Tuesday, April 22, 2008

4

نمی دانم چرا گفتم 3!
شاید از چهار ترسیدم.
آخر زوج است و بزرگتر و دارای سه نقطه.

white

چه خوب می فهمد تمام خنده هایم را.
دستش را گرفتم.
...
داشت اشکهایم می آمدها!
حواست بود؟
نگذاشتم بیاید، نخواستم تمام خنده هایت را خاکستری کند.
صورتی می شوی وقتی کنار من دستهایت مدام بالا و پایین می رود.
سبز هم که مثل همیشه تنها مال ِ توست.
حالا می ماند کمی آبی، یعنی سرمه ای!
اینرا به من بده که تمام بنفشهای این روزها را مال ِ تو کنم.
صورتی ِ بنفش ِ سبز ِ من.
سفید برازنده ات.

Monday, April 21, 2008

Shaparak

شاپرکه کنارم نشست.
ذوق کردنشو دوس داشتم.
بالا پایین پریدنشو.
بودنشو.
شاپرکه پرید و رفت.
خسته شدم.
ساکت شدم.
بی حس شدم.
م ر د م.

Friday, April 18, 2008

مرگ تدریجی یک رویا

Wednesday, April 16, 2008

...

انبوهی خاک برایم آورده اند.
ایستاده ام گوشه ای به نگاه کردن.
دستانم را روی خاک ها می کشم و دعا می خوانم برای خودم.
اینها مال ِ چشمهایم، اینها مال ِ دستهایم، اینها مال ِ پاهایم، مابقی را هم آرام روی جاهای باقی مانده بریزید.
خواستم کمی عادت کنم به آنچه که قرار است سالهای سال رویم باشد.

Monday, April 14, 2008

Like Always

بامداد است، بامداد ِ یک روز مثل ِ همیشه.
من در کشاکش ِ یک اضطراب به ملاقات ِ دلدادگی می روم.
بامداد است، بامداد ِ یک روز نه مثل ِ همیشه.
من همپای انبوهی اضطراب به ملاقات ِ آخرین نگاه می روم.
بامداد است، بامداد ِ یک روز ِ ...
من بی اضطراب به آغوش خاک می روم.

Sunday, April 13, 2008

سرگیجه.

Wednesday, April 09, 2008

ApplE

دلم چقدر شورت را می زند.
...
قربانت شوم،
حواست باشد،
سیب ِ نشسته نخوری ها،
حتی اگر من داده باشمش،
حتی اگر من،
در زیر باران داده باشمش.
.
.
.
آخر نمی دانی که!
شبهایی که از خواب می پرم و دلم مدام بهانه ات را می گیرد،
کشوی یخچال را باز می کنم و یکی از آن سیبهای قرمزش را بر می دارم و
می نشینم درست وسط آشپزخانه به یاد تو یواشکی در آن تاریکی شب گاز می زنم.
حواسم که می رود به تو، شسته یا نشسته بودن سیب ها از خیالم می پرد!
گفتم نکند تو هم مثل ِ من باشی!

Today

امروز چه روز ِ عجیب و دوست داشتنی ای بود.
من به دور از ماه ها و روزهای گذشته می خندیدم.
گاهی بلند بلند، گاهی کوتاه و شیرین.
دوست داشتم امروز را.
یک روز ِ تعطیل برای من.
نقاشی کشیدم.
موسیقی های قشنگ گوش دادم.
فیلم دیدم. یک فیلم ِ خوب ِ خوب ِ خوب.
روی مبل دراز کشیدم و دو ساعت ِ تمام فیلم دیدم، خندیدم و لذت بردم.
به تمام ِ آنهایی که دوستشان دارم اس ام اس زدم.
با چند نفری حرف زدم.
با یک آدم ِ خاص ِ دوست داشتنی درباره ی یک پست ِ خوبش حرف زدم.
تمام ِ لحظه های امروزم شیرین بود و شکلاتی.
یک عالمه حرف نوشتم ولی برای کسی نفرستادم!
ولی همین نوشتن و نفرستادن خوشحالیم را بیشتر کرد.
من حالای حالا یک آدم ِ ذوق زده و خوشحال می باشم که لبهایم به اندازه ی یک دنیا لبخند باز است و از آن تو توها، از آن ته ته های دلم، آن جایی که هیچ کس نمی داند کجاست هی احساس ِ خوب بودن می کنم، و این خیلی خوب است که من امروزم را خیلی بیشتر از خیلی زیاد دوست داشتم و دارم.
حالا هم روی تختم نشسته ام، لپ تاپم روی پایم است، مدادهایم دورم، تخته ی نقاشی ام روبرویم، تراشم این کنار، ام پی فورم دارد آهنگهای قشنگی برایم پخش می کند، مهتابی ام روشن است، پرده های اتاقم کشیده و گارفیلد هم چنان روی دیوار است و خیال پایین آمدن ندارد.
خلاصه همه چیز خوب ِ خوب است.
من هم که خوب.
حالا می ماند حال ِ شما که من هر روز آرزو می کنم بهتر از همیشه باشید.
جای دو نفر فقط امروز خالی بود که حالا یک جایی بهتر از اینجای منند. دلم هی هر روز بیشتر تنگشان می شود. فردا زنگشان می زنم. حتما.

Tuesday, April 08, 2008

!CharkhOfalak

چقدر بزرگ شدی تو!
یادت هست آن روزهای دور را؟
روزهای بچگیهایمان.
یادت هست تاب سواریهایمان؟
من می ایستادم و تو روی تاب، می رفتیم تا اوج ِ آبی ِ آسمان.
چه نترس بودیم هر دویمان.
عشق آن بالا بالاها می ارزید به سر ِ پا شدن های گاه و بی گاهمان، گریه هامان!
جیغ، ذوق، خنده.
چرخ و فلک سواریهایمان!
الاکلنگ!
اول می رفتیم با پولهایمان از این آدامس شوک ها می خریدیم. قیافه هامان یادت هست؟
کیف می داد، کیف می کردیم.
ولی حالا چه!
اربیت می خوریم.
با حسرت از جلوی پارک رد می شویم. نه اینکه دیگر زمان ِ تاب سواریهایمان به سر آمده باشد ها! نه، ولی وقتی ذوقی نباشد، کیف نمی دهد دیگر!
وقتی دوباره دیدمت، تنها دلم یک چیز خواست، دستم را بگیری و با هم برویم تاب سواری!
تو بنشینی و من بایستم.
برویم بالای بالای بالا.
آنوقت مرا آن بالا جا بگذاری.
خواسته ی زیادی است به گمانت؟

Saturday, April 05, 2008

Safest place to Hide

اتاقکی چوبی اجاره کردم.
رو به برکه ی متروکه ای،
در دل ِ جنگلی بزرگ.
که درختان زیادی دارد برای خودش،
و پرنده هایی که انگار تنها برای من می خوانند.
اتاقکم درست در وسط ِ جنگل است.
از همه جا دور ِ دورم.
اینجا تنها خودم را دارم برای خودم.
نه گوشی ام را آورده ام، نه لپ تاپم را، نه ام پی فورم را، نه حتی دفترم را!
تنها چند برگ کاغذ آورده ام با یک خودکار ِ آبی.
صبح ها صدای گنجشک ها بیدارم می کند.
صورتم را با آب برکه می شویم و آینه ام می شود آب.
بلند که می شوم، وقتی نسیم می دود لای موهایم، من نیز شروع می کنم به شانه کردن.
روزها راه می روم و شبها قبل از خواب شروع می کنم به نوشتن.
دیگر نه ترسی است از تاریکی ِ جنگل، نه ترسی است از نوشتن!
تا صبح بیدار می مانم.
نمی دانم ماندم تا به کی ادامه خواهد داشت،
ولی این را خوب می دانم که اینجا امن ترین جایی است که می توانم آرام و بی صدا، حرفهایم را بنویسم و از هیچ چیز نترسم.
آخر با خود قرار گذاشته ام، وقتی تمام شد، زیر بلندترین درخت کاج چالش کنم، یا نه، روبروی اتاقکم، کمی مانده تا برکه، تمامیش را بسوزانم!
حواسم بود، عکس تمامتان را با خود آورده ام، درست همینجا کنار ِ منید.
دلتنگتان که می شوم، نگاهتان می کنم، گاهی هم چیزکی می نویسم با نامتان.
می گذارمشان کنار، هر وقت بازگشتم هدیه ی تان می کنم.

Friday, April 04, 2008

Star*

موهایم را خشک می کنم، تکه ای از آنرا بالای سرم می بندم، بقیه اش را هم می ریزم به دورم، بعد روسری گلدارم را به سر می کنم و می روم به سراغ باد، دلم برایش تنگ شده.
دلم آغوش گرمش را می خواهد وقتی به یکباره تمام مرا در بر می گیرد.
تند ِ تند می آید به سراغم، چتریهایم می ریزد روی چشمهایم، روسری ام می افتد، موهای بلندم تمام آسمان را مال ِ خود می کند، عجیب دوست داشتنی می شود همه چیز.
من و موهای بلندم و باد و یک آسمان ِ ابری.
صدایم می زند.
خسته نشدی از اینهمه باد؟
تمام یک ساعت در یک نقطه ایستاده ای، بی هیچ حرفی و حرکتی! خوبی؟
راست می گفت، تمام یک ساعت را ایستاده بودم روبروی خورشید، با باد بازی می کردم، چشمانم هم مثل همیشه خیره به خورشیدی بود که داشت کم کم حرفهای آخرش را با آسمان می زد.
کاش می دانستم خورشید چگونه خداحافظی می کند با آسمان.
به گمانت ماه و ستاره را دوست دارد؟ آخر آنها هر شب جایش را در دل ِ آسمان می گیرند!
حسودیش نمی شود؟
شاید زندگی آنها هم مثل همین سریال پیامک از دیار باقی باشد. مثل ِ بدری و شیرین.
وقتی کار از کار گذشته، وقتی می دانند برای ادامه باید همدیگر را تحمل کنند، وقتی چاره ای جز پذیرفتن همدیگر ندارند، کوتاه می آیند.
شاید آنها هم همدیگر را دوست دارند، خورشید و ماه و ستاره را می گویم.
مثل ِ من و تو.
اصلا توجه کرده ای که خورشید و ماه برای لحظه ای با هم آسمان را رنگی می کنند؟
بیچاره ستاره ها که هرگز خورشید را نمی بینند، دلم برایشان می سوزد.
از ماه بودن استعفا داده ام، دیگر شده ام ستاره، ولی دلم برای خودم نمی سوزد، ستاره بودن را بیشتر دوست دارم.
ستاره زیاد است، من نیز یکی از همانها.

Wednesday, April 02, 2008

!After someDays

خواستم اینگونه بنویسم:
...
می ترسم از نوشتن.
آدم وقتی حرفهای دلش را می نویسد که می خواهد کمی از افکارش رها شود. وقتی می داند اگر بنویسد آرام می شود، قلم بر می دارد و خودش را می کشد روی سفیدی ِ کاغذ. ولی من چه، منی که هیچ گاه نتوانستم حرفهای دلم را بنویسم!
نوشتن آرامم نمی کند، تنها به یادم می آورد لحظه های تلخ را. که تنها خودم می دانم و خودم.
...
بعد که نشستم و فکر کردم، دیدم همه چیز که به نوشتن نیست، همه کس که حرفهایشان را نمی نویسند، همه کس که حرفهایشان را نمی گویند. دیشب خوب به من فهماندی که در این ماه ها و روزها چه ها کرده ام!
فکر می کردم شده ام یک آدمی پر از حرفهای نزده، پر از درد، پر از دلتنگی، پر از ... که توان گفتن هیچ کدامش را ندارد. اینطور هم هست، من حرفهای دلم را به هیچ کس نمی زنم، بعضی وقتها آنقدر زیاد می شود که نمی دانم چه کارشان کنم، ولی نمی توانم بزنم، نه دوست دارم، نه دلم می خواهد، نه چیز دیگری! می گویم برای خودم هست به کسی هم ربطی ندارد ولی آنقدر آزارم می دهد که ...!
من حتی نمی توانم بنویسمشان، برای خودم. می ترسم. ترس ِ بدی است.
خنده دار است، خنده دار بود، چه خوب که فهمیدم.
درست است که حرفهایم را به صراحت نمی زنم، درست است که به قول تو گنگ حرف می زنم، درست است که نام نمی برم از هیچ چیز و هیچ کس، ولی گاهی به اوج ِ درد که می رسم نامفهوم چیزهایی می گویم! خودم منظور حرفم را می فهمم ولی تو و تو و تو و هزاران توی دیگر نمی دانید و نمی فهمید، گاهی به خود می گیرید و گاهی ...
نفهمیدم، ذهنم خسته تر از آنی بود که بخواهم بر روی تک تک ِ جمله ها و حرفهایم فیلتر بگذارم، که به که چه بگویم، دلخورتان کردم، گاهی خیلی ناراحت، و ندانستم آنچه در دلم زندانی است می تواند به هزاران صورت دیگر فرار کند از من و ...
همه چیز به نوشتن نیست، همه چیز به گفتن نیست، همه چیز به دیدن و شنیدن نیست، که اگر دیدنی بود و شنیدنی و خواندنی و گفتنی دیگر هیچ نمی ماند از اینهمه من و تو و ما و شما.
حرفهایی زده شد که نباید.
سکوت های ممتدی بود که نباید.
نگاه های بی عمقی بود که نباید.
و یک دنیا چیز دیگر که نباید.
خواستم بیایم و بنویسم که آدم که به هم می ریزد خیلی از کارها و حرفهایش نا خواسته انجام می شود، دلش زود می شکند، حساس می شود، زود اشکش در می آید، قاطی می کند!!
ولی،
حالا که به رسم هر سال، باز با نو شدن سال، باز با آمدن بهار بزرگ شدم، تمام اینها را می خواهم گوشه و کناری بگذارم و از همین حالا که فروردین، ماه ِ من، هنوز نیمه اش مانده برای سپری کردن، بشوم همانی که دلم می خواهد و همانی که دلتان می خواهد.
.
.
.
من هنوز که هنوز است می ترسم از نوشتن.

Monday, March 31, 2008

post

update

Thursday, February 28, 2008

Good Day

باران می بارید. کم یا زیادش مهم نبود، مهم باریدنش بود که داشت می بارید.
بارانی ِ مشکی اش را به تن کرد.
دستکش؟ نه.
چتر؟ نه.
همینطور که داشت لباسهایش را می پوشید با خودش می گفت: هی من، اصلا حواست به هوای امسال بود! برفش را دیدی؟ سرمایش را حس کردی؟ اصلا حواست به نوک انگشتهایت بود؟ به پاهای درون کفشهایت چه؟ چقدر نوک ِ بینی ات سرخ شد و عطسه کردی؟ راستی! شال گردنت امسال چه رنگی بود؟ روی برفها لیز هم خوردی؟ با کسی برف بازی هم کردی؟ عکسی، چیزی!؟
کفشهایش را پوشید و راهی ِ خیابان شد. اینبار می دانست دارد باران می بارد و قرار است چه شود!
سردش شد؟ درست یادم نیست، ولی مثل همیشه سریع دستهایش را درون جیبهای بارانیش کرد. باز هم راهش انتها نداشت، مقصد مشخص نبود، ولی دلش می خواست اینبار از وسط ِ یک بزرگراه بگذرد، همان جایی که می گویند خانه ی درختهای مرده است، زندان درختهای کاج یا چه می دانم آن وسط که گاهی همه چیز خشک است، بی روح، مرده!
بلند می گوید: برای گذشتن از یک بزرگراه اول کوچه های متروکه را طی کن، از همانهایی که آخرش به بن بست می رسد، از همانهایی که همه می دانند انتهایش به کجا می رسد، از همانهایی که بعضی ها فکر می کنند هیچ برگشتی در آن نیست! آنها نمی دانند که گاهی می شود راه ِ رفته را برگشت! حتی عقب عقب.
اولین کوچه را انتخاب می کند. پر است از پله های بلند. با خودش فکر می کند که قدیم ترها چقدر از بلندی می ترسیده است. عین خیالش هم نیست، راست هم می گوید، این ترس مالِ قدیم تر ها بوده است، او حالا برای خودش کسی شده، می گویند بزرگ شده و یک ماه ِ دیگر بزرگتر هم!
یکی یکی پله ها را رد می کند، مثل همیشه نفسش هم می گیرد آن میان. می ایستد و باز ادامه می دهد. بالاتر بالاتر بالاتر ...
او حالا به انتهای کوچه رسیده است. یک کوچه ای که انتهایش کمی مانده تا خدا.
دستش هنوز درون جیبهایش هست. انگشتانش بازی می کنند با هم. از یک جیبش یک نخ سیگار در می آورد و از دیگری فندک ِ نقره ای رنگی که دو روز پیش برای خودش خریده بود.
نگاهش را که می چرخاند، روبرویش یک بزرگراه می بیند که مابینش هیچ اثری از درختها نیست.
داد نمی زند. آرام می گوید:
یک پک از این سیگار کافی است برای تمام شدنم.
پکی به سیگار می زند، بی حسرت از اینکه از میان بزرگراه هم نگذشت.
او از تمام ِ بودنش تنها نام کوچه ی بن بست را در خاطر سپرد.

Wednesday, February 27, 2008

Not a Big girl

سرش را گذاشته بود روی پاهای جمع شده اش، نگاهش را داده بود به آن دور دستها!
دور دست ِ دور دست که نه، امتداد ِ نگاهش را که می گرفتی، چند متر آنطرف تر به یک دیوار سفید می رسیدی، ولی نگاه او انتها نداشت، از دیوار گذشته بود و معلوم نبود دارد در کدام کوچه و خیابان در کدام شهر و روستا در کدام جاده ی بی انتها یکه تازی می کند!
سرش را چرخاندم به طرف خودم، دلم چقدر برایش تنگ شده بود.
سقوط کردم در بودنش. هیچ نمی گفت و هیچ نمی شنید، داشت با سرعت راه ِ ندانسته ی جلوی رویش را می رفت، پایش را گذاشته بود روی گاز و بی هوا تمام ِ راهها را پر می کرد از بودنش!
دستم را بردم لای موهایش، چتریهایش را کنار زدم، رسیدم به آن چشمهای خرماییش.
تکان نمی خورد.
ساعت ِ دیواری اتاق هم.
آنقدر بزرگ شده بود که سکوت کند.
تنها گذاشتمش و رفتم.
فردا صبح، قبل از آنکه از پیشم برود، روبرویم ایستاد و گفت:
بزرگ نشده ام، کاش دیشب را تا صبح کنارم می ماندی.
باز هم سقوط کردم در بودنش.

Tuesday, February 26, 2008

...

آنروز که یک تراش طوسی به من داد منظورش را نفهمیدم.
یک مداد دست نخورده ی صورتی را چه نیاز به تراش،
وقتی قرار باشد از آن استفاده ای نکنی!
ولی حالا خوب می فهمم معنای آنروز را، معنای آن تراش ِ تیز ِ طوسی را.
با آنکه هیچ استفاده ای نکردم از آن تراش . . .
او دلش می خواست نوک ِ تمام مدادهایش تیز باشد، همیشه.
من دوست داشتم مدادهایم نو باشد، همیشه.
آبمان در یک جوب نرفت.
یک روز خواسته یا ناخواسته مداد صورتیم از دستش افتاد.
نوکش که نه، مغزش شکست.
مغز مداد هم که بشکند که می دانی، یا باید دور بیندازیش یا نگهش داری گوشه ای!
مداد صورتی ِ شکسته شده را برداشت، بی اعتنا به نگاه ِ من روانه ی سطل ِ کنار ِ دستش کرد.
او عقیده داشت مدادها ارزش دوست داشته شدن ندارند، وقتی کند می شوند باید تراشیدشان، وقتی می شکنند باید دور بیندازیشان، وقتی هم که گم می شوند که هیچ، می روی و یکی دیگر می خری!

900

و من عاشق ِ پسر بچه ی هشت ساله ای شدم
که نهصد را با ح(جیمی) می نوشت.
اسمش چه بود؟
ارشیا.
. . .
+ سلام پسر
- سلام
+ اسمت چیه؟
- چی کار داری؟
+ هیچی، می خوام باهات دوست بشم!
- نمی خوام.
. . .
می نشینم و تک تک ِ نهصد هایش را برایش درست می کنم.
مداد و پاک کنم را به او می دهم تا مشقهایش را بنویسد، باید از نهصد تا هزار می نوشت.
او اعداد را با حروف می نوشت و من با مداد ِ قرمز، خط فاصله های مابینش را می گذاشتم.
گاهی که باز نهصد را با ح(جیمی) می نوشت، عصبانی می شد، می گفت من یاد نمی گیرم، اصلا دیگر نمی نویسم!
می روم سر ِ کلاس، وقتی کلاسم تمام می شود، مداد و پاک کن به دست به طرفم می آید، مشقهایش را نوشته، تمامش را.
- مشقامو نوشتم، همشو، وسطاش شیطونی هم کردما، ولی مشقامم نوشتم.
. . .
- فردا دیکته دارم، تلاشمو می کنم تا بیست بگیرم تا مامانم و خوشحال کنم.
+ عزیزم. آفرین.
- داری می ری؟
+ آره، باید برم خونه دیگه.
باهام خداحافظیم نکرد، دویید و رفت.

Saturday, February 23, 2008

آنقدر به دور ِ خودم می چرخم تا سرم گیج برود.
گیج می رود، می افتم و برای نمی دانم چند لحظه ای نیست می شوم.

Thursday, February 21, 2008

268

بازگشت ِ من به من
دیگر زمانش رسیده بود.

Wednesday, February 20, 2008

بند کفشهایش را محکم می بندد و شناسنامه به دست راهی ِ خیابان می شود، چقدر همه جا شلوغ است، چقدر گذشته است از آخرین پیاده روی اش! قدمهایش را کند و آهسته می کند، هوا سرد نیست ولی ترجیح می دهد دستهایش را درون جیبهایش بکند، احساس امنیت می کند آخر!
مقصدی ندارد برای خودش، یک راه ِ مستقیم را می گیرد و می رود، به خیالش هم نیست که شب ِ قبلش چند ساعتی بیشتر نخوابیده است!
می رود، می رود، می رود، می رود، می رود.
یعنی باید برود، برود، برود، برود، برود.
او این روزها تکرار را دوست دارد و مدام با خود می گوید ... حالا بماند چه می گوید به خودش!
کنار ِ خیابان می ایستد، قطره ای باران خیسش می کند و یادش می آید بعضی از آدمها را چقدر دوست دارد، مثل تو و تو و تو و تو و تو و تو ... دلش می خواهد بشمارد تعدادشان را، بعد می گوید زیادند ولی دیروز تو و تو را خیلی بیشتر از همه دوست داشتم.
سوار ماشین می شود، می رود تا کارت ِ ورود به جلسه ی روز پنج شنبه صبحش را بگیرد.

Sunday, February 17, 2008

آروم می گم، داد هم نمی زنم، نگاتم نمی کنم، همه چی خیلی طبیعیه
فقط بهم بگو
چرا؟!؟
این چیز زیادی ِ به نظرت!
کمی از کمر دردم کم شده، از نفس تنگیهایم، از آبی که بی دلیل از چشمهایم می ریخت، از سرگیجه های بی وقفه ام، از استرسها و بی خوابیهایم، از نا آرامیهایم، از ... چه می دانم، از آن روزها خیلی بهترم، همین قدر کافی است.
. . .
اینکه من دیگر نتوانم حرفهایم را اینجا هم بنویسم خیلی بد است.
پستم را حذف کردم.
ننوشتم، ننوشتم، ننوشتم ...
یک دنیا من را ننوشتم
درست نمی دانم چند روز شده است ولی می دانم یک عمر گذشته است، یک عمر خیلی زیاد است، خیلی خیلی زیاد.
دورغ چرا، تمام ِ این مدت را مرده بودم، هنوز هم مرده ام، دارم دق می کنم درون خودم، هر کاری هم از دستم بر می آمد کردم، ولی خوب نشدم، هر که می رسد می گوید زمان می گذرد همه چیز درست می شود، پس این زمان چرا مسخره بازیش گرفته، چرا هیچ تکانی نمی خورد، چرا نشسته است و زل زده است به این روزهای من که دارم جان می دهم درون تک تک ِ ثانیه هایش!
زندگی نمی کنم، دارم خودم را از دست می دهم، آزار می دهم، نابود می کنم، . . .
دوست دارم تمام ِ اینها را بنویسم، اگر دوست ندارید نخوانید، ولی من دوست دارم بنویسم، دلم می خواست تمام ِ این روزهایم را بنویسم، تمام این بیداریها و اشکها و مردنها و خیره شدنها و دروغها و ادعاها و خاطره ها و نگاهها و اصلا تمام ِ این زندگی ِ ... وای دیگر فرق دروغ و راست را هم نمی فهمم، همه چیز دورغ است، می دانم! باور نمی کنم، یعنی واقعا همه چیز دروغ بود!؟!؟ نه نه نه نه نه نه نه
آرام نمی شوم، مدام دلم می خواهد تمام زندگیم را بالا آورم، حالت ِ تهوع ... و این آزاردهنده است!
هی آدمها
دلم نمی خواهد بمیرم
می فهمید
دلم نمی خواهد
...

Monday, February 11, 2008

یک روز که نزدیک ِ نزدیک است
همه ی شما را می آورم سر ِ جایتان
ولی حالا باید نباشید
باید کمی دور شوید
کمی هم به فکر من باشید آخر
می دانم که می دانید ...
چه می گویم!
...
واگویه های من
دریمز تو یو دلش تنگتان می شود
می فهمید؟!
منتظرم بمانید
همین.

Friday, February 08, 2008

cold night

خودم را مچاله می کنم، دستانم را به دور سرم حلقه می کنم، چقدر هوا سرد است، چقدر سرم درد می کند، چقدر سنگینم، چقدر پیر شده ام.
خوابم نمی برد، تکیه می دهم به دیوار ِ کنار تختم، چشمهایم را می دهم به سیاهی شب، نه ماهی دارد، نه ستاره ای، نه حتی تکه ابری، پنجره ی اتاقم امشب تنها مرا دارد برای خودش.
چقدر آرامم، نه اشکی، نه آهی، نه حرفی، نه یک ذره گلایه ای چیزی، آرام ِ آرامم چقدر!
به گمانت زنده ام؟
مرورش می کنم، می خوانمش، توان فکر کردن ندارم، کاش خوابم می برد، کاش خواب می دیدم، کاش همه چیز یک خواب بود، کاش هیچ چیز دروغ نبود، کاش دیوانگی نمی کردم، کاش نمی لغزیدم، کاش ...
آدمم دیگر، اشتباه می کنم، نمی کنم؟ حق ندارم بکنم؟
چه ساده نفسهایم می گیرد، چه خوب می دانی ...، چه راحت تمام می کنم.
صبح می شود؟ می شود، می دانم، من باز خورشید را خواهم دید، ولی دوباره شب می شود، شب خیلی بد است، آخر آدم خوابش نمی برد، مثل امشب که خوابم نمی برد، کاش هیچ وقت شب نشود، من شبها را دوست ندارم، دیگر می ترسم از تاریکیش، می ترسم یکی باز بیاید و مرا بدزدد، با خود ببرد، نابودم کند، کسی هم کمکی از دستش بر نیاید، شب بد است، هر چقدر هم که فریاد بزنی کسی نیست که صدایت را بشنود، همه خوابند، من بیدارم فقط.
ولی دیشب فرق داشت، دو نفر مثل من بیدار بودند، نجاتم دادند.
.
.
.
کاش یاد می گرفتم دیگر چیزی ننویسم.

Nothing 2 say

به همین سادگی
کارگردان:سید رضا میرکریمی
سینما: فرهنگ
تاریخ: 18/11/1386
سانس: 4
ردیف: 9
شماره: 2
بیست و ششمین جشنواره بین المللی فیلم فجر
.
.
.
آیا خدای مهربان برای بنده اش کافی نیست؟ و مردم تو را از قدرت غیر خدا می ترسانند! و هر که را خدا به گمراهی واگذارد، دیگر او را هیچ راهنمایی نخواهد بود. (زمر 36)
...
و اگر از این مشرکان بپرسی که زمین و آسمان را که آفریده است؟ البته جواب می دهند: خدا آفریده. پس به آنها بگو: چه تصور می کنید، آیا همه ی بتهایی که جز خدا می خواندید، اگر خدا بخواهد مرا رنجی رسد، آن بتان می توانند آنرا رفع کنند؟ یا اگر خدا بخواهد مرا به رحمتی برساند، بتان می توانند آن رحمت را از من باز دارند؟ بگو: خدا مرا کافی است، که متوکلان عالم بر او توکل می کنند. (زمر 38)

Thursday, February 07, 2008

اس ام اس می زنه: هیچی، کاری ندارم. یه دفعه دلم هواتو کرد. به قول شاعر ...
براش می زنم: داغونم، و اینو جز خودم هیچ کس نمی دونه.
زنگ می زنه، باهام حرف می زنه، اشکامه که میاد! بهم میگه هی دیوونه گریه نکنیا، اونوقت صبح پا می شی، چشات پف کرده، کلاست میاد پایینا، می خوای بری نقاشی!
قطع می کنم.
تا خود ِ صبح گریه می کنم. سردم می شه، می پیچم دوره خودمو بلند بلند گریه می کنم!
با صدای اس ام اس از خواب بیدار می شم.
- کجایی، نمی بینمت؟
خواب موندم، دیر می رسم به کلاس نقاشی، به قول استاد پنچرم!
درو باز می کنه و میاد تو، اومده منو ببینه!
حالم بده، این ناله کردنا و گریه ها و نوشته ها نابودم می کنه!
...
مقصر اصلی منم، دنبال ِ کسی نمی گردم که تمام این روزهایم را حواله ی او کنم، همین.

chert o pert

- مرگ نبودن تو در روزهای من است.
- من مهربون نیستم، من خرم، همونی که تو هر بار بهم می گی!
- یک ماه گذشت، پاک شدم.
- فکر نمی کردم به این راحتی ها از روی صحنه کنار بروم، عمر بودنم کوتاه بود.
- دستام یخ زد، صورتم یخ زده، پاهام یخ زده، تو هنوز نرسیدی، می گی تو راهی!
- عجب ترافیکی بود امروز.
- دلم تنگ می شه، چیه!؟ می خوای دیگه نشه!؟ این یکی که دسته خودمه!!
باشه دیگه بهت نمی گم، قول.
- قاطی کردم.
- امروز نشستم جلوت هر چی دلم خواست گفتم بهت، چقدر تو خوبی.
- اول همه ی کتابارو پاک کرد، گذاشت جلوم، رفت.
- حالم از این تیکه هایی که آدمای بیکار هر روز به آدم میندازن بهم می خوره!
- ساندویچ گاز می زنم، وسط خیابون، تنهایی، دیگه برام مهم نیست کار ِ زشتی هست یا نیست! دوست دارم با کانورسام راه برم و ساندویچ گاز بزنم، به مردم نگاه کنم و دیگه لبخند نزنم بهشون، اصن اخم کنم به همه!
- دیگم سوار هر ماشینی که می شم، می شینم جلو، شده یک ساعتم وایسم!
- می رم تو مغازه، ماست می خرم، میگه پرچرب یا کم چرب؟ می گم از اونا که درش آبیه! بذار فک کنه هیچی حالیم نیست، با هم می خندیم به در آبیه!!
- می رم زیر پتو شروع می کنم به اس ام اس زدن، عین یک ساعتی که قرار بود بخوابمو اس ام اس می زنم!
- کاش من گوشی نداشتم اصن.
- آی خدا، آخه چرا من اینقدر احساساتیم!
- من هر روز یه بار می میرم! یکی بیاد بگه این مردنا تا کی ادامه داره! جدا می میرما!
- هنوز یخ ِ پاهام آب نشده.

Wednesday, February 06, 2008

عروسکی چوبی شده ام.
بی احساس، خشک شده ام.
عروسک چوبی اصلا دیده ای؟
نه حرفی می زند، نه لبخندی، نه اشکی، نه ...
بی خطر تر از این نمی توانستم بشوم!
راستی، کسی اینجا چوت کبریت دارد؟ سوخته اش هم قبول است، ته سیگاری چیزی هم کار مرا راه می اندازد، فقط نگویید ندارید، می خواهم، باور کنید آخرین خواسته ی امروزم همین است.
.
.
.
ممنون که جعبه ی خالی ِ کبریتها را برایم آوردی، این اوج دوست داشتنت را می رساند!!!

Saturday, February 02, 2008

...

Don’t have to try to forget your laughter
These days I hardly think of you
Every evening I go to the café with my friends
But all nights I spend my time with you
I’m getting used to living out of your heart
For to long I rarely dreamt of you
Spending my time with others they think I’ve got through
But all nights I spend my time with you
That’s why I’m happy when the sun and the people are gone
And leave me here with you all alone
That’s why I’m happy when the sun and the people are gone
And I have all night long
Now I play and sing happy songs
I forgot all that loneliness and sorrow
But all nights I spend my time with you
That’s why I’m happy when the sun and the people are gone
And leave me here with you all alone
That’s why I’m happy when the sun and the people are gone
And I have all night long
To play and sing my songs
...
I’m Happy
Arash Rastegarzade

1:00 AM

باز ساعت به یک رسید، باز هم من تنها در یک اتاق ِ تاریک!
کارم را دیگر خوب می دانم، انتظار می کشم ساعت ِ دو را، و این، سخت ترین لحظه ای است که در یک شبانه روز سپری می کنم، مستأصلم، به معنای واقعی کلمه دیوانه، با خودم حرف می زنم و گریه ام می گیرد مدام! چه ها که به سرم نمی زند، در آن یک ساعت چه کارهایی که در خیالم نمی کنم، چه حرفهایی که نمی زنم، تمام ِ یک ساعت روبرویم نشسته ای و زل زده ای به چشمهایم، بی هیچ حرفی، تنها منم که حرف می زنم، حتی به جای تو!
نمی توانی تصورش را هم بکنی که این منم که در یک ساعت نابود می شوم و این خواب است که مرا باز می گرداند به دنیای آدمها!
دوباره فردا، نیمه های شب، ساعت یک، ساعت دو، یک من!
کی این ساعتهای دیوانگی از حرکت باز می ایستد، خدا می داند!
ما که منتظر نشسته ایم، کاش معجزه ای شود.

Friday, February 01, 2008

دیگر ترسی نیست از نگاه ِ آدمها، حتی چشم در چشم!
غرور ِ شکسته شده ام را هر چقدر هم با دقت به هم بچسبانم مثل ِ اول که نمی شود، حتی اگر از این چسب دوقولوها استفاده کنم!
تقصیر خودم بود، هوای بچگی به سرم زد، بی هوا به دریا زدم، دریا هم که می دانی، حساب و کتابی ندارد، گاهی در کمال ِ آرامی چه ها که نمی کند، می آید و تو را می برد، غرقت می کند، به همین سادگی! من هم که نابلد، شنا هم که خوب نمی دانستم!
حالا در آن گیر و دار هی حرفهای آدمها به گوشم می رسید، او که می گفت نترس، یا آن یکی که داد می زد بدنت را سبک کن، آنوقت روی آب می مانی ها! یا آن دیگری که کنار ِ ساحل تقلا می کرد، بیچاره کاری از دستش ساخته نبود، من دیگر به آن وسط ها رسیده بودم!
ترسیده بودم ها، عجب عظمتی داشت!
حالا چه به سرم آمده!؟ زنده ام یا مرده!؟ بالاخره چه شد!؟
اینها را می خواهی بدانی!؟
از حال و روزم اگر می خواهی بدانی، باید بگویم شکر، زنده ام، یعنی نجات پیدا کردم، ولی خودت که بهتر می دانی، دریا زده شده ام دیگر، دریا زده هم که حال و روزش معلوم است! این هم خیلی بد است، خیلی بد.
کمی هم نامهربان شده ام، کمی هم یک دنده، کمی هم زیاد بی تفاوت نسبت به روزگار ِ آدمها.
خیلی تغییر نکرده ام، نه، باور کن!

Thursday, January 31, 2008

راه می روم
از روی جدولهای کنار خیابان
می خواهم کمی تمرین کنم!
ببینم حواسم هنوز سر ِ جایش هست!؟
گاهی تعادلم بهم می خورد، نمی افتم ولی، سریع خودم را صاف می کنم!
می ایستم کمی، به درختان کوتاه شده ی اطرافم نگاه می کنم، به آدمهایی که می روند و می آیند، به ماشینها، به کودکی که پشت سرم می آمد و دلش می خواست حواسم را پرت کند تا بیفتم و یک دل ِ سیر بخندد به بی عرضگیم!
راستی، چرا نیفتادم، چرا پسرک لبهایش را جمع کرد و نا امید از کنارم گذشت و رفت!
سنگدل شده ام آیا!؟
ادامه می دهم راهم را، جدولها تمامی ندارند و من خوشحال از اینکه مسیر خانه پر از جدولهای سیاه و سفید است!
...
پیر مرد دعوایم کرد.

Wednesday, January 30, 2008

لباسهایش را ست می کند، می خواهد برود تئاتر، افرا، بهرام بیضایی!
وقتی تمام می شود و بر می گردد
با خودش می گوید، کاش همان کفشهای سفید شده از برف را می پوشیدم با آن شلوار جین ِ رنگ و رو رفته ی راحتم را!
کاش اینقدر که به لباسهایم اهمیت می دهم به ...
باید کاری کنم، میفهمی، باید کاری کنم!!
افرا دیدم
آقای ارزیاب خوب بود، خیلی خوب

Tuesday, January 29, 2008

cut My hair

موهایم را کوتاه کردم!
حالا می شود چتریهایم را بریزم روی چشمهایم و پنهان شوم پشت سیاهیش!
چقدر فرق کردیم هر سه تایمان!
چقدر خندیدیم هر سه تایمان!
چقدر باهمیم هر سه تایمان!
...
از کوتاه کردن موها شروع کردم
تا برسم به کوتاه کردن خودم!
ظاهرم خیلی عوض شده، باطنم هم بزودی می شود، زمان می خواهد دیگر!

Sunday, January 27, 2008

احساس آرامش نمی کنم، دچار یک آشفتگی ِ بلند مدت شده ام!
یک سردرگمی ِ مبهم افتاده است در روزها و لحظه هایم از آنهایی که خیال رفتن هم ندارد!
همه چیز عادی است، بطور طبیعی پیش می رود، ولی به یکباره ...
دست من باشد و نباشد می آید و می رود، هر چقدر هم تلاش می کنم جلویش را بگیرم نمی شود، نمی توانم، شاید هم آنقدرها که باید برایش وقت نمی گذارم !
ن م ی د ا ن م ...
مدادهای رنگیم را در می آورم، تخته ام را، دخترک را، زندگیم را ...
شروع می کنم به رنگ بازی!
به گمانم دخترک کمکم کند ...
می بافم و می بافم
درست وسط زمستان است
برف هم زیاد!
می بافم و می بافم
با یک دست موهایم را به هم
با یک دست افکارم را به هم
بافتن موهایم تمام می شود
ولی بافتن افکارم به هم ... !
موهایم را باز می کنم
اینبار تکه تکه می بافمشان
آنقدر ریز که تمام نشود
آخر بافتن افکارم به هم، به تنهایی، خسته کننده است!
می بافم و می بافم
اینبار خودم را به خودم
مثل یک کلاف سردرگم شده ام!

Thursday, January 24, 2008

کاش یکی بود
بعد من نمی شناختمش هیچ جوره
بعد می نشستم جلوش
بعد چشامو می بستم
بعد هر چی تو این ذهن و فکر و کله ام بود رو براش می گفتم
بعد وقتی خالی ِ خالی شدم
فرار می کردم ازش
یه نفس
و خودم و گم و گور می کردم
تا
نه دستش بهم برسه
نه زل بزنه تو چشام
نه نصیحتم کنه
نه دلش برام بسوزه
نه بخواد منو بکشه
آخ اگه یه همچین کسی پیدا می شد
اونوقت من دیگه اینقدر احساس منفجر شدن بهم دست نمی داد
.
.
.
دارم خفه می شم
می فهمی که؟
بفهم!

Wednesday, January 23, 2008

زندگیم وارد دوره ی سختی شده است.
از همان دوره هایی که می گویند سپری می شود، زمان می خواهی، باید صبور باشی، نباید شانه خالی کنی، باید مقاوم باشی …
از همان دوره هایی که من با اصل بودنش مخالفم چه رسد به پذیرش و تحملش!
اجبار است دیگر! پا به دوره ی بدی گذاشته ام، خواسته و ناخواسته، می گویند تحملش کن!
باشد قبول، ولی کاش هر کس این دوره ها را می گذارد، طول دوره را هم مشخص کند، شاید یکی مثل من پیدا شود و حوصله اش زود سر برود، آنوقت اگر طول این دوره ها زیاد باشد، تکلیفش مشخص است دیگر، می رود یک گوشه ای جایی، آرزوی مرگ می کند …

Tuesday, January 22, 2008

نشسته ام روی همان سکویی که ...
پاهایم را تکان می دهم، شروع می کنم به شمردن
یک، دو، سه، چهار ...
یک: ...
دو: ...
سه: ...
چهار: ...
به پنج که می رسم
می ایستم
نگاهم خشک می شود به جای خالیت
نگاهم را می دزدم و ...
"خسته شدم، می شه دیگه بالاتر نریم ..."

Kind

لبخندم می زند
ذوبش می شوم
ذوب آن چشمهای رنگی اش
و او هم چنان لبخندم می زند
لبخندش می زنم
ذوبم می شود
ذوب آن چشمهای قهوه ای رنگم
و من هم چنان لبخندش می زنم
...
ما غرق ِ بودن یکدیگر شده ایم
دیگر مدتهاست هر دویمان اینرا خوب فهمیده ایم
...
یادم می آید یک شب برایش نوشتم:
"زندگی می کنم با بودنت و حسادت می کنم به اویی که قرار است تا همیشه با تو و برای تو شود ..."
برایم نوشت:
"بهانه ی بودنم ... "
...
نگاهم را به نگاهش می دهم و تنها نامش را صدا می زنم
م ر ی م ...
او دیگر عادت کرده است به رفتارهای بی دلیل من .

Monday, January 21, 2008

...

زیر انبوهی نگرانی مدفون شده ام!
چشمهایت را هم چنان بسته نگه دار
وقت باز کردنش هنوز نرسیده، وقتی رسید خبرت می کنم!
.
.
.
به نفس نفس افتاده ام
ه م ی ن

Thursday, January 17, 2008

me & u

گفتمش همه چیز را!
بهتش زد، پاهایش سست شد، دلش خواست بنشیند، همه جا خیس بود!
نگاهم نمی کرد، سرش را تکان می داد، باورش نمی شد!
ولی گفتمش، فهمید، و من دیوانه شدم!
ساعت یازده و سی دقیقه، من، یک رز مشکی، ساختمانی بلند و عابرینی که بی تفاوت سردی ِ نگاهشان را به نگاهم و شاخه گلی در دستم می دادند و می رفتند ...
ساعت دوازده، یک نگاه، یک آغوش گرم، یک دوست داشتن، یک دنیا زندگی ...
(دیدارهایمان نمی تواند کوتاه باشد، این را هر دویمان خوب می دانیم)
نسکافه، هات چاکلت، کیک ساده، یک کافه، دو من روبروی هم ...
دو نگاه غرق ِ هم، دو لبخند برای هم و چشمانی که بی هوا لحظه هایمان را خیس می کرد!
ما هر دویمان باران را دوست داریم ...
حرف زدیم و خواندیم و سکوت کردیم.
سرد بود ؟ یادم نمی آید!
ولی گرم بودیم، با هم بودیم آخر ...
کانورسهایمان خیس شد، پاهایمان یخ زد ولی به خیالمان نبود
حرف می زدیم و راه می رفتیم، دست ِ ما نبود، انگار باید می رفتیم، باید با هم می رفتیم!
می خندیدیم، به دیوانگی ها و آشفتگی هامان!
حرفهایمان مقصد نداشت،می آمد، می رفت، گاهی وقتها بی هوا دلش می خواست فرعی ها را هم امتحان کند! ولی راهمان ...
باز هم مسیرمان به یک پل رسید! به پلی که آن روز هم آنجا بود که گفتیم تا بعدی دوباره، که گفتیم آرامشت همیشگی، که نگاهمان محکوم به جدایی بود ولی دلمان ...
گفتمش همه چیز را!
گفت مرا!
و لحظه هامان لبریز شد از دو بودن ...
ولی
ولی
ولی
راه ِ حلی باید
تلاشی باید
آرامشی باید
صبری باید
همیشه راهی هست
کاش، کاش، کاش زودتر همه چیز رنگی شود
رنگ ِ دوست داشتن های من و تو
رنگ ِ یک رز مشکی در یک روز ِ سرد ِ دیماهی
رنگ دو نگاه شاید ...

Wednesday, January 16, 2008

wHy

بی هوا می ریزد از وجودم
فرار می کند از من
و نمی فهمم دلیل اینهمه رفتن را!
یکدفعه خالیم می کند، چرا؟!؟
از خواب می پرم!، می ایستم! بعد تازه شروع می کنم به فکر کردن!
کجایم؟ ساعت چند است؟ چه شد؟
هنوز دارد خالیم می کند، هنوز دارد فرار می کند از من، هنوز دارد ...
پتو را می پیچم به دورم، سرم را می برم زیرش و بی حس می شوم!
و آنقدر آرام چرا چرا می کنم که خوابم می برد!
.
.
.
یکدفعه خالیم می کند و این آزاردهنده است!

240

شده ای ساعت ِ گویای روزهای زندگیم
وقتی نمی زنی، تمام می کنم.

Sunday, January 13, 2008

alonE

این روزها تنهایی را کرده ای قانون زندگیت،
ساعتها می نشینی و خودت را قسمت می کنی در سردیش
می دانی، می فهمی که تمام ِ این تنهایی ها و سکوتها آزاردهنده است،
ولی نمی دانم چرا کاری نمی کنی برای رهایی از این سکون!
رمقی نیست؟ دلت نمی خواهد؟ می خواهی و نمی شود؟ عادت کرده ای؟ کم آورده ای؟
اینها نیست؟
پس چه؟ چرا نشسته ای آن گوشه و لبهایت را هی فشار می دهی بر روی هم!
نمی خواهی حرف بزنی؟ می خواهی؟ برای خودت حرف می زنی؟ خسته شده ای؟
نه؟
مهم نیست، یعنی هست ها، اما همین که می گویی حال و روزت را می فهمی، کافی است
همین که می گویی حواست به همه چیز هست کافی است
همین که خودت، خودت را درک می کنی کافی است
ولی
این
تنهایی
و
بی صدایی هایت
کمی سنگین است، کمی آدم را نگران می کند، کمی ...
ت ن ه ا ی ی ه ا ی ت ر ا ح و ا ل ه ی س ر د ی ر و ز ه ا ک ن و خ ل ا ص
تو حالا حالاها وقت برای تنها بودن و ماندن داری!
.
.
.
گاهی دلم لک می زد برای اتاق ِ خالیم، برای تنهایی ها و یک مشت کاغذ و خودکارم، برای خیلی چیزهای دیگر، ولی حالا، وحشت می کنم، نمی دانم دارد بلایی سرم می آید، یا آمده و خبر ندارم!
خیالی نیست، در ِ اتاق را می بندم و کمی دور می کنم خودم را از هیاهویش!
گرچه شاید اسمش را فرار بگذاری، یا یک کار ِ بیهوده ی گذرا، ولی همین فرار ِ بیهوده ی گذرای بچه گانه اش هم شیرین است ...
م ن ه ن و ز د ل ی ل ه ا ی ز ی ا د ی د ا ر م ب ر ا ی ب و د ن

Thursday, January 10, 2008

another way

دارم آرام آرام، تمام راه های ِ به تو رسیدن را تا می کنم و یکی یکی گوشه ای می چینم
چشمانم درد می گیرد! دلم ...
مچاله می شوم لابه لای تمام راهها ...
خودم را تکه تکه می کنم و به گوشه ی هر کدامش سنجاق می زنم!
پاره پاره ام دیگر
سوراخ سوراخ!
بعد همینطور که نگاهم به راههای باقی مانده می افتد، فکر می کنم که برگردم و تمام ِ سنجاقها را باز کنم، ولی دلم نمی آید!
دارم خودم را جا می گذارم درون ِ تو و عین خیالم هم نیست که دارد چه بلایی سرم می آید!
تنها به فکر تا کردن ِ راههایم! تنها به فکر اینکه دیگر قرار است دستم به تویی نرسد!
به اینکه ...
تا می کنم، تا می زنم، با دقت، آرام، حواسم به همه چیز هست ...
گاهی که بر می گردم و چشمم به آن گوشه می افتد، بغض می کنم، باورم نمی شود اینقدر راه تا کرده ام و هنوز خیلی راه برای تا کردن باقی مانده!
ادامه می دهم، باید ادامه دهم، باید باید باید ...

Tuesday, January 08, 2008

تمام ِ این سردرگمی ها و درماندگی های این روزهایم کاملا طبیعی است ...

Monday, January 07, 2008

آرام و بی صدا می خوانم خودم را
روبرویم نشسته ای و بی صداتر از همیشه تنها نگاهم می کنی
چشم دوخته ای به لبهایم
هی بالا و پایین می روند، باز و بسته می شوند، یکجا آرام نمی گیرند
تقصیر خودت هست، دیر آمده ای و از خیلی چیزها بی خبری!
باید بدانی، باید بفهمی، باید درک کنی، باید مرا به آغوش کشی
دلم هوای گرمی ِ تنت را کرده، آرامش ِ بودنت را، حرفهای ...
دیر آمدی، دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر آمدی و من ماه هاست تمام شده ام
گوشم می دهی، اخمم می کنی، سرت را مدام تکان می دهی، بازیت گرفته است
بازیت گرفته است با من
نمی دانی با هر تکانی که می خوری پر و خالی می شوم
ولی دست ِ خودت نیست، دلت به حالم می سوزد، می فهمم
آرام لبهایم را نزدیکت می کنم
دورم می شوی!
نزدیکت می شوم
می ترسی!
بی صدا می گویم
وقتی دلم برای خودم می سوزد، داغ می کنم، قفل می کنم، تا مدتها خیره به یکجا مدام یک چیز را تکرار می کنم، چرا با خودم چنین کردم!! و وقتی پاسخی نیست دلم می خواهد تمام بودنم را یکجا بالا آورم! راستی، اگر بخواهمت برایم می مانی!؟
نزدیکم می آیی
دورت می شوم
دستت را حواله ام می کنی
نمی گیرمت
همین جاست که می فهمی دیگر نیستی برایم
همین جاست که می فهمم دیگر تویی را هم نمی خواهم
دورت می شوم
دورم می شوی
دلت هوایم را می کند ولی
دلم هوایت را می کند ولی
دیر آمدی، دیر
و من ماه هاست تمام کرده ام ...

Sunday, January 06, 2008

bad days,sad days

Some things in life are bad
They can really make you mad
.Other things just make you swear and curse
When you're chewing on life's gristle
Don't grumble, give a whistle
...And this'll help things turn out for the best

...And...always look on the bright side of life
...Always look on the light side of life

If life seems jolly rotten
There's something you've forgotten
.And that's to laugh and smile and dance and sing
When you're feeling in the dumps
Don't be silly chumps
.Just purse your lips and whistle - that's the thing

...And...always look on the bright side of life
...Always look on the light side of life

For life is quite absurd
And death's the final word
.You must always face the curtain with a bow
Forget about your sin - give the audience a grin
.Enjoy it - it's your last chance anyhow

So always look on the bright side of death
Just before you draw your terminal breath

Life's a piece of shit
When you look at it
.Life's a laugh and death's a joke, it's true
You'll see it's all a show
Keep 'em laughing as you go
.Just remember that the last laugh is on you

Saturday, January 05, 2008

همان روز اول گازم زدی
تمامم کردی
تو خوشحال بودی
و من ناراحت
تو شوق خوردنم را داشتی
من دلهره ی تمام شدنم را
من تمام شدم و تو نفهمیدی که خودت تمامم کردی
.
.
.
هوای سرد ِ دوست داشتنی
بمان
بمان و روزهایم را سردتر کن
خیال یخ زدن دارم!
...
پ.ن: خسته ام، کاش کمی زودتر این روزها تمام شود!

Thursday, January 03, 2008

For u

- دروغ نمی گویم، من هرگز دروغ نمی گویم ...
.
.
.
بود، زندگی می کرد، نفس می کشید، نمی شناختمش!
هست، زندگی می کند، نفس می کشد، می شناسمش!
...
خواندمش، ماند برایم
و امروز بودنش پر رنگ است، بلند است، طولانی است
...
لیوان ِ چای را روی میز گذاشت ...
کاش سرد نشود، اما شد
کاش تمام نشود، اما شد
کاش زنگ نزند، اما زد
کاش نرود، اما رفت
چقدر همه چیز زود تمام میشود!
آمد، دید، ماند، رفت
ولی خیلی زود زود زود
دلم می خواست بماند، کمی بیشتر، شاید به اندازه ی لحظه ای که صدایش کنم
ولی رفت، رفت و با رفتنش همه چیز در یک سکوت ِ بی صدا مدفون شد ...
...
دیدمش، دید مرا و همه چیز مثل همیشه ساده گذشت ...


پ.ن: هنوز که هنوز است با شنیدن بعضی از آهنگها یادش می کنم ...

Tuesday, January 01, 2008

!!

ساده ام و این سادگی سخت آزارم می دهد
... !
کاش زودتر از اینها می فهمیدم که برایت تداعی گر ِ حضور شخص ِ سومم!
کسی که این روزها نیست و تنها خاطره ی یک خانه ی قدیمی از او برایت مانده
و عکسهایی از یک روز ِ دو نفره...
او نیست، صدایش نیست، حضورش نیست، خنده و شیطنت هایش نیست
او نیست، چشمهایش نیست ...
ولی آخر چرا من! چرا چشمهای من! چرا حرفهای من! چرا صدای من!
دلم دارد مدام می سوزد برای من، ولی اشکی نیست دیگر...
کاش نمی فهمیدم، کاش نمی خواندم، کاش نمی دیدم، کاش ...
کاش هرگز کنجکاوی نمی کردم! کاش نمی گفتی حرفهایت تنها برای من است ...
کاش اینقدر احساساتی نبودم! (و تو این را می دانستی، میدانی ...)
حرف می زنید، از هم باخبرید، نگران هم می شوید !!
این من هم دیگر نگران ِ هیچ کدامتان نمی شود!
...
فکر می کنم، فکر می کنم، فکر، فکر، فکر ... ولی چرا هرگز راه ِ حلی نیست،
چرا پایانی نیست، چرا تمامی ندارد اینهمه نابودی!
می نشینم و دعا می کنم کاش برگردد، کاش زود برگردد، کاش بیاید و بماند ...
شاید رها شوم از همه چیز ...
چرا از یاد نمی برم، گنجایش ِ این مغز ِ من مگر چقدر است!؟ چرا تمامی ندارد!؟
تلخ می شوم مدام
سکوت می کنم مدام
چهره ام سرد می شود مدام
دیوانه می شوم مدام
...
وقتهایی که خوب نیستم، سکوت سردی می آید سراغم، حرف نمی زنم، یخ می زنم!
کاش می شد کاری کنم که کسی نفهمد دارد چه بر سرم می آید!
هی من، باید مثل ِ همیشه بخندی
آدمها خنده هایت را دوست دارند
نه تلخی و سردیت را ...

پ.ن: سردرگمی افکارم را می گذارم به حساب خیلی چیزها !!

230

روزی دو عدد!
یادم می ماند!

Sunday, December 30, 2007

کمتر از یک ماه فرصت دارم
کمتر از یک م ا ه
این زمان را اختصاص می دهم
به انبوهی کاغذ و خودکار
استرس و خنده
خستگی و ناله
به یک کتابخانه پر از خاطره، خاطره، خاطره ...
لحظه هایم را می دهم به نگاههای مهربان ِ تو و تو
می خندیم، می خوابیم، درس می خوانیم، دعوا می کنیم
می خوریم و می خوریم و می خوریم ...
عکس می گیریم (خنده، خنده، خنده)
گاهی هم از فرط ِ بی حوصلگی و خستگی می نویسم خودم را!
برای بار ِ دیگر
زندگی می کنیم
یک ماه
در کنار هم
...
دارد تمام می شود همه چیز، باورتان می شود!؟
هی تو
هی تو
ما حالا حالاها برای هم هستیم ها
خیال ِ نبودن به سرتان نزند یک وقت ... !
.
.
.
شمارش معکوس شروع شده، باید درس بخوانیم دیگر ...

Saturday, December 29, 2007

گفتم: ما خیلی به هم شبیهیم!، انگار اصلا همزادیم!
گفت: چرا؟ چون هر دو تامان رنگ آبی را دوست داریم و خورشت قورمه سبزی را؟ همین برای شباهت کافی است؟
گفتم: چرا نمی فهمی!؟ ما چیزهای مشترک زیادی داریم. همین خیلی به هم نزدیکمان می کند، درست می شویم یک زوج ِ ایده آل! وقتی هر دو از یک چیز ذوق کردیم، از یک چیز دلتنگ شدیم، ... ببین! قدمهای ما انگار برای با هم رفتن آفریده شده اند!
گفت: با هم می رویم اما به هم نمی رسیم.
گفتم: با کلمه ها بازی نکن! چرا نمی رسیم؟
گفت: کناره های این جاده که ما انتخاب کرده ایم تا بی نهایت موازی است، یک راه ِ ثاف و یکنواخت. تا انتهایی که چشم ِ هر دوتامان کار می کند و نفسمان بند می آید می رویم. همقدم، همراه، هیچ وقت بهم نمی رسیم.
گفتم: ببخشید، جاده دیگر دست ما نیست که دستور دهیم طبق ِ نظر حضرتعالی درستش کنند.
گفت: چرا نیست؟ وقتی برای من و تو فقط با هم رفتن مهم است، نه مقصد و رسیدن، جاده می شود این، وگرنه برای بعضی ها ...
گفتم: می دانستم که بعضی هایی در کارند که تو داری برای جواب ِ "نه" دادن به من این همه فلسفه می بافی.
گفت: بعضی "هم قدم ها" می روند در جاده هایی که رفته رفته باریک می شود. اینجوری می رسند به هم، یک روح می شوند، مثل اینکه به اعماق یک تابلوی پرسپکتیو سفر کنی، به جایی که همه ی خطوط همگرا می شوند.
گفتم: سراغ نداری از این تابلوها؟ اگر داری ما هم مسافریم ها!
گفت: تو این دنیا فقط یک تابلو هست. در یک سرش همه به هم می پیوندند و در طرف دیگر همه چیز از هم دور می شوند.
" بستگی دارد من و تو به کدام سو برویم "
گفتم: حالا تو هیچ دوتایی را می شناسی که برای "رسیدن" همراه شده باشند؟
گفت: بعضی "هم قدم ها" می روند در جاده هایی که آنها را به هم می رساند، یکیشان می کند.
...
آنها تا صبح با هم خدا را خواندند ...
.
.
.
پ.ن: دوست داشتم این متن را زیاد
پ.ن: عیدم مبارک
پ.ن: توی بلوار ِ اسفندیار( تقاطع ِ ولی عصر-آفریقا) درختا رو جلد کردن (دو نقطه دی دی دی)

Friday, December 28, 2007

Meeting

چهار نگاه ِ تازه، چهار صدای تازه، چهار سلام تازه
در یک روز ِ سرد ِ دیماهی !
و یک نگاه ِ مهربان ِ همیشگی ...

Tuesday, December 25, 2007

حالم ا س ا س ی بده !
پشت ِ ترافیک ِ چمران بغضم ترکید
تا خونه چشمام تار می دید
خفه بودم
یهو بی حس می شدم
پاهام از کار می افتاد
سرعتم یهو کم می شد
بوق ماشینا دیوونم می کرد !
رسما تو حال خودم نبودم !
اونقدر که برام مهم بود جواب ِ اس ام اس تو بدم
حواسم به ماشینایی که می یومدن طرفم و می رفتن نبود !
حالم ا س ا س ی بده
دوباره بهم ریختم
ب ر م خ ه ی م ت !

D:

نظریه محاسبات
دو میان ترم
میان ترم ِ اول: پایین ترین نمره ی کلاس
میان ترم ِ دوم: بالاترین نمره ی کلاس
هی من
اصلا معلوم است چه کار می کنی!؟
...
شاگرد ِ اول همیشه اول است، یعنی حق ندارد سقوط کند
ولی علم ثابت کرد
شاگرد ِ آخر می تواند شاگرد ِ اول بشود
همین من نمونه اش
(بلند می خندم، بلند می خندی)
.
.
.
چه کیفی دارد درسی را که استاد بعد از گرفتن یک میان ترم
پیشنهاد حذفش را به تو می دهد
امتحان بعدی بالاترین نمره را بگیری تا استاد تمام ِ ذهنیتش درباره ی تو
به یکباره فرو بریزد
خودم باورم نشد، استاد که بماند !

Friday, December 21, 2007




آدمهای زندگیم چه ساده رنگ می بازند
چه ساده حرفهایشان نیست و نابود می شود
چه ساده دل می بندند و دل می بازند
آدمهای زندگیم چه ساده نگاه هایشان را از هم می دزدند
چه ساده دلتنگ هم می شوند
چه ساده دل می شویند از با هم بودن
چه ساده بی رنگ و پر رنگ می شوند برای هم
...
دلم هیچ کدامشان را نمی خواهد
وقتی ثبات ندارند
هیچ چیزشان
نه نگاهشان، نه حرفهایشان، نه بودنشان، نه دلتنگیشان
نه حتی دروغهای رنگینشان !
می آیند و می دزدند و می بازند !
آدمهای زندگی من
شمایید
که هیچ کدامتان هیچ نمی دانید
از بودنتان، از ماندنتان، از کارهایتان، از دلبستگی هایتان
همه چیز را هم دروغ می دانید
!
دلم برایتان می سوزد که ندانسته
همه را یکی می بینید و خود را فرای دیگران
در صورتی که در دید دیگران شما هم همان همه هستید
همان همه ی دروغین !
سیاه سفید رنگی بی رنگ مات براق
هر چه هستید کمی بنشینید و فکر کنید
نه به من
به خودتان
بفهمید چه می خواهید و چگونه می خواهید
نمی خواهد دلتان مدام به سادگی ِ من بسوزد
به دنیای ساختگی من !
به گمانم شما مهمترید
وقتتان را صرف تجزیه و تحلیل من نکنید !
.
.
.
همین
پ.ن : شب یلداست امشب

...


روزهایی که حالم خیلی خوب نیست
کانورسهایم را نمی پوشم
آخر شاید به سرم بزند و راههای زیادی را پیاده گز کنم !

Monday, December 17, 2007


+ (دارم پشت چراغ قرمزساندویچ می خورم، یعنی می خوام بخورم !)
- خانم می خرین ؟
+ (حواسم بهش نیست، اصلا نگاش نمی کنم ! )
- خانم نمی خری، حداقل یه کم از ساندویچتو بده بخوریم !
گوشنمونه !
+ (به دوستم نگاه می کنم، بدم، ندم !؟
ساندویچ نخوردمو می دم دستش ! )
- آبی، نوشابه ای، چیزی ندارین باهاش بخورم !
+ (چراغ سبز می شه، گاز می دم و می رم)
.
.
.
+ (دارم اس ام اس ریپلای می کنم، همون اس ام اسی که پریروز براش زدم و زده
می گه حالا نوبته منه !
همونی که براش نوشته بودم :
دلم در حد ِ مرگ گرفته! اه
گفتم تو هم بدونی!
دیدی بعضی وقتا خودتم نمی دونی چته، من الآن اینطوریم !

تند تند براش می زنم :
عزیزم
منم خستم، بی حوصله، تو یه لوپه نمی دونم گیر کردم!
کاش می شد برای همه چیز یه جوابی می بود ... !
خوب باش، خوب ... )
- خانم، خسته نباشین، نرگس می خرین ؟
+ (با سر جواب می دم نه! هنوز دارم تایپ می کنم!)
- (می زاره می ره! )
+ (یهو تو ذهنم می گذره که ...
فک کن!
تو ذهنم می گذره اگه بهش می گفتم
آقا نرگس می خری !؟ چی می گفت !!
حتما می خندید و می گفت نه!
چون اصلا نمی فهمید منظور من چیه !)
.
.
.
زندگی ِ پشت چراغ قرمزها هم عالمی داره ها !

Sunday, December 16, 2007

wanna

دلم می خواست جای قیصر امین پور می بودم
دلم می خواهد جای محمد صالح اعلاء باشم
ولی وقتی جای خودم هم نیستم این خواستنها چقدر پوچ می شود !

...

این روزها سپرده ام اگر بی هوا ذهنم به حال خودش رها شد!، دعوایم کند
حواسم را پرت کند
سپرده ام هوایم را داشته باشد!
می گفت هی تو، چقدر تغییر کرده ای!، خیلی وقت است ها، مالِ دیروز و امروز هم نیست!
س ک و ت کردم، قبول داشتم، گذشتم و رفتم . . .

draft

یادم نمی رود
دیشب،
شب عجیبی بود ...
ساعت یک و بیست دقیقه ی شب
هات چاکلت
شهری به خواب رفته
خیابانی خلوت
من و سه تو !
دیشب را به دور از تمام بودنهایمان
خندیدیم
از ته دل خندیدیم
هر چند نمی شود حتی ثانیه ای فرار کرد از ...
دعا کردیم
چشمانمان را بستیم
دستانمان را بسوی آسمان شب گرفتیم و
بی صدا
آرامش خواستیم
آ ر ا م ش
هیچ کدامتان را هم از یاد نبردیم

Saturday, December 15, 2007

Nargess

دسته های نرگس ِ سر چهار راه ...
(هر روز عصر، در راه برگشت !)
و منی که تمام 45 ثانیه ی پشت ِ چراغ قرمز را
خیره به آنها بی اختیار اسمم را صدا می زنم !
...
باز هم صدای بوق ممتد ماشینها مرا پرت می کند به دنیای آدمها
دنده ی یک، پایم را آرام از روی کلاژ بالا می آورم
و
حرکت
بعد مدام با خودم می گویم
کاش یک دسته برای خودم می خریدم
فکر کن، برای خودم !!
نرگس برای نرگس چه می شود !
سرعتم را زیاد می کنم
خیلی خسته ام
شاید فردا خریدم
شاید هم نخریدم
شاید هم یکی پیدا شد و برایم خرید
اصلا شاید از فردا مسیر برگشتم را عوض کردم
تا دیگر نرگس های زرد و سفید هواییم نکند !
نمی دانم
شاید شاید شاید
.
.
.
یادت باشد ... !؟!
بگذریم، چیزی نمی خواستم بگویم !

Friday, December 14, 2007

pain

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
"چامه و چکامه" نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز "نای جان" برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
.
.
.
تنها تو می مانی
ما می رویم از یاد
.
چهل روز گذشت
...
پ.ن: حیف من !

Saturday, December 08, 2007

Painting

آرام کنارم نشست
لحنش را جدی کرد
دیگر نمی خندید
ترسیده بودم کمی !
آهسته شروع کرد به حرف زدن
حواسم جای دیگری بود
نمی فهمیدم چه می گوید !
ده نفر
نمایشگاه
سال دیگر
دو روز دیگر علاوه بر پنج شنبه ها
من
...
حرفهایش حکم یک جورچین را داشت برایم
مکث کردم
فرصت داد برای ساختنش ...
ساختم
گیج شدم
ذوق کردم
ولی آخر باور کردنی نبود !
من با نه نفر دیگر !
تا شب به چشمهای دخترک نگاه کردم و بوسه پاشیدم به روی گونه هایش
دخترک پس از سه ماه بهترین هدیه ی این روزها را به من داد
دخترک، چشمهایم هدیه به تو ...

Friday, December 07, 2007

به گمانم آن بالا بالاها لوله ای پوسیده، ترک برداشته، سوراخ شده
یا چه می دانم ترکیده !
که آسمان اینگونه آبهایش را به این طرف و آن طرف می پاشد !
کاش خدا دستش را می گذاشت روی چشمهای آسمان
دارد از دست می رود !
طاقت اینگونه باریدنش را ندارم !
از دیشب تا همین حالا که نمی دانم تا کی ادامه خواهد داشت
یک ریز دارد خیسمان می کند
به خیالش هم نیست اینجا کسی همپای باریدنش می بارد ...
هی آسمان
کمی آرامتر
یکدفعه تمام نشوی !
.
.
.


پ.ن: هنوز هم شب است، صبح هم فراموش شد ...

Wednesday, December 05, 2007

converse

پس از هشت ماه کانورسهایم را شستم
خودم را هم
بعد جفتمان را برداشتم و روی طناب پهن کردم
یادم بود، گیره هم زدم
آخر این روزها بادهای بدی می وزد
یکدفعه می آیی و می بینی که نیستی!؟
کجایی؟ نمی دانی، آخر باد تو را با خود برده است
به جایی که دلش خواسته !
شب می آیی، آرام گیره ها را باز می کنی و آهسته باز می گردی به زندگیت
کانورسهایت را جلوی شومینه می گذاری تا سرما از وجودش بیرون بپرد !
خودت را هم آرام آرام اتو می کشی تا صاف شوی !
دیگر به گمانم همه چیز آماده است برای فردا
امشب را بی دغدغه به صبح خواهم رساند ...

draft

روزهای آخر دومین ماه ِ پاییز ...
وقتی پای پیاده از روی برگهای زرد و نارنجی درختان رد می شوم
تازه می فهمم
پاییز آمده است و من خبر دار نشده بودم
فاجعه نیست
تنها یک عقب ماندگی است روزها را فراموش کردن !
شروع می کنم به بلعیدنش
نفس می کشم
ن ف س ... !
خیال از دست دادن ِ روزهای گذشته را هم از سر بیرون می کنم
و بی اختیار گامهایم را کند و آهسته می کنم
دوربینم را در می آورم و از لحظه لحظه ی پاییز عکس یادگاری می گیرم
از لحظه ای که فهمیدم پاییز شده
از لحظه ای که سردم شد
از لحظه ای که خش خش ِ برگهای پاییزی تلنگری شد برای بازگشتم به زندگی !
من از امروز خاطره ای می سازم برای آینده ی نه چندان دورم ...

Monday, December 03, 2007

snow

باران را كه يادم نيست
ولي
برف قشنگي دارد مي بارد
به كسي كاري ندارد، بي هوا مي ريزد ...
هي من، به گمانت سفيد مي شويم!؟
...
.
.
.
ساييده شده ام
چيزي نيست، مثل هميشه تحمل مي كنم !
پ.ن : گفتم كه، تمام شدني در كار نيست !

Tuesday, November 20, 2007

... It's been 2 years

HappY Birthday My Blog
... Miss u Much

Tuesday, November 06, 2007

210

بالاخره قبول کردم قاصدک مقصد ندارد
باید لمسش کرد و با یک فوت محکم روانه اش کرد به دور دستها
و من امشب دویست و نه قاصدک زندانی شده را فوت کردم
دو سال ِ تمام از زندگیم را سوار بر بال قاصدکها به پرواز در آوردم
به همین سادگی
ولی این دویست ودهمین قاصدک را برای خودم نگه می دارم !
.
.
.
تمام شدنی در کار نیست
به قول Ho-Z
Goodbye all my best mementoes

Thursday, October 25, 2007

... cut my WordZ 4

زندگی ِ گذشته ام را روی زمین ِِ اتاقم پخش می کنم
خنده ها و اشکهایش را، خوشی ها و ناخوشی هایش را، آرامش ها و دلواپسی هایش را
دروغ و راست هایش را، دوست داشتنهایش را، نگاه هایش را، دیوانگی هایش را، دردهایش را
نخوابیدنهایش را، استرسهایش را، عصبانی بودنهایش را و تمام بودنها و نبودنهایش را ...
همه ی آینها را یک طرف می چینم
و تو را می گذارم طرف دیگر که مبادا تلخی آنها به تو سرایت کند !
بعد شروع می کنم به فکر کردن، که اصلا چه شد ؟!؟
روبرویم شده مثل این پازل های چند هزار تکه
باید هر تکه را سر ِ جای خودش قرار دهم
(یک نفس عمیق)
باید با آرامش نگاهشان کنم، با آرامش بخوانمشان، با آرامش لمسشان کنم...
کار سختی است ولی شدنی !
اول گوشه هایش، اگر کادر دورش درست شود به گمانم امیدم برای تمام کردنش بیشتر می شود.
خسته که می شوم، خوابم که می گیرد، حوصله ام که سر می رود، ولش می کنم
که مبادا اعصابم بهم بریزد و همه چیز خراب شود !
هر تکه را که می بینم و به دنبال جای درستش می گردم، هزاران فکر جمع می شود در ذهنم
تمام لحظه ها و روزهایم به یکباره از جلوی چشمانم می گذرند
چه پیر شده ام !
ولی، ولی خوشحالم از اینکه هنوز حافظه ام را از دست نداده ام، خاطراتم را، زندگی ام را یا شاید حتی تو را ...
گاهی چشمانم را می بندم، گاهی با خودم می خندم، گاهی مدادم را بر می دارم و چیزی می نویسم
و گاهی کنار آنهمه زندگی ِ تکه شده از هوش می روم !
(دخترک بخواب)
اگر باهوش باشم، اگر بتوانم ذهنم را جمع کنم، اگر بشوم تنها برای خودم، شاید این پازلِ تکه تکه
زودتر از اینها تمام شود.
در حال حاضر فقط یک هفته ی اولش از خاطرم گذشته، آن نوشته های کوتاه ِ زیبایی که
درون اس ام اس هامان به سوی هم روانه می کردیم
سیزده به در ِ امسال، بارانش، ... !
کاش می شد از خط ِ قرمزها فراتر نرویم
آنوقت من دلم دیگر خیلی چیزها را نمی خواست
ناراحت نمی شدم، توقعی نبود ...
تا تمام شدن این به اصطلاح پازل حرفهایم را کات می کنم ...

Tuesday, October 23, 2007

plZ open it !

در خانه بسته بود
درست مثل همیشه
اینبار حتی گوشه اش هم باز نمانده بود
ولی تو باز نشسته بودی سر جای همیشگیت !
کافی بود لای در باز شود
آنوقت می شد خنده ات را دید، لمس کرد ...
ولی کو تا آن در بار دیگر باز شود !
راستی می دانم که تا حالا فهمیده ای
دو چشم دیگر هم آنطرف در لحظه ها را دو تا یکی می شمارند تا در دوباره باز شود !
ولی عیبی ندارد
خیالی نیست
من نقاشی بلدم، کاغذ و مداد هم که دارم
عکس خودم را می کشم، عکس چشمهایم را
آنوقت تایش می کنم و با آن، از آن هواپیماها درست می کنم و از بالای در به بیرون می فرستمش
تنها کافی است پشت در باشی
تا بشود برای تو ...
آنوقت بازش کن، مرا که دیدی کمی بخند
و هر چه دوست داشتی رویش بنویس و پروازش بده به سوی من
وای مواظب باش درست پرتابش کنی، مبادا کس دیگری برش دارد
آنوقت بد می شود ها !
اینگونه هم کیف میدهد ها
کاری ندارد که
یک روز امتحانش می کنیم
شاید همین فردا ...

پ.ن : مدل جدید نوشتن !
دارم سعی می کنم بشوم من، زمان می برد ...

Friday, October 19, 2007

remove

حذف شد
مثل من ِ این روزها که باید حذف شود
.
.
.
پ.ن: دلم می گیرد وقتی تلخ می نویسم

Wednesday, October 17, 2007

beautiful eyes

هی تو
حالا می فهمم که چرا گفتی بیا همدیگر را در چشمان هم ببینیم !
تو را هرگز نمی شود از یاد برد، حتی برای لحظه ای
نه تو را، نه آن چشمانت را که برای لحظاتی تنها برای من شد
برای منی که خودم را درونش به جستجو نشسته بودم
.
.
.
یافتم
یافتم
من خودم را درون چشمانت یافتم
ما برای مدتی شدیم برای هم
...
پ.ن : استاد زبانهای برنامه سازی می دهد
من یاد با هم بودنمان می افتم
یادت باشد
تو همیشه حواس من را پرت می کنی !
دو نقطه دی

Saturday, October 13, 2007

reWrite

واگویه های من درد نیست، این روزها ذهنم عجیب آشفته است !
...
دیگر حتی کلمات را هم فراموش کرده ام
پر شده ام از گریه های گاه و بی گاه
اشکهایم طاقت ماندن ندارند
بی هوا می ریزند ...
دلم می خواست زندگیم از چپ به راست نوشته می شد
مثل تمام دفترهایم که از چپ به راست شروع می شود !
آنوقت می دانستم حالا که به آخر دفتر زندگیم رسیده ام
به معنی پایان یافتنم نیست، تازه می خواهم شروع شوم !
ولی این بار روی کاغذهای سفید نوشته نمی شوم
باید بگردم و در هر صفحه جاهای خالیش را پیدا کنم و خودم را جا دهم درونش !
دیگر برایم مهم نیست روی خط نوشته شوم یا میان خطوط
کج نوشته شوم یا صاف
تنها دلم را به زیبایی خطم خوش کرده ام
به اینکه قرار است آنقدر خوش خط بنویسم
که تا دفترم باز شود چشم هر کس به طرف زیباییش رود !


پ.ن: مرور هر روزه ی خاطرات و تویی که در تمام روزهایم هستی و خواهی بود
من و من داریم دق می کنیم ...

Thursday, October 11, 2007

...

اشکهایت را که می بینم تمام می کنم ...
و این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم از بودن !
...
کاش اینجا بودی
دلم دارد می پوسد
عکسهایت را گذاشته ام روبرویم
گونه های اشکبار تو
آن نگاه غمگین
آن سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد تنها برای من
کاش بودی و سرت را می گذاشتی روی پاهایم
دست می کشیدم لای موهایت
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها ما را چه شده دخترک
چرا هی نابود می شویم در خود !
دیشب وقتی دیدمت، وقتی صدای گریه هایت پیچید در ثانیه هایم
ت م ا م کردم
از این بی کسی ها، از این سکوتها، از این چشمهایی که سالهاست
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
کی خیال رفتن دارد نمی دانم !
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم، چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
انگار تنها باید برایت دعا کنم، از آن آرزوهایی که به خیالت خنده دار می آید
که همیشه خوب باشی، اصلا مگر می شود همیشه خوب بود، همیشه خندید
ولی چه کنم، که اگر این را هم نگویم می میرم !
دستانم را می گشایم و به خیال آن ظهر تابستانی که در آغوش کشیدمت
خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من،
چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز هم برایم بخندی !
بودنت زندگی است دخترک، باش برایم،
می خواهم همین روزها به تصویر در آورم زیباییت را
همه چیزش آماده است
تنها کمی خنده هایت را کم دارد ...

Sunday, October 07, 2007

me & Me

دیوانه شده ام، روانی، دیگر به گمانم به یک دکتر روانشناس احتیاج دارم، اسمش را هر چه می خواهید بگذارید ولی من شده ام یک دیوانه ی روانی ِ کلافه و آشفته ای که روزهاست دیگر زندگی نمی کند ! انگار دارد با نیستی دست و پنجه نرم می کند ! زندگی گلویش را گرفته است و هر روز محکمتر فشارش می دهد !
وای وای وای ! نیستید ببینید چه دردی می کشد ! بی هوا دلش می گیرد، بی هوا اشکش می آید، بی هوا تمام وجودش بی حس می شود، بی هوا یک روز کامل حرف نمی زند، بی هوا با تمام سرعت می دود، بی هوا دوست دارد ...
بی هوا و بی هوا و بی هوا ...
گناه کرده ام ! گناهی بزرگ ...
دارم آب می شوم، دارم درد می کشم، دارم عذاب می کشم ... وای وای وای وای وای وای وای وای
حرفهایم را به که بگویم، دردم را برای که بازگو کنم، دارم تباه می شوم ! چرا هیچ کسی نیست، چرا هیچ وقت هیچ کسی را نداشته ام تا حرفهایم را برایش بزنم، چرا همیشه باید حرفهایم مدفون شوند در وجود خودم ! چرا اینجا هم نمی توانم راحت حرف بزنم، راحت حرفهایم را بنویسم، چرا اینجا هم بدم می آید بنویسم بوی گند گرفته ام از ازدحام اینهمه لاشه ی افکار دیوانه کننده ای که دارند مرا ذره ذره می کشند ! چرا اینجا هم حرفهایم را می خورم ! چرا چرا چرا چرا !؟!؟
چرا زندگیم رو به نیستی گام برداشته، آنهم از آن گامهای بلندی که ورزشکاران دو و میدانی بر می دارند، گامهایی بلند و سریع !!!!!!
وقتی دستم را گرفتی فهمیدم به زودی سقوط می کنم ...
تب دارم، دستم درد می کند، گلویم می سوزد، نفسهایم به شماره افتاده اند، (چیزی شبیه آسم !) وقتی مریض می شوم نفسهایم می گیرد، تجربه اش را دارم ! باید تحمل کنم تا خوب شوم، این نفسها کی از کار می افتند نمی دانم !!!!
یاد چشمهایت که می افتم چشمانم را می بندم تا باز همه چیز شروع نشود، آن اشکها، آن دلتنگیها، آن بی قراریها، آن دیوانگیها ...
دلم گرفته است، می فهمی !؟!؟
فهمیدن، چه توقع زیادی ! یکی نیست به من بگوید تو خودت خودت را می فهمی که دلت می خواهد او دلتنگی ات را بفهمد !! وای وای وای ، دارد چه بر سرم می آید، مرا چه شده، این روزها چگونه سر از زندگی من در آورده اند! چرا کسی نبود که به آنها بفهماند من توان تحمل اینهمه درد را ندارم !
یک رز مشکی ساقه بلند، یک سیب سرخ، یک نگاه ... این شد اولین دیدار ...
وقتی به دستان آن مادر و دختر نگاه می کنم دلم می گیرد ! تابلوی زیبایی است، دلم نمی آید یک روز نگاهش نکنم !
راستی چرا یک مادر و دختر؟! چرا پشت به ما !؟ چرا رو به ساحل!؟ چرا، چرا، چرا !؟
هی آسمان، هنوز خیال باریدن داری !!!
کهنه شده ام !؟؟
چرا وقتی از ذهنم می گذرد کهنه شده ام یا نه، به یکباره هجوم می آوری بر بودنم، تند تر می باری، تو هم خیال بازی کردنت گرفته، می خواهی با این کارت بر من ثابت کنی حرفهایم همیشه درست است ! دلت برایم سوخت !؟ راستش را بگو !!! بس نمی کنی ! اینگونه باریدنت را دوست ندارم، برایم نم نم ببار ...

پ.ن : حذف شد

Friday, September 28, 2007

forget

چقدر خودم را فراموش کرده ام !
رنگم پریده، موهایم شانه ندارد، چند قدم بیشتر نرفته از حال می روم، چشمانم می سوزد
تختم را که می بینم نا خودآگاه سرم را می کوبم روی بالشت و با خود می گویم چــــرا !؟
دیگر آهنگ هم گوش نمی دهم !
زندگیم خود یک دنیا آهنگ دارد برای نواختن این روزها !
هر فکر یک ضرب می گیرد در ذهن آشفته و بی تحرک من !
آمدید، گفتید و بی خیال تر از همیشه رفتید !
آمدی، گفتی و تو هم شدی همراه آنها !
قدمهایت را بلندتر و سریعتر برداشتی که مبادا عقب بمانی از بی رحم بودنشان !
توقعی بود و نبود، دیگر نیست ...
هی من، بزرگ شده ای، فراموش کن حرفهای آدمها را
زندگیت دارد از دست می رود !
تنها بدان باید همیشه حد میانه را گرفت در رابطه ها، دوست داشتنها، حرف زدنها !
آدمها ظرفیت خیلی چیزها را ندارند، خیلی چیزها !!
آدمها را فراموش کن – خودت را نه ... !
بیا و کمی برای خودمان زندگی کنیم ...

پ.ن : خوبم

Wednesday, September 26, 2007

! easy

سقوط
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
متلاشی شده ام
پ.ن : آنقدرها هم که فکر می کردم سخت نبود !

Tuesday, September 25, 2007

200

دارد می رود
می فهمی !
د ا ر د م ی ر و د ...
و تو هنوز هیچ نمی دانی از بود و نبود او !
یادت می آید درست یکماه و پنج روز پیش شمارش معکوس را شروع کرده بودی !
و نوشته بودی ... !
به گمانم خودت هم هیچ نمی فهمی از حال و هوای این روزهایت !
گیجی، آشفته ای، ساکتی، ماتی، خیره ای، بی احساسی
اما دیوانه ... نه، دیوانه نیستی !
امروز می گفت چه سکوت سردی را حواله ی اولین روزهای با هم بودن کرده ای !
برای شروع چنین سرد و بی روحی ، پایانی چگونه را انتظار باید کشید !؟!؟
دیروز تمام خنده هایم را روانه ی لحظه های خاکستریت کردم
امروز تمام خنده هایم را بلعیدم
و مات و مبهوت مانده ام فردا را چه کنم !
لبخند بزنم یا بشوم من و از ته دل بخندم به روزهای نیامده ام !
ولی نه
او دارد می رود !
هی من
اشکهایم کو !؟
به آنها احتیاج دارم !
دیگر وقتش رسیده، باید زودتر از اینها دست به کار می شدم !
اشکهایم کو !؟
می دانید اگر نباشید همه چیز را می فهمد !؟
باشد ! نیایید !
باشد ! بگذارید بفهمد !
چقدر خود خواهید ! ولی بدانید به بود و نبود شما نیست
همین که خودم بدانم چقدر دوستش دارم کافی است !
وای
ببین
براستی دارد می رود !
د ا ر د م ی ر و د !

Saturday, September 22, 2007

...

آشنا شدن با آدمهای این روزها
مرا به من نزدیکتر می کند !
به گمانم راه خود شناسی را یافته ام !؟!
آدمهای تکراری
واژه های تکراری
بودنهای تکراری
ولی نه !
همین که آدمها واژه های تکراری را با لحنهای مختلف رنگ می کنند
همه ی این تکرارها را نقض می کند !
سیاه شده ام
یعنی سیاهم کرده اند
هر روز، یک چیز جدید، یک صفت جدید، یک آدم جدید
براستی من، همه ی اینها را با هم هستم !!؟
پس تو کجایی ؟
دارند مرا به نابودی می کشانند با حرفهایشان !
هی من
به گمانت او هم همین فکرها را می کند !
بیا کمی فرار کنیم از آدمها
دارند ما را هم از هم جدا می کنند
آنوقت تنهای تنها می شویم !
تو هم دیگر نمی خواهد بیایی، یعنی همان به نیامدنهای همیشگی ات ادامه بده !
من و من دلمان کمی تنهایی می خواهد
بی تو !

پ.ن : حداقل بگویید چرا این فکرها را می کنید !

Friday, September 21, 2007

should

روبروی آینه می ایستم
نگاهش می کنم
همیشه صبح ها لبخند می زند به من ...
شانه ام را برمی دارم و موهای آشفته ام را شانه می کنم
و به خود می گویم
باز هم زمانش رسیده است انگار
روزها را می شمارم
درست است
همیشه به این روزها که می رسم، به سرم می زند اینکار را بکنم !
آخر مگر زمان دارد !؟
چرا همیشه درست در وسط سال باید به سرم بزند !؟!
آدم گاهی باید با خود مبارزه کند
با گذشتن از چیزهای دوست داشتنیش
و امروز و این لحظه ...
ولی این یک مبارزه نیست !!
چرا که یکسال دیگر
درست در همین روز و همین ساعت
همه چیز مثل گذشته خواهد شد !
...
شاید همین که هر بار تغییر می کنم کافی باشد !
نمی دانم
دوستشان دارم، باید از دستشان بدهم،
باید انتظار دوباره بدست آوردنشان را بکشم، باید باید باید ...

Tuesday, September 18, 2007

My life

مدام صفحه را بالا و پایین می کنم
به دنبال چه هستم خودم هم نمی دانم !
بالا پایین بالا پایین بالا پایین بالا پایین بالا پایین
خسته نمی شوم
باز بالا پایین بالا پایین بالا پایین بالا پایین بالا پایین
کاش روبرویم بودی
کاش چشمانت می شد تنها برای من
کاش می شنیدی مرا
کاش عاشقانه هایم را می خواندی از روی چشمهای خیسم
کاش می شد اینبار، تنها اینبار کنارم بودی
ولی ...
صفحه را می بندم
خودم را ولی نه !
نگرانم، دلهره ای عجیب به جانم می افتد !
کلافه ام، گیجم، عذاب وجدان رهایم نمی کند !
گوشی ام را بر می دارم
نگاهش می کنم !
دستم نمی رود شماره ات را بگیرم
تمام وجودم از کار افتاده است انگار !
اشکم می آید، پاکش می کنم
ولی باز می آید انگار
حال خودم را نمی فهمم
سر در گمم ...
گوشی ام را بر می دارم
باید یک خواهش بزرگ از تو کنم !
شماره ات را می گیرم
ولی نمی دانم قرار است چه بگویم
چگونه بگویم
کلمات را فراموش می کنم
فکر می کنم روبرویم نشسته ای و همه چیز را قرار است از چشمان بی قرارم بخوانی
سکوت می کنم
سکوت می کنی
راستی قرار است چه بگویم
وای، وای، وای ...
چه سخت است چیزی را از تو خواستن !
شمرده شمرده می گویم
انگار اینگونه راحتتر است
ولی نه، باز به آنجا که می رسم همه چیز از یادم می رود !
کاش کسی بود و کمکی می کرد
دلم حافظ می خواهد
و آن نوشته ای که درونش گذاشته بودم
تا بی نهایت بودن می توان دوستت داشت ...
ولی آن هم نبود
یعنی هیچ چیز نبود
من مانده بودم با دنیایی سکوت و کوله باری اشک
آخر چگونه می توانستم مهربانیت را ...
وای، وای، وای ...
همه چیز خراب شد
آخر چرا
چرا من
چرا اینگونه
... !
تنها بدان
زندگیم شده ای ...
همین
پ.ن : دارد
فردا باز سه شنبه است

Monday, September 17, 2007

Inert

راکد شده ام

Friday, September 14, 2007

why

می گفت : تجربه ثابت کرده است، با تو نمی شود درد و دل کرد !
...
س خ ت بود شنیدنش !

پ.ن : من به حرفهای آدمها خیلی فکر می کنم،
آنها هیچ وقت بی منظور حرفی نمی زنند !

Thursday, September 13, 2007

46 , 40

ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه را نشان می دهد
آنقدر برایم اهمیت دارد که لحظه ای را اختصاص دهم به شمردن !
درست پنج دقیقه طول می کشد !
...
می شود چهل و شش ساعت و چهل دقیقه !
نمی دانم زمان زیادی است یا نه !؟
زنگ زد
برای اولین بار بود که دلم می خواست کمی نگرانم شود
صدایم بغض داشت !
نفهمید ...
اشکم آمد
ندید ...
خندیدم
خندید ...
ساعت هفت و پنجاه دقیقه را نشان می دهد
قطع کردم
نگرانم نشده بود
شدم یک آدم ف ر ا م و ش شده !

پ.ن : باز همه چیز خراب شد
خنده هایم چه زود رنگ می بازند

Tuesday, September 11, 2007

rahA

به اندازه ی تمام دوست داشتنهایم
...
سکوت ِ من گویای تمام حرفهایم
خودت از نگاهم همه چیز را بخوان
پ.ن : متشکرم مهربان من
احساس بودن می کنم، به گمانم تمامش را مدیون تو هستم
...

Sunday, September 09, 2007

crack up

بیست و یک سال زندگی
، و انبوهی فکر باطله، فکر خام،فکر خاک گرفته
! فکر تاریخ مصرف گذشته و شاید کمی ف ک ر نو
...
مدت زیادی نمی گذرد که دوباره چشم دوخته ام به بودنم
ذره بین نداشته ام را گذاشته ام بر روزهای از دست رفته و نیامده
بر من ِ روزهای پیش
بر من ِ امروز
بر من ِ خیالی آینده
!
نتایج خوبی بدست آورده ام
اینکه من خیلی زود تمام می شوم برای آدمها
باز هم دلیلش را نمی دانم
! و همین ندانستنهاست که کلافه ام می کند
...
در این مدت که می نشینم و مدام به من ِ درونیم
با تمام احساس ِ داشته و نداشته اش فکر می کنم
با دستهای نا توانم
زمین سرد اتاق را می کنم
! آخر هنوز آدمهای زیادی با منند
! آدمهای زیادی می شوند آشنای غریبه ی دیروز
بعد بلند می شوم
و می شمارم
گورهای کنده شده را
... یک، دو، سه، چهار
! برای امروز کافی است
سنگ قبرها را می خوانم
! دلم می سوزد، اشکم نمی آید ولی
! من چقدر مرده ام
! من چقدر می خواهم بمیرم
دیوار سپید اتاق تنهایی ها هم این روزها حکم دفتر دلم را دارد
مدام می نویسم حرفهایم را بر رویش
آخر نمی خواهم حرفهای این روزهایم جایی حک شود
کسی بخواندشان
! آخر جوابی ندارم برایشان
...
بیرون اتاق پر است از خنده هایم
! درون اتاق پر است از زندگیم
...
همین که می شود بود و زندگی کرد کافی است
! دلم خوش است به خنده هایم
! زندگی می کنیم با هم
پ.ن: من مدتهای زیادی است دیگر از سر خط نمی نویسم

Friday, September 07, 2007

... !

یک آسمان آبی
یک زمین سرد و بی روح
یک مشت خاک
یک پای سست
یک نگاه خیره
یک آدم
یک قبر
یک دنیای دیگر
... و باز هم یک عمر تنهایی
...
چه زود همه چیز تمام شد
تمام شد
تمام شد
تمام شد
...

Tuesday, September 04, 2007

Thinking !!

! چه شبهای سرد و بی روحی را تجربه می کنم
... زندگیم شده سراسر فکر، فکر، ف ک ر
ساعتها روی صندلی ِ اتاق تنهایی ها، رو به پنجره ی همیشه بسته اش
تخته ای بدست می گیرم و به خیال کشیدن دخترک
به اعماق نیستی فرو می روم
! پنج روز گذشته و من تنها کمی رنگ سبز پاشیده ام بر روی کاغذ
مدادهایم را که می تراشم
انگار خودم را می چرخانم درون تراش
! انگار می خواهم خودم را تیز کنم و حفره های خالی بودنم را پر کنم
!.... ولی مگر می شود
!!! انبوهی مداد، تراش، کاغذ، پاک کن و یک کاتر بزرگ
... به گمانم همه ی اینها کافی است برای گذراندن یک روز
روزهای زیادی است که زندگیم خلاصه شده در یک اتاق
... اتاقی با دری همیشه بسته
! و منی که خیال زندگی دارد هنوز
...
خوابم نمی برد دیگر
...
بی روح شده ام، بی صدا، بی احساس
! مادر دلش برای صدایم تنگ شده
امشب مدام بهانه ام را می گرفت
در ِ اتاق را باز می کرد
کمی نگاهم می کرد
وقتی می دید هنوز نفس می کشم
! می گفت وقتی صدایت نمی آید خیال می کنم خوابیده ای
! و این روزها من همیشه خوابم
...
ولی باز من، درون اتاق، با مدادهای رنگیم روزه ی سکوت می گیریم
! بی خبر از دل بی قرار مادر

...
امشب را تا صبح بیدارم

Saturday, September 01, 2007

...

کاش کسی بود و به من
می فهماند
که تاریخ مصرف اینجا
تمام شده است
.
تمام شدن هم مرحله دارد


کمی صبر کن


من هم تمام میشوم


تا به امروز ازیک مرحله اش گذشته ام


سه مرحله ی دیگر هنوز مانده