Tuesday, June 17, 2008

Smile

بر روی تکه کاغذی نوشتم لبخند.
آنوقت به بالای بلندترین آسمان خراش این شهر رفتم و بی هوا پاره اش کردم ...
خواستم تکه هایش خانه ی هر کدامتان را پر کند.
کار بدی کردم؟


Erase

همه چیز پاک شد.
همه ی آن روزهای من.
همه ی نوشته های نانوشته ی من.
همه ی خاطره های دور و نزدیک من.
همه ی تو.
همه ی تو.
همه ی همه ی همه ی تو.
نمی دانم چرا ناراحت نیستم.
چرا جیغ نمی زنم!
چه کاری است! باز نمی گردند که! هیچ کدامشان!
من دیگر هیچ ندارم از ...
خوب است شاید!
ندارم دیگر!
من پاک ِ پاک شده ام.

Friday, May 30, 2008

آسمان رنگش پرید
اشکش آمد
بی آنکه بداند
من هم اینجا
درست پایین ِ پایش
رنگم پریده و دارد اشکم می آید.
آسمان تاریک شد
خورشید خوابش برد
و ماه بیدار
و من شدم یکی از ستاره های آسمان
که تا صبح همپای ماه
چشم بدوزم
به چشمهای خیس فرشته ها
که آن پایین پایین ها
دلشان مدام تنگ ِ خورشید می شود.
کاش فرشته ها می دانستند
که خورشید و ماه و آنهمه ستاره
تا انتهای بودن
همیشگی هستند برایشان
آنوقت شاید
شاید
شاید
کمی کمتر از حالا
دل ِ کوچکشان
هی تنگ ِ آنها می شد.
فردا صبح ابر می شوم
تا کنار ِ خورشید
دلتنگی های فرشته ها را بشمارم
که ماه و ستاره را آرزو می کنند.
.
.
.
نه می شود ماه شد
نه خورشید
باید تنها ابر بود و ستاره.

Wednesday, May 28, 2008

My Little Fish

من و ماهی کوچیکه خیلی شبیه همیم. من و ماهی کوچیکه هم سن همیم.
ماهی کوچیکه ی قرمز ما توی تنگ بلوریش به این زندگی عادت کرده، دیگه فکر کنم هوس آزادی از سرش پریده باشه. من و ماهی کوچیکه خیلی شبیه همیم.
هر کی از بیرون نگاش می کنه شروع می کنه به گفتن اینا:
به به، چه ماهی ِ خوشگل ِ نازی، چه رنگه قشنگی، چه باله های بلندی، تنهایی انگار نتونسته ماهی کوچیک رو از پا در بیاره!
ماهی کوچیکه از بیرون خیلی دوست داشتنیه! گاهی حتی آدما دستشونو می برن توی تنگ و ماهی کوچیک رو ناز می کنن یا باهاش بازی! گاهیم به خیال خودشون که ماهی کوچیکه از ضربه هایی که به تنگش می زنن اینور و اونور می ره و از این کار اونا خوشش میاد، هی به کارشون ادامه می دن و نمی دونن ماهی کوچیکه هیچم خوشش نمی یاد از این کار اونا!!
ولی همه ی اینا برای چند دقیقه است. آدما خسته می شن و می رن! اونوقت باز ماهی کوچیکه می مونه و تنگشو تنهاییش! من خیلی خوب احساس ماهی کوچیک رو می فهمم. منم به خودم می گم ماهی کوچیکه! چون آدما وقتی از دور منو می بینن کلی باهام خوبن، چون هیچی ازم نمی دونن، برای چند لحظه کلی براشون جالبم، ولی از یه حدی که بگذره دیگه انقدر عادی می شم که بود و نبودم دیگه فرقی نداره!
...
یادته دیروز بهت چی گفتم! گفتم الآن درست شبیه این ماهی قرمزایی که برای عید می خرن و میندازنشون توی تنگ شدم! از این ماهی کوچیکایی که تا قبلش آزادن، بعد زندانی میشن، سیزده بدر که میاد باز آزاد میشن! بهت گفتم من الآن فکر می کنم سیزده به در شده و قراره برای یه مدت کوتاه آزاد باشم! ماهی ای هم که یه مدت زیادی زندانی میشه توی یه تنگ، وقتی آزاد میشه دیگه سر از پا نمی شناسه! دست به هر کاری می زنه!
...
ماهی کوچیکه توی تنگش تنهای تنهاست. هیچ کس و نداره که باهاش حرف بزنه، باهاش درد و دل کنه. هیچ کس و نداره که بهش حسودی کنه یا ازش بدش بیاد. ماهی کوچیکه خودش و داره و خودش. با خودش حرف می زنه. برای خودش گریه می کنه. می خنده. جیغ می زنه. ساکت می شه. هیچ کسم هیچ وقت نمی فهمه ماهی کوچیکه چشه و داره چی کار می کنه! فقط آدما از حرکتش می فهمن زندس و گاهی از دیدنش لذت می برن! شایدم براشون شده یه عادت وجود ماهی کوچیکه!
ولی من که می فهمم. گاهی وقتا می شینم جلوی تنگشو بهش می گم بگو ماهی کوچیکه، مثل همیشه گوشم به توئه! اونوقت فقط می شینیم همدیگرو نگا می کنیم!
یواشکی بهش می گم: ماهی کوچیکه تو که عینه منی! چی کار کنیم که خوب بشیم!؟
اونقت ماهی کوچیکه لباشو می چسبونه به تنگ و می گه: بیا بپریم بیرون از تنگامون!
می گم بهش ماهی کوچیکه اونوقت می میریم که!...
ماهی کوچیکه دلش دیگه طاقت نداره، دلش یه عالمه تنگه. اون تصمیم ِ خودشو گرفته. بلند داد می زنه می گه: آهای آقای عقل! باز کجا گذاشتی رفتی!؟ تو که هیچ وقت از کنار من تکون نمی خوردی! حالا کجایی؟
آخه ماهی کوچیکه توی این چهار ماه هر چی آقای عقل گفته عمل کرده! همه ی احساسشو زندونی کرده بود! همه ی اون مهربونیها و دوست داشتناشو! یه وقتایی انقدر خودشو می کوبید به در و دیوار که بالاش خونی می شد! ولی آقای عقل نمی ذاشت ماهی کوچیکه هیچ کاری بکنه! نه اینکه آقای عقل سنگدل باشه ها! نه! ولی می گفت نباید ماهی کوچیکه دست به کاری بزنه که اشتباهه!
ولی ماهی کوچیکه گناه داره! هر روز و هر شب کارش شده گریه! یه وقت دق می کنه می میره! کلی فکر هر روز پیرترش می کنه! ماهی کوچیکه دلش تنگه! ماهی کوچیکه دلش می خواد بپره بیرونو بره پیش دوستش. بره بهش بگه که چقدر دوسش داره.
آقای عقل فقط نگاش می کنه، دلش می سوزه، ولی باز میگه: آخه قربون اون بالای خوشگلت برم، اگه پاتو از این تنگ ِ کوچیکت بیرون بذاری و ببینیش، دلت بیشتر تنگ می شه ها! بی تابی هات بیشتر می شه ها، گریه هات بیشتر می شه ها! ولی ماهی کوچیکه پاشو کرده تو یه کفشو هی می گه نه نمی شه، هیچی نمی شه، قول می دم اگه ببینمش خوب ِ خوب بشم!
آقای عقل با اینکه می دونه قراره چی بشه می گه باشه! اونوقت قرار می شه ماهی کوچیکه بره پیش دوستش...
ماهی کوچیکه شروع می کنه به حرف زدن. می گه آهای دوستم چقدر دلم برات تنگ شده بود. چقدر حرف دارم که باهات بزنم. چه کارایی که دلم می خواست بکنم و نکردم! ماهی کوچیکه فکر می کنه دوستش نیست. هی تند تند حرفاشو می زنه! بعد یه دفعه می بینه یه صدایی داره میاد. دوستشه! وای!
ماهی کوچیکه ذوق می کنه! ساکت می شه! گریه می کنه! باورش نمی شه! با خودش می گه: وای دوستم، دوستم ...
ماهی کوچیکه قلبش تند تند می زنه، اشکاش همینجوری هی میان! ماهی کوچیکه خوشحاله!
این وسط هی یاده آقای عقل می افته و حرفاش! پس به خودش میگه: آهای ماهی کوچیکه، حواست باشه! این دیدار یه وقت همه چیو بهم نریزه! ...
ماهی کوچیکه کلی آرزوهای خوب خوب برای دوستش می کنه و زود خدافظی می کنه تا چیزی پیش نیومده! تا یه وقت حواسش پرت نشه فکر کنه الآن گذشته هست و یه سری حرفایی بزنه که نباید!
ولی ماهی کوچیکه که دلش نمیاد! تازه به دوستش رسیده! آخه چجوری ولش کنه! آخ که چقدر سخته!
ولی باید بره. ماهی کوچیکه می زاره و می ره!
آهای آقای عقل! دیدی برگشتم! دیدی حالم خوبه! می بینی دارم می خندم!
ولی آقای عقل همه چیزو از همون نگاه اول فهمیده! دست ماهی کوچیک رو می گیره و می اندازتش توی تنگ. ببینم! یعنی آقای عقل داره گریه می کنه!؟
شب می شه! هی ماهی کوچیکه، در چه حالی؟
ماهی کوچیکه! گریه چرا!؟ تو که داشتی می خندیدی!؟ نه، نه! ماهی کوچیکه گریه نه!
صبح می شه!
علی کوچیکه!، ماهی کوچیکه!!!!!!
علی کوچیکه دیشب تو آب ریختی تو تنگ ِ ماهی کوچیکه؟، آخه مگه قد ِ علی کوچیکه به تنگ می رسه!!
ماهی کوچیکه از تنگ افتاده بیرون. دیگه نفس نمی کشه. ماهی کوچیکه انقدر گریه کرد که ...
هی آقای عقل! من ماهی کوچیک رو می خوام ...
ماهی کوچیکه، ماهی کوچیکه ...


پ.ن: داره بارون میاد ...

Saturday, May 24, 2008

draft

چای یا شیر؟
همیشه اول صبحها دلم چای می خواهد. با آنکه می داند ولی صبحمان هر روز و همیشه با این سوال مسخره آغاز می شود!
که شاید مسخره نیست، یک جور فراموشی است!
یا که نه، شاید حرفی نیست! حرفی نمانده!
حرفها هم تمام می شود، مگر نمی دانی؟!
از یکجایی به بعد می شود تکرار. درست مثل این روزهای من، این روزهای تو!
اصلا مگر آدمی وجود دارد که مثلا 22 سال حرف نو داشته باشد برای زدن!
...
بند کفشها باز- موهای کمی آشفته- لقمه ی کوچکی در دهان- صدای باریدن باران!
آخ، باز چترم یادم رفت!
کاش کانورسهایم را نمی پوشیدم! خیس می شود، خراب می شود، می میرد!!
تند- کند- گاهی که اصلا نمی بارد. ولی باز تند- کند- نم نم ...
دلم چقدر گرفته! قبول کن امروز روز باران نبود، بود!؟
ولی آمد- ولی بارید- ولی خیس کرد- ولی برد- ولی ... ولی ... ولی ...
هی آسمان، می شود گاهی، تنها گاهی، کمی هم به فکر من باشی!؟
من این پایین، درست زیر پایت زندگی می کنم! مگر نمی بینیم!
مگر شبها وقتی نگاهت می کنم و دعا می خوانم حواست به من نیست؟
باز فراموشم کردی؟
تو هم!؟
اینقدر بی معرفت نبودی که!
...!
فردا دوباره می باری؟


پ.ن: بر سر یک کلاس اختیاری، با مرگ دست و پنجه نرم می کنم!

چهارشنبه ی دو هفته قبل!!

Tuesday, May 20, 2008

No Words

دندونامو بهم قفل می کنم.
لبامو روی هم فشار میدم.
تا حرفام نپرن بیرون.
من امروز دلم خواست بمیرم.
به مامانمم گفتم برام دعا کنه.
میگن دعای مامانا زود می گیره! ...

Sufi

سوفی،
قول میدی وقتی تمومت کردم،
بری توی یه دشت،
وقتی داره کلی باد میاد،
کلاهتو از سرت برداری و هرچی توی این هفت ماه زیرش قایم کردمو ...
سوفی،
قول میدی؟ ...

Sunday, May 18, 2008

post

امروز از کنار فاحشه ای گذشتم.
هیچ فرقی با من نداشت.
تنها کمی بلندتر بود و پر رنگتر.
خندیدیم به هم.
ما حتی صدای خنده هامان هم شبیه هم بود.

good night with good posts

اینجا آدم ها چقدر خوب جای هم حرف می زنند.
اینجا چقدر می شود سکوت کرد و خود را با خواندن شماها خالی کرد.
اینجا شبهایش دوست داشتنیست. شبهایی که کیش و مات می نشینی پشت مانیتور و می بینی و می خوانی و دلتنگ می شوی و می فهمی آدمها خیلی خیلی شبیه به همند، هر چقدر هم که هر روز تلاش می کنند برای متفاوت جلوه دادن خود.
یکی خوب می نویسد. یکی خوب عکس می گیرد. یکی خوب می نوازد. یکی خوب می کشد. یکی خوب ...
ولی خوب که نگاه می کنی تمامیشان یک چیز می گویند. تمامشان در حال پر کردن یک حفره اند. تمامشان دلتنگند و تنها.
آدمها چه خوب ساده حرفهای دلشان را می نویسند. خواندشان دوست داشتنیست اگر تا همیشه همین پشت بمانند.
هی آدمها، دور باشید و خوب.
.
.
.
پ.ن: هر روز دلتنگ می شوم و ... خیلی چیزها فراموش ناشدنی است، اگر دوستشان داشته باشی هم که هیچ.
د ل ت ن گ ت ش د ه ا م .

Saturday, May 17, 2008

...humm

آدمهای زیادی را مال خود کردن بهای سنگینی دارد.
درست مثل تو که دوست داشتی همه را تنها مال خود کنی و نتوانستی!
آخرش هم که دیدی چه شد.
ماندی تنها در میان یک دنیا آدم ِ معمولی ِ گاهی زیاد تلخ.

draft

خوب یا بد دادن امتحان آنقدرها برایم اهمیت ندارد که خیس شدن در زیر باران اردیبهشتی برایم اهمیت دارد. همه ایستاده اند در زیر سقف میانی دانشکده. عده ای هم در زیر سقف جلوی در جمع شده اند، به گمانم اینها کمی بیشتر باران را دوست داشته باشند. چه می دانم. دوست داشتن یا نداشتنشان هیچ فرقی به حال من نمی کند. درست مثل این چهار سال که هیچ فرقی به حال من نکرد.
علاقه ی چندانی نه به باران دارم، نه به برف، نه به خورشید، نه به ماه، نه به ابر، ولی دورغ چرا، باران اردیبهشتی را زیاد دوست دارم، آنهم نه به خاطر بهاری بودنش، نه به خاطر زیباییش، نه به خاطر سبزی و تازگی و بی هوا باریدنش، نه، نه، هیچ هم اینگونه نیست. من باران امروز را تنها به دلیل نامش دوست دارم. به دلیل یک دلیل مسخره ی ناگفتنی.
آنوقت است که از میان انبوه آدمها می گذرم و خودم را می رسانم به زیر سقف آسمان، صورتم را می گیرم زیرش تا قطره هایش را بپاشد رویم. خیس می شوم، خیس، خیس، خیس و کیف می کنم. بعد سرم را پایین می آورم و اولین چیزی که توجه ام را به خود جلب می کند کانورسهایم است. خیس شده اند. دوست دارم بایستم و هیچ جای دیگری نروم. درست می دانم با چند قدم راه رفتن گلی می شود. دوست ندارم. نه، نه. نباید. ولی چاره ای نیست انگار. آرام، آرام، گام بر می دارم. به قول تو شبیه این بچه های دبستانی راه می روم. پاهایم را باز کرده ام و قدمهایم را کند. ولی خیالی نیست. من آنقدرها که به کانورسهایم اهمیت می دهم به حرفها و نگاه های آدمها اهمیت نمی دهم.
باران امروز اگر کانورسهایم را خراب نمی کرد بیشتر دوست داشتم.

Sufi

لباس سوفی تمام شد.
من بابت اینهمه تلاش از خودم قدردانی می کنم و خودم را به یک لیوان هات چاکلت دعوت می کنم، درست در میان اینهمه بادی که این روزها دارد می وزد.
سوفی را بگو، چقدر این روزها خوشحال است.
قول داده ام شلوارش را هم زود تمام کنم.
من و سوفی به هم نگاه می کنیم و می خندیم.
هر دویمان خیلی خیلی خوشحالیم.
سوفی، سوفی،
خیلی دوستت دارم سوفی.
اندازه ی خودم ؟
نه، نه،
از خودم هم بیشتر.
سوفی، سوفی،
نمی دانی که!
یک دنیا آدم دیگر هم دوستت دارند.
سوفی معروف شدی.

Thursday, May 08, 2008

.I'm sad

آدمها هر چقدر هم که یکدیگر را خوب بشناسند، باز برای هم غریبه ای بیش نیستند.
درست مثل همین آمدن و رفتن چند روزه ی تو!
از تمام آدمهای این شهر غریبه تر بودی برای من!

just 5 min

پنج دقیقه.
تنها پنج دقیقه تحمل کن دخترک!
روزی پنج دقیقه نابودی، بهتر از یک عمر نابودی است.
پنج دقیقه ...
تنها پنج دقیقه ...

Tuesday, May 06, 2008

...humm

تمام اینها بهانه است،
زندگی ات را بکن!

...
اینکه هر روز جای اولی که ازش خارج می شی و جای آخری که بهش وارد می شی تختته خیلی خوب ِ !

...
تمام بودن امروزه ام را مدیون نبودن توام.
همچنان نباش.

Sunday, May 04, 2008

For My Real Friend

بالاخره از پشت یک ماشین زرد بزرگ بیرون می آید.
حالا می شود دیدش، خودش را با آن چتریهای کوتاهش را.
همین که می نشیند کنار تو و قرار است تا کمی تنها بشوید برای هم کافی است،
تا دنیای آنروزت رنگی شود. درست رنگ چشمهای دوست داشتنی اش که گاهی موهای کوتاه شده ی همین دیروزش آنها را از تو می گیرد.
لاو اند اِموشن می شود اولین صدای سکوتمان، دیگر بگیر و برو تا آن آخری.
رینگ مای بلز.
سِیفِست پلِیس تو هاید .
این وسط هتل کالیفرنیا را هم که اضافه کنی یا آن آهنگ اسپانیایی را ...
نمی دانم ولی به هِللو که می رسیم دوست داریم گوشه ای بایستیم و فریاد بزنیم، برای چه اش هم
پیش خودمان بماند تا ابد.
آنوقت است که از کنار هر آدمی رد می شویم، نگاهش می کنیم و درخواست چیزی می کنیم.
گاهی کمی دیازپام.
گاهی سیانور.
گاهی هم به یک طناب بسنده می کنیم، که سالم و پوسیده اش برای هیچ کداممان فرقی نمی کند.
راستی، آخر سر فهمیدیم مرگ موش تا چه حدش جواب می دهد؟
خودکشی که نه! زندگی ارزش خود را کشتن هم ندارد. آدمهایش را هم که نگو، آنقدر بی ارزش شده اند که گاهی همین فکر کردنهای بی دلیل به آنها هم زیادیشان می کند، چه رسد به ...
ولی باید بود، باید برای خود بود.
باید بود و خندید و زندگی کرد.
زندگی هر چند سرد و سخت باشد و بی رحم، ولی خوب جواب کار آدمها را می دهد.
بنشین و ببین، دیر و زود دارد ولی هرگز نشده کسی را بی جواب بگذارد!
...
یک روز بی دغدغه می نشینیم کنار هم و بی مقصد می رویم تا همان جایی که نمی دانیم کجاست.
فکرهایمان را رها می کنیم در باد و سرعت می گیریم.
می خواهیم باد تمامشان را با خود ببرد، دورشان کند، ببرد گوشه ای جایی چالشان کجاست!
که می دانیم مقصد همان ذهن بیچاره ی خودمان هست و بس!
خیالی نیست، ما از سرعت رفتن های با هم نمی کاهیم.
زیاد از حد ترمز می زنیم، ولی مسیر روبرو باز است و عابرین در حال عبور.
باید کمی صبور بود کمی! شلوغی این چنین زیاد پیش می آید. طبیعی است. گاهی وقتها آدمی خوابش می برد در میان راه، گاهی خاموش می کند و همان وسط می ایستد، گاهی هم از تمام مسیرهای پیش رویش می گذرد و ذهنش انگار خاموش است!
آنوقت است که همه بهم گره می خورند و باز صبوری باید، صبوری.
دور می زنیم و دوباره راه های رفته را بر می گردیم.
اینجا خانه است، می ایستیم و انگار تازه همدیگر را دیده باشیم حرفهایمان شروع می کنند به آمدن.
دلمان چقدر تنگ شده بود ...
دستانش گرم است، درست مثل همیشه.
سکوتش اما اینبار سردتر از همیشه.
هر دویمان س ع ی می کنیم. سعی برای رنگی کردن خودمان. سعی برای دوباره خندیدنهای همیشگیمان. سعی برای تنها برای خود بودنمان. ما داریم خود را به سعی کردن عادت می دهیم و کمتر فکر کردن های هر روزه ی مان.
می فهمیم همدیگر را. پس از امیدهای واهی بهم دادن خنده ی مان می گیرد!
قفل می شویم در هم.
دست می دهیم و ...
کاش بودنهای باهممان هرگز تمامی نداشته باشد.

پ.ن: ما در این با هم بودنهایمان یاد خیلی از آدمها می کنیم.
مثل تو و تو و تو و تو.

For My Real Friend

دلم چقدر هوای چشمهایش را کرده بود ...
چشمهای آدمها هیچ گاه دروغ نمی گویند.
کنار پنجره ای بزرگ می نشینیم.
حرفهایمان می شود برای هم.
نگاه هایمان ...
دلم چقدر هوای صدایش را کرده بود ...
دلم برایش به اندازه ی تمام دوست داشتنم تنگ شده بود ...
از فال قهوه اش که می گوید، نگاهمان بهم قفل می شود و سکوت می کنیم. باور نکردنی است.
مگر می شود به این وضوح دید؟
چقدر دوستت دارد ... مثل همیشه مهمی برایش.
همدیگر را چه خوب می فهمیم هر دویمان و این خوب است، خیلی خوب.
نگاهش می کنم و می گویم: هر روز بیش از پنج بار یادت می کنم درست در اوج تمام دوست داشتنها.
اول نام تو را می آورم، بعد هم نام نیکوی همانی که می شناسیش!
آرامیم، من آرامتر و او در ابتدای راه.
جرم ما آدمها چیست؟
خواستن یا نخواستن؟
بازی کردن یا بازی دادن؟
تکلیف ما آدمها چیست؟
بودن یا نبودن؟
سکوت یا صدا؟
خودکشی یا قتل؟
تلافی یا گذشت؟
براستی کدامین ما آدمها زندگی می کنیم!؟
ارزش این بودنها تا کجاست؟
...
حرف می زنیم و نگاه هایمان می شود مثل یک علامت سوال بزرگ برای هم.
چه کنیم؟ چه باید بکنیم؟ چه نکینم؟ چرا نکینم؟ چرا سکوت کنیم؟ پس حرفهایمان چه؟
من؟ تو؟ درک؟ احساس؟
همین که می دانم و می دانی کافیست، ولی کاش ... کاش او هم کمی بفهمد از این همه درد.
کاش خوابمان برد و هدیه ی بیداریمان بشود فراموشی.
می بینی، باز هم کاش، آن هم نه یک کاش معمولی، یک کاش محال، ف ر ا م و ش ی.
...
بی هوا می رویم.
ترمز. ایست. حرکت. سرعت. باد. دستانی رها در باد. خنده. سکوت. من. تو. ما.
مقصدی نیست.
امروزمان سراسر می شود خاطره، بازگویی انبوهی خاطره.
آهنگها هم که ...
می خوانند و می مانند و ما با هر کدامشان پرتاب می شویم به روزهای نه چندان دور گذشته!
هدیه ی امروز من به تو می شود تمام آهنگهای امروز.
هدیه ی امروز تو به من می شود چشمهای دوست داشتنی ِ مهربانت.
بودنت زندگی است، نبودنت حفره ای بزرگ در بودنم.
بمان برایم.

پ.ن: یک خبر از تو، یک دنیا خوشحالی از من.
امروز را یادم نمی رود تا همیشه.
پ.ن: چتریهایت را به اندازه ی چتریهایم دوست دارم.

Saturday, May 03, 2008

Silence

ایستاده ام درست روبروی خورشید.
شاید کمی گرما می خواهم در این گرما!
چشمانم باز، لبانم نیمه باز، افکارم رها و خودم دوخته شده به یک زمین مرده.
می بینی گاهی وقتها دردت می گیرد از همه چیز و همه کس، آنوقت سکوت سردی تمام وجودت را مال ِ خود می کند، تلخ می شوی و راکد!
برایت پیش آمده؟ تجربه اش کرده ای؟
حال این روزهای من درست اینگونه می شود مدام.
دارم رکورد سکوت می زنم.
روز اول ده کلمه.
روز دوم از دستم خارج می شود و کلمات زیاد می شوند.
روز سوم باز یک سکوت شش کلمه ای.
روز چهارم سه کلمه.
(- صبح بخیر.
+بیا شام
- اومدم.
- شب بخیر.)
روز پنجم یک کلمه.
(+زنده ای؟
- به گمانم.)
...
دیگر بس است.
همین که فهمیدم بی ادای کلمات هم می توانم زندگی کنم کافی است.
ولی من آوای واژه ها را دوست دارم، وقتی تنها می شود تکرار نام تو.
چمدانم را بسته ام.
من هم می خواهم با تو، به باغ درخت گلابی بیایم.

Tuesday, April 29, 2008

(x,y)

بالا، پایین.
چپ، راست.
ولی نه!
اینا همش صافه!
میشه عین یه دستگاه مختصات که فقط می تونی رو محورهاش راه بری!
من دلم چرخش می خواد، حتی اگه دور یه میدون باشه.
دلم می خواد حتی مبدا و مقصدشم برام مشخص نباشه.
یهو بپرم وسط و د ِ برو که رفتیم!
هی بچرخم و بچرخم.
بعد که دلمو زد دوباره یهو بپرم بیرون!
اصلن هم برام فرقی نکنه از کجا شروع کردم و دارم کجا تموم می کنم!
حالا نوبته صاف راه رفتنه.
یه گوشه رو می گیری و سرت و میندازی پایین و می ری!
بازم تا کجا و چجوری و برای چیو این چیزاش اصلن مهم نیست.
...
ببینم
مگه آدم نمی تونه یا نباید خودشو دوست داشته باشه!؟
پس می تونه.
پس برو کنار دارم می چرخم.

Sunday, April 27, 2008

...

فراموشی بزرگترین دروغ زندگی است.
درست مثل راستگویی.

Thursday, April 24, 2008

LeaF

دیگه لازم نیست مدام بگی پاییز رو دوست داری، منم هی اصرار، اصرار، که نه، بهار یه چیز دیگس!
توو پاییز برگ از درخت خسته می شه.
توو بهار ...
من برگ!
تو درخت!
من می ریزم پایین و با یه صدای خش، تموم.
تو استوار و محکم، سر ِ جات باقی می مونی.
هه! خنده داره!
هر پاییز که میاد، یه عالمه برگ می ریزه پایین،
ببینم
یعنی خسته می شن؟!؟
یا که نه!
خسته می شی!؟!؟
...
توو پاییز برگ از درخت خسته می شه.
...
پ.ن: اینکه بعضی درختا رو از ریشه می کنن دوست دارم!

UnTitle

کی بود می گفت دنیا دو روزه؟
راست می گفت.
کی بود می گفت آدما دو رو دارن؟
راست می گفت.
کی بود می گفت دنیا مثل یه باتلاق می مونه، اگه بری توش بیرون اومدن ازش دیگه خیلی سخت می شه(شایدم محال!)؟
راست می گفت.
کی بود می گفت آدما دروغگوهای خیلی خوبیند؟
راست می گفت.
کی بود می گفت دنیا ته نداره؟
راست می گفت.
کی بود می گفت آدما ته دارن؟
راست می گفت.
کی بود می گفت دنیا مثل ِ یه رنگین کمونه؟
راست می گفت.
کی بود می گفت آدما هفت رنگن؟
راست می گفت.
کی بود می گفت دنیا کوچیکه؟
راست می گفت.
کی بود می گفت آدما کوچیکن؟
خیلی راست می گفت.
...
پ.ن: آخه چقدر تناقض؟!؟

Tuesday, April 22, 2008

4

نمی دانم چرا گفتم 3!
شاید از چهار ترسیدم.
آخر زوج است و بزرگتر و دارای سه نقطه.

white

چه خوب می فهمد تمام خنده هایم را.
دستش را گرفتم.
...
داشت اشکهایم می آمدها!
حواست بود؟
نگذاشتم بیاید، نخواستم تمام خنده هایت را خاکستری کند.
صورتی می شوی وقتی کنار من دستهایت مدام بالا و پایین می رود.
سبز هم که مثل همیشه تنها مال ِ توست.
حالا می ماند کمی آبی، یعنی سرمه ای!
اینرا به من بده که تمام بنفشهای این روزها را مال ِ تو کنم.
صورتی ِ بنفش ِ سبز ِ من.
سفید برازنده ات.

Monday, April 21, 2008

Shaparak

شاپرکه کنارم نشست.
ذوق کردنشو دوس داشتم.
بالا پایین پریدنشو.
بودنشو.
شاپرکه پرید و رفت.
خسته شدم.
ساکت شدم.
بی حس شدم.
م ر د م.

Friday, April 18, 2008

مرگ تدریجی یک رویا

Wednesday, April 16, 2008

...

انبوهی خاک برایم آورده اند.
ایستاده ام گوشه ای به نگاه کردن.
دستانم را روی خاک ها می کشم و دعا می خوانم برای خودم.
اینها مال ِ چشمهایم، اینها مال ِ دستهایم، اینها مال ِ پاهایم، مابقی را هم آرام روی جاهای باقی مانده بریزید.
خواستم کمی عادت کنم به آنچه که قرار است سالهای سال رویم باشد.

Monday, April 14, 2008

Like Always

بامداد است، بامداد ِ یک روز مثل ِ همیشه.
من در کشاکش ِ یک اضطراب به ملاقات ِ دلدادگی می روم.
بامداد است، بامداد ِ یک روز نه مثل ِ همیشه.
من همپای انبوهی اضطراب به ملاقات ِ آخرین نگاه می روم.
بامداد است، بامداد ِ یک روز ِ ...
من بی اضطراب به آغوش خاک می روم.

Sunday, April 13, 2008

سرگیجه.

Wednesday, April 09, 2008

ApplE

دلم چقدر شورت را می زند.
...
قربانت شوم،
حواست باشد،
سیب ِ نشسته نخوری ها،
حتی اگر من داده باشمش،
حتی اگر من،
در زیر باران داده باشمش.
.
.
.
آخر نمی دانی که!
شبهایی که از خواب می پرم و دلم مدام بهانه ات را می گیرد،
کشوی یخچال را باز می کنم و یکی از آن سیبهای قرمزش را بر می دارم و
می نشینم درست وسط آشپزخانه به یاد تو یواشکی در آن تاریکی شب گاز می زنم.
حواسم که می رود به تو، شسته یا نشسته بودن سیب ها از خیالم می پرد!
گفتم نکند تو هم مثل ِ من باشی!

Today

امروز چه روز ِ عجیب و دوست داشتنی ای بود.
من به دور از ماه ها و روزهای گذشته می خندیدم.
گاهی بلند بلند، گاهی کوتاه و شیرین.
دوست داشتم امروز را.
یک روز ِ تعطیل برای من.
نقاشی کشیدم.
موسیقی های قشنگ گوش دادم.
فیلم دیدم. یک فیلم ِ خوب ِ خوب ِ خوب.
روی مبل دراز کشیدم و دو ساعت ِ تمام فیلم دیدم، خندیدم و لذت بردم.
به تمام ِ آنهایی که دوستشان دارم اس ام اس زدم.
با چند نفری حرف زدم.
با یک آدم ِ خاص ِ دوست داشتنی درباره ی یک پست ِ خوبش حرف زدم.
تمام ِ لحظه های امروزم شیرین بود و شکلاتی.
یک عالمه حرف نوشتم ولی برای کسی نفرستادم!
ولی همین نوشتن و نفرستادن خوشحالیم را بیشتر کرد.
من حالای حالا یک آدم ِ ذوق زده و خوشحال می باشم که لبهایم به اندازه ی یک دنیا لبخند باز است و از آن تو توها، از آن ته ته های دلم، آن جایی که هیچ کس نمی داند کجاست هی احساس ِ خوب بودن می کنم، و این خیلی خوب است که من امروزم را خیلی بیشتر از خیلی زیاد دوست داشتم و دارم.
حالا هم روی تختم نشسته ام، لپ تاپم روی پایم است، مدادهایم دورم، تخته ی نقاشی ام روبرویم، تراشم این کنار، ام پی فورم دارد آهنگهای قشنگی برایم پخش می کند، مهتابی ام روشن است، پرده های اتاقم کشیده و گارفیلد هم چنان روی دیوار است و خیال پایین آمدن ندارد.
خلاصه همه چیز خوب ِ خوب است.
من هم که خوب.
حالا می ماند حال ِ شما که من هر روز آرزو می کنم بهتر از همیشه باشید.
جای دو نفر فقط امروز خالی بود که حالا یک جایی بهتر از اینجای منند. دلم هی هر روز بیشتر تنگشان می شود. فردا زنگشان می زنم. حتما.

Tuesday, April 08, 2008

!CharkhOfalak

چقدر بزرگ شدی تو!
یادت هست آن روزهای دور را؟
روزهای بچگیهایمان.
یادت هست تاب سواریهایمان؟
من می ایستادم و تو روی تاب، می رفتیم تا اوج ِ آبی ِ آسمان.
چه نترس بودیم هر دویمان.
عشق آن بالا بالاها می ارزید به سر ِ پا شدن های گاه و بی گاهمان، گریه هامان!
جیغ، ذوق، خنده.
چرخ و فلک سواریهایمان!
الاکلنگ!
اول می رفتیم با پولهایمان از این آدامس شوک ها می خریدیم. قیافه هامان یادت هست؟
کیف می داد، کیف می کردیم.
ولی حالا چه!
اربیت می خوریم.
با حسرت از جلوی پارک رد می شویم. نه اینکه دیگر زمان ِ تاب سواریهایمان به سر آمده باشد ها! نه، ولی وقتی ذوقی نباشد، کیف نمی دهد دیگر!
وقتی دوباره دیدمت، تنها دلم یک چیز خواست، دستم را بگیری و با هم برویم تاب سواری!
تو بنشینی و من بایستم.
برویم بالای بالای بالا.
آنوقت مرا آن بالا جا بگذاری.
خواسته ی زیادی است به گمانت؟

Saturday, April 05, 2008

Safest place to Hide

اتاقکی چوبی اجاره کردم.
رو به برکه ی متروکه ای،
در دل ِ جنگلی بزرگ.
که درختان زیادی دارد برای خودش،
و پرنده هایی که انگار تنها برای من می خوانند.
اتاقکم درست در وسط ِ جنگل است.
از همه جا دور ِ دورم.
اینجا تنها خودم را دارم برای خودم.
نه گوشی ام را آورده ام، نه لپ تاپم را، نه ام پی فورم را، نه حتی دفترم را!
تنها چند برگ کاغذ آورده ام با یک خودکار ِ آبی.
صبح ها صدای گنجشک ها بیدارم می کند.
صورتم را با آب برکه می شویم و آینه ام می شود آب.
بلند که می شوم، وقتی نسیم می دود لای موهایم، من نیز شروع می کنم به شانه کردن.
روزها راه می روم و شبها قبل از خواب شروع می کنم به نوشتن.
دیگر نه ترسی است از تاریکی ِ جنگل، نه ترسی است از نوشتن!
تا صبح بیدار می مانم.
نمی دانم ماندم تا به کی ادامه خواهد داشت،
ولی این را خوب می دانم که اینجا امن ترین جایی است که می توانم آرام و بی صدا، حرفهایم را بنویسم و از هیچ چیز نترسم.
آخر با خود قرار گذاشته ام، وقتی تمام شد، زیر بلندترین درخت کاج چالش کنم، یا نه، روبروی اتاقکم، کمی مانده تا برکه، تمامیش را بسوزانم!
حواسم بود، عکس تمامتان را با خود آورده ام، درست همینجا کنار ِ منید.
دلتنگتان که می شوم، نگاهتان می کنم، گاهی هم چیزکی می نویسم با نامتان.
می گذارمشان کنار، هر وقت بازگشتم هدیه ی تان می کنم.

Friday, April 04, 2008

Star*

موهایم را خشک می کنم، تکه ای از آنرا بالای سرم می بندم، بقیه اش را هم می ریزم به دورم، بعد روسری گلدارم را به سر می کنم و می روم به سراغ باد، دلم برایش تنگ شده.
دلم آغوش گرمش را می خواهد وقتی به یکباره تمام مرا در بر می گیرد.
تند ِ تند می آید به سراغم، چتریهایم می ریزد روی چشمهایم، روسری ام می افتد، موهای بلندم تمام آسمان را مال ِ خود می کند، عجیب دوست داشتنی می شود همه چیز.
من و موهای بلندم و باد و یک آسمان ِ ابری.
صدایم می زند.
خسته نشدی از اینهمه باد؟
تمام یک ساعت در یک نقطه ایستاده ای، بی هیچ حرفی و حرکتی! خوبی؟
راست می گفت، تمام یک ساعت را ایستاده بودم روبروی خورشید، با باد بازی می کردم، چشمانم هم مثل همیشه خیره به خورشیدی بود که داشت کم کم حرفهای آخرش را با آسمان می زد.
کاش می دانستم خورشید چگونه خداحافظی می کند با آسمان.
به گمانت ماه و ستاره را دوست دارد؟ آخر آنها هر شب جایش را در دل ِ آسمان می گیرند!
حسودیش نمی شود؟
شاید زندگی آنها هم مثل همین سریال پیامک از دیار باقی باشد. مثل ِ بدری و شیرین.
وقتی کار از کار گذشته، وقتی می دانند برای ادامه باید همدیگر را تحمل کنند، وقتی چاره ای جز پذیرفتن همدیگر ندارند، کوتاه می آیند.
شاید آنها هم همدیگر را دوست دارند، خورشید و ماه و ستاره را می گویم.
مثل ِ من و تو.
اصلا توجه کرده ای که خورشید و ماه برای لحظه ای با هم آسمان را رنگی می کنند؟
بیچاره ستاره ها که هرگز خورشید را نمی بینند، دلم برایشان می سوزد.
از ماه بودن استعفا داده ام، دیگر شده ام ستاره، ولی دلم برای خودم نمی سوزد، ستاره بودن را بیشتر دوست دارم.
ستاره زیاد است، من نیز یکی از همانها.

Wednesday, April 02, 2008

!After someDays

خواستم اینگونه بنویسم:
...
می ترسم از نوشتن.
آدم وقتی حرفهای دلش را می نویسد که می خواهد کمی از افکارش رها شود. وقتی می داند اگر بنویسد آرام می شود، قلم بر می دارد و خودش را می کشد روی سفیدی ِ کاغذ. ولی من چه، منی که هیچ گاه نتوانستم حرفهای دلم را بنویسم!
نوشتن آرامم نمی کند، تنها به یادم می آورد لحظه های تلخ را. که تنها خودم می دانم و خودم.
...
بعد که نشستم و فکر کردم، دیدم همه چیز که به نوشتن نیست، همه کس که حرفهایشان را نمی نویسند، همه کس که حرفهایشان را نمی گویند. دیشب خوب به من فهماندی که در این ماه ها و روزها چه ها کرده ام!
فکر می کردم شده ام یک آدمی پر از حرفهای نزده، پر از درد، پر از دلتنگی، پر از ... که توان گفتن هیچ کدامش را ندارد. اینطور هم هست، من حرفهای دلم را به هیچ کس نمی زنم، بعضی وقتها آنقدر زیاد می شود که نمی دانم چه کارشان کنم، ولی نمی توانم بزنم، نه دوست دارم، نه دلم می خواهد، نه چیز دیگری! می گویم برای خودم هست به کسی هم ربطی ندارد ولی آنقدر آزارم می دهد که ...!
من حتی نمی توانم بنویسمشان، برای خودم. می ترسم. ترس ِ بدی است.
خنده دار است، خنده دار بود، چه خوب که فهمیدم.
درست است که حرفهایم را به صراحت نمی زنم، درست است که به قول تو گنگ حرف می زنم، درست است که نام نمی برم از هیچ چیز و هیچ کس، ولی گاهی به اوج ِ درد که می رسم نامفهوم چیزهایی می گویم! خودم منظور حرفم را می فهمم ولی تو و تو و تو و هزاران توی دیگر نمی دانید و نمی فهمید، گاهی به خود می گیرید و گاهی ...
نفهمیدم، ذهنم خسته تر از آنی بود که بخواهم بر روی تک تک ِ جمله ها و حرفهایم فیلتر بگذارم، که به که چه بگویم، دلخورتان کردم، گاهی خیلی ناراحت، و ندانستم آنچه در دلم زندانی است می تواند به هزاران صورت دیگر فرار کند از من و ...
همه چیز به نوشتن نیست، همه چیز به گفتن نیست، همه چیز به دیدن و شنیدن نیست، که اگر دیدنی بود و شنیدنی و خواندنی و گفتنی دیگر هیچ نمی ماند از اینهمه من و تو و ما و شما.
حرفهایی زده شد که نباید.
سکوت های ممتدی بود که نباید.
نگاه های بی عمقی بود که نباید.
و یک دنیا چیز دیگر که نباید.
خواستم بیایم و بنویسم که آدم که به هم می ریزد خیلی از کارها و حرفهایش نا خواسته انجام می شود، دلش زود می شکند، حساس می شود، زود اشکش در می آید، قاطی می کند!!
ولی،
حالا که به رسم هر سال، باز با نو شدن سال، باز با آمدن بهار بزرگ شدم، تمام اینها را می خواهم گوشه و کناری بگذارم و از همین حالا که فروردین، ماه ِ من، هنوز نیمه اش مانده برای سپری کردن، بشوم همانی که دلم می خواهد و همانی که دلتان می خواهد.
.
.
.
من هنوز که هنوز است می ترسم از نوشتن.

Monday, March 31, 2008

post

update

Thursday, February 28, 2008

Good Day

باران می بارید. کم یا زیادش مهم نبود، مهم باریدنش بود که داشت می بارید.
بارانی ِ مشکی اش را به تن کرد.
دستکش؟ نه.
چتر؟ نه.
همینطور که داشت لباسهایش را می پوشید با خودش می گفت: هی من، اصلا حواست به هوای امسال بود! برفش را دیدی؟ سرمایش را حس کردی؟ اصلا حواست به نوک انگشتهایت بود؟ به پاهای درون کفشهایت چه؟ چقدر نوک ِ بینی ات سرخ شد و عطسه کردی؟ راستی! شال گردنت امسال چه رنگی بود؟ روی برفها لیز هم خوردی؟ با کسی برف بازی هم کردی؟ عکسی، چیزی!؟
کفشهایش را پوشید و راهی ِ خیابان شد. اینبار می دانست دارد باران می بارد و قرار است چه شود!
سردش شد؟ درست یادم نیست، ولی مثل همیشه سریع دستهایش را درون جیبهای بارانیش کرد. باز هم راهش انتها نداشت، مقصد مشخص نبود، ولی دلش می خواست اینبار از وسط ِ یک بزرگراه بگذرد، همان جایی که می گویند خانه ی درختهای مرده است، زندان درختهای کاج یا چه می دانم آن وسط که گاهی همه چیز خشک است، بی روح، مرده!
بلند می گوید: برای گذشتن از یک بزرگراه اول کوچه های متروکه را طی کن، از همانهایی که آخرش به بن بست می رسد، از همانهایی که همه می دانند انتهایش به کجا می رسد، از همانهایی که بعضی ها فکر می کنند هیچ برگشتی در آن نیست! آنها نمی دانند که گاهی می شود راه ِ رفته را برگشت! حتی عقب عقب.
اولین کوچه را انتخاب می کند. پر است از پله های بلند. با خودش فکر می کند که قدیم ترها چقدر از بلندی می ترسیده است. عین خیالش هم نیست، راست هم می گوید، این ترس مالِ قدیم تر ها بوده است، او حالا برای خودش کسی شده، می گویند بزرگ شده و یک ماه ِ دیگر بزرگتر هم!
یکی یکی پله ها را رد می کند، مثل همیشه نفسش هم می گیرد آن میان. می ایستد و باز ادامه می دهد. بالاتر بالاتر بالاتر ...
او حالا به انتهای کوچه رسیده است. یک کوچه ای که انتهایش کمی مانده تا خدا.
دستش هنوز درون جیبهایش هست. انگشتانش بازی می کنند با هم. از یک جیبش یک نخ سیگار در می آورد و از دیگری فندک ِ نقره ای رنگی که دو روز پیش برای خودش خریده بود.
نگاهش را که می چرخاند، روبرویش یک بزرگراه می بیند که مابینش هیچ اثری از درختها نیست.
داد نمی زند. آرام می گوید:
یک پک از این سیگار کافی است برای تمام شدنم.
پکی به سیگار می زند، بی حسرت از اینکه از میان بزرگراه هم نگذشت.
او از تمام ِ بودنش تنها نام کوچه ی بن بست را در خاطر سپرد.

Wednesday, February 27, 2008

Not a Big girl

سرش را گذاشته بود روی پاهای جمع شده اش، نگاهش را داده بود به آن دور دستها!
دور دست ِ دور دست که نه، امتداد ِ نگاهش را که می گرفتی، چند متر آنطرف تر به یک دیوار سفید می رسیدی، ولی نگاه او انتها نداشت، از دیوار گذشته بود و معلوم نبود دارد در کدام کوچه و خیابان در کدام شهر و روستا در کدام جاده ی بی انتها یکه تازی می کند!
سرش را چرخاندم به طرف خودم، دلم چقدر برایش تنگ شده بود.
سقوط کردم در بودنش. هیچ نمی گفت و هیچ نمی شنید، داشت با سرعت راه ِ ندانسته ی جلوی رویش را می رفت، پایش را گذاشته بود روی گاز و بی هوا تمام ِ راهها را پر می کرد از بودنش!
دستم را بردم لای موهایش، چتریهایش را کنار زدم، رسیدم به آن چشمهای خرماییش.
تکان نمی خورد.
ساعت ِ دیواری اتاق هم.
آنقدر بزرگ شده بود که سکوت کند.
تنها گذاشتمش و رفتم.
فردا صبح، قبل از آنکه از پیشم برود، روبرویم ایستاد و گفت:
بزرگ نشده ام، کاش دیشب را تا صبح کنارم می ماندی.
باز هم سقوط کردم در بودنش.

Tuesday, February 26, 2008

...

آنروز که یک تراش طوسی به من داد منظورش را نفهمیدم.
یک مداد دست نخورده ی صورتی را چه نیاز به تراش،
وقتی قرار باشد از آن استفاده ای نکنی!
ولی حالا خوب می فهمم معنای آنروز را، معنای آن تراش ِ تیز ِ طوسی را.
با آنکه هیچ استفاده ای نکردم از آن تراش . . .
او دلش می خواست نوک ِ تمام مدادهایش تیز باشد، همیشه.
من دوست داشتم مدادهایم نو باشد، همیشه.
آبمان در یک جوب نرفت.
یک روز خواسته یا ناخواسته مداد صورتیم از دستش افتاد.
نوکش که نه، مغزش شکست.
مغز مداد هم که بشکند که می دانی، یا باید دور بیندازیش یا نگهش داری گوشه ای!
مداد صورتی ِ شکسته شده را برداشت، بی اعتنا به نگاه ِ من روانه ی سطل ِ کنار ِ دستش کرد.
او عقیده داشت مدادها ارزش دوست داشته شدن ندارند، وقتی کند می شوند باید تراشیدشان، وقتی می شکنند باید دور بیندازیشان، وقتی هم که گم می شوند که هیچ، می روی و یکی دیگر می خری!

900

و من عاشق ِ پسر بچه ی هشت ساله ای شدم
که نهصد را با ح(جیمی) می نوشت.
اسمش چه بود؟
ارشیا.
. . .
+ سلام پسر
- سلام
+ اسمت چیه؟
- چی کار داری؟
+ هیچی، می خوام باهات دوست بشم!
- نمی خوام.
. . .
می نشینم و تک تک ِ نهصد هایش را برایش درست می کنم.
مداد و پاک کنم را به او می دهم تا مشقهایش را بنویسد، باید از نهصد تا هزار می نوشت.
او اعداد را با حروف می نوشت و من با مداد ِ قرمز، خط فاصله های مابینش را می گذاشتم.
گاهی که باز نهصد را با ح(جیمی) می نوشت، عصبانی می شد، می گفت من یاد نمی گیرم، اصلا دیگر نمی نویسم!
می روم سر ِ کلاس، وقتی کلاسم تمام می شود، مداد و پاک کن به دست به طرفم می آید، مشقهایش را نوشته، تمامش را.
- مشقامو نوشتم، همشو، وسطاش شیطونی هم کردما، ولی مشقامم نوشتم.
. . .
- فردا دیکته دارم، تلاشمو می کنم تا بیست بگیرم تا مامانم و خوشحال کنم.
+ عزیزم. آفرین.
- داری می ری؟
+ آره، باید برم خونه دیگه.
باهام خداحافظیم نکرد، دویید و رفت.

Saturday, February 23, 2008

آنقدر به دور ِ خودم می چرخم تا سرم گیج برود.
گیج می رود، می افتم و برای نمی دانم چند لحظه ای نیست می شوم.

Thursday, February 21, 2008

268

بازگشت ِ من به من
دیگر زمانش رسیده بود.

Wednesday, February 20, 2008

بند کفشهایش را محکم می بندد و شناسنامه به دست راهی ِ خیابان می شود، چقدر همه جا شلوغ است، چقدر گذشته است از آخرین پیاده روی اش! قدمهایش را کند و آهسته می کند، هوا سرد نیست ولی ترجیح می دهد دستهایش را درون جیبهایش بکند، احساس امنیت می کند آخر!
مقصدی ندارد برای خودش، یک راه ِ مستقیم را می گیرد و می رود، به خیالش هم نیست که شب ِ قبلش چند ساعتی بیشتر نخوابیده است!
می رود، می رود، می رود، می رود، می رود.
یعنی باید برود، برود، برود، برود، برود.
او این روزها تکرار را دوست دارد و مدام با خود می گوید ... حالا بماند چه می گوید به خودش!
کنار ِ خیابان می ایستد، قطره ای باران خیسش می کند و یادش می آید بعضی از آدمها را چقدر دوست دارد، مثل تو و تو و تو و تو و تو و تو ... دلش می خواهد بشمارد تعدادشان را، بعد می گوید زیادند ولی دیروز تو و تو را خیلی بیشتر از همه دوست داشتم.
سوار ماشین می شود، می رود تا کارت ِ ورود به جلسه ی روز پنج شنبه صبحش را بگیرد.

Sunday, February 17, 2008

آروم می گم، داد هم نمی زنم، نگاتم نمی کنم، همه چی خیلی طبیعیه
فقط بهم بگو
چرا؟!؟
این چیز زیادی ِ به نظرت!
کمی از کمر دردم کم شده، از نفس تنگیهایم، از آبی که بی دلیل از چشمهایم می ریخت، از سرگیجه های بی وقفه ام، از استرسها و بی خوابیهایم، از نا آرامیهایم، از ... چه می دانم، از آن روزها خیلی بهترم، همین قدر کافی است.
. . .
اینکه من دیگر نتوانم حرفهایم را اینجا هم بنویسم خیلی بد است.
پستم را حذف کردم.
ننوشتم، ننوشتم، ننوشتم ...
یک دنیا من را ننوشتم
درست نمی دانم چند روز شده است ولی می دانم یک عمر گذشته است، یک عمر خیلی زیاد است، خیلی خیلی زیاد.
دورغ چرا، تمام ِ این مدت را مرده بودم، هنوز هم مرده ام، دارم دق می کنم درون خودم، هر کاری هم از دستم بر می آمد کردم، ولی خوب نشدم، هر که می رسد می گوید زمان می گذرد همه چیز درست می شود، پس این زمان چرا مسخره بازیش گرفته، چرا هیچ تکانی نمی خورد، چرا نشسته است و زل زده است به این روزهای من که دارم جان می دهم درون تک تک ِ ثانیه هایش!
زندگی نمی کنم، دارم خودم را از دست می دهم، آزار می دهم، نابود می کنم، . . .
دوست دارم تمام ِ اینها را بنویسم، اگر دوست ندارید نخوانید، ولی من دوست دارم بنویسم، دلم می خواست تمام ِ این روزهایم را بنویسم، تمام این بیداریها و اشکها و مردنها و خیره شدنها و دروغها و ادعاها و خاطره ها و نگاهها و اصلا تمام ِ این زندگی ِ ... وای دیگر فرق دروغ و راست را هم نمی فهمم، همه چیز دورغ است، می دانم! باور نمی کنم، یعنی واقعا همه چیز دروغ بود!؟!؟ نه نه نه نه نه نه نه
آرام نمی شوم، مدام دلم می خواهد تمام زندگیم را بالا آورم، حالت ِ تهوع ... و این آزاردهنده است!
هی آدمها
دلم نمی خواهد بمیرم
می فهمید
دلم نمی خواهد
...

Monday, February 11, 2008

یک روز که نزدیک ِ نزدیک است
همه ی شما را می آورم سر ِ جایتان
ولی حالا باید نباشید
باید کمی دور شوید
کمی هم به فکر من باشید آخر
می دانم که می دانید ...
چه می گویم!
...
واگویه های من
دریمز تو یو دلش تنگتان می شود
می فهمید؟!
منتظرم بمانید
همین.

Friday, February 08, 2008

cold night

خودم را مچاله می کنم، دستانم را به دور سرم حلقه می کنم، چقدر هوا سرد است، چقدر سرم درد می کند، چقدر سنگینم، چقدر پیر شده ام.
خوابم نمی برد، تکیه می دهم به دیوار ِ کنار تختم، چشمهایم را می دهم به سیاهی شب، نه ماهی دارد، نه ستاره ای، نه حتی تکه ابری، پنجره ی اتاقم امشب تنها مرا دارد برای خودش.
چقدر آرامم، نه اشکی، نه آهی، نه حرفی، نه یک ذره گلایه ای چیزی، آرام ِ آرامم چقدر!
به گمانت زنده ام؟
مرورش می کنم، می خوانمش، توان فکر کردن ندارم، کاش خوابم می برد، کاش خواب می دیدم، کاش همه چیز یک خواب بود، کاش هیچ چیز دروغ نبود، کاش دیوانگی نمی کردم، کاش نمی لغزیدم، کاش ...
آدمم دیگر، اشتباه می کنم، نمی کنم؟ حق ندارم بکنم؟
چه ساده نفسهایم می گیرد، چه خوب می دانی ...، چه راحت تمام می کنم.
صبح می شود؟ می شود، می دانم، من باز خورشید را خواهم دید، ولی دوباره شب می شود، شب خیلی بد است، آخر آدم خوابش نمی برد، مثل امشب که خوابم نمی برد، کاش هیچ وقت شب نشود، من شبها را دوست ندارم، دیگر می ترسم از تاریکیش، می ترسم یکی باز بیاید و مرا بدزدد، با خود ببرد، نابودم کند، کسی هم کمکی از دستش بر نیاید، شب بد است، هر چقدر هم که فریاد بزنی کسی نیست که صدایت را بشنود، همه خوابند، من بیدارم فقط.
ولی دیشب فرق داشت، دو نفر مثل من بیدار بودند، نجاتم دادند.
.
.
.
کاش یاد می گرفتم دیگر چیزی ننویسم.

Nothing 2 say

به همین سادگی
کارگردان:سید رضا میرکریمی
سینما: فرهنگ
تاریخ: 18/11/1386
سانس: 4
ردیف: 9
شماره: 2
بیست و ششمین جشنواره بین المللی فیلم فجر
.
.
.
آیا خدای مهربان برای بنده اش کافی نیست؟ و مردم تو را از قدرت غیر خدا می ترسانند! و هر که را خدا به گمراهی واگذارد، دیگر او را هیچ راهنمایی نخواهد بود. (زمر 36)
...
و اگر از این مشرکان بپرسی که زمین و آسمان را که آفریده است؟ البته جواب می دهند: خدا آفریده. پس به آنها بگو: چه تصور می کنید، آیا همه ی بتهایی که جز خدا می خواندید، اگر خدا بخواهد مرا رنجی رسد، آن بتان می توانند آنرا رفع کنند؟ یا اگر خدا بخواهد مرا به رحمتی برساند، بتان می توانند آن رحمت را از من باز دارند؟ بگو: خدا مرا کافی است، که متوکلان عالم بر او توکل می کنند. (زمر 38)

Thursday, February 07, 2008

اس ام اس می زنه: هیچی، کاری ندارم. یه دفعه دلم هواتو کرد. به قول شاعر ...
براش می زنم: داغونم، و اینو جز خودم هیچ کس نمی دونه.
زنگ می زنه، باهام حرف می زنه، اشکامه که میاد! بهم میگه هی دیوونه گریه نکنیا، اونوقت صبح پا می شی، چشات پف کرده، کلاست میاد پایینا، می خوای بری نقاشی!
قطع می کنم.
تا خود ِ صبح گریه می کنم. سردم می شه، می پیچم دوره خودمو بلند بلند گریه می کنم!
با صدای اس ام اس از خواب بیدار می شم.
- کجایی، نمی بینمت؟
خواب موندم، دیر می رسم به کلاس نقاشی، به قول استاد پنچرم!
درو باز می کنه و میاد تو، اومده منو ببینه!
حالم بده، این ناله کردنا و گریه ها و نوشته ها نابودم می کنه!
...
مقصر اصلی منم، دنبال ِ کسی نمی گردم که تمام این روزهایم را حواله ی او کنم، همین.

chert o pert

- مرگ نبودن تو در روزهای من است.
- من مهربون نیستم، من خرم، همونی که تو هر بار بهم می گی!
- یک ماه گذشت، پاک شدم.
- فکر نمی کردم به این راحتی ها از روی صحنه کنار بروم، عمر بودنم کوتاه بود.
- دستام یخ زد، صورتم یخ زده، پاهام یخ زده، تو هنوز نرسیدی، می گی تو راهی!
- عجب ترافیکی بود امروز.
- دلم تنگ می شه، چیه!؟ می خوای دیگه نشه!؟ این یکی که دسته خودمه!!
باشه دیگه بهت نمی گم، قول.
- قاطی کردم.
- امروز نشستم جلوت هر چی دلم خواست گفتم بهت، چقدر تو خوبی.
- اول همه ی کتابارو پاک کرد، گذاشت جلوم، رفت.
- حالم از این تیکه هایی که آدمای بیکار هر روز به آدم میندازن بهم می خوره!
- ساندویچ گاز می زنم، وسط خیابون، تنهایی، دیگه برام مهم نیست کار ِ زشتی هست یا نیست! دوست دارم با کانورسام راه برم و ساندویچ گاز بزنم، به مردم نگاه کنم و دیگه لبخند نزنم بهشون، اصن اخم کنم به همه!
- دیگم سوار هر ماشینی که می شم، می شینم جلو، شده یک ساعتم وایسم!
- می رم تو مغازه، ماست می خرم، میگه پرچرب یا کم چرب؟ می گم از اونا که درش آبیه! بذار فک کنه هیچی حالیم نیست، با هم می خندیم به در آبیه!!
- می رم زیر پتو شروع می کنم به اس ام اس زدن، عین یک ساعتی که قرار بود بخوابمو اس ام اس می زنم!
- کاش من گوشی نداشتم اصن.
- آی خدا، آخه چرا من اینقدر احساساتیم!
- من هر روز یه بار می میرم! یکی بیاد بگه این مردنا تا کی ادامه داره! جدا می میرما!
- هنوز یخ ِ پاهام آب نشده.

Wednesday, February 06, 2008

عروسکی چوبی شده ام.
بی احساس، خشک شده ام.
عروسک چوبی اصلا دیده ای؟
نه حرفی می زند، نه لبخندی، نه اشکی، نه ...
بی خطر تر از این نمی توانستم بشوم!
راستی، کسی اینجا چوت کبریت دارد؟ سوخته اش هم قبول است، ته سیگاری چیزی هم کار مرا راه می اندازد، فقط نگویید ندارید، می خواهم، باور کنید آخرین خواسته ی امروزم همین است.
.
.
.
ممنون که جعبه ی خالی ِ کبریتها را برایم آوردی، این اوج دوست داشتنت را می رساند!!!

Saturday, February 02, 2008

...

Don’t have to try to forget your laughter
These days I hardly think of you
Every evening I go to the café with my friends
But all nights I spend my time with you
I’m getting used to living out of your heart
For to long I rarely dreamt of you
Spending my time with others they think I’ve got through
But all nights I spend my time with you
That’s why I’m happy when the sun and the people are gone
And leave me here with you all alone
That’s why I’m happy when the sun and the people are gone
And I have all night long
Now I play and sing happy songs
I forgot all that loneliness and sorrow
But all nights I spend my time with you
That’s why I’m happy when the sun and the people are gone
And leave me here with you all alone
That’s why I’m happy when the sun and the people are gone
And I have all night long
To play and sing my songs
...
I’m Happy
Arash Rastegarzade

1:00 AM

باز ساعت به یک رسید، باز هم من تنها در یک اتاق ِ تاریک!
کارم را دیگر خوب می دانم، انتظار می کشم ساعت ِ دو را، و این، سخت ترین لحظه ای است که در یک شبانه روز سپری می کنم، مستأصلم، به معنای واقعی کلمه دیوانه، با خودم حرف می زنم و گریه ام می گیرد مدام! چه ها که به سرم نمی زند، در آن یک ساعت چه کارهایی که در خیالم نمی کنم، چه حرفهایی که نمی زنم، تمام ِ یک ساعت روبرویم نشسته ای و زل زده ای به چشمهایم، بی هیچ حرفی، تنها منم که حرف می زنم، حتی به جای تو!
نمی توانی تصورش را هم بکنی که این منم که در یک ساعت نابود می شوم و این خواب است که مرا باز می گرداند به دنیای آدمها!
دوباره فردا، نیمه های شب، ساعت یک، ساعت دو، یک من!
کی این ساعتهای دیوانگی از حرکت باز می ایستد، خدا می داند!
ما که منتظر نشسته ایم، کاش معجزه ای شود.

Friday, February 01, 2008

دیگر ترسی نیست از نگاه ِ آدمها، حتی چشم در چشم!
غرور ِ شکسته شده ام را هر چقدر هم با دقت به هم بچسبانم مثل ِ اول که نمی شود، حتی اگر از این چسب دوقولوها استفاده کنم!
تقصیر خودم بود، هوای بچگی به سرم زد، بی هوا به دریا زدم، دریا هم که می دانی، حساب و کتابی ندارد، گاهی در کمال ِ آرامی چه ها که نمی کند، می آید و تو را می برد، غرقت می کند، به همین سادگی! من هم که نابلد، شنا هم که خوب نمی دانستم!
حالا در آن گیر و دار هی حرفهای آدمها به گوشم می رسید، او که می گفت نترس، یا آن یکی که داد می زد بدنت را سبک کن، آنوقت روی آب می مانی ها! یا آن دیگری که کنار ِ ساحل تقلا می کرد، بیچاره کاری از دستش ساخته نبود، من دیگر به آن وسط ها رسیده بودم!
ترسیده بودم ها، عجب عظمتی داشت!
حالا چه به سرم آمده!؟ زنده ام یا مرده!؟ بالاخره چه شد!؟
اینها را می خواهی بدانی!؟
از حال و روزم اگر می خواهی بدانی، باید بگویم شکر، زنده ام، یعنی نجات پیدا کردم، ولی خودت که بهتر می دانی، دریا زده شده ام دیگر، دریا زده هم که حال و روزش معلوم است! این هم خیلی بد است، خیلی بد.
کمی هم نامهربان شده ام، کمی هم یک دنده، کمی هم زیاد بی تفاوت نسبت به روزگار ِ آدمها.
خیلی تغییر نکرده ام، نه، باور کن!

Thursday, January 31, 2008

راه می روم
از روی جدولهای کنار خیابان
می خواهم کمی تمرین کنم!
ببینم حواسم هنوز سر ِ جایش هست!؟
گاهی تعادلم بهم می خورد، نمی افتم ولی، سریع خودم را صاف می کنم!
می ایستم کمی، به درختان کوتاه شده ی اطرافم نگاه می کنم، به آدمهایی که می روند و می آیند، به ماشینها، به کودکی که پشت سرم می آمد و دلش می خواست حواسم را پرت کند تا بیفتم و یک دل ِ سیر بخندد به بی عرضگیم!
راستی، چرا نیفتادم، چرا پسرک لبهایش را جمع کرد و نا امید از کنارم گذشت و رفت!
سنگدل شده ام آیا!؟
ادامه می دهم راهم را، جدولها تمامی ندارند و من خوشحال از اینکه مسیر خانه پر از جدولهای سیاه و سفید است!
...
پیر مرد دعوایم کرد.

Wednesday, January 30, 2008

لباسهایش را ست می کند، می خواهد برود تئاتر، افرا، بهرام بیضایی!
وقتی تمام می شود و بر می گردد
با خودش می گوید، کاش همان کفشهای سفید شده از برف را می پوشیدم با آن شلوار جین ِ رنگ و رو رفته ی راحتم را!
کاش اینقدر که به لباسهایم اهمیت می دهم به ...
باید کاری کنم، میفهمی، باید کاری کنم!!
افرا دیدم
آقای ارزیاب خوب بود، خیلی خوب

Tuesday, January 29, 2008

cut My hair

موهایم را کوتاه کردم!
حالا می شود چتریهایم را بریزم روی چشمهایم و پنهان شوم پشت سیاهیش!
چقدر فرق کردیم هر سه تایمان!
چقدر خندیدیم هر سه تایمان!
چقدر باهمیم هر سه تایمان!
...
از کوتاه کردن موها شروع کردم
تا برسم به کوتاه کردن خودم!
ظاهرم خیلی عوض شده، باطنم هم بزودی می شود، زمان می خواهد دیگر!

Sunday, January 27, 2008

احساس آرامش نمی کنم، دچار یک آشفتگی ِ بلند مدت شده ام!
یک سردرگمی ِ مبهم افتاده است در روزها و لحظه هایم از آنهایی که خیال رفتن هم ندارد!
همه چیز عادی است، بطور طبیعی پیش می رود، ولی به یکباره ...
دست من باشد و نباشد می آید و می رود، هر چقدر هم تلاش می کنم جلویش را بگیرم نمی شود، نمی توانم، شاید هم آنقدرها که باید برایش وقت نمی گذارم !
ن م ی د ا ن م ...
مدادهای رنگیم را در می آورم، تخته ام را، دخترک را، زندگیم را ...
شروع می کنم به رنگ بازی!
به گمانم دخترک کمکم کند ...
می بافم و می بافم
درست وسط زمستان است
برف هم زیاد!
می بافم و می بافم
با یک دست موهایم را به هم
با یک دست افکارم را به هم
بافتن موهایم تمام می شود
ولی بافتن افکارم به هم ... !
موهایم را باز می کنم
اینبار تکه تکه می بافمشان
آنقدر ریز که تمام نشود
آخر بافتن افکارم به هم، به تنهایی، خسته کننده است!
می بافم و می بافم
اینبار خودم را به خودم
مثل یک کلاف سردرگم شده ام!

Thursday, January 24, 2008

کاش یکی بود
بعد من نمی شناختمش هیچ جوره
بعد می نشستم جلوش
بعد چشامو می بستم
بعد هر چی تو این ذهن و فکر و کله ام بود رو براش می گفتم
بعد وقتی خالی ِ خالی شدم
فرار می کردم ازش
یه نفس
و خودم و گم و گور می کردم
تا
نه دستش بهم برسه
نه زل بزنه تو چشام
نه نصیحتم کنه
نه دلش برام بسوزه
نه بخواد منو بکشه
آخ اگه یه همچین کسی پیدا می شد
اونوقت من دیگه اینقدر احساس منفجر شدن بهم دست نمی داد
.
.
.
دارم خفه می شم
می فهمی که؟
بفهم!

Wednesday, January 23, 2008

زندگیم وارد دوره ی سختی شده است.
از همان دوره هایی که می گویند سپری می شود، زمان می خواهی، باید صبور باشی، نباید شانه خالی کنی، باید مقاوم باشی …
از همان دوره هایی که من با اصل بودنش مخالفم چه رسد به پذیرش و تحملش!
اجبار است دیگر! پا به دوره ی بدی گذاشته ام، خواسته و ناخواسته، می گویند تحملش کن!
باشد قبول، ولی کاش هر کس این دوره ها را می گذارد، طول دوره را هم مشخص کند، شاید یکی مثل من پیدا شود و حوصله اش زود سر برود، آنوقت اگر طول این دوره ها زیاد باشد، تکلیفش مشخص است دیگر، می رود یک گوشه ای جایی، آرزوی مرگ می کند …

Tuesday, January 22, 2008

نشسته ام روی همان سکویی که ...
پاهایم را تکان می دهم، شروع می کنم به شمردن
یک، دو، سه، چهار ...
یک: ...
دو: ...
سه: ...
چهار: ...
به پنج که می رسم
می ایستم
نگاهم خشک می شود به جای خالیت
نگاهم را می دزدم و ...
"خسته شدم، می شه دیگه بالاتر نریم ..."

Kind

لبخندم می زند
ذوبش می شوم
ذوب آن چشمهای رنگی اش
و او هم چنان لبخندم می زند
لبخندش می زنم
ذوبم می شود
ذوب آن چشمهای قهوه ای رنگم
و من هم چنان لبخندش می زنم
...
ما غرق ِ بودن یکدیگر شده ایم
دیگر مدتهاست هر دویمان اینرا خوب فهمیده ایم
...
یادم می آید یک شب برایش نوشتم:
"زندگی می کنم با بودنت و حسادت می کنم به اویی که قرار است تا همیشه با تو و برای تو شود ..."
برایم نوشت:
"بهانه ی بودنم ... "
...
نگاهم را به نگاهش می دهم و تنها نامش را صدا می زنم
م ر ی م ...
او دیگر عادت کرده است به رفتارهای بی دلیل من .

Monday, January 21, 2008

...

زیر انبوهی نگرانی مدفون شده ام!
چشمهایت را هم چنان بسته نگه دار
وقت باز کردنش هنوز نرسیده، وقتی رسید خبرت می کنم!
.
.
.
به نفس نفس افتاده ام
ه م ی ن

Thursday, January 17, 2008

me & u

گفتمش همه چیز را!
بهتش زد، پاهایش سست شد، دلش خواست بنشیند، همه جا خیس بود!
نگاهم نمی کرد، سرش را تکان می داد، باورش نمی شد!
ولی گفتمش، فهمید، و من دیوانه شدم!
ساعت یازده و سی دقیقه، من، یک رز مشکی، ساختمانی بلند و عابرینی که بی تفاوت سردی ِ نگاهشان را به نگاهم و شاخه گلی در دستم می دادند و می رفتند ...
ساعت دوازده، یک نگاه، یک آغوش گرم، یک دوست داشتن، یک دنیا زندگی ...
(دیدارهایمان نمی تواند کوتاه باشد، این را هر دویمان خوب می دانیم)
نسکافه، هات چاکلت، کیک ساده، یک کافه، دو من روبروی هم ...
دو نگاه غرق ِ هم، دو لبخند برای هم و چشمانی که بی هوا لحظه هایمان را خیس می کرد!
ما هر دویمان باران را دوست داریم ...
حرف زدیم و خواندیم و سکوت کردیم.
سرد بود ؟ یادم نمی آید!
ولی گرم بودیم، با هم بودیم آخر ...
کانورسهایمان خیس شد، پاهایمان یخ زد ولی به خیالمان نبود
حرف می زدیم و راه می رفتیم، دست ِ ما نبود، انگار باید می رفتیم، باید با هم می رفتیم!
می خندیدیم، به دیوانگی ها و آشفتگی هامان!
حرفهایمان مقصد نداشت،می آمد، می رفت، گاهی وقتها بی هوا دلش می خواست فرعی ها را هم امتحان کند! ولی راهمان ...
باز هم مسیرمان به یک پل رسید! به پلی که آن روز هم آنجا بود که گفتیم تا بعدی دوباره، که گفتیم آرامشت همیشگی، که نگاهمان محکوم به جدایی بود ولی دلمان ...
گفتمش همه چیز را!
گفت مرا!
و لحظه هامان لبریز شد از دو بودن ...
ولی
ولی
ولی
راه ِ حلی باید
تلاشی باید
آرامشی باید
صبری باید
همیشه راهی هست
کاش، کاش، کاش زودتر همه چیز رنگی شود
رنگ ِ دوست داشتن های من و تو
رنگ ِ یک رز مشکی در یک روز ِ سرد ِ دیماهی
رنگ دو نگاه شاید ...

Wednesday, January 16, 2008

wHy

بی هوا می ریزد از وجودم
فرار می کند از من
و نمی فهمم دلیل اینهمه رفتن را!
یکدفعه خالیم می کند، چرا؟!؟
از خواب می پرم!، می ایستم! بعد تازه شروع می کنم به فکر کردن!
کجایم؟ ساعت چند است؟ چه شد؟
هنوز دارد خالیم می کند، هنوز دارد فرار می کند از من، هنوز دارد ...
پتو را می پیچم به دورم، سرم را می برم زیرش و بی حس می شوم!
و آنقدر آرام چرا چرا می کنم که خوابم می برد!
.
.
.
یکدفعه خالیم می کند و این آزاردهنده است!

240

شده ای ساعت ِ گویای روزهای زندگیم
وقتی نمی زنی، تمام می کنم.

Sunday, January 13, 2008

alonE

این روزها تنهایی را کرده ای قانون زندگیت،
ساعتها می نشینی و خودت را قسمت می کنی در سردیش
می دانی، می فهمی که تمام ِ این تنهایی ها و سکوتها آزاردهنده است،
ولی نمی دانم چرا کاری نمی کنی برای رهایی از این سکون!
رمقی نیست؟ دلت نمی خواهد؟ می خواهی و نمی شود؟ عادت کرده ای؟ کم آورده ای؟
اینها نیست؟
پس چه؟ چرا نشسته ای آن گوشه و لبهایت را هی فشار می دهی بر روی هم!
نمی خواهی حرف بزنی؟ می خواهی؟ برای خودت حرف می زنی؟ خسته شده ای؟
نه؟
مهم نیست، یعنی هست ها، اما همین که می گویی حال و روزت را می فهمی، کافی است
همین که می گویی حواست به همه چیز هست کافی است
همین که خودت، خودت را درک می کنی کافی است
ولی
این
تنهایی
و
بی صدایی هایت
کمی سنگین است، کمی آدم را نگران می کند، کمی ...
ت ن ه ا ی ی ه ا ی ت ر ا ح و ا ل ه ی س ر د ی ر و ز ه ا ک ن و خ ل ا ص
تو حالا حالاها وقت برای تنها بودن و ماندن داری!
.
.
.
گاهی دلم لک می زد برای اتاق ِ خالیم، برای تنهایی ها و یک مشت کاغذ و خودکارم، برای خیلی چیزهای دیگر، ولی حالا، وحشت می کنم، نمی دانم دارد بلایی سرم می آید، یا آمده و خبر ندارم!
خیالی نیست، در ِ اتاق را می بندم و کمی دور می کنم خودم را از هیاهویش!
گرچه شاید اسمش را فرار بگذاری، یا یک کار ِ بیهوده ی گذرا، ولی همین فرار ِ بیهوده ی گذرای بچه گانه اش هم شیرین است ...
م ن ه ن و ز د ل ی ل ه ا ی ز ی ا د ی د ا ر م ب ر ا ی ب و د ن

Thursday, January 10, 2008

another way

دارم آرام آرام، تمام راه های ِ به تو رسیدن را تا می کنم و یکی یکی گوشه ای می چینم
چشمانم درد می گیرد! دلم ...
مچاله می شوم لابه لای تمام راهها ...
خودم را تکه تکه می کنم و به گوشه ی هر کدامش سنجاق می زنم!
پاره پاره ام دیگر
سوراخ سوراخ!
بعد همینطور که نگاهم به راههای باقی مانده می افتد، فکر می کنم که برگردم و تمام ِ سنجاقها را باز کنم، ولی دلم نمی آید!
دارم خودم را جا می گذارم درون ِ تو و عین خیالم هم نیست که دارد چه بلایی سرم می آید!
تنها به فکر تا کردن ِ راههایم! تنها به فکر اینکه دیگر قرار است دستم به تویی نرسد!
به اینکه ...
تا می کنم، تا می زنم، با دقت، آرام، حواسم به همه چیز هست ...
گاهی که بر می گردم و چشمم به آن گوشه می افتد، بغض می کنم، باورم نمی شود اینقدر راه تا کرده ام و هنوز خیلی راه برای تا کردن باقی مانده!
ادامه می دهم، باید ادامه دهم، باید باید باید ...

Tuesday, January 08, 2008

تمام ِ این سردرگمی ها و درماندگی های این روزهایم کاملا طبیعی است ...

Monday, January 07, 2008

آرام و بی صدا می خوانم خودم را
روبرویم نشسته ای و بی صداتر از همیشه تنها نگاهم می کنی
چشم دوخته ای به لبهایم
هی بالا و پایین می روند، باز و بسته می شوند، یکجا آرام نمی گیرند
تقصیر خودت هست، دیر آمده ای و از خیلی چیزها بی خبری!
باید بدانی، باید بفهمی، باید درک کنی، باید مرا به آغوش کشی
دلم هوای گرمی ِ تنت را کرده، آرامش ِ بودنت را، حرفهای ...
دیر آمدی، دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر آمدی و من ماه هاست تمام شده ام
گوشم می دهی، اخمم می کنی، سرت را مدام تکان می دهی، بازیت گرفته است
بازیت گرفته است با من
نمی دانی با هر تکانی که می خوری پر و خالی می شوم
ولی دست ِ خودت نیست، دلت به حالم می سوزد، می فهمم
آرام لبهایم را نزدیکت می کنم
دورم می شوی!
نزدیکت می شوم
می ترسی!
بی صدا می گویم
وقتی دلم برای خودم می سوزد، داغ می کنم، قفل می کنم، تا مدتها خیره به یکجا مدام یک چیز را تکرار می کنم، چرا با خودم چنین کردم!! و وقتی پاسخی نیست دلم می خواهد تمام بودنم را یکجا بالا آورم! راستی، اگر بخواهمت برایم می مانی!؟
نزدیکم می آیی
دورت می شوم
دستت را حواله ام می کنی
نمی گیرمت
همین جاست که می فهمی دیگر نیستی برایم
همین جاست که می فهمم دیگر تویی را هم نمی خواهم
دورت می شوم
دورم می شوی
دلت هوایم را می کند ولی
دلم هوایت را می کند ولی
دیر آمدی، دیر
و من ماه هاست تمام کرده ام ...

Sunday, January 06, 2008

bad days,sad days

Some things in life are bad
They can really make you mad
.Other things just make you swear and curse
When you're chewing on life's gristle
Don't grumble, give a whistle
...And this'll help things turn out for the best

...And...always look on the bright side of life
...Always look on the light side of life

If life seems jolly rotten
There's something you've forgotten
.And that's to laugh and smile and dance and sing
When you're feeling in the dumps
Don't be silly chumps
.Just purse your lips and whistle - that's the thing

...And...always look on the bright side of life
...Always look on the light side of life

For life is quite absurd
And death's the final word
.You must always face the curtain with a bow
Forget about your sin - give the audience a grin
.Enjoy it - it's your last chance anyhow

So always look on the bright side of death
Just before you draw your terminal breath

Life's a piece of shit
When you look at it
.Life's a laugh and death's a joke, it's true
You'll see it's all a show
Keep 'em laughing as you go
.Just remember that the last laugh is on you

Saturday, January 05, 2008

همان روز اول گازم زدی
تمامم کردی
تو خوشحال بودی
و من ناراحت
تو شوق خوردنم را داشتی
من دلهره ی تمام شدنم را
من تمام شدم و تو نفهمیدی که خودت تمامم کردی
.
.
.
هوای سرد ِ دوست داشتنی
بمان
بمان و روزهایم را سردتر کن
خیال یخ زدن دارم!
...
پ.ن: خسته ام، کاش کمی زودتر این روزها تمام شود!

Thursday, January 03, 2008

For u

- دروغ نمی گویم، من هرگز دروغ نمی گویم ...
.
.
.
بود، زندگی می کرد، نفس می کشید، نمی شناختمش!
هست، زندگی می کند، نفس می کشد، می شناسمش!
...
خواندمش، ماند برایم
و امروز بودنش پر رنگ است، بلند است، طولانی است
...
لیوان ِ چای را روی میز گذاشت ...
کاش سرد نشود، اما شد
کاش تمام نشود، اما شد
کاش زنگ نزند، اما زد
کاش نرود، اما رفت
چقدر همه چیز زود تمام میشود!
آمد، دید، ماند، رفت
ولی خیلی زود زود زود
دلم می خواست بماند، کمی بیشتر، شاید به اندازه ی لحظه ای که صدایش کنم
ولی رفت، رفت و با رفتنش همه چیز در یک سکوت ِ بی صدا مدفون شد ...
...
دیدمش، دید مرا و همه چیز مثل همیشه ساده گذشت ...


پ.ن: هنوز که هنوز است با شنیدن بعضی از آهنگها یادش می کنم ...

Tuesday, January 01, 2008

!!

ساده ام و این سادگی سخت آزارم می دهد
... !
کاش زودتر از اینها می فهمیدم که برایت تداعی گر ِ حضور شخص ِ سومم!
کسی که این روزها نیست و تنها خاطره ی یک خانه ی قدیمی از او برایت مانده
و عکسهایی از یک روز ِ دو نفره...
او نیست، صدایش نیست، حضورش نیست، خنده و شیطنت هایش نیست
او نیست، چشمهایش نیست ...
ولی آخر چرا من! چرا چشمهای من! چرا حرفهای من! چرا صدای من!
دلم دارد مدام می سوزد برای من، ولی اشکی نیست دیگر...
کاش نمی فهمیدم، کاش نمی خواندم، کاش نمی دیدم، کاش ...
کاش هرگز کنجکاوی نمی کردم! کاش نمی گفتی حرفهایت تنها برای من است ...
کاش اینقدر احساساتی نبودم! (و تو این را می دانستی، میدانی ...)
حرف می زنید، از هم باخبرید، نگران هم می شوید !!
این من هم دیگر نگران ِ هیچ کدامتان نمی شود!
...
فکر می کنم، فکر می کنم، فکر، فکر، فکر ... ولی چرا هرگز راه ِ حلی نیست،
چرا پایانی نیست، چرا تمامی ندارد اینهمه نابودی!
می نشینم و دعا می کنم کاش برگردد، کاش زود برگردد، کاش بیاید و بماند ...
شاید رها شوم از همه چیز ...
چرا از یاد نمی برم، گنجایش ِ این مغز ِ من مگر چقدر است!؟ چرا تمامی ندارد!؟
تلخ می شوم مدام
سکوت می کنم مدام
چهره ام سرد می شود مدام
دیوانه می شوم مدام
...
وقتهایی که خوب نیستم، سکوت سردی می آید سراغم، حرف نمی زنم، یخ می زنم!
کاش می شد کاری کنم که کسی نفهمد دارد چه بر سرم می آید!
هی من، باید مثل ِ همیشه بخندی
آدمها خنده هایت را دوست دارند
نه تلخی و سردیت را ...

پ.ن: سردرگمی افکارم را می گذارم به حساب خیلی چیزها !!

230

روزی دو عدد!
یادم می ماند!

Sunday, December 30, 2007

کمتر از یک ماه فرصت دارم
کمتر از یک م ا ه
این زمان را اختصاص می دهم
به انبوهی کاغذ و خودکار
استرس و خنده
خستگی و ناله
به یک کتابخانه پر از خاطره، خاطره، خاطره ...
لحظه هایم را می دهم به نگاههای مهربان ِ تو و تو
می خندیم، می خوابیم، درس می خوانیم، دعوا می کنیم
می خوریم و می خوریم و می خوریم ...
عکس می گیریم (خنده، خنده، خنده)
گاهی هم از فرط ِ بی حوصلگی و خستگی می نویسم خودم را!
برای بار ِ دیگر
زندگی می کنیم
یک ماه
در کنار هم
...
دارد تمام می شود همه چیز، باورتان می شود!؟
هی تو
هی تو
ما حالا حالاها برای هم هستیم ها
خیال ِ نبودن به سرتان نزند یک وقت ... !
.
.
.
شمارش معکوس شروع شده، باید درس بخوانیم دیگر ...

Saturday, December 29, 2007

گفتم: ما خیلی به هم شبیهیم!، انگار اصلا همزادیم!
گفت: چرا؟ چون هر دو تامان رنگ آبی را دوست داریم و خورشت قورمه سبزی را؟ همین برای شباهت کافی است؟
گفتم: چرا نمی فهمی!؟ ما چیزهای مشترک زیادی داریم. همین خیلی به هم نزدیکمان می کند، درست می شویم یک زوج ِ ایده آل! وقتی هر دو از یک چیز ذوق کردیم، از یک چیز دلتنگ شدیم، ... ببین! قدمهای ما انگار برای با هم رفتن آفریده شده اند!
گفت: با هم می رویم اما به هم نمی رسیم.
گفتم: با کلمه ها بازی نکن! چرا نمی رسیم؟
گفت: کناره های این جاده که ما انتخاب کرده ایم تا بی نهایت موازی است، یک راه ِ ثاف و یکنواخت. تا انتهایی که چشم ِ هر دوتامان کار می کند و نفسمان بند می آید می رویم. همقدم، همراه، هیچ وقت بهم نمی رسیم.
گفتم: ببخشید، جاده دیگر دست ما نیست که دستور دهیم طبق ِ نظر حضرتعالی درستش کنند.
گفت: چرا نیست؟ وقتی برای من و تو فقط با هم رفتن مهم است، نه مقصد و رسیدن، جاده می شود این، وگرنه برای بعضی ها ...
گفتم: می دانستم که بعضی هایی در کارند که تو داری برای جواب ِ "نه" دادن به من این همه فلسفه می بافی.
گفت: بعضی "هم قدم ها" می روند در جاده هایی که رفته رفته باریک می شود. اینجوری می رسند به هم، یک روح می شوند، مثل اینکه به اعماق یک تابلوی پرسپکتیو سفر کنی، به جایی که همه ی خطوط همگرا می شوند.
گفتم: سراغ نداری از این تابلوها؟ اگر داری ما هم مسافریم ها!
گفت: تو این دنیا فقط یک تابلو هست. در یک سرش همه به هم می پیوندند و در طرف دیگر همه چیز از هم دور می شوند.
" بستگی دارد من و تو به کدام سو برویم "
گفتم: حالا تو هیچ دوتایی را می شناسی که برای "رسیدن" همراه شده باشند؟
گفت: بعضی "هم قدم ها" می روند در جاده هایی که آنها را به هم می رساند، یکیشان می کند.
...
آنها تا صبح با هم خدا را خواندند ...
.
.
.
پ.ن: دوست داشتم این متن را زیاد
پ.ن: عیدم مبارک
پ.ن: توی بلوار ِ اسفندیار( تقاطع ِ ولی عصر-آفریقا) درختا رو جلد کردن (دو نقطه دی دی دی)

Friday, December 28, 2007

Meeting

چهار نگاه ِ تازه، چهار صدای تازه، چهار سلام تازه
در یک روز ِ سرد ِ دیماهی !
و یک نگاه ِ مهربان ِ همیشگی ...

Tuesday, December 25, 2007

حالم ا س ا س ی بده !
پشت ِ ترافیک ِ چمران بغضم ترکید
تا خونه چشمام تار می دید
خفه بودم
یهو بی حس می شدم
پاهام از کار می افتاد
سرعتم یهو کم می شد
بوق ماشینا دیوونم می کرد !
رسما تو حال خودم نبودم !
اونقدر که برام مهم بود جواب ِ اس ام اس تو بدم
حواسم به ماشینایی که می یومدن طرفم و می رفتن نبود !
حالم ا س ا س ی بده
دوباره بهم ریختم
ب ر م خ ه ی م ت !

D:

نظریه محاسبات
دو میان ترم
میان ترم ِ اول: پایین ترین نمره ی کلاس
میان ترم ِ دوم: بالاترین نمره ی کلاس
هی من
اصلا معلوم است چه کار می کنی!؟
...
شاگرد ِ اول همیشه اول است، یعنی حق ندارد سقوط کند
ولی علم ثابت کرد
شاگرد ِ آخر می تواند شاگرد ِ اول بشود
همین من نمونه اش
(بلند می خندم، بلند می خندی)
.
.
.
چه کیفی دارد درسی را که استاد بعد از گرفتن یک میان ترم
پیشنهاد حذفش را به تو می دهد
امتحان بعدی بالاترین نمره را بگیری تا استاد تمام ِ ذهنیتش درباره ی تو
به یکباره فرو بریزد
خودم باورم نشد، استاد که بماند !

Friday, December 21, 2007




آدمهای زندگیم چه ساده رنگ می بازند
چه ساده حرفهایشان نیست و نابود می شود
چه ساده دل می بندند و دل می بازند
آدمهای زندگیم چه ساده نگاه هایشان را از هم می دزدند
چه ساده دلتنگ هم می شوند
چه ساده دل می شویند از با هم بودن
چه ساده بی رنگ و پر رنگ می شوند برای هم
...
دلم هیچ کدامشان را نمی خواهد
وقتی ثبات ندارند
هیچ چیزشان
نه نگاهشان، نه حرفهایشان، نه بودنشان، نه دلتنگیشان
نه حتی دروغهای رنگینشان !
می آیند و می دزدند و می بازند !
آدمهای زندگی من
شمایید
که هیچ کدامتان هیچ نمی دانید
از بودنتان، از ماندنتان، از کارهایتان، از دلبستگی هایتان
همه چیز را هم دروغ می دانید
!
دلم برایتان می سوزد که ندانسته
همه را یکی می بینید و خود را فرای دیگران
در صورتی که در دید دیگران شما هم همان همه هستید
همان همه ی دروغین !
سیاه سفید رنگی بی رنگ مات براق
هر چه هستید کمی بنشینید و فکر کنید
نه به من
به خودتان
بفهمید چه می خواهید و چگونه می خواهید
نمی خواهد دلتان مدام به سادگی ِ من بسوزد
به دنیای ساختگی من !
به گمانم شما مهمترید
وقتتان را صرف تجزیه و تحلیل من نکنید !
.
.
.
همین
پ.ن : شب یلداست امشب

...


روزهایی که حالم خیلی خوب نیست
کانورسهایم را نمی پوشم
آخر شاید به سرم بزند و راههای زیادی را پیاده گز کنم !

Monday, December 17, 2007


+ (دارم پشت چراغ قرمزساندویچ می خورم، یعنی می خوام بخورم !)
- خانم می خرین ؟
+ (حواسم بهش نیست، اصلا نگاش نمی کنم ! )
- خانم نمی خری، حداقل یه کم از ساندویچتو بده بخوریم !
گوشنمونه !
+ (به دوستم نگاه می کنم، بدم، ندم !؟
ساندویچ نخوردمو می دم دستش ! )
- آبی، نوشابه ای، چیزی ندارین باهاش بخورم !
+ (چراغ سبز می شه، گاز می دم و می رم)
.
.
.
+ (دارم اس ام اس ریپلای می کنم، همون اس ام اسی که پریروز براش زدم و زده
می گه حالا نوبته منه !
همونی که براش نوشته بودم :
دلم در حد ِ مرگ گرفته! اه
گفتم تو هم بدونی!
دیدی بعضی وقتا خودتم نمی دونی چته، من الآن اینطوریم !

تند تند براش می زنم :
عزیزم
منم خستم، بی حوصله، تو یه لوپه نمی دونم گیر کردم!
کاش می شد برای همه چیز یه جوابی می بود ... !
خوب باش، خوب ... )
- خانم، خسته نباشین، نرگس می خرین ؟
+ (با سر جواب می دم نه! هنوز دارم تایپ می کنم!)
- (می زاره می ره! )
+ (یهو تو ذهنم می گذره که ...
فک کن!
تو ذهنم می گذره اگه بهش می گفتم
آقا نرگس می خری !؟ چی می گفت !!
حتما می خندید و می گفت نه!
چون اصلا نمی فهمید منظور من چیه !)
.
.
.
زندگی ِ پشت چراغ قرمزها هم عالمی داره ها !

Sunday, December 16, 2007

wanna

دلم می خواست جای قیصر امین پور می بودم
دلم می خواهد جای محمد صالح اعلاء باشم
ولی وقتی جای خودم هم نیستم این خواستنها چقدر پوچ می شود !

...

این روزها سپرده ام اگر بی هوا ذهنم به حال خودش رها شد!، دعوایم کند
حواسم را پرت کند
سپرده ام هوایم را داشته باشد!
می گفت هی تو، چقدر تغییر کرده ای!، خیلی وقت است ها، مالِ دیروز و امروز هم نیست!
س ک و ت کردم، قبول داشتم، گذشتم و رفتم . . .

draft

یادم نمی رود
دیشب،
شب عجیبی بود ...
ساعت یک و بیست دقیقه ی شب
هات چاکلت
شهری به خواب رفته
خیابانی خلوت
من و سه تو !
دیشب را به دور از تمام بودنهایمان
خندیدیم
از ته دل خندیدیم
هر چند نمی شود حتی ثانیه ای فرار کرد از ...
دعا کردیم
چشمانمان را بستیم
دستانمان را بسوی آسمان شب گرفتیم و
بی صدا
آرامش خواستیم
آ ر ا م ش
هیچ کدامتان را هم از یاد نبردیم

Saturday, December 15, 2007

Nargess

دسته های نرگس ِ سر چهار راه ...
(هر روز عصر، در راه برگشت !)
و منی که تمام 45 ثانیه ی پشت ِ چراغ قرمز را
خیره به آنها بی اختیار اسمم را صدا می زنم !
...
باز هم صدای بوق ممتد ماشینها مرا پرت می کند به دنیای آدمها
دنده ی یک، پایم را آرام از روی کلاژ بالا می آورم
و
حرکت
بعد مدام با خودم می گویم
کاش یک دسته برای خودم می خریدم
فکر کن، برای خودم !!
نرگس برای نرگس چه می شود !
سرعتم را زیاد می کنم
خیلی خسته ام
شاید فردا خریدم
شاید هم نخریدم
شاید هم یکی پیدا شد و برایم خرید
اصلا شاید از فردا مسیر برگشتم را عوض کردم
تا دیگر نرگس های زرد و سفید هواییم نکند !
نمی دانم
شاید شاید شاید
.
.
.
یادت باشد ... !؟!
بگذریم، چیزی نمی خواستم بگویم !

Friday, December 14, 2007

pain

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
"چامه و چکامه" نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز "نای جان" برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
.
.
.
تنها تو می مانی
ما می رویم از یاد
.
چهل روز گذشت
...
پ.ن: حیف من !

Saturday, December 08, 2007

Painting

آرام کنارم نشست
لحنش را جدی کرد
دیگر نمی خندید
ترسیده بودم کمی !
آهسته شروع کرد به حرف زدن
حواسم جای دیگری بود
نمی فهمیدم چه می گوید !
ده نفر
نمایشگاه
سال دیگر
دو روز دیگر علاوه بر پنج شنبه ها
من
...
حرفهایش حکم یک جورچین را داشت برایم
مکث کردم
فرصت داد برای ساختنش ...
ساختم
گیج شدم
ذوق کردم
ولی آخر باور کردنی نبود !
من با نه نفر دیگر !
تا شب به چشمهای دخترک نگاه کردم و بوسه پاشیدم به روی گونه هایش
دخترک پس از سه ماه بهترین هدیه ی این روزها را به من داد
دخترک، چشمهایم هدیه به تو ...

Friday, December 07, 2007

به گمانم آن بالا بالاها لوله ای پوسیده، ترک برداشته، سوراخ شده
یا چه می دانم ترکیده !
که آسمان اینگونه آبهایش را به این طرف و آن طرف می پاشد !
کاش خدا دستش را می گذاشت روی چشمهای آسمان
دارد از دست می رود !
طاقت اینگونه باریدنش را ندارم !
از دیشب تا همین حالا که نمی دانم تا کی ادامه خواهد داشت
یک ریز دارد خیسمان می کند
به خیالش هم نیست اینجا کسی همپای باریدنش می بارد ...
هی آسمان
کمی آرامتر
یکدفعه تمام نشوی !
.
.
.


پ.ن: هنوز هم شب است، صبح هم فراموش شد ...

Wednesday, December 05, 2007

converse

پس از هشت ماه کانورسهایم را شستم
خودم را هم
بعد جفتمان را برداشتم و روی طناب پهن کردم
یادم بود، گیره هم زدم
آخر این روزها بادهای بدی می وزد
یکدفعه می آیی و می بینی که نیستی!؟
کجایی؟ نمی دانی، آخر باد تو را با خود برده است
به جایی که دلش خواسته !
شب می آیی، آرام گیره ها را باز می کنی و آهسته باز می گردی به زندگیت
کانورسهایت را جلوی شومینه می گذاری تا سرما از وجودش بیرون بپرد !
خودت را هم آرام آرام اتو می کشی تا صاف شوی !
دیگر به گمانم همه چیز آماده است برای فردا
امشب را بی دغدغه به صبح خواهم رساند ...

draft

روزهای آخر دومین ماه ِ پاییز ...
وقتی پای پیاده از روی برگهای زرد و نارنجی درختان رد می شوم
تازه می فهمم
پاییز آمده است و من خبر دار نشده بودم
فاجعه نیست
تنها یک عقب ماندگی است روزها را فراموش کردن !
شروع می کنم به بلعیدنش
نفس می کشم
ن ف س ... !
خیال از دست دادن ِ روزهای گذشته را هم از سر بیرون می کنم
و بی اختیار گامهایم را کند و آهسته می کنم
دوربینم را در می آورم و از لحظه لحظه ی پاییز عکس یادگاری می گیرم
از لحظه ای که فهمیدم پاییز شده
از لحظه ای که سردم شد
از لحظه ای که خش خش ِ برگهای پاییزی تلنگری شد برای بازگشتم به زندگی !
من از امروز خاطره ای می سازم برای آینده ی نه چندان دورم ...

Monday, December 03, 2007

snow

باران را كه يادم نيست
ولي
برف قشنگي دارد مي بارد
به كسي كاري ندارد، بي هوا مي ريزد ...
هي من، به گمانت سفيد مي شويم!؟
...
.
.
.
ساييده شده ام
چيزي نيست، مثل هميشه تحمل مي كنم !
پ.ن : گفتم كه، تمام شدني در كار نيست !