذا
دو وعده تنهایی
سه وعده خیال خام
چهار وعده افکار خاکستری
پنج وعده سکوت
و تمام

Sunday, February 11, 2007

Just Crazy

باز شروع می کنم
و تو نگاهت را دقیقتر از همیشه به لبهای همیشه بسته ام می دوزی
اینبار من نیز چشمانم خیره به لبهایی است که خیال باز شدن دارد
نفسی عمیق
هجوم کلمات
آرام – آرام
همه چیز باید حساب شده باشد
مثل همین نفسهایی که محکوم به آمدن و رفتنند
... و
باز می کنم خود را
خود ِ محبوسم را
خود ِ در بندم را
برای تنها یک کلمه
برای تنها یک جمله
برای بیان یک بودن
" مرداب سکوت مرا بلعید ، دیگر داوطلب کمک نمی خواهم "
...
چقدر سردم شده است
چقدر آشفته ام
چقدر بی کلمه شده ام
چرا دستانم بی حس شده اند
هی من ، چقدر دلم برایت می سوزد
خشک شده ام
اشک نمی ریزم
فریاد نمی زنم
موهایم را نمی بندم
من دیگر با تو هم حرفی ندارم
...
دیوانه شده ام
دیوانه ام کردند
دیوانگی را توان تحمل نبود ولی دچارش که شوی دیگر توان رهایی نیست
مـــــــــــــــــــــــرا دیـــــــــــــــــــــوانه کــــــــــــــــردند
ساده ساده ساده ساده ساده ساده

Saturday, February 10, 2007

Mum



گاه من نیز پوچ می شوم
! من این روزها عجیب سکوت لحظه ها را می بلعم

...
زندگی من نیز با کمی تاخیر رنگ خزان را به خود گرفت
به همین سادگی

Sunday, February 04, 2007

Shred


! چه ساده در برابرم از بودنها و نبودنهایمان حرف می زنی
سردم می شود
دست دراز می کنم و شالی را که کمی آنطرف تر رها شده است را برمی دارم
! مادربزرگ دیروز بود که شروع کرد به بافتنش ، کاموایش را خودم خریده ام
آرام ، آرام می کشم تا بر روی صورتم بگذارم
... و تو تمام مدت خیره می مانی
چه کوتاهتر می شود وقتی بر روی صورتم می نشیند
میله اش از جایش در آمده و نخها چه بی صدا گسسته می شوند
! درست مثل ما که ناگاه پاره می شویم
... تازه می فهمم تو تمام مدت به من که نه ، به نخهای آزاد شده بود که می نگریستی
خیالی نیست ، ادامه بده
... هنوز کمی از شال مانده است تا گرمم کند

! وفتی می روی ، میله را دوباره در آخرین رج قرار می دهم تا مادربزرگ فردا باز از سر گیرد بافتنش را
... تا تو باز بیایی و از بودنها و نبودنهایمان حرف بزنی – من سردم شود و شالی باشد برای گرم کردنم

Thursday, February 01, 2007

Curtsy

! نشسته ام که ناگاه به سراغم می آیی
...
، می دانی چقدر آشفته ام ، ولی بهترین زمان را همین لحظه ها می دانی
! وقتی آوار می شود زندگی بر روی من
... می آیی - در کنارم می نشینی و آرام آرام پیرم می کنی
نگران می شوم ، آخر انبوهی از تارهای مو را به سر دارم - سالها گذاشته ام تا بدین جا برسد
... درست تا کمرم آمده است
! آری نگرانم ، نگران اینهمه صبری که باید تا سفید شدن تک تک تارهایش کنم
.... !می دانم زندگی و تو توان سفید کردنش را دارید
، وقتی به یادت می افتم
گرمم می شود - عرق می کنم - خیس می شوم - تب می کنم - می سوزم - می لرزم - بی حس می شوم
چشمانم تمام این مدت خیره به یک نقطه ثابت مانده است و تو هنوز نرفته ای ! - غوغایی به پا می شود
افکارم گسسته می شود - پاره می شوم - هر فکر در گوشه ای از وجودم رخنه می کند - دیوانه می شوم
! و تو در چشمانم خانه می کنی ، آخر تنها آنجاست که سکون دارد
! با خود عهد کرده ام تا آخر بودنم به دنبال دلیل نگردم ! آخر زندگیم می شود سراسر دیوانگی
! ولی باز به خود می گویم چرا من ! از میان اینهمه بودن چرا تنها من ، اینبار واقعا نمی فهمم چرا تنها من
... سرم را درمیان دستان مستاصلم می گیرم - با آنکه آرام نمی شوم ، فرار می کنم از خود و بی دلیل می خندم
...
زندگی را ادامه می دهم - راستی کجایش بودیم !؟
...
... ولی وقتی به یادت می افتم ، گرمم می شود - سردم می شود - تمام می کنم

Monday, January 29, 2007

...


... خورشید و غروبش تنها شاهدان صادق تاریخند
پ.ن : ولی امروز خورشید طلوع نکرد ، تا غروبش طعم تلخ اینهمه راز را تا انتهای بودن به دوش نکشد
فردا را چه کنم
... فردایی که توان آمدن و ماندن ندارد

Friday, January 26, 2007

...

نشسته ام منتظر برای دوباره آمدنت
! حرفهایت چه ساده ، چه آرام ، چه بی کلام روانه ی اندوه جاودانه شد
من اینجا در مرداب سکوت غوطه ورم و گاه صدایی که دست نجات می خواهد
! بی خبر از آنکه من غرق شده ی اولین سکوت پر محتوایم
... شده ام دخترکی که چشمهایش را محکوم به ندیدن هر آنچه که روزی قرار است آزارش دهد ، کرده است
... شده ام صدای بوقی ممتد ، من دیگر توان گذاشتن گوشی زندگی ام را ندارم
... شده ام خطی که پایان ندارد ، خطی صاف ِ صاف
من در میان تاریکیهای بودنت رها شده ام
! و اینک ، تو در آنطرف بودنت راه گریزی یافته ای
! و مرا تا همیشه به نبودنت سپردی که تا همیشه باشی
! من برگشت نخواستم ، باید تا همیشه رفت ، حتی بی تو ، حتی بی من
... تو بودنت را در نبودنت گنجاندی
و تنها یک یادگار برای من گذاشتی : تا همیشه در یادم خواهی ماند
و تمام
این شد تمام ِ تمام ِ با هم بودنمان
میدانی
موهایم را کوتاه کرده ام که تا همیشه با هم بودنمان را فراموش کنم
! دیگر لذتی نداشت پنهان شدن در پشت موهایی که کسی آنطرف ، زمانی برای یافتنش ندارد
من کس دیگری شده ام
به گمانم تاریخ مصرفم تمام شده بود
من آن من ِ دیروز را به دور انداختم
... تا من ِ جدید راز بودنش را خود به تنهایی بیابد

Tuesday, January 23, 2007

Free


... تمام شد ، تمام شدم

.
هیچ چیز جز تمام کردن دخترک کلی ، نمی توانست راز چگونه تمام شدنم را با خود به گور برد
.
... تمام شد ، تمام

... رهایم ، رها

Friday, January 19, 2007

Serenity




می دانی آرامش این روزهایم چگونه شده است !؟
... آرامش ، آرامش ، آرامش
آری ، این روزها هم آرامش دارم ، ولی به گونه ای دیگر ، من این روزها به گونه ای دیگر آرام می شوم
... به گونه ای دیگر
این روزها دوش گرفتن وقتی تمام اعضای خانواده دور هم جمع می شوند و می خواهند فیلم مورد علاقه ی
!! مرا ببینند و من از میان هیاهوهایشان می گریزم ، برایم می شود آرامش
وقتی در زیر فشار بی نهایت آب قرار می گیرم و چشمانم را نمی بندم – وقتی از پشت در صدایم
می کنند تا به جمعشان بپیوندم – وقتی تمام آبها را در گوشم می ریزم تا صدای در را نشنوم
! صدای مهربانیهای اطرافم را – صدای هر چه هیاهو
! گوشهایم سنگین می شود ، آنقدر زیاد که دیگر خود را هم نمی شنوم – می شوم منی بی صدا در میان انبوه صدا
! سرم را که می شویم به هیچ چیز فکر نمی کنم – آخر چیزی برای فکر کردن ندارم
ولی سرم به شدت درد می گیرد – چشمهایم به شدت می سوزد ، آخر خیال بسته شدن ندارد
... من عجیب تغییر کرده ام اینبار
! همه چیز مثل گذشته است ، حتی همان تیزی سنگی که همیشه مرا زخمی می کند
من آشفته نیستم ، تنها گاهی به سرم می زند که موهای ریخته شده ام را بشمارم
دیوار حمام را که یادت هست ، آجرهای سفید و صوریتش – شده است سیاه
... آخر من تمام تارهای موهایم را به دیوار چسبانده ام
! حالا وقت شمارش است – می شمارم ، یک ، دو ، سه ... ، نمی دانم چرا همیشه تا همین شماره را می شمارم
من رنگ چهار را هرگز در زندگیم ندیده ام ، من چهار را درک نکرده ام ، همه چیز برایم به اندازه ی همین
... ! سه شماره به پیش رفته است ، حتی بودن تو
دوباره شروع می کنم ، می خواهم این بار تا جایی که دوست دارم بشمارم ، خودم هم گیج شده ام
... شاید اعداد را فراموش کرده ام چرا که تا به امروز به کارم نیامده است ! ، شاید ، شاید ، شاید
ولی دوباره شروع می کنم ، یک ، دو ، سه ، ... ، سرم گیج می رود ، چشمانم سیاهی می رود
... وقتی انبوه تارهای مو را می بینم – وقتی دیوار سیاه مدام دور سرم می چرخد – وقتی که تنهایم برای آنهمه شمردن
! می بینی اینبار هم نشد – من توان اینهمه شمارش را ندارم آنهم چه اینهمه شماره ی سیاه
تنها یک کار می کنم ، تنها یک کار ، باز شروع می کنم به شمردن ! ، ولی اینبار در عرض همان سه شماره
... که تا همیشه به یادم هست تمام موها را جمع کرده و حواله ی سطل زباله می کنم
! دستی بر سرم می کشم – نه ، انگار هنوز کمی مو بر روی سرم باقی مانده است
(!! وحشت کرده بودم از آنهمه موی ریخته شده )
... بیرون می آیم – سرم را خشک می کنم و با یک دنیا فکر آشفته تا صبح آرزوی خواب می کنم
من به آرامش رسیدم ، تو چه ؟

Sunday, January 14, 2007

Neutral



... کوله بارم را بسته ام – می خواهم بروم
می خواهم بروم به آنجا که می گویند آخر دنیاست
آخر در اینجا کسی احساسم را دزدیده است
من ِ بی احساس را هم که می دانی
می شوم وجودی تهی
می شوم عابری خیالی
می شوم منی واهی
می خواهم بروم
! می خواهم بروم بدانجایی که می گویند تو دیگر نیستی با دو احساس
راستی می گویند آخر دنیا آنجایی است که رنگهای بودنت سراسر می شود یکرنگی
می شوی وجودی تک رنگ
سیاه و سفیدش را نمی دانم
ولی من هم شده ام یک رنگ
نه سفید – نه سیاه
... من زردشده ام از بودنت – از بودنم – از بودنمان
! پ.ن : چه چیزهایی می گویند این آدمها

Monday, January 08, 2007

Draft

فرض کن مرا که به کاغذی کاهی مانند شده ام
که هر کس ، هر چیز بدرد نخوری را رویش می نویسد
... شده ام چرکنویس روزهای خاکستریت
چیز جالبی است – خوشم می آید – آخر من هم حرفهای ناگفتنی ام را بر روی
! کاغذهای کاهی می نویسم و وقتی یکبار خواندمشان پاره می کنم
! تنها تفاوت تو با من اینست که تو تمام کاغذهایت را تا همیشه در کنارت نگه می داری
! پ.ن : یک اطلاعات عمومی ، همین و همین
، منظور نویسنده از ه س ت ی در پست قبل به هیچ عنوان به معنای مثلا من در اینجا هستم
. تو در آنجا هستی و ... نیست و نبوده و نخواهد بود
! ه س ت ی = بودن – آفرینش – هستی

Wednesday, January 03, 2007

Essence

گفت بودنت را برایم هجی کن
گفتم هجی کردن بلد نیستم
خندید ... بلند ،بلند تکرار کرد ه س ت ی
! نگاهش کردم ، از آن نگاههای مات و مبهوتی که گاه گاهی نثار چشمان تو می کنم
اخم کرد ، دوباره فریاد زد ه س ت ی
... من نیز فریاد زدم همدردی ساده ای که تو یادم دادی
... چشمانش را بست و رفت

Saturday, December 30, 2006

Overpass

ایستادن بر روی یک پل هوایی به چشمانم می آموزد که با چه سرعتی باید در پی حوادث بدوم
... گذر از زیر پل عابر پیاده تمام هستیم را زیر سؤال می برد
! پل هوایی نقش سایبان آخرین لحظه های بودنم را دارد
... و تو نقش نابودگر
! تقصیر تو نبود – من می خواستم به دست تو از میان روم

Monday, December 25, 2006

Without ...

. همیشه که آدم نمیشینه کلیشه وار کلمات و بهم بچسبونه
! که چی ، که بشه یه نثر ادبی – یه نوشته ی پر معنا – یه عالمه جمله ی با احساس
! احساسی نوشتن کار دشواری نیست ، آنهم برای تویی که سراسر احساسی
_ ولی احساست را در دورترین نقطه ی وجودت مخفی کرده ای
! که بعضی وقتها خودت هم یادت می رود کجا پنهانش کرده ای
... آدمها نویسنده می میرند
... بی چتر – بی چراغ
چه سرد است اینجا – چقدر تاریک شده – به گمانم مدت زیادی نمی گذرد از آخرین باری که
. فانوس به دست وارد تنهایی ات شدم
"هی ، داری با خودت چی کار می کنی !؟"
برف هم که می آید – سفید شده ای در زیر آوار فراموشیها – آمده بودم به احساست سری بزنم –
شعله اش را بگیرانم و بعد مثل همیشه که از من می خواستی ، زودتر کارهای ناتمامم را انجام دهم
... وبروم
"من می رم - کاری که نداری باهام ؟"
چترم را می گیری – فانوسم را آنطرف می گزاری –
... وقتی مطمئن می شوی که دیگر چیزی در دست ندارم ، اجازه ی رفتن می دهی
... بی چتر – بی چراغ ، مرا راهی می کنی
... به گمانم می خواهی دنیای ساختگی ات را نشانم دهی
خود خواه نیستی – تا به امروز به این باور رسیده ام –
ولی مگر نمی دانستی از سیاهی و سرما می ترسم –
مگر نمی دانستی چند وقتی بیشتر نمی گذرد که کابوسهای شبانه ام را از یاد برده ام –
... مگر نمی دانستی من با همین یک چتر و چراغ است که لحظه هایم را می گذرانم
... می دانستی – می دانم که می دانستی
... تمام حرفهایت مثل همیشه ناگفتنی بودند – یادم نمی آید برای یکبار هم که شده چیزی به من گفته باشی – حتی یک سلام
به گمانت همان نگاهها کافی بودند برای حضورت در ثانیه هایم
و امشب هم تکرار همان نگاهها – ولی نه ، امشب دستانت هم به کمک آنها آمده بودند
! انگار فهمیده بودی نگاهها هم ناتوان می شوند
یادم نمی آید - ماندم یا نه
یادم نمی آید - بی چتر و بی چراغ توان ادامه ی راه را داشتم یا نه
... ولی یادم مانده است که باز هم با آنهمه ناتوانی ، لبهایت در برابرم گشوده نشد
... تمام شدی – تو امروز تمام شدی
... و من یک قطره اشک هم برایم نمانده بود تا نثار روزهای بی صدایت کنم
پ.ن : من از دنیای ساختگی ات نمی هراسیدم
... می دانستم آنقدر بزرگ هست که مرا در گوشه ای از آن جا دهی

! من نه از سیاهی و تاریکی – من نه از سرما و سوزش – من از دنیای بی صدا می ترسیدم

Sunday, December 24, 2006

Yalda

یک دوست گلی منو به سادگی وارد این بازی کرد
بازی شب یلدا
... دلم انار قرمز می خواهد
وقتی نشستم – فکر کردم – دیدم خیلی چیزها هست که خیلی کس ها نمی دونن ، ولی شاید همین 5تا کافی باشه
! برای از بین بردن تمام تصورات تا این موقع
! اینم 5 تا از خصوصیات یک پاستوریزه ی 42 کیلویی که عاشق ناخنهاشه
یک . دلم برای نقاشیهایم تنگ شده – بیش از آن که فکرش را بکنی مدادهایم را دوست دارم
دو .. معمولا به دوستام می گم یک ربع زودتر سر قرار بیان ، چون من یک ربع
(!دیرتر می رسم ! (روی هم شد نیم ساعت
! سه ... ابراز احساساتم کتبی است ! ، که مبادا جای خنده هایم را بگیرد
چهار .... به اموال شخصی ام بی نهایت – دقت کن بی نهایت (نه ، نگرفتی بی نهایت ) تعلق خاطر دارم
! پنج ..... با اینکه دست فرمونم حرف نداره ، ولی نمی دونم چرا همه ی ماشینها خودشونو می کوبن به من
: پنج نفره بعد که دوست دارم دعوتشون کنم

Wednesday, December 20, 2006

...

... حرفهایی زده شد – تمام شد
! نیاز به پاسخ نبود ! – یعنی جوابی نبود برای داده شدن ، خودت هم خوب می دانی
... گفتیم – خندیدیم – بگذار به حساب یک خوشگذرانی همیشگی
من می گویم – شما می خندید
من می نویسم – شما می خوانید
! من چرت می نویسم – شما باور می کنید
من دیگر نمی نویسم – شما اینبار راحت قبول می کنید
حرفهای من خود ِ منم بصورت واژه
نمی دانم چرا من ، بر خلاف همه ، می توانم خودم را محصور در کلمات کنم
کلمات کافیند برای بیان من
شاید هم من آنقدر کوچکم که درون واژه های تهی می توانم خودم را جا دهم
... چه می دانم
... فراموش کنید همه چیز را

Sunday, December 17, 2006

Home alone






تلخ
تلخ
تلخ
یادم می آید
یادم می ماند
... چقدر خیره به یکدیگر نگریستیم – چه سکوت ممتدی در میانمان بود – چه بی حرفی عذاب آوری

هیچ کدام توان آنهمه بی حرفی را نداشتیم
یادت می آید
" حتی او نیز همه چیز را فهمیده بود ، " شما چرا یک دفعه اینجوری شدید ، اصلا نمی تونم بفهممتون

" باورمان نمی شد ، ولی ترانه ها هم همصدا با ما شده بودند – " خداحافظ " ، " مرد تنها


- می دانم ، آن موسیقی آرام را هرگز از یاد نمی بریم – انگار خودمان می نواختیم تمام آواهایش را

! آخر مگر می شود اینقدر احساسها به هم نزدیک شود
ساعت 8 بود که شروع شد – ساعت 9:30 بود که تمام شد – و تا امروز و فرداها همراه لحظه هامان خواهد ماند
... می دانم – باور دارم – که هیچ کداممان نمی توانیم فراموشش کنیم

حرف می زدیم ، ولی چه بی گاه همه چیز متوقف می شد – سکون – دیگر حتی صدای نفسهایمان هم شنیده نمی شد
قیافه هایمان می شد سراسر آشفتگی – نمی دانستیم چه کنیم
... خیره به هم – لبهایمان را به هم می فشردیم – آخر حرفهایمان گفتنی نبودند

... دیدی چه زود گذشت

... هر دویمان ، دلمان فرار از این بودن را می خواست

ساعت 1 بامداد – تیری در تاریکی و تو بودی ... – هیچ گاه از بودنت تا اینقدر خوشحال نشده بودم
چقدر خندیدیم – چقدر با تمام وجود خندیدیم – به اندازه ی تمام نخندیدنهای این مدت –

... چه لذتی داشت با هم خندیدنهایمان
... ساعت 3 بامداد – تمام کردیم – همه چیز را – و باز هجوم افکاری که 2 ساعت از ما دور بودند

باشد قبول – نمی شود فراموشت کرد – نمی خواهم فراموشت کنم – تو تا همیشه با منی
تلخ
تلخ
تلخ

تلخ – سرد – بی اراده باید سر کشید تمام افکار خط خطی شده را – می دانم همه اش در وجودمان رسوب کرده

پ.ن : دو روز و دو شب تنها بودن ، خواب را از یادمان برده بود – زیبایی با هم بودنمان را هیچ گاه از یاد نمی برم – قول خواهم داد
... کمی بخواب – هر دویمان به کمی آرامش نیاز داریم

Monday, December 11, 2006

White

، دیوار اتاقم پاک شده است از ناگهانیها
، گذاشته ام برای مدتی سفید بماند
... خالی بودنش حکم جریان دارد برایم

Friday, December 08, 2006

Pitman

... به گورکن پیری ندا داده ام تا چندی دیگر برایم حفره ای بیفکند تا شاید در آن آرام گیرم
، گورکن کار خود را شروع کرده – گاه گاهی من نیز سنگ و کلوخی از آن خارج می کنم
... هر چند وقتی چشمانم بسته می شود دیگر هیچ چیز آزارم نمی دهد
... حتی تیزی سنگی که بر بدنم می گذارند
! پ.ن : این روزها به تجربه اش نیاز دارم ، تنها به تجربه اش

Monday, December 04, 2006

Senile



... پیر مرد نگاهش را به من داد ، من نیز حسرت نگاهم را

... مثل همیشه خندیدم و رفتم

. او همچنان می نگریست تا شاید مهربانی نگاهی دیگر در چشمانش تلاقی کند

! کاش تو هم آنجا بودی تا نگاهت در نگاهش ... ، شاید او می فهمید من چه می گویم

Tuesday, November 28, 2006

Poem Sepid !!


پرستویی پرید
اشکی چکید
قلبی تپید
اسبی رمید
تا بلندای موهایت در کشاکش باد بخرامد
آه جورابهای من که در گورستان کفشها مدفون شده اید
... خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

! پ.ن 1 : این شعر خیلی خز است
! پ.ن 2 : تراوشات ذهنی این 3 نفر
پ.ن 3 : با الهام از ترانه ی پاییز نصرت رحمانی

Saturday, November 25, 2006

Visit

... نشانی خدا را گرفته ام ، همین روزها به ملاقاتش خواهم رفت
! مدتها انتظار چنین دیداری را داشتم – بی قراریهایم کار خود را کرد
... به گمانم او نیز منتظرم باشد
! پ.ن : بگذار تک تک به دیدارش رویم – اینجا تنها جایی است که دلم می خواهد بی تو باشم
...
سلام یکتای من

Thursday, November 23, 2006

Walk

! خیابان شریعتی – باران – عابرین پیاده ای که می گذشتند – من
دلم خواست در زیر باران تا خانه پیاده روم - دلم خواست باران مرا بشوید
! قدمهایم را آرام و شمرده برداشتم که با تمام شدن باران به خانه رسم
گذاشتم دخترک با تمام وجود بخندد – گذاشتم پسرک همه ی حرفهای نگفته اش را بزند
... گذاشتم پیرمرد نگاه نگرانش را حواله ام کند
! حواله ی من با لباسی سراسر خیس و چتری بسته در دست
... گذاشتم و گذشتم
! گاه تمام بودنم می شود همین راههای پیاده را گز کردن

Monday, November 20, 2006

... After 1 years


مثل هر باری که دلم برای خودم تنگ می شود ، اینبار دلم برای تو تنگ شد

باور کنی یا نه ، تنگ شدن دلم برای تو دست خودم نبود

...

واگويه هاي من يكساله شد

همین

Tuesday, November 14, 2006

Run

... می توان حضورت را کشید در امتداد یک نگاه
! دیروز حضورت به یک درخت پیر رسید ، پر از برگهای زرد
...
! پ.ن : همه ی اینها بهانه ای بود برای آنکه فراموشم نشود من نیز روزی 20 ساله بودم
... زندگی روی خوشش را می خواهد نشانم دهد

Saturday, November 11, 2006

My painting


... و این پیر مردی که یک ماه مرا با خود کشید

Tuesday, November 07, 2006

Tint

" ! وقتی به چشمانم نگاه کردی و بی هیچ احساسی ، راحتتر از همیشه به من گفتی : " خوب نیا
! فهمیدم چقدر زود به آدمها نزدیک می شوم
،من برای رسیدن به تو قدمهایم را سریع تر از همیشه برداشتم - وقتی به تو رسیدم نفسهایم کم آوردند
! به شماره افتادند – تازه فهمیدم تو هنوز در همانجایی که بودی هستی
... تو گذاشتی تمام راه را قدمهای من پر کند
! این زندگی خیلی چیزها برای آموختن دارد ، خیلی چیزها
...
! پ.ن1 : دلت برایم تنگ شد ، نمی دانم برای من یا برای خنده هایم
... پ.ن2 : تو نیز راز بودنت رنگی شد
... پ.ن3 : خودت می دانی امروز با هدیه ی تو بود که مرگ لحظه هایم رنگ بودن گرفت
***اطلاعات عمومی :
! من گواهینامه دارم – موتوریه نداشت ، سرهمین کلی ماجرا برام پیش اومد ، هنوزم ادامه داره

Sunday, November 05, 2006

No title !

همه چیز چقدر ساده شروع شد و چقدر بی اندیشه به پیش رفت ، می خواهم بگویم : چرا ؟
!! چرا اینگونه ، چرا اینقدر بی حساب ، چرا اینقدر غیر طبیعی
... تمام آشفتگیهایش برای من ... تمام سکوت سردش ... تمام
... به پیش رفت ، تمام شد ، مثل قبل باز هم بی جواب
! و من خود را به این ندانستنها عادت داده ام
... بغضش برای من ، آسودگیش برای تو
...کاش می فهمیدم چرا نمی توانم تو را نفرین که نه ... ، حتی کوچکترین بدی را برایت بخواهم می دانم برای تو نیست ، به خاطر خودم هست ، آخر نمی خواهم همه چیز دوباره برایم تکرار شود
...
...تمام شد ، تمام شدم
... شروع شد ، شروع شدم
...
... به خاطر تمام مهربانیهایت سپاس
پ.ن : یا برو گواهینامتو بگیر – یا گواهینامه ی کسی را که می خواهی به جای خودت جا بزنی و به خیالت همه رو دور بزنی ! را همیشه با خودت همراه داشته باش که باعث نشی پای ما بی جهت به کلانتری و این جور جاها باز بشه ! ... ، تجربه ی بدی بود ! ...

Tuesday, October 31, 2006

Alone




به دور تا دور اتاق می نگرم تا شاید گوشه ی دنجی برای تنهایی خودم بیابم

... مثل همیشه جستجویم بی فایده می ماند
مهم نیست – اینبار درست در وسط اتاق در زیر چراغی که مدتهاست هیچ نوری
... به چشمانم نمی تاباند می ایستم- بی هیچ حرکتی – بی هیچ دم و بازدمی

می خواهم سخت ترین حرفهای زندگی ام را بزنم – به خودم – به من ِ درونم

... به احساس پایمال شده ام

امتداد نگاهم را می گیرم ، به دیوار سپید مقابل می رسم – خیره به آن حرفهایی را که در ذهنم مدفون
شده است را با سردی هر چه تمام تر تکرار می کنم – آنقدر بلند که گاه دلم می خواهد

گوشهایم را بگیرم و دیگر هیچ نشنوم – برایم اهمیتی ندارد گوشهایت را در پس اتاق به من

! سپرده باشی

... تکرار می کنم

من – می خواهم – با – خودم – بجنگم
من – می خواهم – بر تو - ثابت کنم – با تمام وجود شکسته ام
من – می خواهم – به تو - بباورانم – دیگر هیچ نیستم – هیچ

آهی بلند که نه ، نفسی عمیق می کشم - مثل کسانی که بزرگترین وزنه ی زندگیشان را زده اند
... از خستگی و درد پخش اتاق می شوم در زیر همان چراغ بی نور

...
... می دانی همه ی اینها برای چه بود

برای آنکه باور کنی غرورم شکسته است
برای آنکه باور کنی تمام وجودم را باخته ام
برای آنکه باور کنی تمام وجودم را پشیمانی احاطه کرده است
برای آنکه باور کنی شده ام همان که می خواهی
برای آنکه شادیت را ببینم
برای آنکه زمین خوردنم را ببینی
برای آنکه تا مدتها از اعماق قلبت بر من بخندی
برای آنکه خسته شده ام از حرفهایت – از تکه های گاه و بی گاهت – از نگاههای بی معنا و با معنایت
... خسته شده ام – خسته – خسته
... هر چند همه ی اینها برای دل خوشی ِ تو باشد

...
پ.ن 1 :تنها باور کن تمام حرفهایم برای آن بود که مدتی است من ِ درونم با من سر جنگ بر داشته - باید من هم همانند او عمل کنم – باید بجنگم

پ.ن 2: باور کن همه ی اینها برای آن است که نمی خواهم برای لحظه ای هم که شده فکر

بی تو بودن را در سر بپرورانم- که اگر نداشته باشمت ، همان لحظه نبودنم نیز آغاز می شود

تنها باور کن – همین

Sunday, October 29, 2006

Accident

... امروز آرامم ولی می نویسم چون دیروز آرام نبودم
... می دونم نباید نوشت ، ولی می نویسم ، شاید برای نزاع با من ِ درونم
...
از فرعی پیچیدم تو اصلی - وقتی خوب نگاه کردم موتور و ماشینی نمیاد - داشتم سر ماشین و کج می کردم تا برم تو لاین ِ خودم که دیدم یه موتوری مثل جت داره میاد طرفم ... - بنگ - خورد بهم
...
می خواستم داد بزنم بگم خدا اینبار دیگه تقصیر من نبود
پلیس گفت وجدان میگه تقصیر موتورِ - قانون میگه تقصیر تو
من میگم - قانون که بی وجدان باشه همون بهتر که من کارمو عملی کنم
باید خودمو زندونی کنم تو اتاقم
...
خانه - هیچ کس در را باز نکرد - هیچ کس جواب سلام مرا نداد - هیچ کس نگاهم نکرد -
... هیچ کس حتی نپرسید زنده ای
...
پ.ن1: شمردم در این 4 ماه این 9 یا 10 بلایی بود که به سرم اومد - رکورد خوبی بود
پ.ن 2 : کی دنبال اتفاق می گرده تو زندگیش - دنبال یه زندگی پر حادثه و بی حساب
بیاد جاشو با من عوض کنه
پ.ن 3 : هی ، تا الآن فکر می کردم بزرگترین درد دندون درده ولی امروز فهمیدم
بزرگترین درد بودن و دیده نشدنه - خوابیدم - اینجوری نه من خودمو میبینم نه تو منو
پ.ن 4 : من ترحم مامانو نمی خوام وقتی به خاطر خوردن ِ یه مشت قرص و کپسول می گه بیا
یه چیزی بخور ، که اگه مریض نبودی کاریت نداشتم
من بابامو کلی دوست دارم وقتی با تحریک مامان بازم حق و به من میده و میگه پیش میاد این چیزا
پ.ن 5 : آره ، منم یه ظرفیتی دارم - ببین کم آوردم - دارم می برم - آره من - خود ِ خود ِ من
پ.ن 6 : من هنوز زنده ام - شکر

Tuesday, October 24, 2006

Span

! می خواهم بشمارم ، به اندازه ی تمام بودنت
... به گمانت شماره کم می آورم !؟

... نترس ، آنقدر آرام می شمارم که تا آخر بودنم ادامه یابی
! ولی ، به گمانم بودنم تا آخرین شماره ی بودنت دوام نیاورد
.
.
.
... پ.ن : می خواستم حرفهایم ، همانند روزهایم پر از تکرار باشد
... چهار شماره ، چهار بودن ، دو گمان و یک ترس و دیگر واژه هایی که آمدند و رفتند

Thursday, October 19, 2006

Banquet

... و باز غروب یک روز پاییزی ، اینبار با کمی باد - کمی باران - کمی سرما
... من در میان یک حیاط خشک و بی روح
! یک میز – پر از مهربانی و اضطراب
... چشمانی نگران – دستانی لرزان و قلبهایی که بی مهابا می تپند
آیا این آدمها می دانند تا چند ساعت دیگر امروز هم تمام می شود !؟
... نمی دانند و همین ندانستن به آنها بودن را هدیه می دهد

! شب شد ... همه به سوی تکرار آنچه بودند رفتند ... شاید بفهمند که فردا هم می آید و می رود
! پ.ن : یک ساندویچ نیم متری هدیه ی من به تو بود که نیامدی و نگرفتی

Saturday, October 14, 2006

Rue

، پیر مرد را کشیده و نکشیده دوست دارم
... به خاطر چشمان حسرت زده اش
آخر تمام حسرتش را در آن دود سیگار به هوا بلند کرده
! با آنکه می داند تنها یک پک دیگر باقی مانده تا تمام شدنش
! پ.ن : همین روزها او نیز تمام می شود

Wednesday, October 11, 2006

SunDown

...خیابان ولی عصر – من – یک غروب پاییزی – یک دنیای نارنجی – کمی باد
دلم می خواست شروع کنم از همان میدان ولی عصر و تمام برگهای ریخته شده از درختانی که
! یکدیگررا در آغوش کشیده بودند را بشمارم تا ببینم که آیا به اندازه ی تمام دلتنگیهای من می شود
... می دانم مثل همیشه هیچ نمی فهمی از شمردنهای من ! ، بگذریم
در همان میانه ی راه ماندم و فهمیدم (...) یا نه آرزو کردم روزی تا بلندای همین درختان بالا روم
... و تنها به پهنای آسمانی بنگرم که می دانم آن هم توان گنجاندن تمام اشکهای مرا ندارد
!می دانی آخر چه کردم ؟
لبهایم را گشودم و تا آخر بودنت فریاد کشیدم – کمی صبر کن – انعکاس صدایم در حال رسیدن به
! توست
پ.ن : نترس ! ، صدای فریاد مرا تنها تو خواهی شنید نه آن عابری که از کنارم بی دلیل
... عبور کرد

Friday, October 06, 2006

Without me !

... مداد بودم
... آنقدر سفیدی کاغذ را سیاه کرد تا تمام شدم
... صد تومان داد و یکی دیگر خرید
! نمی دانم این دیگری چقدر برایش می ماند
تنها دلم می خواست بداند اگر من نبودم هرگز آن سیاهی ها بر جای نمی ماند
. تا کسی با دیدن کاغذش تحسینش کند
پ.ن : یک بار هم تراشیده نشدم

Tuesday, September 26, 2006

for you

- و باز ... – کلمات سردرگم – ذهنی آشفته
... جملاتی ناهمگون – احساسی مهار نشده – باز هم بگویم
! هر گاه که می خواهم برای تو بنویسم همه ی وجودم تهی می شود ، می شوم منی خالی
! چه می دانم - در پی یافتن دلیلش هم نمی روم ، چرا که می دانم هرگز به آن نخواهم رسید
- زمان می گذرد – ذهن من هنوز ار واژه تهی است – وجود من هنوز از من خالی است
... من از حرکت باز ایستاده ام
، یادم آمد – درست است – دیروز آرزو کردم
" کاش ثانیه ها از حرکت باز می استادند تا من نیز کمی استراحت کنم "
... تو کیستی که ثانیه ها به فرمان تو
... آخر می گویند زمان از حرکت باز نمی افتد و تو مجبور به همراهی آنی
، در هر صورت سپاس
! مرا به من باز گرداندی
! پ.ن : برای رسیدن به آرامش برای تو دست به قلم می برم

Wednesday, September 20, 2006

finished


خدا - دردم آمد
دلم یک دنیا فریاد می خواهد
همین
پ.ن : می دانم قسمت بود یا همان سرنوشت ، مدتهاست عادت کرده ام

Sunday, September 17, 2006

hi

گاهی فقط دلم می خواهد بگویم سلام ، آنوقت تو لبانت را بگشایی
... و تا آخر بودنمان برایم حرف بزنی
، ولی می دانم ، گوشهای من هیچگاه شنونده ی خوبی برای حرفهایت نخواهند بود
... چرا که سکوت آنها را سخت می آزارد
... پس مثل همیشه بدرود
... پ.ن : کاش همیشه مثل هر روز بود
باورم نمی شود ، تمام شد آنهمه ازدحام بی قراریها**

Tuesday, September 12, 2006

183 + ...

در زیر باریکه ای از آب ،در کمتر از یک ساعت بیهودگی ، من تنها به شمارش 183 تار موی
! ریخته شده بسنده کردم
... و این یک نشانه بود
.
. پ.ن : شمردن تارهای مو در این بی حوصلگیهای این روزهایم کار شگفت انگیزی بود

Wednesday, September 06, 2006

11 months

، در روزی از روزهای بهار چشمانم را گشودم تا لبخندی به تو هدیه داده باشم
... تو نیز زندگی را به من
... یک سال و پنج ماه برای درک محبت های بی دریغت کافی بود
... دقیقتر بگویم همان یازده ماه
! من چه زود بزرگ شدم
...
! چیز زیادی از من مخواه
... دریغ تنها واژه ای است که از آن روزها به دوش می کشم
... از یاد برده ام ، یعنی هیچ به یاد ندارم
... هر چه بود گذشت ، من ِ فردایم را خراب مکن
. چشمانت را ببند ، به نقطه ای روشن بنگر ، همه چیز تمام خواهد شد

Sunday, September 03, 2006

just for few time !




، دلم می خواهد برای مدتی هم که شده مرا در اتاق خود ، زندانی کنند
تا ببینم آیا این روند "بلا به سر آمدنهای من " ، هنوز هم
!سیر صعودی خود را طی خواهد کرد

.
پ.ن : نمی میرم ، ولی نه شاید آخرین گزینه
! برای عدم نقض این موضوع همین باشد
پ.ن : تا اطلاع ثانوی از پذیرفتن هر خبر خوشی معذورم
! برای خودت می گویم
... پ.ن : اگر مدادها و کاغذهایم نبودند ... حالا که هستند

Sunday, August 27, 2006

Escape


گاهی آنقدر دلم برای خودم می سوزد که تحمل بودن در کنار خود
. و احساس همدردی با من ِ درونم را نیز از دست می دهم
... اکنون نیز از همین وقتهاست
! من در حال فرارم

iPod

، حالم از چراهای بیهوده بهم می خوره
! وقتی کار از کار گذشته
حالا بشین جلوی من – چشماتو به چشمام بدوز
! و مثل نوار بی وقفه بگو: چرا – چرا – چرا ... ، می دونم که می تونی

***
...اِش سوخت Ram
! یا توجیبت گذاشتی یا کنار موبایلت
! به همین سادگی
! یک ماه صبر کن ، شاید درست شد

Sunday, August 20, 2006

...

، به نظر من ، اصلآ نمی شود باور کرد
... ولی خوب ، توجیه های تو را هم نمی شود نادیده گرفت
... پس من چه کار کنم ؟
! باور نمی کنم ، چون نمی خواهم باور کنم
.
. پ.ن: من غریق نجات خود شده ام

Monday, August 14, 2006

Traverse

بزرگترین ایراد من این است که
.باورهایم را به دست فراموشی نمی سپارم
.
! پ.ن: گفتم بزرگترین

Wednesday, August 09, 2006

Guilty

! چقدر بد خبری
دو ماه سکون زندگی تو به چنین سرنوشتی برای او نمی ارزید ؟
! دو ماه از خود گذشتن ... ، ولی خودخواهیت همه چیز را بر هم زد
... و اینک
... محکوم شدن تا کی ... ، اتهام تا چه زمان
، من محکوم به نابودی زندگی کسی شده ام
! سرنوشت او بدست من ... ، باور نمی کنم
.
دیگر کسی حرفی برای گفتن ندارد ؟
.من تنها امروز برای شنیدن این حرفها زمان دارم

Saturday, August 05, 2006

# !

می گویند همیشه این جلد کتاب است که ما را مجذوب خود می کند
! با آنکه از درون آن بی خبریم
... ولی در مورد ما درست عکس این بود
... نمی دانم چرا کتاب باز شده ات در برابرم قرار گرفت
... صفحه ی اول ، جمله ی اول ، حرف اول
! گویا جادو شده ام
اینک در میانه ی راهم ، باز می گردم تا ببینم آیا جلد کتاب تو نیز
! می توانست مرا اینچنین مسحورخود کند
(مثل همیشه)
!بر من ثابت شد هیچ گاه به هیچ جلدی اعتماد نکنم ، حتی جلد کتاب تو
(...پ.ن:بالاخره این وسط یکی ما رو گول میزنه ، حالا یا تو یا اون جلدت)
آخر بر رویش نوشته بودی : مزاحم نشوید
... باشد ، ولی بدان این اولین کتابی بود که نیمه کاره رهایش کردم
.
.پ.ن:در اختیار گذاشتن افکارم به تو تا همین جا کافی بود

Sunday, July 30, 2006

...



...چه اهمیتی دارد چه کسی حرف می زند ...
...چه اهمیتی دارد چه کسی چه می گوید...
،مهم اینست که این روزها من با چشمانی بسته
.در برابر آینه قرار می گیرم
. و گاه برای دل خوشی خودم زیر چشمی به لبهای بسته ام می نگرم
.همین

Wednesday, July 26, 2006

Wish



بزرگترین آرزویم رسیدن به توست
. مرا بخوان ، صدایم کن
...
، پابر زمین می گذارم و به تو رسیدن را آغاز می نمایم
... چه زود پاهایم از حرکت باز می ایستد
... آری اینجا سجده گاه من است ، محل نجواهای من با تو
حضور تو - احساس من
چشمانم را می بندم - نفسی عمیق حواله ی قلبی می کنم که بی وقفه می تپد
: با لبخندی می خوانم
بسم اللّه الرحمن الرحیم
... آهسته ، آهسته چشمانم را می گشایم
... تو در برابرم هستی ، درست روبروی من
! من به تو رسیدم ، آرزو دیگر چه معنایی خواهد داشت
پ.ن: آرزوی بزرگی است

Monday, July 24, 2006

Reticence


. شاید سنگینی نگاهم را هنوز فراموش نکرده است
پ.ن: از آن روز تا کنون دیگر ماه به سراغم نیامده ، نمی دانم
.
.
.
... ولی هنوز واژه ای میان ما رد و بدل نشده بود
... آسمان سیاه شب خسته شد ، کوله بارش را به دوش کشید و رفت
، نمی دانم زمان چگونه گذشت
...
...
...
... ماه بود و من و یک دنیا تاریکی شب
، از پشت پنجره ی اتاق محو تماشایش شدم
... تا به حال قرص ماه مهمان شبانه های بی قراریم نشده بود
...بر واگویه هایم نشانده
دیدم ماه بی خبر به سراغم آمده و نور شبانه اش را
... چشم که به آسمان دوختم
،به خواب هدیه دهم
آن شب پس از نوشته های شبانه ، قبل از آنکه چشمهایم را
.
.
اگر دوست داشتی از آخر به اول بخوان

Thursday, July 20, 2006

Clement


! فرشته ی کوچک من ، پا به دنیای زیبای ما نهاد
... از بی وفایی ما دلش به تنگ آمد ، نفسش گرفت
، گریست
، خدا دلش به رحم آمد
، او را دوباره به پیش خود خواند
... فرشته ی کوچک من دیگر نمی گرید
. اینبار من می گریم ، که چرا مرا با خود نبرد
: پ.ن
say no to war.
villainy - murder - savagery - stop.

Monday, July 17, 2006

Vanity

، دیگر چشمانم توان نگریستن به تو را هم ندارند-
! می بینی عزیز ، باز هم همان شد که تو می خواستی
... ولی هم چنان هیچ نگفتی
. همانند هزاران هزار بار گذشته ، تنها نگریستی و گذشتی
. باشد ، قبول ... من به این نگفتنهایت عادت کرده ام
، ولی اینبار ... دیگر به چشمها نیازی نیست
... تو خود بهتر می دانی ، سرشار از تو شده ام
، چشمانم را می بندم و شمارش معکوس را آغاز می کنم
. تنها زمان کمی برای رسیدن به تو دارم
.
، آنقدر گفتم و نبودی که عادتم شده به جای تو ، با خودم به نجوا بنشینم-
... به جای تو، به خودم بنگرم و تهی شوم ، به جای تو
.
... چه می دانم ، چه می گویم
، اینها چه بود که مدتها پیش بر زبانم جاری می شد
، اینها چیست که سالها وجودم را فدای باورش کرده ام
بشنوید و باور نکنید ، بیایید و من ِ امروز را ببینید که در حال
! نابودی است ، نه اینگونه بهتر است در حال باروری است
... من متفاوت شده ام
.
.
، پ.ن : بالاخره کتابی را پیدا کردم که تنها برای من نوشته شده
... تنها برای خود ِ خود ِ من

Wednesday, July 12, 2006

Tomorrow


، من امروز با فردا ملاقات کردم
، من امروز با فردا دست دادم
! چه لذتی داشت التهاب نگاهمان
...اینک سرشار از فردایم
! راستی تو برایش حرفی نداشتی

Sunday, July 09, 2006

Lone


، دلتنگ که می شوم ، روزها و شبهایم جایشان عوض می شود
، می شوم منی تاریک با آسمانی پر ستاره
! آه ... ، اگر ستاره ها نبودند ، آسمان شبم را نیز می فروختم و می رفتم
.
.
، دل تنگ تو که می شوم ، چشمهایم را می بندم تا به یاد کودکی از یاد رفته ام بیفتم
. هیچ چیز را که به یاد نمی آورم ، چشمانم را می گشایم و زندگی امروزم را ادامه می دهم
( باز هم با همان دلتنگی قدیمی )
.
.
. پ.ن : دلتنگ که می شوم ، آنقدر دلم را می کشم تا بزرگ شود
! این روزها آنچنان انرا کشیده ام که کشش از جا در رفته است
! تا مدتی دلتنگ نخواهم شد ، دل من این روزها در دست تعمیر است

Tuesday, July 04, 2006

Review


... دیگر پاهایم توان راه رفتن ندارند
می گویند برو ، می گویند بمان ، نمی دانم چه کنم !؟ ، چه بر سرم آمده ؟
. این روزهاایستادن و خیره شدن به نقطه ای که تنها آرامشم بود ، بر من حرام شده است
! به گمانم بازگشتی نباید . تنها باید بروم ، به ناکجاآبادی که هرگز نخواهم فهمید کجاست
.
.
.
! چشمانم ، آنها را چه کنم
... دیگر توان نگریستن را هم ندارم
! گشایشی باید ، گشایشی … یا شاید - رهایی باید ، رهایی
.
.
.
من هیچ گاه به روزهای سپری شده و روزهای در پیش رو خرده نخواهم گرفت ، چرا که
! گاه با تمام بی رحمیش زیباترین مهربانیها را به من هدیه داده است
.
.
.
.
.
.
. دیگر اشک هم یارای همراهیم نیست
چشمانم از درد خشک شده اند ، به سان کویری شده ام که هرگز آبی در آن نبوده است
... و حتی امیدی به … ، هرگز هرگز
و این یعنی پایان امید و آغاز ناامیدی
.
.
.
... و باز هم کاش
... کاش این روزها نمی آمد و نمی رفت
کاش من همان من ِ دو روز پیش بودم ، بدون هیچ دردی !
.
.
.
. آغوشت را بگشا ، در آخر تنها به سوی تو خواهم شتافت … گویا سفرم نزدیکتر شده است
.
.
.
پ.ن:امروز با تمام بی محبتیش گذشت
: پس من در برابرش سکوت کردم و بر زبان راندم
یکتای من سپاس
.

Wednesday, June 28, 2006

Repetition


، دوباره تاریخ در حال تکرار شدن است
، صفحه هایی که برای مدتی خاک خورده بودند ، دوباره در حال خوانده شدن هستند
. که بود که می گفت : تاریخ تکرار شدنی نیست
... بیاید ، ببیند و باور نکند

Saturday, June 17, 2006

me & ...

،من در برابراو توان بودن ندارم
،من در برابرش نیست می شوم
!!و شاید به همین خاطر است که او هیچ گاه مرا نمی بیند

Monday, June 12, 2006

قاصدک


...
... فراموش کرده بودم
. گل هاي قاصدك ، هرگزطاقت عشق را ندارند

Friday, June 09, 2006

Delusion

دلم می خواد ، الآن - الآن الآن - دقیقا همین الآن - بدون اتلاف هیچ وقتی - بهت بگم
"تو هیچی نیستی"
هیچی
! تا یه وقت وهـــــــــــــــــــــــم نگیردت

Doom


من ذره ذره ، در حال فنا شدنم
! به همین سادگی

Sunday, June 04, 2006

سالهاست
.
.
، کفشهایم برایم تنگ نشده اند
، لباسهایم برایم کوچک نشده اند
!! از نگاههای تو هم که هیچ نمی توان فهمید
پس من چگونه باور کنم که بزرگ شده ام ؟