Wednesday, August 24, 2011

حالا که می‏باری، نم نم ببار!

اینترنت‏مان را قطع کردند. گفتند ترافیکتان تمام شده است. گفتیم ما یکساله تمدید کردیم! 24گیگ! ماهی دوگیگ! بعد با این سابقه‏ی یک‎‏سال و نیمه محال است این چیزی که می‏گویید! چطور میتوانیم یک‏ماهه 24گیگ را تمام کنیم؟ هنوز یک‏ماه هم نشده که اینترنت‏مان را شارژ کردیم! چه می‏گویید؟

اینرا بعد از نصفِ روز توی نوبت ماندن فهمیدیم. هی یک خانومی پشت تلفن می‏گفت: شما در صف شماره‏ی بیست و چهارم هستید. یا دوازدهمین. یا پانزدهم. یا ششم. به شش که رسید آنقدر صبر کردیم تا گوشی را بردارند. آقای پشت خط گفت همینی هست که هست. یعنی بعد از کلی کلنجار رفتن و ریز دانلودها و اینها را دیدن گفت شاید پسوردتان لو رفته است و یکی افتاده است روی ترافیکتان و یکجا آنرا بلعیده است! البته اینها را من می‏گویم چون آقای پشت خط مودب بود و دلش می‏خواست مارا متقاعد کند که خب نکرد و مدام بی‏ربط حرف زد! بعد ما گفتیم آخر شما جای ما! با این سرعت می‏شود یک‏روز 4گیگ دانلود کرد! اسمش 256است ولی عین دایال‏آپ کار می‏کند از بس قطع می‏شود!

آخرش گفت بروید شکایت کنید. ماهم گفتیم یعنی وقت تلف کردن نیست؟ هست. وقت تلف کردن است. ما باید عین پولی که برای یکسال ریختیم به حسابشان باز بریزیم به حسابشان تا دنیا رنگی شود و یک روز خوب زودتر بیاید.

دوربین توی صورت شماست، لطفاً لبخند بزنید.

نوبت تو تمام شده است برای باریدن..

گوش بده

صدای باران از پسِ ابرها می‏آید..

Tuesday, August 02, 2011

باید مجسمه‏ات کنند در میانِ شهر

حتی خمیرهای بازی هم بعد از یک مدت طولانی که ازشون استفاده شد و به هر شکلی در اومدن، خشک می‏شن، از بین می‏رن، دیگه نمی‏شه به هر شکلی درآوردشون..
ولی تو..

Friday, July 22, 2011

اصل اثبات شده

اسم کسی را جلویش نبرید

در کسری از ثانیه از هم می‏پاشدتان.

Wednesday, June 22, 2011

نوبتی هم که باشد نوبت توست
تو باید چشم بگذاری.
.
.
.
.
پشت میز و زیر صندلی و توی اتاق و اینها قدیمی شده است
باید زمین دهان باز کند و مرا ببلعد
بعد یکجوری وانمود کند که انگار نه انگار!

Tuesday, June 21, 2011

Who cares for me?




Come and sit with me,
and cry on my shoulder,
I'm a friend..

دلم درد می‏کند،

از دستِ تو.

Saturday, June 18, 2011

Eternal Sunshine Of Spotless Mind ..

:)

Friday, June 10, 2011

شب آرزوهایی که گذشت ..

بعد از آن ذکر آخر و سجده‏ی آخر گفته بود هر چه می‏خواهید آرزو کنید..

دوازده رکعت نماز خوانده بودم و چهار ذکر را هفتاد بار تکرار کرده بودم تا برسم به آن آرزو کردنش.. مکث کردم، اسم هایم را گرفتم جلوی رویم، بعد گفتم ببین خدا، اینها همه اش مالِ توست، اینها همه اش مالِ من است. مارا ببین.. ما را همیشه ببین.. گناه داریم به جانِ خودت..

وقتی داشتم اسم‏هایم را می‏نوشتم هی گفتم نرگس، امروز را روزه گرفتی که آدم بشوی، امروز نماز خواندی که آدم بشوی، امروز ذکر گفتی که آدم بشوی، بس کن، همین یک شب را بس کن، برای تمامِ آدم‏های بیست و پنج سال زندگیت دعا کن. بدون حتی یکی حذف کردن..

و من به اندازه‏ی بیست و پنج سال اسم برای خدا ردیف کردم : )

آرزوهایتان مبارک.

برآورده می‏شوند.

شک نکنید :)

Monday, June 06, 2011

هزار پلاس پنج

رفت و دیگه نیومد.

هزار پلاس چهار

ساعتو برای هفت‏ونیم صبح کوک کردم برات

هزار پلاس سه

جوراباتو انداختم دمِ سبد که واسه صبح خشک بشه

هزار پلاس دو

سیب و زردآلو تو کشوی یخچاله
توت هم توی سبدِ طبقه‏ی دوم

هزار پلاس یک

یه وقت تنها نری جایی

1000

علی مختارپور اولِ آهنگِ "خبرم کن"اش میگوید: "دلت هر موقع تنگ شد خبرم کن"

بعد من که یک عمر دنبال یک جمله برای توصیف حال و روزم بودم تا شنیدمش، بزرگش کردم و کوبیدم به دیوار اتاقم، که هر لحظه سرم را برگرداندم نگاهش کنم!

تا یادم نرود بیست‏وپنج سال "دلت هر موقع تنگ شد خبرم کن"، زندگی کرده ام.

مرا به نام کوچکم صدا بزن..

تمامِ مرا بچلانی می‏شود یک کلمه

یک کلمه که بیست‏وپنج سال بار مرا به دوش کشیده است

و آن چیزی نیست جز چهار حرف

که وقتی کنار هم بچینی‏اش آوای خوشی دارد

نرگس

..

Saturday, June 04, 2011

کسی صدای افتادن درخت را نشنید، آنقدر که هوا هوهو می‏کرد..

همه چیز از یک "آخ" شروع شد. دست چپم را کرده بودم تکیه‏گاه تا از جایم بلند شوم. با یک تکانِ نه چندان محکم تمام استخوان‏های توی دست چپم خرد شد. صدای خرد شدنش مثل دزدگیر ماشین‏ها بی وقفه توی سرم پیچید. لامصب تمامی نداشت. افتادم سرِ جایم. و این ابتدای ویرانی بود..

همیشه اینگونه‏ام. منتظر. منتظرِ یک اتفاقِ تلخ. منتظرِ یک دردِ مداوم. که تمامِ دردهای ته‏نشین نشده‏ام را به یاد بیاورم و اشک‏هایم هی بریزند و بریزند و بریزند. اینبار هم مثل همیشه. درد پیچید توی وجودم. و آدم‏ها هجوم آوردند به شبِ سردِ خردادماهی‏ام.

پس زدن چاره‏ی کار نبود. آنقدر که زیاد بودند و وحشی. مادرم یک وقتی به من گفته بود "بس کن" و من امشب بعد از چندسال تازه داشتم می‏فهمیدم معنی این بس کردن چه بوده است. راست می‏گفت. آنقدر بس نکرده بودم که آنها امشب وحشیانه‏تر از همیشه به سمتم حمله می‏کردند..

امشب که گذشت. فقط تو را به خدا حواست باشد دیگر برای بلند شدن به دستِ چپت فشار نیاوری تا اینچنین، سخت، شبت روز شود..

هیچ کس دلش به حالِ ما نمی‏سوزد. آنها که میسوخت حالا هفت کفن پوسانده‏اند در زیر خاک‏های سردِ قبرستان. هر که هم که مانده، تمامِ دلسوزیش را بچلانی میشود شش ماه.

ما با آدم هایی مواجهیم که زود دل‏زده می‏شوند از هم.

همین.

Wednesday, May 25, 2011

Don't leave me now :D

هر آدمی باید لادنِ خودش را داشته باشد.

Thursday, May 19, 2011

شکستن یک واقعیت است که آدمها خوب بلدش شده اند

سختی‏ام را از دست داده ام. شکل حلزون شده ام. نرم. زود لیز میخورم و این آغازِ از دست رفتن است..

کافی است از دست های یکی لیز بخورم و بیفتم، کافی است یکی فشارم دهد، کافی است بادهای این روزها همین‏طور وحشیانه بوزد، کافی است یکی توی خیابان به من تنه بزند، کافی است یکی نگاهش بی جا روی من خشک بشود، همین های کوچک(؟) کافی است که بشکنم. که از دست بروم. که تمام کنم..

پسرک بی هوا نگاهش را از سفیدی کاغذ گرفت و به من داد، اشک هایم ریخت.

صفحه ی گوشی ام بی هوا سیاه شد و دیگر بالا نیامد، اشک هایم ریخت.

دخترک موهایش را کوتاه کرد و برای چهار روز رفت شمال، اشک هایم ریخت.

مدادم از دستم افتاد، نوکش شکست، اشک هایم ریخت.

دخترک پشتِ تلفن بدجور محکومم کرد. (بی‏جا!). اشک هایم ریخت.

دخترک یک ریز به من پرید، توی ماشین اشک هایم ریخت.

آستانه ی تحمل ام به صفر میل کرده است. و این آغازِ از دست رفتن است..

Wednesday, May 11, 2011

Come on, hold my hand ..

فربد توی استتوس جی‏تاکش نوشته: come on, hold my hand. بعد من به دست‏هایم نگاه می‏کنم. به دست‏هایی که اگر هردویش همزمان باهم خرد شود هم عین خیالت نیست. به دست‏هایی که یک زمانی نگه‏ش می‏داشتی. یعنی می‏گفتی باید نگه‏ش داشت. سفت. محکم.. به بعدش کاری ندارم. که دیگر نیامدی، که نگه‏ش نداشتی، حتی برای ثانیه ای ..

و حالا

خالی است

و قرار نیست

کسی بیاید و

نگه‏ش دارد

حتی برای ثانیه ای..

Saturday, May 07, 2011

.

کاش ماهی تنگ‏ت بودم.

خسته ام از اینهمه فوت شدن...

دیشب برایم نوشت: چه خوب که قاصدکِ منی..

اگه راستشو بخوای یه جا یه اشتباهی شد..

قلبم تند تند می‏زند. دستِ خودم نیست. دل‏نازک شده ام. دوست ندارم بگویم پرتوقع. که شاید درستش هم همین باشد. پر توقع؟ پرتوقع شده‏ام. ای وای. همین نوشتنش هم آزارم می‏دهد.. ولی انگار همین است. پرتوقع شده‏ام. انقدر می‏نویسم پرتوقع تا باورم شود. بیست و پنج سال زندگی کرده‏ام و عین بیست و پنج سال را مطمئن بودم هر چه باشم پرتوقع نیستم. ولی دیشب فهمیدم هستم. آخ از من. آخ از یک آدمِ بیست و پنج ساله ی پرتوقعِ دل‏نازک.. خیلی درد دارد. خیلی بیشتر از خیلی..

رضا یزدانی توی "تهران-تهران" می‏خواند: حوصله ندارم اما/ همه ی قصه رو میگم/ همه ی قصه رو حتی/ اونجایی که دوست ندارم میگم..

بعد من هی به تمامِ قصه فکر می‏کنم. به قصه ای که قرار است بی‏سانسور باشد. که اگر نباشد همان بهتر که گفته نشود. هیچ کجای هیچ جایش گفته نشود.

رضای یزدانی در یک جای دیگرش می‏خواند: اگه عاشقت نبودم ...

اصلا همه ی داستان همین است. "اگه عاشقت نبودم".. چرا که اگر عاشقت نبودم توقعی هم در کار نبود. نازک شدنِ دلی هم در کار نبود. همه چیز از همین جمله آغاز می‏شود. درست از وقتی که این جمله می‏افتد توی سرِ آدم.

یک جای دیگری شاهرخ در ترانه‏ی "نمیشه" می‏خواند:نمی‏شه دل به هر کس داد/ نمی‏شه از نفس افتاد/ پرنده با پر بسته نمی‏شه از قفس آزاد..

حالا داستانِ من عشق و عاشقی نیست. من به کسی دل نداده‏ام. از کسی دل نبریده‏ام. نمی‏خواهم به کسی دل بدهم. ولی یکجور ناجوری شده‏ام. یکجوری که دلم تنگ می‏شود. که دلم زود می‏گیرد. که گاهی از آدم‏های زندگی‏ام توقع توجه دارم. درست مثل پرنده ای که در قفس‏ش به اندازه ای که بتواند بپرد و فرار کند باز است، ولی می ماند، می ماند که یکی هر روز موظف به آب و دانه دادن به او باشد. ولی ای وای. ای وای از این فراموشی. از اینکه آن یکی یادش برود به پرنده آب و دانه دهد. همه‏اش خیالش به این باشد که در قفس به اندازه‏ی پریدنش باز است. در قفس به اندازه‏ی آزادی‏اش باز است. در قفس به اندازه‏ی بال و پر زدنش باز است..

بعد؟

پرنده می‏میرد.

پرنده دق می‏کند و می‏میرد.

"گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه/ دوباره سر بده هق هق بذار دستِ صدا رو شه"

Thursday, May 05, 2011

Sorrow

یک آهنگی دارم که اولش هی میگوید:

غمم غم غم غم غم غم، غمم غم غم غم غم غم

حال و روز همین حالایم دست ِ کمی از این آهنگ ندارد. باید همین اولش را جدا کنم بگذارم مدام تکرار شود، شاید خدای آن بالاها دلش به حالم سوخت و یکی دو تا از غم هایش را حذف کرد.. نمی دانم ..

هدستم همچنان خراب است. سیمش اتصالی پیدا کرده و هنوز نرفته ام یک نویش را بخرم. چون پول ندارم. برداشته ام یک تکه از سیمش را اینطوری که شما نمیفهمید تابانده ام بعد دیدم یک تکه پاک‏کن خمیری تک و تنها افتاده گوشه ی میزم، برش داشتم زدم به سیم هدستم. بعد دیدم چه خوب. حالا آهنگ دارد توی دو تا گوشم میپیچد و من کلی ذوق کردم بابت این اختراعم. بله بله، من یک فامیل دور هستم با این اختراعم. آهنگ چه می گوید؟ می گوید:

غمم غم غم غم غم غم، غمم غم غم غم غم غم

هر چه تند و کندش می کنیم فایده ندارد. می داند روزها کجاییم و شب ها کجا. نذر دارد روزی یکی بیندازد توی دامنمان. بزرگ و کوچکش هم فرقی ندارد. مهم انداختنش است که کارش را خوب بلد است. هدف گیری بیست. بی که چشم باز کند نشانه می گیرد و پرتاب.. درست می افتد توی دامنم. توی دستم. لای موهایم. توی بغلم...

حالا بیا و درستش کن. درست شدنی هم که نیستند لامصب ها. هی روی هم تلنبار می شوند..

ما آدمیم؟ بسمان نیست؟ طاقتمان طاق نمی شود؟ صبرمان لبریز؟ احساس نداریم؟ عاطفه سرمان نمی شود؟ اشک چشممان خشک نمی شود؟

یکی بیاید به من حالی کند هیچ چیز درست شدنی نیست. زندگی همین است. پر از غم، سیاهی، زشتی، اعصاب خردکنی، گند و کثافت، دروغ، چاپلوسی، حسادت، زور و خیلی چیزهای شبیه به این : (

آهنگم هنوز هم دارد می خواند که:

غمم غم غم غم غم غم، غمم غم غم غم غم غم

و من همچنان پر از غم‏م.

Sunday, May 01, 2011

دیشب- من این روزا یه حال دیگه ای دارم.

الآن فقط میدونم خسته‏م. اگه دیشب اینارو می نوشتم بهتر بود. ولی نشد. هیچی توم نبود که وادارم کنه بنویس..

دیر شد.

پای نوشتنم این گریه های لعنتیه.. آخ..

دور میز شام نشستیم. چهارتایی افتادن به من که نوبری. ینی اصل حرفشون این بود. اینکه "نوبری به خدا"

نمیدونستم از کجا رقصیدن یاد گرفته. نمیدونستم آتلیه کجا رفته. نمیدونستم کاسه بشقابشو از کجا خریده. نمیدونستم دست گل چی سفارش داده. نمیدونستم کی از آرایشگاه زده بیرون، کی قراره برسه سالن. نمیدونستم ماشین عروسشون چیه. نمیدونستم کت‏شلوار داماد چه رنگیه. نمیدونستم قراره دو تا هندونه رو سوراخ سوراخ کنن توش شمع بذارن که "ینی وای چه قشنگ"!

اینا جرمه؟ اگه اینا جرمه من مجرمم. اگه این ندونستنا حکم قتل عمد داره من قاتلم..

ولم کنین.

آره. به قول شما همه ی اینا آب در هاون کوبیدنه. هاون منم، آبم حرفای شما. اوهوم. اگه قرار بود عوض بشم، آدم بشم، درست بشم، تا حالا شده بودم.. پس وقتی اینارو میدونین ولم کنین. بذارین نوشابه‏هه از گلوم بره پایین. بذارین گیر نکنه توو گلوم. بذارین تا آخر شب همش سرفه نکنم که توهم این تو سرم باشه که یه چیز پریده تو گلوم : ( ولم کنین. توروخدا ولم کنین..

به مامانم گفته بودم اینبار میخوام هیچ کار نکنم. مثل دخترای خوب بشینم رو صندلی تکون نخورم. زیاد دست نزنم. جیغ نزنم. رفته بودم یه لباس مشکی ساده سفارش داده بودم که روش یه پاپیون داشت. از همه ی دیشبم فقط عاشق لباسم بودم. زیاد دست نزدم. جیغ نزدم. مامانم از منِ تو سالن راضی بود. دلش میخواست مثل همیشه که یه جا بند نیستم نباشم. دلش میخواست ایندفه ازونایی باشم که به همه میگن "من دیگه بزرگ شدم"

از سالن زدیم بیرون. قرار بود توو خیابونم زیاد شلوغ بازی در نیارم. آدما که میگفتن ماشینت جا داره؟ رو یجوری میپیچوندم که کسی رو سوار نکنم. کسی رو سوار کردن معادل این بود برام که نمیشه هیچ کاری نکرد.. ولی آخر سر یکی جلو نشست، سه تا عقب.. اولش آروم بودم. آروم بودیم. سی دیه مسخره بود. دستم همش به ضبط بود که برو جلو، توروخدا یه خوبش بیاد، بعد یه خوبش اومد، رفتیم جلو ماشین عروس، جلوم خالی بود، گفتم همین یه باره! دیگه تکرار نمیشه، یه لایی کشیدم. بعد کشیدم کنار . ماشین عروس چند بار لایی کشید. به خودم فحش دادم که چرا اینکارو کردم، اگه عروس یه چیزیش میشد چی؟ راننده انقد احمق آخه! اون عروسه! من .. وقتی داشتم لایی میکشیدم به این فکر نمی کردم که ممکنه ماشین عروسم بخواد ادای منو در بیاره. فکر نمی کردم پسر عموی دامادم بخواد تا آخر بازی هی بکشه جلوم ادای منو در بیاره. فکر نمی کردم پسر عموی داماد تا آخرش بخواد هی بکشه عقب جلوم که بگه آهای! منم بلدم. فکر نمی کردم یه بریدگی رو دوتایی باهم رد کنیم، بعد مجبور بشیم دنده عقب بگیریم، بعد بابام سر برسه فکر کنه پسره مزاحم من شده. نه. من فکر نمی کردم یه لایی کشیدن به این چیزا ختم بشه.. شت.. قرار بود من دختر خوبه ی داستانِ دیشب باشم..

لاکامو هنوز پاک نکردم. دو تا از ناخن هام شکسته.

اعصابم به *است.

احساس می کنم قشنگ پوسیدم. بدجور دلم مردن می خواد. با دلیل. بی دلیل.

همین.

Friday, April 29, 2011

nothing

Wednesday, April 27, 2011

:*

Sunday, April 24, 2011

آاای

"دیگه حق نداری باهاش باشی"

و دقیقاً همین جا همه چی باید تموم می شد. تموم شد؟ نمی دونم. ولی باید بشه..

این "دیگه حق نداری باهاش باشی" ازون دیگه حق نداری‏ها نیست که بگی باشه ولی شب چراغ اتاقتو خاموش کنی و بری زیر پتو و ادای آدمای خوابو در بیاری و بهش زنگ بزنی و یواشکی باهاش حرف بزنی ..

این "دیگه حق نداری باهاش باشی" ازون دیگه حق نداری‏ها نیست که بگی باشه ولی وقت و بی وقت بری تو اینترنت و هرجور شده حالشو بپرسی و اگه تلفنی نشده لااقل باهاش چت کنی و حرف بزنی ..

این "دیگه حق نداری باهاش باشی" ازون دیگه حق نداری‏ها نیست که بگی باشه ولی صبا منتظر باشی پاتو از در خونه بیرون بذاری و گوشیتو برداری تندی شمارشو بگیری و تا سر کار باهاش حرف بزنی ..

این "دیگه حق نداری باهاش باشی" ازون دیگه حق نداری‏ها نیست که بگی باشه و هر چند وقت یه بار یه جایی از این شهر باهاش قرار بذاری و ببینیش و همه ی حرفای تلنبار شده رو یه جا بریزی روش ..

این "دیگه حق نداری باهاش باشی" ازون دیگه حق نداری‏ها نیست که بگی باشه و هر کار بکنی که بشه نباشه ..

نه! این دیگه ازون باشه الکی‏ها نیست. باید بگی باشه و تموم کنی همه چیو ..

اصن میفمی ینی چی؟

حالا من به جهنم! به اون چجوری حالی کنم؟

نه! اشتباه نمی کنی! ما داریم توو قرن بیست و یکم زندگی می کنیم. آره.

Friday, April 22, 2011

.

F***in' Life

"باید یک جایی از شرِ این بغض لعنتی خلاص شد"

همه اش می شود همین. همین یک جایی. همین بغض لعنتی. همین خلاص شدن.

تلفن قطع می شود. آدمِ پشتِ خط می رود پی زندگی اش. تو می مانی و آدمِ اینور ِ خط که دارد سر تا پای تو را بی که چشم بردارد ورانداز می کند. بعد تو شروع می کنی به حرف زدن. کلمه به کلمه. درهم برهم. آشفته. سخت. یکهو دستت را میگذاری روی صورتت و سکوت می کنی. یکهو دستت را از روی صورتت برمیداری و می گویی "بدم می آید". یکهو خیره می شوی به خودت توی آینه. دست می کشی زیر چشم هایت. برمی گردی سمتش که "گناه ندارم؟" هاج و واج نگاهت می کند که "چرا". "بس کن". "داغی". "یواش یواش". "بنشین بعد بگو"

دستش را ول میکنی و از اتاق بیرون می زنی. داغم؟ سردم؟ آشفته ام؟ بدم؟ حواسم نیست؟

آدم ِ پشتِ خط می رود پی زندگی اش. تو می مانی و آدمِ اینطرفِ خط که دارد تمامِ تو را یکجا باهم ورانداز می کند.

آدمِ پشتِ خط آدمِ اینطرفِ خط نیست. آدمِ پشتِ خط هیچ وقت آدمِ اینطرف خط هم نمی شود. آدمِ پشتِ خط فقط همان آدمِ پشتِ خط می ماند، که یک وقتی یک جایی بعد از یک حرفی برود سوی زندگی اش و تمام.

تو؟

تو همه چیز هستی. آدمِ پشتِ خط. آدم ِ اینطرفِ خط. آدمِ توی خط. آدمِ روی خط. آدمِ زیر خط. آدمِ خودِ خط!

"باید یکی جایی از شر این بغض لعنتی خلاص شد"

Friday, April 08, 2011

همیشه برایم سوال بوده که آدم مگر چقدر زنده است که اینقدر یکی به دو می کند. انقدر دروغ می گوید. انقدر توی سر ِ این و آن می زند. انقدر قایم می کند. انقدر دور میریزد. انقدر نگه می دارد. انقدر سگ‏دو می زند. انقدر مریض می شود. انقدر گریه می کند. انقدر توی دلش خالی میشود. انقدر موهایش می ریزد. انقدر صورتش جوش می زند. انقدر ناخن هایش میشکند. انقدر شماره ی چشم هایش بالا می رود. انقدر جواب نمی دهد. انقدر قهر می کند. انقدر گم و گور می شود. انقدر میپیچاند. انقدر غیبت می کند. انقدر حرص می خورد. انقدر جوراب های کثیفش روی هم تلنبار می شود. انقدر هر تکه از خودش را توی یک دفتر جداگانه می نویسد. انقدر حفظ می کند. انقدر از یاد می برد. انقدر ..

بعد ندارد. همیشه سوالم بوده. هنوز هم هست. ادامه هم دارد.

مثل دکترها که آخرش یک ورقی چیزی برمیدارند و می نویسند، یک کاغذ از دفترش کند و رویش چیزکی نوشت و داد دستم و گفت خداحافظ.

توی راه کاغذ را باز کردم دیدم رویش نوشته "برو، خوب می شوی" بدون هیچ علامتِ اضافه ای. بدونِ هیچ نقطه ای. و من رفته بودم تا خوب شوم..

.

ایستاده بود بالای یک بلندی و هی جیغ می زد. دست هایش را روی گوش‏هایش گذاشته بود و هی جیغ می زد. چشم‏هایش را بسته بود و هی جیغ می زد. بعد که خسته شد کوله‏اش را روی دوشش انداخت و رفت. داشتم از آن بالا نگاهش می کردم. رفت سمتِ اتوبوس‏های ونک. بعدش را دیگر نمی دانم. ولی فکر کنم حالش خوب شد. چون تا دلش می خواست جیغ زد.

- کل ماجرا و این‌که سوال کردی یه جوریه‬ ‫حالا همه‌ از این یه جوریا داریم‬


پ.ن: امروز بهم گفت
- «کاش» مقدمه ی همه ی بدبختی هاست‬


پ.ن: دیشب بهم گفت
- متوجهی که آدمی در جایگاه من، الآن اگه هر چی بگه «چرت» محسوب میشه؟‬


پ.ن: دیشب بهم گفت

Thursday, April 07, 2011

حق دارید.

همه‏ی تان حق دارید.

که آدم های زندگی‏تان را توی صندوق کنید و درش را قفل کنید.

کلیدش را هم به هیچ کس ندهید.

حق دارید. به خدا حق دارید.
سخت حرف می زنم، چون دلم نمی خواهد حرف بزنم.

آره. قرار نبود بشه. ولی شد..

دیشب که عینکم گم شد تصمیم‏های مهمی گرفتم. اینکه دیگه با کسی معاشرت نکنم. با کسی حرف نزنم. به کسی نزدیک نشم که بخوام ازش دور بشم. کلا یه مدت نباشم که ببینم چی کار‏م؟ کجای کارم؟ دارم کجای این زندگی دست و پا می زنم؟ بس که دیشب توی دلم هی خالی شد. عینکم بهانه شد که بکشم کنار از عالم و آدم.

Tuesday, April 05, 2011

کی از ارسطو بهتر؟

من بقیه ی زندگی عقلمو میخوام بدم دست ارسطو.

روز سوم.

1. ماشین را یک جای پرتی پارک کردم که خدای نکرده پلیس جلویم را نگیرد و جریمه ام کند. حالا یکی نیست بگوید تمامِ اسفند رفتی و آمدی نترسیدی! حالا همین امروز قانونمند شدی. دزدگیر را زدم و راه افتادم. از روی پل همت که میگذشتم هی سرم را می بردم سمتِ میله ها که پایین را نگاه کنم. ماشین هایی که ویژ صدا می دادند و رد می شدند و اصلا معلوم نبود سرنشین هرکدامشان کیست؟ چیست؟ چشم هایم را بستم و فقط گوش دادم "ویژ، ویــــــــــــــــــــژ، ویژژژژژژژژژژ". داشت دیر می شد. تندترش کردم، قدمهای خسته ام را.

2. دیروز آمد خداحافظی. گفت عازمم. امروز نبود. در که باز شد ناخودآگاه چشمم رفت سمتِ آبشاری که ساخته بود. هر روز بعدازظهر وقتِ خداحافظی از آبشارهایی که می سازد برایم حرف میزد. آخرین بار وقتی توی ماشین نشستم زل زدم به آینه که واقعاً برای چه هر روز به من توضیح می دهد؟ لبخندم گرفت. این لبخند پیوسته روی لب هایم هست وقتی حرف می زند. لابد دوست دارد. چه می دانم. خلاصه امروز نبود. جایش هم خالی بود. واقعی.

3. احساس کردم سرِ جایم نیستم. و این حسِ بدی بود. 15درصد، 10درصد، 5درصد، 2درصد. خاموش شد.

4. زنگ زدم که تا وقتی کامپیوترم را خاموش کردم ببین. دید. گفت خوب است. خداحافظی کردم و آمدم بیرون. هوا داشت میریخت پایین. دقیقا با همین ادبیات. دوست داشتم خیس شوم. آدم ها به هر گوشه ای که یک تکه سقفی داشت پناه می بردند که خیس نشوند. ولی من وسطِ خیابان راه می رفتم و باران می خورد توی صورتم. یادم نمی آید دستم را برده باشم روی صورتم که قطره ها را بریزم پایین. از محل کار تا ماشین سرتاپا آب شدم. و کیف داد. و مقنعه ام روی سرم سنگین شد. و باز ماشین ها از زیر پا همت ویژ صدا می دادند. و آدم ها هیچ جورِ خاصی بهم نگاه نمی کردند.

5. سبز- قرمز. سبز- قرمز. سبز- قرمز. اصلا لعنت به تمامِ آدم هایی که تا یک باران می بینند خودشان را خیس می کنند از ترس! دِ برو پدر جان! دِ برو آقا جان! دِ گاز بده. پشتِ چراغ قرمز ِ میرداماد گرفته بود خوابیده بود. یکجور ِ خسته ی ناراحت کننده ای. اولش نمی دانستم. بوق زدم. بیدار نشد. باز بوق زدم. بیدار شد. یک متر جلو رفت. ولی چه قایده، چراغ قرمز شده بود. سبز شد. نرفت. دنده عقب گرفتم و از بغلش گذشتم. خواب بود. خوابِ خواب. صدای بوق ماشین ها آمد. خیلی زیاد. سرم را برگرداندم. یکهو پرید از خواب. بدجور پرید از خواب. ترسیده بود ..

6. دو-یک. دو-یک. دو-یک. تمامِ امروز همین بود. چه در خیابان، چه در توی دلم. همه اش بین یک و دو در نوسان بودم. سرعت نمی گرفتم. داشتم خفه می شدم. رسیدم. داشت توی گوشم میخواند: تا حالا تو زندگیت غم دیدی؟ خاموش کردم ..

روز دوم.

1. سرم را روی میز گذاشتم. نه! این من نیستم. این یکی دیگر است که این روزها آمده تمامِ وجودم را اجاره کرده، بعد نشسته تویش، دارد احمقانه می تازد! قهر کردم. با خودم قهر کردم. سرم را روی میز گذاشتم و با خودم قهر کردم. شدنی نبود.

2. "قیافه‏شو!" اولین واکنش‏اش به قیافه ی درهم برهم و گیجم این بود. "قیافه‏شو!". دست هایم را روی صورتم گذاشتم. بعد دوباره سرم به سمتِ میز رفت. گفت می شود. گفت اگر تویی که می شود. گفت خل نشو. می شود.

3. آنقدر کج و راست کردم که یک کمی شد. این روزها همین یک کمی ها کافی است. یعنی همین یک کمی ها خیلی است. دارم عادت می کنم به یک کمی شدن! و این بدترم می کند. این شباهت های جزئی. این "سخت نگیر، درست می شود"ها. اینکه دارم می پذیرم که شاید واقعاً شدنی نیست! یا واقعاً من همینم! یا واقعاً بیشتر از این از من ساخته نیست.

4. دکتر می گفت وقتی عصبی میشوی.. هنوز این جمله اش آزارم میدهد. اینکه بعد از سلام همه ی مرا یکجا باهم فهمید!

5. "خانم، تجریش؟" داشت از من آدرسِ تجریش را می پرسید. روی پلِ همت بودیم. دیدم حوصله ی راست و چپ گفتن ندارم. گفتم بیا دنبالم. راهنما، بوق، فلشر، یعنی بعد از مدت ها داشتم قانونمندانه رانندگی میکردم که گمم نکند. به شریعتی که رسیدیم گفتم تا آخرش برو. پشتِ چراغ قرمزِ میرداماد دوباره سرش را از پنجره ی ماشین بیرون آورد که "هنوز نرسیدیم؟" داشتم به هنوزش فکر می کردم و راهی که مانده بود. صدای ضبط را کم کردم. سرم را چرخاندم و گفتم "خیلی مانده، حالا حالا ها باید بروی تا برسی!" بعد چراغ سبز شد. گاز دادم و رفتم. یعنی درستش میشود گاز دادم و فرار کردم.

6. جلوی فرهنگ از دیروز خلوت تر بود. ولی باز آدم ها می رفتند و می آمدند. من بر خلاف خیلی ها برایم مهم نیست کدامشان اخراجی‏های 3 می بینند، کدامشان جدایی نادر از سیمین. همه ی شان یکی هستند مثل خودم. مردم اند. و بچه هایشان بچه های مردم. یکی سمیه میشود، یکی ترمه. من اگر جای ترمه بودم می ماندم. من اگر جای ترمه بودم پیش ِ نادر می ماندم. که وقتی دستم را کرده ام توی موهایم و اعصابم بهم ریخته است یکی بی‏هوا بپرسد "خانم، تجریش؟"

7. می خوابم. من این روزها کار دیگری جز خواب ندارم. یعنی هی فکر می کنم اگر نخوابم پس چه کنم؟ همین قدر مزخرف و بدرد نخور. قرار بود تا فردا کارت نمایشگاهش را تحویلش بدهم. یعنی قرار بود دیروز عکس هایش را برایم ای‏میل کند که تا فردا درستش کنم. ولی دستم از همه چیز کوتاه است. عکس هایش را نتوانستم ببینم. کارتش همینجور نصفه مانده است این گوشه. و کسی فکر نمی کند من راست هم بلد باشم بگویم. درست مثلِ این است که من در تمامِ زندگیم مقصرِ تمامِ کارهای اشتباه ام. و هیچ کس هیچ شکی در این ندارد.

8. بَرده ایم. در تمامِ زندگی بَرده ایم.

9. به خدا من هم آدم‏م. شاکی می شوم. فحش می دهم. می بُرم. و این سوال مدام در من فرو می رود، که "من برای چی هنوز زندم؟"

10. امیدهایم دارد یکی یکی از دست می رود. آرزویی دیگر ندارم. 25 نحس است. نحسی اش دارد مرا می گیرد. باید زودتر همه چیز تمام شود. من دلم می خواهد قلبم بایستد و بمیرم. این آخرین خواسته ی امشبِ من است.

هنوز روز اول.
1- آغاز و پایان ..
2- همه رفتن کسی دوروبرم نیست/ چنین بی‏کس شدن در باورم نیست/ اگر این آخر و این عاقبت بود/ که جز افسوس هوایی در سرم نیست ..
3- صدای تو آهنگ شکستن
4- وقتی منو نداری
5- با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست
6- کو آشنای شبهای من کو؟
7- آهای تویی که از اون می نویسی..
8- غریبی، بی کسی، اندازه داره
9- آخرین درختِ سبزِ سرپاست ..
10- شبِ اول‏ئه، تو هم مثل خودم بی خبری

روز اول.

1. دیدم شدنی نیست. نمی شود. بستم و گفتم تمام. حالا نه اینقدر هم ساده و آرام. در دلم داشتم خودزنی میکردم. شده بودم دو تا "من". یکی اینطرف، یکی آنطرف. هر چه بود و نبود بهم پرتاب میکردیم. بعد دلِ هیچ‏کداممان هم از این نمایشِ مسخره خنک نمی شد. رسماً همه چیز را نابود کردیم.

2. گفت خبرهای خوبی برایت دارم. باید بنشینی یک کارِ جدی را شروع کنی به انجام دادن. باید بشود. یعنی نشد نداریم. بعد شاید اتفاق های خوبی برایت بیفتد. ببینم چه میکنی. و رفت. من ماندم و دوتا عکس و یک صفحه ی خالی. 6 بار از اول شروع کردم. بعد به خودم شک کردم. بلند شدم توی آینه ی قدیِ اتاق سرتاپای خودم را ورانداز کردم که آیا واقعاً این منم؟ 6بار همه چیز را پاک کردم و از اول شروع کردم. 6بار کم نبود برای منی که همان یک بارش را هم با ناراحتی پاک میکنم. بار هفتم یک معنی بیشتر نداشت "شد، شد. نشد، نشد" و کمی نشد. و من دیگر از اول هیچ چیزی را شروع نکردم. برایش فرستادم. برای بار اول ِ یک کارِ جدی خیلی هم بد نبود. ولی خوب هم نبود. اس‏ام‏اس زدم که دفعه ی دیگر بهتر میشوم. دفعه ی دیگر باید که بهتر شوم.

3. هر چه گاز میدادم بس نبود. توی آینه ی ماشین به خودم نگاه کردم که لعنتی، همه‏اش سه-چهار روز رانندگی نکردی! گاز و ترمز و دنده یادت رفت؟ یادم نرفته بود. خواسته بودم با خودم دعوا کنم که چرا هی اینجوری می شود؟ چرا اذیتم می کند؟ چرا سه به دو انقدر سخت شده است؟ چرا با 4 پرواز نمیکنم؟ چرا روبروی فرهنگ هنوز انقدر شلوغ است؟ همه جدایی میبینند؟ نادر! آخ نادر! مرد که گریه نمی کند. بلندشو صورتت را بشور و به ترمه بگو خب شد. قرار نبود بشود ولی شد..

4. گفت بعضی وقت ها زنگ می زنم که باهم حرف بزنیم. اینرا آخر حرفایش گفت. وقتی گفته بودم بلندشو بیا. جایت عجیب خالی است. جایت زیاد خالی است. جایت پیشِ من عجیب زیاد خالی است. صبح که به پشتِ درِ اتاق رسیدم دیدم چه همه‏جا تاریک است. فهمیدم نیست. در را باز کردم. چراغ ها را روشن کردم. به صندلیِ خالی اش نگاه کردم. به نبودنِ دست هایش روی کیبورد. به صدایی که در اتاق نمی پیچد "چه خبر؟". نشستم روی صندلی ام و خیره به صندلی ِ خالی اش گفتم "برایت آهنگ آورده بودم" .. زنگ زد. حرف زدیم. گفت دیگر نمی آید. دلم شکست. دلم برای نبودنش شکست. اگر نبود شاید امروز اینجا نبودم. شاید امروز انقدر زود اینجا نبودم. گفتم منِ حالایم عجیب مدیونِ توست .. رفت و دیگر نمی آید.

5. همیشه دلم می خواست فرصتی پیش می آمد و می نشستم با زندگی یک صحبتِ جدی می کردم. هیچ وقت که نه، ولی خیلی کم پیش می آمد از این نشست های دو نفره! ولی امروز پایم را کرده بودم توی یک کفش که نشد نداریم. بیا بنشین روبروی من! بی حرفی از ابهام و آینه! فقط گوش کن. و جواب داد. آمد. نشست. گوش کرد. آخرش گفتم "آدم های زندگیم را انقدر راحت قورت نده!"

6. بی رحم نباش. وقتی می خواهی نباشی اصلاً نیا. وقتی آمدی بمان. اگر هم کار ضروری برایت پیش آمد از یک ماه قبل آماده ام کن تا یک جایگزین برایت انتخاب کنم. من به نبودن های ناگهانی عادت ندارم..

7. با کسی قراردادِ 2ساله می بندند؟ گفتند اگر می خواهی بمانی باید قراردادِ 2ساله امضا کنی. اگر نه هم که هیچ! رفت. گفت من آدمِ ماندن نیستم. دلم می خواهد با آدم های زندگیم همین کار را کنم. قراردادهای چند ساله. با یک چک تضمینی. که یکهو محو و نابود نشوند.

Saturday, April 02, 2011

نفس بکش

1. مامان میره دکتر. دکتر بهش قرصای شادی‏آور میده. مامان ولی پاهاش درد میکنه. دکتر ولی میگه از اعصابته. آخراش که نمیدونم چی شده دکتر میگه باشه، بیارش ببینمش. دکتر منظورش من بودم. ینی مامان دفعه‏ی دیگه منم با خودش ببره. من گردنم درد میکنه. دست چپم بی حس میشه. حتما دکتر به منم قرصای شادی‏آور میده.

2. دیشب بعد از یکسال به یه آدمی اس‏ام‏اس دادم. گفت اگه الآن اینجا بودی بغلت میکردم. گفتم اگه بودم هم فرقی نمیکرد. گفت همچین حسی نکن، فرق میکرد. اگه اینجا بودی حداقل یه ربع توو بغلم سفت نگهت میداشتم. ولی جدا هیچ فرقی نمیکرد. حتی اگه یه قدم هم بینمون فاصله بود فرقی نمیکرد. آخرش گفتم دوستم داری؟ گفت آدما همیشه دوستاشونو دوست دارن، من هم مثل همه.

دقیقا همین. تو هم مثل همه.

3. لوگوشو براش میفرستم. میگه تو معرکه ای دختر. خوشحال میشم که خوشش اومده. احساس خوبی بهم دست میده ولی میدونم نیستم. معرکه نیستم.

4. دو تا ایمیل زده عکسای کاراشو فرستاده. عکساشو سیو کردم ولی جوابِ ایمیل هاشو ندادم. زنگ زد که شدنیه؟ گفتم آره. ولی هرچی نگا میکنم میبینم سخته. سخت شدنیه. یکی دو روز بیشتر وقت ندارم و باید بشه. کارشو که درست کردم یه ایمیلِ خوب بهش میزنم.

5. از کل تبریک تولدام عاشق یکیشم. همون ایمیل سه خطیه.

6. خطرناکم؟ تا حالا بهش فکر نکرده بودم..


7. دلم میخواد آدم درست کنم. دلم میخواد خودم طرحه آدم رو بکشم و درستش کنم. کاش زودتر برسه اون روز. بدو بدو تا دیر نشده.

8. کلن حواسم هست که روزا میاد که بره.

9. اسم آهنگه هِیت می ئه.

ده نداره.

Thursday, March 31, 2011

میپرسه "وقتی عصبانی میشی ..."

نمی‏پرسه "عصبانی میشی؟"

این یعنی میدونه بای دیفالت عصبانی میشم.

بعد سوال قضیه اینجاس که:

آخه واسه بارِ اول؟ آخه با یه بار دیدن؟ آخه اصن من بیشتر از سلام حرفیم زدم؟

بعد تند تند شروع میکنه به نوشتن.

Tuesday, March 29, 2011

پووف

خونه خالیه. من تنهام. درِ اتاقم بازه. نمی ترسم. صدا میاد. بلند نمیشم ببینم چه خبره. کار دارم. نرفتم. گوشیمو نمیزنم به شارژ. میخوام باطری خالی کنه جواب ندم. حالم خوب نیست. مریضم. نفهمیدن مریضم. با دعوا گفتم نمیام. با دعوا رفتن. آدما بعضی وقتا مریض میشن. میپرن به هم. داد میزنن. به حرف هم گوش نمیدن. اعصاب همو خرد میکنن. من از همون آدمای همون بعضی وقتا شدم. که آخرش درو میکوبن به هم. کلشونو میکنن توی بالشت. خودشونو میزنن به خواب. نرفتم. رفتن. دو روز تنهام. قراره مثل پسرخاله برم هی درای اتاقارو بزنم بهم. هی حرف بزنم. هی صدا از خودم در بیارم. که مثلا تنها نیستم. آهای آقا دزده! فک نکن تنهام و خیال برت داره و بخوای بیای منو بخوری. فردا باید برم سر کار. اینو به مامانم گفتم. ولی ماشینو بردن با خودشون. که مثلا من خیلی بهم خوش نگذره و هی نرم واسه خودم بیرون. میتونستن با ماشین بابا برن. ولی اینجوری کردن که مثلا من اعصابم خرد بشه. حالا خرد شد؟ آره. شد. کار مسخره کردن اعصاب خردی داره! دیشب اس‏ام‏اس زد که لگوی مارو درست کردی؟ جواب ندادم. هنوزم ندادم. چون درست نکردم. ولی شکلشو کشیدم. باید بشینم درست کنم. باید واسه اون یکی هم کارت درست کنم. نقاشیامم مونده گوشه ی اتاق. دریغ از یه خط. سی‏دی ها رو هم نخریدم. اصن تری‏دی رو باز هم نکردم. قشنگ عین اینایی هستم که همه چی یادشون رفته. هی میشینم کلی فکر میکنم که اونو چجوری درست کردم؟ اینو باید چجوری درست کنم؟ خسته ام. بعد ناهار باید قرص‏مو میخوردم که نخوردم. هی میندازم عقب. از فردا. از فردا. از فردا. پس این فردا کی میخواد بیاد؟ نرفتم. رفتن. عین دوروزو میرم سر کار. فک کردن میخوام بمونم خوش گذرونی. اصن هر جور میخواین فک کنین. اعصابم قاطیه. و آدمِ بیخودی هستم. رفتن. نرفتم.

Monday, March 28, 2011

6فروردین 90

جایی بین رشت و انزلی.

بیست‏وپنج ساله شدم.

Tuesday, March 22, 2011

واسه تولدم

مثلاً؟
یک هفته تماشای رایگان جدایی نادر از سیمین بهم کادو بدن.

Sunday, March 20, 2011

منِ دوشب مانده به آخر سال


آدمِ بی جنبه لوس و مسخره ای هستم. و بر خلافِ ظاهر موجه ام گاهی فکر خودکشی و فرار به سرم میزند. این از آن ورِ آدم بودنم ناشی میشود. آدم که باشی هم بی جنبه میشوی، هم مسخره، هم لوس، هم دست به کارهای آدمیزادی مثل فرار و خودکشی میزنی. تا این جایش همه مثل همیم. تصمیم به فرار. تصمیم به خودکشی. تصمیم به افسردگی. تصمیم به عزلت نشینی. تصمیم به تنهایی. تصمیم به سکوت. ولی از کمی جلوترش دیگر شبیه به هم نیستیم. شدت و ضعف داریم. ترس و شجاعت. بکنم و نکنم. باشم و نباشم. یاد نادر می افتم. آنجایی که به ترمه میگفت قانون حد وسط ندارد. یا میدانی یا نمی دانی. یا کشته ای یا نکشته ای. یا زده ای یا نزده ای. کاش ما آدم ها هم مثل قانون ها بودیم. یا می مردیم یا نمی مردیم. کاش بودنمان حد وسط نداشت. فرار حد وسط است. فرار حد وسطی است که قرار است ابتدای یک زندگی تک سوالی باشد. باشم یا نباشم؟ بمانم یا نمانم؟ بمیرم یا نمیرم؟
من اگر جای تو بودم می ماندم. من اگر جای تو بودم فرار میکردم. من اگر جای تو بودم در میرفتم. من اگر جای تو بودم دو دستی به همین جایی که هستم میچسبیدم. من اگر جای تو بودم میزدم زیر همه چیز. من اگر جای تو بودم ..
متنفرم از تمامِ این من اگر جای تو بودم ها. تو هیچ وقت جای هیچ کجای من و زندگیم نیستی که اینچنین محکم به جایم تصمیم میگیری و زندگی میکنی و میمیری و زنده میشوی؟
در عکس هایم یکی آدمی هست که دارد فریاد می کشد. چشم هایش را بسته است و دارد فریاد می کشد. درست مثل وقتی هایی که دردم می آید از تمامِ زندگی. این عکس را گذاشته ام در یک فولدر خیلی دوری که حتی خودم هم برای رسیدن به آن از هزار مانع عبور کنم. بس که خالص است. بس که ناب است. بس که تک است. بس که خودِ خودِ زندگی است. بس که وقتی می بینمش دستم را میگذارم روی گوش هایم. چرا که انگار این خودم هستم که دارم از اعماق وجودم فریاد میزنم. درد دارد. همین دیدن چشم های بسته و ابروهای درهم و دهانِ باز ِ باز.
از بین تمام آهنگ هایم در اینجور مواقع فقط Cloudy Now-Blackfield را پلی میکنم. بس که شرح حال است. بس که گیر افتاده ام بین آدم هایی که هیچ شبیه من نیستند. بس که حرف هایشان هر روز و همیشه مثل یک سیخ میرود توی وجودم و بیرون می آید. بس که بس نمی کنند. بس که نمی بینند تمامِ وجودم را سوراخ سوراخ کرده اند. بس که ایتس کلودی نو.. بس که وی آر اِ فاکد آپ جنریشن! بس که آی کنت استاپ فرام دریمینگ سامتینگ الس..
من به قول خیلی ها آدمِ بی جنبه و کم جنبه ای هستم که در زندگیم هیچ کاری نکرده ام. انگار عین این 24سال زندگی را فقط عیش و نوش کرده ام. فقط به خوشی و دوست و رفیق گذرانده ام. هیچ چیز به درد بخوری نبوده ام. پوچ را برای توصیف حال و روز من ساخته اند در ذهنِ آنها.
خودم چه فکر میکنم؟
آدم های پوچ فکر نمی کنند.

Saturday, March 19, 2011

جدایی نادر از سیمین


آقای فرهادی، آقای فرهادی، آقای فرهادی
امان از نادرِ سیمین‏تان
استرس- تعلیق- استیصال/ استرس- تعلیق- استیصال/ استرس- تعلیق- استیصال/ استرس- تعلیق- استیصال
امان از پایانِ بازتان
امان. امان. امان

Friday, March 18, 2011

یه روز خوب میاد- های- 89


..

قهر بودم. با خودم. همش اونورو نگا میکردم. زنگ در خونه رو زدم رفتم بالا. بازم اونورو نگا میکردم. آدمِ قهر همیشه اونورو نگا میکنه. منم فک میکردم حتی اگه با خودمم قهر باشم باید اونورو نگا کنم.

Thursday, March 17, 2011

نگاه کن، زندگی هنوز ادامه دارد!

پ.ن: نشد که اینور سال تموم بشه : (

Tuesday, March 15, 2011

یه روز خوب میاد- 38

Monday, March 14, 2011

بعد از یه ماه، امروز هم دست دادیم، هم همدیگرو بغل کردیم، هم بوس کردیم، هم عیدو تبریک گفتیم
تازه گفت توو خونه هی میگه به قول دوستم(که من باشم): "فک کن!"
من و اینهمه خوشبختی؟ لابد محاله محاله

Saturday, March 12, 2011

وقتی ندانسته یکی را خوشحال می کنی
و وقتی از دنیا می رود، می فهمی..
پ.ن: به عکسش نگاه می کنم و لبخند میزنم و حالا هم که نیست دعایش میکنم.

علی عامه کن رفت با جعبه ی مداد رنگیش ..

امشب کسی حواسش به مداد سیاه های توی دستِ ما نیست
که داریم دنیا را خط خطی می کنیم!
امشب کسی حواسش نیست که تمامِ رنگ هایمان بی رنگ شد ..

Thursday, March 10, 2011

:|

حالا وقتشه
یه معجزه بفرست

Wednesday, March 09, 2011

حالا با کی دعوا کنم؟

انقدر این "حالم بده"، "خوب نیستم"، "داغونم"، "خرابم"، و امثالهم اپیدمی شده که آدم تهوعش میاد که بگه خوب نیستم، که بگه خرابم، که بگه داغونم. باید یه قسمی چیزی قبلش بیاره و بخوره که بقیه باورشون بشه. اصن بقیه کین؟ بقیه چین؟ کی به کیه؟ چی به چیه؟ صدای ترقه میاد؟ پلیس وایساده سرِ کوچه؟ دزدگیره همسایه روبرویی باز داره عر میزنه؟
صبح کیک گرفتم. گفتم یه بسته شمع بیست و چهارتایی بذار روش. باید همشو فوت کنه و بگه 24، برو رد کارت. هی لبخندم بود. آقاهه هم وقتی دید خوشحالم باهام خوب شد. گفتم ازین فشفشه هام داری؟ ازون زیر برام آورد. بعد یه کاغذ گذاشتم جلوش که میشه اینو بنویسین روی کیک ام؟ رفتم پولشو حساب کنم. وقتی برگشتم دیدم هنو واستاده نرفته که بنویسه. میگم چیه خب؟ چرا اینجوری نگام میکنین؟ کاغذو میاره جلو که میشه بگین این علامته چیه؟ میگم اَند. دوستش میگه دیدی گفتم همینه. هی حالا باز بپرس. میره مینویسه میاره. از بی بی که میزنم بیرون نم بارون میزنه. لبخنده کش میاد. امروز ازون روز خوباس. گربه هه تا تهِ کوچه پشت سرم میاد. هی ازین ور کوچه میرم اونور کوچه. لنتی ول کنم نیست تا جیغمو در میاره! سوار تاکسی میشم. پولمو میدم. میگم میشه یه ذره جلوتر پیاده بشم. همچین مهربانانه میگه بله که میشه، همین چند متر جلوتر که برات سخته پیاده‏ت میکنم. آسانسور خرابه. 6طبقه رو با پله میرم.
کیکو میذاریم رو میز. شمعارو میچینیم روش. کادوها کنار کیک. بخند. چیک.
شمعارو فوت میکنه. فش فشه هارو روشن میکنیم . جیغ میزنیم. آهنگه واسه خودش چرت میخونه.
هنوز بارون میاد. خیابونا شلوغه. میترسه همه چی خوب پیش نره. خدافظی میکنم. میام بالا. میاد میشینه رو تختم. هنوز وایسادم. میگه باید بره. یا بعد از عید، یا تابستون. سر جام خشک میشم. دستمو میذارم رو چشمام. اشکام میریزه پایین. دق میکنم؟ دق میکنم. دستمو میگیرم به دیوار. میشینم رو تختم. میگم همیشه همه ی خبرارو تو بهم بگو. میگه امروز روز نحسی بود. به کیک فک میکنم. به شمعا. به فوت کردن. به جیغا. به آهنگه. به خودم. به بارون.
زنگ میزنه. میگه شب دیر میام. قطع میکنم. میزنم زیر گریه.
و می دونم، تا دو سال، هر بار، بعد از قطع شدنِ تلفن، زار میزنم.
امشب میدونی دلم واسه چی سوخت؟ واسه اون وقتایی که میگفت تو همش تو اتاقتی، ما بخوایم تورو ببینیم باید چی کار کنیم؟
پسرم داره میره. پسرم داره ازم دور میشه. من هنوز توی شوکم. دلم میخواد زمین دهن وا کنه منو بخوره.
من چرا امروز کیک خریدم؟ من چرا امروز خندیدم؟ من چرا امروز جیغ زدم؟ من چرا امروز خوشحال بودم؟
خدا، میشه یه روز برگردیم عقب. توروخدا. به خدا دیگه کیک نمیخرم. دیگه نمی خندم. دیگه خوشحالی نمی کنم. دیگه جیغ نمی زنم. به خدا خودم میدونم بعد هر خنده گریه است. توروخدا. قول میدم. قول ِ شرف. امروزو حذف میکنی؟

Tuesday, March 08, 2011

آدم های هنوز و همیشه ..

روز اول روزِ سختیه. روز اولو اگه خوب بری جلو بقیه اش می‏افته رو غلتک.
سلام کردم و نشستم پشت کامپیوترم. به خودم گفته بودم اینبار سعی کن توو نگاه اول کل آدم رو نفهمی. بذار خودش خودشو تعریف کنه برات. به چشماش نگاه نکن. زوم نکن رو صداش. نبین چه جوری میشه رو صندلی. کلاً بی خیالش.
روز اول تموم شد. روز دوم تموم شد. روز سوم گفت دوستِ صمیمی نداره. روز چهارم گفت خوشش نمیاد به کسی که همیشه نیست نزدیک بشه. روز پنجم نرفتم. روز ششم نرفتم. روز هفتم هیچ کدوم نرفتیم. روز هشتم خندیدیم باهم. روز نهم ازش سوال پرسیدم جوابمو داد. روز دهم بهم آب نبات داد. گفت خودم از مالزی آوردم، بخور. روز یازدهم توو فلش‏اش یه دنیا آهنگ ریختم. روز دوازدهم نرفتم. روز سیزدهم نرفتم. روز چهاردهم هیچ کدوم نرفتیم. روز پانزدهم گفت این آهنگارو داری؟ روز شانزدهم همه ی آهنگایی که میخواست براش دانلود کردم. روز هفدهم رفتم براش چایی آوردم. روز هجدهم یه سی‏دی براش گذاشتم روی میزش، گفت تو خیلی مهربونی. روز نوزدهم نرفتم. روز بیستم نرفتم. روز بیست و یکم هیچ کدوم نرفتیم. روز بیست و دوم کار کردیم و حرف زدیم و خندیدیم. روز بیست و سوم رفتم بالای سرش، دیدم از چیزی که درست کرده خوشش نمیاد، گفتم اینجوری بکن، کرد خوب شد، زد بهم که مرســـــــــی. ذوق کردیم باهم. روز بیست و چهارم بلند شد اومد پیشم که اینجوری باید درست کنی. روز بیست و پنجم با هم زدیم زیر آواز. روز بیست و ششم نرفتم. روز بیست و هفتم نرفتم. روز بیست و هشتم هیچ کدوم نرفتیم. روز بیست و نهم هم تموم شد ولی ما هنوز با هم دست ندادیم.

Sunday, March 06, 2011

نوروز 90

یه روز خوب میاد- 37


Saturday, March 05, 2011

داشت میگفت میدونی میگن اگه بشینی و موهاتو بشوری کمتر میریزه؟
من قاه قاه زدم زیر خنده. فک کرد دارم مسخره اش می کنم. ولی من داشتم به خودم می خندیدم. به اینکه من وقتی میرم حموم، موهامو که میشورم، شونه سبزمو برمیدارم شروع میکنم به شونه کردن موهام. همونجا زیر دوش. فک می کنم اگه موهامو شونه نکنم همه ی کفا توو سرم می مونه. از بچه‏گیم این توهم باهامه و کاریش نمیشه کرد.
نگا میکنه بهم که پس این دستا برا چیه؟ مگه باهاشون سرتو نمی شوری؟
من باز می خندم. به اینکه اگه به سرم فشار بیارم دردم میاد. به اینکه من چقد موهامو دوست دارم و با اینکه همه میگن زیر دوش شونه‏شون نکن، من میکنم. به اینکه چه متناقض میشم بعضی وقتا!
امروز هر کدومشون که میریخت با یه غصه ای نگاشون می کردم و باز شونه میکشیدم رو موهام.
بعد چشامو بستم که ببینم خودِ کچلم چه جوری میشم؟ هر چی هی سفت تر فشارشون دادم هیچی ندیدم. این ینی من کچل نمی شم ؟ هاه!

Friday, March 04, 2011

دیدار یعنی دیدنِ خستگی های یک آدمِ خسته.