Monday, July 24, 2006

Reticence


. شاید سنگینی نگاهم را هنوز فراموش نکرده است
پ.ن: از آن روز تا کنون دیگر ماه به سراغم نیامده ، نمی دانم
.
.
.
... ولی هنوز واژه ای میان ما رد و بدل نشده بود
... آسمان سیاه شب خسته شد ، کوله بارش را به دوش کشید و رفت
، نمی دانم زمان چگونه گذشت
...
...
...
... ماه بود و من و یک دنیا تاریکی شب
، از پشت پنجره ی اتاق محو تماشایش شدم
... تا به حال قرص ماه مهمان شبانه های بی قراریم نشده بود
...بر واگویه هایم نشانده
دیدم ماه بی خبر به سراغم آمده و نور شبانه اش را
... چشم که به آسمان دوختم
،به خواب هدیه دهم
آن شب پس از نوشته های شبانه ، قبل از آنکه چشمهایم را
.
.
اگر دوست داشتی از آخر به اول بخوان

4 comments:

mohsen said...

nemidanam chera gahi ehsas mikonam,shabe tire,bishtar az man mahe ziba ra doost darad...makhsoosan vaghti ke mah ra shabha nemibinam...fekr mikonam shab ham darad gham hayash ra be mah migooyad...pas mah gham hayash ra be ke begooyad...???

Pooria said...

man migam in chera intooriye nago sare kariye

forgotten said...

shabaneha ba mahtabast ke mana peida mikonad! va vai bar roozi ke mah mahtabash ra az ma darigh konad!!!!

Brightness said...

هميشه ماه همدم خوبيست